نوع مقاله : از نگاهی دیگر
مقدمه
خاقانی یکی از قصیده سرایان برجسته و مهم تاریخ شعر فارسی است و با سخن استوار و سختۀ خود جزو ارکان شعر فارسی به حساب می آید. شعر او، که به عنوان یکی از سرآمدان سبک آذربایجانی شعر فارسی است، در اظهار فضل و دانش های گوناگون، تشخص ویژه ای دارد و دیوان وی یک دانشنامۀ شعری از علوم مختلف است. برای فهم و درک دیوان او باید به انواع مختلفی از دانش های مختلف ادبی و غیر ادبی (از قبیل لغت شناسی، سبک شناسی، علوم بلاغی، طب، نجوم، موسیقی، ریاضی) و علوم دینی (از قبیل قرآن، تفسیر، حدیث، فقه، اصول و...) مسلط بود؛ چنان که سخنی شفاهی از استاد قاضی طباطبایی منقول است که «برای شرح کامل دیوان خاقانی لازم است عده ای منجّم و طبیب و موسیقی دان و ریاضی دان و عالم دین و... جمع شوند». (معدن کن، 1395ش، ص14)
مباحث مربوط به علوم دینی نیز به عنوان بخش مهمی از ساختار فرهنگ دینی ایرانیان، جزء مهمی از تلمیحات و اشارات دینی دیوان او را شکل می دهند. حج یکی از واجبات دین اسلام است و خاقانی نیز با توجه به علاقه، حب شخصی و اعتقاد راسخ خود دو بار به سفر حج رفته و جلوه های مهمی از این واجب دینی را به شکل اشارات ویژه در دیوان آورده است. وى قصایدی را به طور ویژه برای سفر حج سروده که به آنها کعبه ستایی می گویند. یکی از بخش های مهم اعمال حج در سه روز پایانی دهۀ اول (هشتم تا دهم ذی الحجه) برگزار می شود. بنابراین هدف نویسنده در این مقاله بررسی این جلوه ها و نمونه های آن در شعر خاقانی است.
خاقانی
افضل الدین بدیل بن علی خاقانی شروانی در اوایل قرن ششم (500 یا 520ق) در شِروان به دنیا آمد و در سال 595 قمرى در تبریز درگذشت. خاقانی از قصیده سرایان برجسته تاریخ ادبیات فارسی است. پدرش در شهر شِروان، پیشۀ نجاری داشت و مادرش از عیسویان نسطوری بود که بعدها اسلام آورد. بعد از مرگ پدر، عمویش، کافی الدین، سرپرستی او را برعهده می گیرد. کافی الدین - که فردی دانشمند، حکیم و فیلسوف بود - در تربیت و آموختن علم به برادرزادۀ خود کوشش بسیار کرد و خاقانی بارها از تأثیر کوشش عموی خود یاد کرده است.
خاقانی از ادبا و شعرای بلندپایه ادبیات فارسی است که محل توجه بسیاری از شعرای مطرح ادب فارسی قرار گرفته و بر بسیاری از سخنوران پس از خود تأثیرگذار بوده است؛ حتی شعرای برجسته ای چون سعدی و حافظ بسیاری از مضامین و ابداعات خود را از او گرفته اند، به استقبال شعرهاى او رفته اند و چند شعر از او را نیز تضمین کرده اند. خاقانی از معدود شعرای شعر کلاسیک فارسی است که آثار او بازتاب زندگی واقعی اوست و بسیاری از قطعات و قصاید وی، بازگوکنندۀ رخدادها و اتفاقات واقعی زندگی او بوده و گواه زندگی سراسر درد و رنج او هستند.
از عاطفی ترین قصاید خاقانی می توان به قصیدۀ معروف او در مرثیۀ حادثۀ خونبار غُزها و نیز قصیدۀ «ایوان مدائن» اشاره کرد. او ایوان مدائن را هنگام بازگشت از سفر حج و در افسوس بر عظمت بر باد رفتۀ کاخ شکوهمند ساسانیان و عظمت دیرین ایران سروده است. از خاقانی شناسان برجسته می توان به «ولادیمیر مینورسکی»، «دکتر ضیاالدین سجادی»، «دکتر میرجلال الدین کزّازی» و «دکتر معصومه معدن کن» اشاره کرد.(ر.ک. معدن کن، 1395، ص38-1؛ سجادی، 1382، ص70-6)
اعتقادات دینی و مذهبی خاقانی
خاقانی مسلمانی با اعتقادات محکم مذهبی بوده است. وی از نظر فکری به مکتب اشعری تعلق داشت و از نظر فقهی تابع فقه شافعی بود. ضیاءالدین سجادی درباره باور خاقانی بر مذهب شافعی در مقدمۀ دیوان می نویسد:
خاقانی در مذهب بر طریقۀ تسنن و پیرو مذهب شافعیه بوده است و این معنا از اشعارش برمی آید و در موارد بسیار از طریقۀ تسنن و احکام آن سخن گفته و علاوه بر این ائمۀ شافعیه مانند محمد بن یحیی و محمد اسعد حفده و مانند آنها را مدح گفته یا در مرتبۀ آنان شعر سروده است و همچنین در اشعارش بسیار جا از چار یار پیغمبر یاد می کند و به احترام نام می برد؛ مانند:
چهار یارش تا تاج اصفیا نشدند
نداشت ساعد دین یاره داشتن یارا
یا اینکه:
بی مهر چار یار در این پنج روزۀ عمر
نتوان خلاص یافت از این شش در فنا
و نیز:
پیشت آرم چار یارش را شفیع
کز هدیشان عز والا دیده ام
و امثال اینها زیاد دارد. (سجادی، 1384، ص26 و 27)
با این وجود به خاندان پیامبر9 احترام بسیار می گذاشت که در اشعارش مشهود است.
