میقات حج

میقات حج

مسافرتنامه عتبات و مکه (1288ق) موسی الحسینی ملقب به میرزا بیک

نوع مقاله : از نگاهی دیگر

نویسنده
رئیس کتابخانه دانشگاه تهران
چکیده
سفرنامه‌نویسی از حج در نیمه دوم دوره قاجاری شدت گرفت و ده‌ها سفرنامه نوشته شد. این زمانی بود که در عثمانی نیز سفرنامه و منزل‌نامه فراوان نوشته می شد.
 ایرانیان  اغلب برای حج به عتبات هم سفر می کردند و از راه دریا یا خشکی که نامش جبل بود، و گاه از طریق دمشق به حج می رفتند. آنان اطلاعات با ارزشی از راه، منازل آن، وقایعی که رخ می داد و بسیاری از نکات دیگر می نوشتند. بسیاری از این سفرنامه ها منتشر شده، اما همچنان رساله هایی هست که انتشار نیافته است. سفرنامه حاضر مربوط به سال 1288 است و علاوه بر حج حاوی اطلاعاتی هرچند کوتاه در باره عتبات نیز هست.
کلیدواژه‌ها

مقدمه

سفرنامه کوتاه حاضر که مربوط به سال 1288ق، است، بسیار تلگرافی نوشته شده، و در عین حال، از ویژگی های ادبی خاصی برخودار است. نویسنده در یادداشتی که در یکی از صفحات نوشته و خواهیم آورد آن را «مسافرت نامه» خوانده است. او در لابلای نثر خود، دهها بیت شعر به مناسبت متن آورده که عمده آنها از سعدی است، و نویسنده در جای جای این رساله کوچک، به مناسبت، اشعاری از سعدی و دیگران انتخاب کرده و و بیان حال و روز روحانی خود که غالبا عجز به درگاه خداوند است، آورده است. گویا برخی را در حفظ داشته و تغییرات ناخواسته ای در اشعار داده که موارد را در پاورقی یادآور شده ایم. «مسافرت نامه» همزمان سفرنامه ای جغرافیایی و در عین حال معنوی و روحانی است، و نویسنده کوشیده است تا جدای از اخبار سفر خود، حس و حال خود را نشان دهد. طبعا اقتضای یک سفر زیارتی و بویژه حج همین است. ای کاش شرح تاریخی و جغرافیایی بیشتری داده بود، اما همین مقدار که مسیر را گفته و پاره ای از اتفاقات را، باز هم مغتنم و با ارزش است. سفرنامه، از ایران و به طور خاص از طهران آغاز می شود به سمت کرمانشاه و سپس عتبات، آنگاه بغداد و بعد بصره و باکشتی و طبعا از راه دریا، به جده می رود. مکه و انجام حج، سپس زیارت مدینه و آنگاه باز بازگشت از راه جبل به عتبات. همه چیز کوتاه و مختصر بیان می شود، اما با این حال می توان حس و حال او و همین طور اشارات دقیقی از وضعیت جاری در آن بلاد را بدست آورد. مولف سفرش در بیست و پنج سالگی و به سال 1288ق، بوده اما تاریخ تحریر آن 1296ق، است. نام طهران هم در انتهای نسخه آمده که نشان می دهد، در این شهر می زیسته است.

و اما مولف کیست؟ از درون سفرنامه، از آغاز یا انتهایش، اطلاعی در این باره نداریم، جز آن که روی صفحه ای از همین نسخه در میان انبوه صفحات سفید آمده است:

هو الله تعالی شأنه [الـ] عزیز

این تفصیل مسافرت نامه این حقیر موسی الحسینی المقلب به میرزا بیک است. هر کس را هوس و خیالی [در] سر و کاری در پیش. من بیچاره گرفتار هوای دل خویش. هر کس به