می توان گفت که یکی از مجموعۀ نعت ها و ستایش هاى مهم از حضرت رسول اکرم9 و کعبۀ معظمه متعلق به شعر خاقانی است.
قاضی نورالله شوشتری در مجالس المؤمنین به اثبات شیعه بودن خاقانی پرداخته و دلایل متعددی از فحوای کلام او ذکر می کند. وی برخی از اشعار خاقانی را درباره خلفا به رمز و کنایت تأویل کرده و از آن تشیع خاقانی را استنباط کرده است. همچنین شوشتری برای استنباط سخنان خود به برخی اشعار خاقانی و مضامینی چون «علوی دوست بودن» اشاره دارد. (شوشتری،1377، ص622-617)
خاقانی بارها به صراحت ارادت خود را به خاندان پیامبر نشان داده است. او چندین بار از ارادت خود به حضرت امیرالمؤمنین سخن گفته است:
علوی دوست باش خاقانی
کز عشیرت علی است فاضل تر
هر که بد بینی از نژاد علی
نیک تر دان ز خلق و عادل تر
بدشان نیک تر ز مردم دان
نیکشان از فرشته کامل تر
(خاقانی، 1382، ص887)
وی در بیتی احوال و روزگار خود را به امام حسین7 و واقعۀ کربلا تشبیه می کند:
من حسین وقت و نااهلان یزید و شمر من
روزگارم جمله عاشورا و شروان کربلا
(همان، ص2)
بارها از اشتیاق خود به زیارت مرقد امام رضا7 سخن می گوید:
روضۀ پاک رضا دیدن اگر طغیان ست
شاید ار بر ره طغیان شدنم نگذارند
(همان، ص154)
بر سر روضۀ معصوم رضا
شبه رضوان شوم ان شاءالله
(همان، ص406)
ازاین رو و با توجه به اینکه بحث زیارت بقاع متبرکۀ ائمه، از اعتقادات مهم شیعه محسوب می شود و نیز ارادت ویژه ای که نسبت به سنایی دارد و سنایی نیز با توجه به فحوای اشعارش احتمال گرایشش به مکتب تشیع بالاست، می توان مکتب فکری خاقانی را از این نقطه نظر نیز پژوهش کرد. (برای بحث درباره مذهب سنایی، ر.ک: عابدی، 1400، ص58-57)
فروزانفر معتقد است که خاقانی در قسمتی از ایام حیات به مشرب قلندری روی آورده و از نعت کعبه دست شسته است. وى مى گوید:
ظاهراً سفرهای خاقانی به حجاز و قطع بادیه و رنج هایی که از عرب در طی بادیه و از سدنۀ بیت الله در ایام حج بدو رسید، در کاهش تعصب باعثی قوی بود و او را، که چندین چامه در اشتیاق این سفر با سوز و گداز تمام به نظم آورد، چنان کوفته و رنجیده خاطر ساخت که بی اختیار زبان به هجای عرب گشود و از کعبه ستایی دست باز داشت و محرم می شد و روی به پیر مغان و خرابات آورد. (فروزانفر، 1369، ص624-623)
با نگاه به سوانح حیات و سیر تحولی اندیشۀ خاقانی هیچ سند معتبری بر این نوع تحول فکری در خاقانی نمی توان یافت و به نظر می رسد این مطلب نگرش شخصی استاد فروزانفر باشد.
از طرف دیگر گستردگی کعبه ستایی ها در ایام حیات خاقانی نشان از عمق اعتقاد او به این مکان مقدس در طول دوران حیات او دارد. این نکته نیز قابل توجه است که صرف شعر قلندریه سرودن، نشانگر روی گرداندن از اعتقادات مذهبی نیست و خود قلندریات، اشعاری قابل تفسیرند که بخشی از مجموعۀ میراث شعر عرفانی را شکل می دهند و گواه آن سنایی و شاعرانی همچو اوست.
فروزانفر در ادامه درباره باور خاقانی به تصوف می نویسد:
تصوف او متوسط است و مانند سنایی و عطار در عالی ترین درجه نمی باشد و بدین جهت مانند صوفیان متوسط به تأویل ظواهر می گراید و بدان پای بند است؛ چه صوفیانِ متوسط به هیاکل عبادت از آن جهت که مظهر لطائف معنوی است، پای بندند و برای هریک از آنها تأویلی قائلند و تا سالک زنده است، به حفظ صورت مکلف است؛ بر خلاف صوفیان قلندر که به گفتۀ خود در معانی غرقند و پروای صورت ندارند و صورت را طریق می دانند و چون به سرمنزل وصول، یعنی حصول کمال، آن صورت و آن غیر رسند اشتغال نفس را بدان نوعی از سیر قهقرایی می شمارند و گویا مولوی در اشارت بدین معنا فرماید:
چون که با معشوق گشتی همنشین
دفع کن دلالگان را بعد ازین
و خاقانی، که تمایلش به طبقۀ نخستین واضح تر است، مثلاً برای حج لطیفه ای قایل شده و باز جای دیگر سنت را طریق نجات می داند و از مجموع این دو نوع فکر تصور می رود که خاقانی به مشرب صوفیان متوسط متمایل تر بوده است و سخنان صوفیانه اش بیشتر بیان احوال خویش و به ذوقیات این طبقه شبیه تر و کمتر متضمن حقایق و مطالب سودمند تصوف است. (همان، ص625-624)
سجادی درباره تعصب خاقانی به احکام شرع و دین می نویسد: خاقانی در مذهب تعصب دارد و اگرچه در بعضی موارد از خشکی و قشری بودن اجتناب می ورزد و روش صوفیان را پیش می گیرد و می ستاید، ولی با این همه تعصب و خشکی بسیار دارد و در مواردی از اشعارش باده پرستان را انکار می کند و تنها راه نجات را آداب و سنن دینی و احکام شرعی می داند؛ چنان که می گوید:
قرآن شفا شناس که حبلی است بس متین
سنت نجات دان که صراطی است مستقیم
تا زین نجات جا طلبی درره نجات
جنات بان نه جات دهد نه ره ای سلیم
راه ابتدا خدای نماید پس انبیا
زر اول آفتاب دهد پس کف کریم
(سجادی، 1382، ص29-28)
زکریای قزوینی نیز متدین بودن را بخشی از منش زندگی خاقانی معرفی می کند. (قزوینی، 1380ق، ص600)
سجادی حتی بدبینی و اعراض خاقانی از فلسفه را نیز در ادامۀ پای بندی او به شریعت و سنت می داند. وى در یک قصیده به کلی فلسفه را طعن مى کند و آن را مایۀ اضلال می انگارد و می گوید:
علم تعطیل مشنوید از غیر
سر توحید را خلل منهید
فلسفه در سخن نیامیزید
وانگهی نام آن جدل منهید
زجل زندقه جهان بگرفت
گوش همت بر این زجل منهید
نقد هر فلسفی کم از فلسی است
فلس در کیسۀ عمل منهید
فلسفی مرد دین مپندارید
حیز را جفت سام یل منهید
و از اینجا باید گفت که خاقانی تحت تأثیر افکار و عقاید مردمان زمان خویش دارای تعصب در طریقۀ تسنن بود و چون آنان از علوم عقلی و فلسفه پرهیز داشت و فقیه و محدث را بر فیلسوف و متفکر برتری می داد. (سجادی، 1382، ص29)
حج و خاقانی
همان طور که در بخش معرفی خاقانی ذکر شد، وی سفرهای زیادی به نقاط مختلف داشته است؛ اما از سفرهای مهم و تأثیرگذار او، دو سفر حج است که حاصل آن شش قصیده، منظومۀ سفرنامه ای تحفة العراقین و ذکر مکرر از حج و مناسک آن در خلال اشعار دیگر است.
خاقانی در این قصاید با بدیع ترین تشبیهات و توصیفات و تازه ترین ترکیبات و تعبیرات، شوقِ شب روان و بادیه سپران را به تصویر کشیده و کعبه، این «عروس هر هفت کرده»، را به دل ربایی از عارف و عامی بر اریکۀ عزت می نشاند. عشق و اشتیاق خاقانی در این اشعار، خاکیان را به افلاک می رساند و روحانیان عالم بالا را به میهمانی زائران می کشاند؛ خیال کعبۀ دیدۀ مشتاقان را زمزم افشان می کند و عشق به سنتِ اعرابِ مهمان دوست، آتشی در مکه به پا می کند که عاشقان را از هند و چین بدان سو می کشاند؛ شب روانِ صادق هوی هوی گویان و اشک ریزان به سوی خاتون عرب می شتابند و ره زنان بادیه، بر خلاف عادت، دست نوازش بر سر آنان می کشند؛ تَفِ باحورا به رایحۀ حورا مبدل می شود و ریگزارهای سوزان و آبگیرهای بی آب به روضه های سرسبز و برکه های پرآب تبدیل می گردند، شوره زارها فرات شده و دل دریاکشان سرمست را سیراب می کنند. دشت موقف سراپا جان می شود و جبل الرحمه گوهر بنیان شده و سنگ ریزه هایش سرمۀ چشمِ ابدال می گردد. نور مغفرت الهی از مشعرالحرام به آسمان ها پرتو می افکند؛ شن ریزه های صحرا و آب و گیاهِ بادیه، شافِ شافی گشته و نور چشم رهروان می شود و دل شب های بادیه، میهماندار بزم عروسان بیابان می گردد و رهسپران بادیه، سراپا دیده به تماشای پایکوبی و دست افشانی و شکرریزی این عروسان می نشینند. عاشقانِ پاکباز نفس انسانی خود را در قربانگاه قربانی می کنند و عیسی و موسی و خضر و ادریس و یوسف و سایر انبیا آنان را همراهی می کنند. جبرئیل پر زیر پایشان می گسترد و کوس حاج در صحرای محشرآسای عرفات قیامتی به پا می کند و در لحظه لحظۀ این غوغای روحانی، خاتونِ عرب با رخ گندم گون و زلف حبشی و خال زنگیانۀ خود، دل از شیفتگان می رباید. زائران در پی وصال کعبه، در بزم مرقد مصطفوی، به خوانسالاری محمد، بر خوان عزت می نشینند، خوانی که آب دستانش از خورشید، جلّابش از آب دست رسول الله و خلالش از طوبی است. (معدن کن، 1395، ص11-10)
شش قصیدۀ خاقانی در ستایش کعبه
زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب
خیمۀ روحانیان کرد معنبر طناب
(خاقانی، 1382، ص41)
و مطلع دوم:
رخش به هرا بتاخت بر سر صفر آفتاب
رفت به چرب آخوری گنج روان در رکاب
(همان، ص42)
شب روان در صبح صادق کعبۀ جان دیده اند
صبح را چون محرمان کعبه، عریان دیده اند
(همان، ص88)
و مطلع دوم:
تا خیال کعبه نقش دیدۀ جان دیده اند
دیده را از شوق کعبه زمزم افشان دیده اند
(همان، ص90)
و مطلع سوم:
دشت موقف را لباس از جوهر جان دیده اند
کوه رحمت را اساس از گوهر کان دیده اند
(همان، ص93)
شب روان چون رخ صبح آینه سیما بینند
کعبه را چهره در آن آینه پیدا بینند
(همان، ص95)
مقصد اینجاست، ندای طلب اینجا شنوند
ختیان را ز جرس صبح دم آوا شنوند
(همان، ص100)
صبح از حمایل فلک آهیخت خنجرش
کامیخت کوه ادیم شد از خنجر زرش
(همان، ص215)
و مطلع دوم:
سرحد بادیه است روان پاش بر سرش
تریاق روح کن ز سموم معطرش
(همان، ص216)
و مطلع سوم:
اینک مواقف عرفات ست بنگرش
طولش چو عرض جنت و صد عرض اکبرش
(همان، ص218)
و مطلع چهارم:
من صید آن که کعبۀ جانهاست منظرش
با من به پای پیل کند جنگ عبهرش
(همان، ص219)
صبح خیزان بین به صدر کعبه مهمان آمده
جان عالم دیده و در عالم جان آمده
(همان، ص368)
و مطلع دوم:
الوداع ای کعبه کاینک وقت هجران آمده
دل تنوری گشته و زو دیده طوفان آمده
(همان، ص371)
اما خود واژۀ حج غیر از قصاید مذکور در ابیات دیگرى از قصاید خاقانی به عنوان واژۀ کلیدی و مضمون ساز نقل شده است:
پریر نوبت حج بود و مهد خواجه هنوز
از آن سوی عرفات ست چشم بر فردا
(همان، ص7)
گوییم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
این چنین سفته مکن تعبیه دربار مرا
(همان، ص39)
حج ملوک و عمرۀ بخت ست و عید دهر
بر درگهش که کعبه کعبه است و محشرش...
گفتا: مپای، رو حج و عیدی دگر بر آر
تا هر که هست بانگ برآید ز حنجرش
کاقبال بین که حاصل خاقانی آمدست
کاندر سه مه سه عید و دو حج شد میسرش
(همان، ص226)
اعرابیم که بر پی احرامیان روم
حج از پی ربودن کالا برآورم
(همان، ص246)
کز پی حج رخصتم خواهی ز شاه
کاین سفر دل را تمنا دیده ام
(همان، ص275)
دارم دل عراق و پی مکه و سر حج
درخورتر از اجازت تو درخوری ندارم
(همان، ص283)
کعبه را یک بار حج فرض است و حضرت کعبه وار
حج ما هر هفته عمداً برنتابد بیش از این
(همان، ص337)
کعبه نیز با توجه به موقعیت و جایگاه خود، یکی از ارکان جدایی ناپذیر مناسک حج است.
کعبه در دین اسلام شرافت و حرمتی خاص دارد و از آن به بیت الله الحرام نیز تعبیر می شود. برخی روایات اشاره دارند که محل کعبه اولین نقطه ای است که هنگام دحوالارض[1] پدیدار شده است.
کعبه در احکام و آداب دینی اسلام جایگاه ویژه ای دارد. مسلمانان در مناسک حج به گرد کعبه طواف می کنند و نماز را به سمت آن می گزارند. مطابق قرآن حضرت ابراهیم7 به کمک فرزندش اسماعیل دیوارهای کعبه را بالا آورد و مردم را به مناسک حج دعوت کرد و مطابل برخی روایات نخستین بار حضرت آدم7 کعبه را بنا کرد و حضرت ابراهیم7 آن را بازسازی کرد.
خاقانی شیفتۀ کعبه و زادگاه اسلام است و ذکر نام کعبه در اشعار وی از بسامد بالایی برخوردار است،
کعبه غیر از موارد مذکور در شش قصیده، در ابیات زیر از قصاید به عنوان واژۀ کلیدی و مضمون ساز ذکر شده است:
با قطار خوک در بیت المقدس پی منه
با سپاه پیل بر درگاه بیت الله میا
(همان، ص1)
چون رسیدی بر در لاصدر الا جوی از آنک
کعبه را هم دید باید چون رسیدی در منا
(همان، ص2)
آن شب که سوی کعبۀ خلت نهاد روی
این غول دار بادیه را کرد زیر پا
(همان، ص5)
به دست آز مده دل که بهر فرش کنشت
ز بام کعبه ندرند مکیان دیبا
(همان، ص7)
گر در سموم بادیۀ لا تبه شوی
آرد نسیم کعبۀ الا اللهت شفا
(همان، ص16)
پس از میقات و حرم و طوف کعبه
جمار و سعی و لبیک و مصلی
(همان، ص25)
گر دو شود قبله مان بس عجبی نی از آنک
او به شماخی نهاد کعبۀ دیگر بنا
در ازل آن کعبه بود قبلۀ دین هدی
تا ابد این کعبه باد قبلۀ مجد و ثنا
(همان، ص38)
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر کوی مغان است دگر بار مرا...
گوییم کعبه ز بالای سرت کرد طواف
این چنین بی هده پندار مپندار مرا
من در کعبه زدم، کعبه مرا در نگذاشت
چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
دامن کعبه گرفتم، دم من درنگرفت
دم نبیند چو نبیند دم کردار مرا
مغکده دید که من رد شدۀ کعبه شدم
کرد لابه که ز من مگذر و مگذار مرا
شیر مردان در کعبه مرا نپذیرند
که سگان در دیرند خریدار مرا...
زین سپس خال بتان بس حجرالأسود من
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
(همان، ص39-40)
به خال و زلف و لب و حجلۀ عروس عرب
که سنگ کعبه و حلقه است و آستان و حجاب
(همان، ص50)
که بعد طاعت قرآن و کعبه در سجده
پس از درود رسول و صحابه در محراب
(همان، ص51)
چون کعبه مجاور حجاب است
آن کعبه که کس عیان ندید است
(همان، ص71)
و این پرده گر نه صخرۀ کعبه است، پس چرا
لب های عرشیان همه بوسه ستان اوست
(همان، ص73)
و آن زبیده است کز سعادت بخت
بهر کعبه، زر و سر افشانده است
(همان، ص82)
کعبۀ ملک است صحن بارگاهش کز شرف
باغ رضوان را کبوترخانه ایدر ساختند
(همان، ص114)
آن که در کعبه اعتکاف گرفت
سنگ چون در کبوتر اندازد
(همان، ص125)
صحن ارم تو راست و درو روح را نشست
حصن حرم تو را ست و درو کعبه را قرار
هر سال اگر خواص خلیفه برند خاص
از بهر کعبه پردۀ رنگین سبزکار
آن پردۀ تو کز در سلطان انجم است
آویختند بر در این کعبه آشکار
(همان، ص176)
نوک سر کلک او قبلۀ درّ عدن
خاک سم اسب او کعبۀ مشک تتار
(همان، ص184)
کعبه ز جای خویش بجنبید روز عید
در من فشاند شقۀ دیبای اخضرش
(همان، ص226)
از گنبد فلک ندی آمد به جسم او
کای گنبد تو کعبۀ حاجت روای خاک
(همان، ص238)
بوس و دعا کعبه را بر در و دستت چنانک
موضع بوسه حجر، جای دعا ملتزم
(همان، ص264)
کعبه است ایوان خسرو کاندر او
ستر عالی را هویدا دیده ام
کعبه را باشد کبوتر در حرم
در حرم شهباز بیضا دیده ام...
کعبه را ماند در عالیت و من
محرم این کعبه ام تا دیده ام...
گر به بوی طمع گفتم مدح تو
کعبه را دیر چلیپا دیده ام
(همان، ص275-273)
نزد من کعبه کعبه است خراسان که ز شوق
کعبه را محرم گردان به خراسان یابم...
بهر قربان چنین کعبه عجب نیست که من
عید را صورت قربان به خراسان یابم
(همان، ص295)
او کعبه علوم و کف و کلک و مجلسش
بودند زمزم و حجرالأسود و مقام
(همان، ص302)
کعبه وارم مقتدای سبزپوشان فلک
کز وطای عیسی آید شقۀ دیبای من
(همان، ص322)
کعبه جان صدر توست، چار ملک چاررکن
رستم دین قدر توست، هفت فلک هفت خان
(همان، ص333)
حضرت پاک از چو ما آلودگان آسوده اند
کعبه پیلان را مفاجا برنتابد بیش از این
(همان، ص337)
راهى است ورا به کعبه مجد
بی زحمت ناقه و بیابان
(همان، ص345)
کعبه عبارت ستای من شد ازیرا
دید مرا مکرمت ستای صفاهان
کعبه مرا رشوه داد شقه سبزش
تا ننهم مکه را ورای صفاهان
(همان، ص356)
منقل مربع کعبه سان، آشفته در وی رومیان
لبیک گویان در میان، تن محرم آسا داشته...
خاصه که خضرم در عرب، از آب زمزم شسته لب
من گرد کعبه چند شب، شب زنده عذرا داشته
(همان، ص382-383)
ایوانش را کز کعبه بیش احسان ز زمزم رانده بیش
از بوقبیس حلم خویش ارکان نو پرداخته
(همان، ص388)
آن کعبۀ محرم نشان، آن زمزم آتشفشان
در کاخ مه دامن کشان، یک مه به پروار آمده
(همان، ص390)
کعبه به زاهدان رسد، دیر به ما سبوکشان
بخشش اصل دان همه ما و تو از میان بری
(همان، ص428)
کعبه است حضرت او کز چارپای تختش
بیرون ز چار ارکان، ارکان تازه بینی
(همان، ص432)
کعبه چه کنی با حجرالأسود و زمزم
ها عارض و زلف و لب ترکان سرایی
(همان، ص435)
همچنین به صورت بیت الله نیز در ابیات زیر ذکر شده است:
در ایرمان سرای جهان نیست جای دل
دیر از کجا و خلعت بیت الله از کجا
(همان، ص15)
و نیز به صورت بیت الحرم در ابیات زیر:
خود سپاه پیل در بیت الحرم گو پی منه
خود قطار خوک در بیت المقدس گو میا
(همان، ص22)
و نیز خاقانی قصیده ای با ردیف کعبه به مطلع زیر دارد:
ای در حرمت نشان کعبه
درگاه تو را مکان کعبه
(همان، ص403)
همچنین کعبه به صورت ترکیب «کعبۀ خلّد»:
در کعبه خلّد صدر بزمت
کوثر نم ناودان بینم
(همان، ص271)
و «کعبۀ حق»:
پیشت آرم کعبه حق را شفیع
کآسمانش خاک بطحا دیده ام
(همان، ص275)
و «کعبه قدس»:
ای جنت انس را تو کوثر
وی کعبۀ قدس را تو زمزم
(همان، ص277)
حجره دل را کز کعبه وحدت اثر است
در به فردوس و کلیدان به خراسان یابم
(همان، ص295)
در دیوان خاقانی ذکر شده است.
همچنین نام شهر مکه نیز غیر از قصاید مذکور و ابیات فوق، در ابیات زیر از قصاید به عنوان واژۀ کلیدی و مضمون ساز ذکر شده است:
این کعبه در سرادق شروان سریر داشت
و آن کعبه در حدیقه مکه قرار کرد
(همان، ص152)
گر خط شمال خسف گیرد
زی مکه روم امان بینم
(همان، ص267)
دارم دل عراق و پی مکه و سر حج
در خور تراز اجازت تو درخوری ندارم
(همان، ص283)
و نیز اصطلاح «مکّیان» در معنای اهالی مکه در ابیات زیر به عنوان واژۀ کلیدی و مضمون ساز استفاده شده است.
به دست آز مده دل که بهر فرش کنشت
ز بام کعبه ندرند مکیان دیبا
(همان، ص7)
ناکرده مکر مکّیان، جان محمد را زیان
چون عنکبوتی در میان پروانۀ غار آمده
(همان، ص392)
همچنین «چاه زمزم» به عنوان یکی از مکان های مهم و همیشه ثابت در شهر مکه، که در ایام حج نیز بسیار استفاده مى شود، غیر از موارد مذکور در شش قصیده و ابیات فوق، در ابیات زیر از قصاید به عنوان واژۀ کلیدی و مضمون ساز ذکر شده است:
زین سپس خال بتان بس حجرالأسود من
زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
(همان، ص40)
زمزم به سان دیدۀ یعقوب زاده آب
یوسف کشنده دلو ز چاه مقعرش
(همان، ص219)
در کعبه کرده عید و ز زمزم مزیده آب
چون نی شکر چگونه مزم آتش ترش
(همان، ص224)
زمزم فشانم از مژه در زیر ناودان
طوفان خون ز صخره صما برآورم
(همان، ص246)
ای جنت انس را تو کوثر
وی کعبه قدس را تو زمزم
(همان، ص277)
رخ از آب زمزم نشویم ازیرا
که آلوده ام، روی زمزم ندارم
(همان، ص285)
او کعبه علوم و کف و کلک مجلسش
بودند زمزم و حجرالأسود و مقام
او و همه جهان مثل زمزم و خلاب
او و همه سران حجرالأسود و رخام
زمزم نمای بود به مدحش زبان من
تا کرده بودم از حجرالأسود استلام
(همان، ص302)
ایوانش را کز کعبه بیش احسان ز زمزم رانده پیش
از بوقبیس حلم خویش ارکان نو پرداخته
(همان، ص388)
آن کعبه محرم نشان، آن زمزم آتش فشان
در کاخ مه دامن کشان یک مه به پروار آمده
(همان، ص390)
نظاره در تو چشم ملائک که چشم تو
دیده جمال کعبه و زمزم فشان شده
(همان، ص401)
دلم کعبه است و تن حلقه، چگونه حلقه ای کان را
ز بس دندانه گر بینی دهان زمزمش خوانی
(همان، ص410)
کوی مغان و ما و تو هر سر سنگ کعبه ای
درد تو کرده زمزمی، دست تو کرده ساغری
(همان، ص428)
کعبه چه کنی با حجرالأسود و زمزم
ها عارض و زلف و لب ترکان سرایی
(همان، ص435)
اعمال ایام هشتم تا دهم ذی الحجه در دیوان خاقانی
در این بخش، اعمال هشتم تا دهم ذى الحجه و مضمون سازی از آنها در شش قصیدۀ مذکور با ذکر مصادیق اهم بررسی می شود.
فرآیند بستن احرام آن است که فرد حج گزار هرچه خداوند بر وی حرام کرده بر خود حرام کند. (جوادی آملی، 1383، ص171)
مُحرم نیز کسی است که عمل احرام را انجام می دهد.
محرمان چون ردی صبح درآرند به کتف
کعبه را سبزلباسی فلک آسا بینند
(خاقانی، 1382، ص95)
و نیز اشاره به وادی اى که در آنجا زائران محرم می شوند:
دیو کز وادی محرم شنود ناله کوس
چون حریر علمش لرزه ز آوا بینند
(همان، ص98)
خاقانی از لفظ «اِحرامی» نیز برای فرد محرم استفاده کرده است:
عیسی آنک پیش کعبه بسته چون احرامیان
چادری کان دست ریس دخت عمران آمده
(همان، ص370)
لباس احرام: این لباس شامل دو تکه لباس دوخته نشده است که حجاج یکی را از پایین تنه و دیگری را از بالاتنه در ایام حج می پوشند. (جوادی آملی، 1383، ص176-175)
صبح را در ردی ساده احرام کشند
تا فلک را سلب کعبه مهیا بینند
(همان، ص95)
مسئله مهم دیگر سفیدپوش شدن حاجیان و محرمان در ایام حج است:
خانه خدایش خداست، لاجرمش نام هست
شاه مربع نشین، تازی رومی خطاب
(همان، ص42)
در این بیت رومیان به اقتضای سفیدپوست بودن، اشاره به لباس سفید حجاج دارد. (معدن کن، 1395، ص199)
لباس احرام در سفیدی به کفن نیز تشبیه شده است:
زندگان کشته نفس، آنجا کفن در تن کشان
زعفران رخ حنوط نفس ایشان دیده اند
(خاقانی، 1382، ص93)
احرام در دیوان خاقانی، چهارده بار به عنوان واژۀ مضمون ساز، «احرام حج» یک بار به صورت واژۀ مضمون ساز، «احرام گه» یک بار به صورت واژۀ مضمون ساز و «احرامیان» نیز دو بار به صورت واژۀ مضمون ساز به کار رفته است.(ر.ک: خاقانی، 1382 و امیری خراسانی، 1387)
صفا، صخره ای بین مکه و کوه مروه در دامنۀ کوه ابوقبیس است که عمل «سعی» در آن انجام می شود. (جوادی آملی، 1383، ص200-199)
ناصرخسرو می نویسد:
و دامن کوه ابوقبیس صفاست و آن چنان است که دامن کوه را همچون درجات بزرگ کرده اند و سنگ ها به ترتیب رانده که بر آن آستانه ها روند خلق و دعا کنند و به آخر بازار از جانب شمال، کوه مروه است و آن اندک بالای است و بر او خانه های بسیار ساخته اند و در میان شهر است و در این بازار بروند از این سر تا بدان سر و آنچه گویند صفا و مروه کنند آن است. (ناصرخسرو، 1335، ص87)
رفته و سعی صفا و مروه کرده چار و سه
هم بر آن ترتیب کز سادات و اعیان دیده اند
(خاقانی، 1383، ص94)
ترکیب «صفا و مروه» یک بار به عنوان واژۀ مضمون ساز و «مروه» نیز دو بار به عنوان واژۀ مضمون ساز در قصاید خاقانی به کار رفته است. (ر.ک: خاقانی، 1382 و امیری خراسانی، 1387)
اولین مرحله از مناسک حج تمتع بعد از احرام، وقوف در سرزمین عرفات در نیمۀ دوم روز عرفه (نهم ذی حجه) است. (جوادی آملی، 1383، ص203) عرفات نام صحرایی است وسیع و هموار که در ۲۲ کیلومتری جنوب شرقی مکه در میان راه طائف و مکه قرار دارد. این منطقه به وسیله کوه هایی که به شکل نیم دایره در اطرافش قرار دارد، مشخص شده است؛ به طوری که از شرق و جنوب و شمال شرقی در احاطه کوه است.
عرفات سرزمینی است مرتفع و به شکل تقریباً مربع با مساحتی بالغ بر حدود هجده کیلومتر مربع و وسیع ترین مشاعر مقدسه است. در قسمت شمال شرقی آن جبل الرحمه و در غرب آن مسجد نمره قرار دارد. در حج، وقوف از ظهر تا غروب روز نهم ذی حجه در عرفات واجب و از ارکان حج است. (فکری و علایی،1393، ص129)
در سفرنامۀ ناصرخسرو آمده است:
دشت عرفات در میان کوه های خرد است، چون پشته ها و مقدار دشت دو فرسنگ است در دو فرسنگ. در آن دشت مسجدی بوده است که ابراهیم7 کرده است و این ساعت منبری خراب از خشت مانده است و چون وقت نماز پیشین شود، خطیب بر آنجا رود و خطبه جاری کند؛ پس بانگ نماز بگویند و دو رکعت نماز به جماعت به رسم مسافران بکنند و همه در آن وقت قامتی نماز بگویند و دو رکعت دیگر نماز به جماعت بکنند؛ پس خطیب بر شتر نشیند و سوی مشرق بروند. (ناصرخسرو، 1335، ص102)
کعبه را نام به میدان گه عام عرفات
حجرۀ خاص جهان داور دارا شنوند
(خاقانی، 1382، ص102)
از عرفات با عنوان «موقف» نیز یاد می شود:
وادی فکرت بریده، محرم عشق آمده
موقف شوق ایستاده کعبه جان دیده اند
(همان، ص89)
دشت موقف را لباس از جوهر جان دیده اند
کوه رحمت را اساس از گوهر کان دیده اند
(همان، ص93)
در برخی موارد از ترکیب «مواقف عرفات» نیز استفاده شده است:
اینک مواقف عرفات است بنگرش
طولش چو عرض جنت و صد عرض اکبرش
(همان، ص218)
در بیت زیر نیز مراد از «غرقاب مصحف»، عرفات است. (معدن کن، 1395، ص259):
جمله در غرقاب اشک و کرده هم سیراب از اشک
خاک غرقاب مصحف را که عطشان دیده اند
(خاقانی، 1382، ص93)
از اعمال دیگر مواقف عرفات، لبیک گویی حجاج است. (معدن کن، 1395، ص285)
در بیت زیر مراد از نعرۀ عابدان، همان لبیک گویی است:
عابدان نعره برآرند به میدان گه از آنک
نعره شیردلان در صف هیجا شنوند
(خاقانی، 1382، ص102)
ناصرخسرو به کوه «جبل الرحمه» در نزدیکی عرفات نیز اشاره کرده است:
به یک فرسنگی آنجا کوهی خُرد سنگین است که آن را جبل الرحمه گویند. بر آنجا بایستند و دعا کنند تا آن وقت که آفتاب فرو رود و پسر شاددل، که امیر عدن بود، آب آورده بود از جای دور و مال بسیار بر آن خرج کرده و آب را از آن کوه آورده و به دشت عرفات برده و آنجا حوض ها ساخته که در ایام حج پر آب کنند تا حاج را آب باشد و هم این شاددل بر سر جبل الرحمه چهار طاقی ساخته عظیم که روز و شبِ عرفات بر گنبد آن خانه چراغ ها و شمع های بسیار نهند که از دو فرسنگ بتوان دید. چنین گفتند که امیر مکه از او هزار دینار بستد که اجازت داد تا آن خانه بساخت. (ناصرخسرو، 1335، ص102)
و خاقانی نیز به این کوه اشاره کرده است:
دشت موقف را لباس از جوهر جان دیده اند
کوه رحمت را اساس از گوهر کان دیده اند
(خاقانی، 1382، ص93)
خود فلک خواهد تا چنبر این کوس شود
تا صدایش از جبل الرحمه به تنها شنوند
(همان، ص101)
جبریل خاطب عرفات است روز حج
از صبح تیغ و از جبل الرحمه منبرش
(همان، ص218)
واژۀ «عرفات» ده بار به عنوان واژۀ مضمون ساز، «موقف» یک بار به عنوان واژۀ مضمون ساز و «جبل الرحمه» سه بار به عنوان واژۀ مضمون ساز در قصاید خاقانی به کار رفته است. (ر.ک: خاقانی، 1382 و امیری خراسانی، 1387)
مشعر در لغت به معنای فهمیدن و آگاه شدن است و در اصطلاح سرزمینی است که در میان عرفات و منا قرار دارد و حجاج بعد از عرفات در این سرزمین وقوف می کنند. چون مشعر در محدوده حرم قرار دارد به آن مشعرالحرام می گویند. نام دیگر این محل، مزدلفه است. (فکری و علایی،1393، ص248) ناصرخسرو می نویسد:
و چون آفتاب غروب کرد و حاج و خطیب از عرفات بازگشتند و یک فرسنگ بیامدند تا به مشعرالحرام که مردم آنجا را مزدلفه گویند. بنایی ساخته اند خوب، همچون مقصوره، که مردم آنجا نماز کنند و سنگ رجم را که به منا اندازند از آنجا برگیرند و رسم چنان است که آن شب، یعنی شب عید، آنجا باشند و بامداد نماز کنند و چون آفتاب طلوع کند به منا روند و حاج آنجا قربانی کنند. (ناصرخسرو، 1335، ص103-102)
رانده ز اول شب بر آن که پایه و بشکسته سنگ
نیم شب مشعل به مشعر نور غفران دیده اند
(خاقانی، 1382، ص94)
در نزدیکی مشعر، مسجدی به نام مسجد خیف نیز وجود دارد که ناصرخسرو به آن اشاره کرده است: «مسجدی بزرگ است آنجا که آن مسجد را خیف گویند». (ناصرخسرو، 1335، ص103)
در سه جمره بوده پیش مسجد خیف اهل خوف
سنگ را کانداخته بر دیو غضبان دیده اند
(خاقانی، 1382، ص94)
«مشعر» و «مشعرالحرام» هر کدام یک بار به عنوان واژۀ مضمون ساز در قصاید خاقانی به کار رفته است.
یکی از اعمال سه گانۀ منا، رمى جمرات است که در سه موضع اولی، وسطی و عقبه انجام می شود. زائران این عمل را بعد از بازگشت از عرفات و مشعر و از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب عید قربان انجام می دهند. (فکری و علایی،1393، ص112؛ معدن کن، 1395، ص247)
مقصود از عقوبتگاه شیطان در بیت زیر، محل رمی جمرات است:
دست بالا همت مردم که کرده زیر پای
پای شیبی کان عقوبتگاه شیطان دیده اند
(خاقانی، 1382، ص91)
در بیت زیر نیز خاقانی به سه گانه بودن این عمل اشاره کرده است:
- در سه جمره بوده پیش مسجد خیف اهل خوف
سنگ را کانداخته بر دیو غضبان دیده اند
(همان، ص94)
منا سرزمینی در کوهستان شرقی مکه در مسیر عرفات است که حجاج، اعمال رمی و قربانی را در روز دهم ذی الحجه در آن انجام می دهند. (جوادی آملی، 1383، ص225)
گوسفند فلک و گاو زمین را به منا
حاضر آرند و دو قربان مهیا بینند
(خاقانی، 1382، ص98)
در بیت زیر نیز مراد از «مسلخ» به معنای قربانگاه، همین سرزمین است:
در میان سنگلاخ مسلخ و عمره ز شوق
خار و حنظل گل شکرهای صفاهان دیده اند
(همان، ص92)
«منا» دو بار به عنوان واژۀ مضمون ساز در قصاید خاقانی به کار رفته است.
حجاج پس از رمی جمرۀ عقبه و پیش از حلق یا تقصیر، باید در سرزمین منا، گوسفند، گاو یا شتر قربانی کنند. (جوادی آملی، 1383، ص225)
- بامدادان نفس حیوان کرده قربان در منا
لیک قربان خواص از نفس انسان دیده اند
(خاقانی، 1382، ص94)
خاقانی از این حیوانات با عنوان «بی زبانان» نیز یاد کرده است:
بی زبانان بر زبان بی زبانی شکر حق
گفته وقت کشتن و حق را زبان دان دیده اند
(خاقانی، 1382، ص94)
به استناد اینکه طبق محاسبۀ مشکان طبسی، عید قربان سال 569 قمرى در روز جمعه بوده است (فروزانفر، 1369، ص633)، در بیت زیر خاقانی واژۀ حج را به معنای عید قربان آورده است که می تواند مترتب بر این معنا باشد که حج کامل برابر با به جا آوردن عمل قربانی در روز عید اضحی است:
حج ما آدینه و ما غرق طوفان کرم
خود به عهد نوح هم آدینه طوفان دیده اند
(خاقانی، 1382، ص93)
به روز نحر یا همان روز عید قربان، «حج اکبر» می گویند. (جوادی آملی، 1383، ص226)
ای زبان آفتاب، احرار کیهان را بگوی
دولتی کز حج اکبر حاج کیهان دیده اند
(خاقانی، 1382، ص94)
واژۀ «عید» 32 بار به عنوان واژۀ مضمون ساز، ترکیب «عید قربان» یک بار به عنوان ترکیب مضمون ساز، اضحی سه بار به عنوان واژۀ مضمون ساز، واژۀ «قربان» یک بار به عنوان واژۀ مضمون ساز و واژۀ «قربانگاه» دو بار به عنوان واژۀ مضمون ساز در قصاید خاقانی به کار رفته است. (ر.ک: خاقانی، 1382 و امیری خراسانی، 1387)
مناسک حج
به مکان های اعمال حج و به مجاز ذکر محل و ارادۀ حال، به اعمال حج مناسک گفته می شود (دهخدا، مدخل مناسک)
خوانده اند از لوح دل شرح مناسک بهر آنک
در دل از خط یدالله صد دبستان دیده اند
(خاقانی، 1382، ص89)
همه را نسخه اجزای مناسک در دست
از پی کسب جزا خواندن اجزا شنوند
(همان، ص102)
نتیجه گیری
خاقانی را می توان جزو جان های شیفته ادبیات و شعر فارسی دانست. فردی که در کنار تقیّد به آداب و ظواهر دین، آنها را با روحی درونی و عشقی وافر به انجام می رساند و نتیجه همان را می توان در قصاید تعلیمی، کعبه ستایی ها، خراسان ستایی ها و از همه مهم تر پیامبرستایی های او مشاهده کرد که نشانگر عشقی بی پایان به پیامبر، کعبه، دین اسلام و روضه پاک رضوی7 است و او را یکی از شعرای نادر در این باره می توان دانست.
[1]. سربرآوردن خشکی ها از زیر آب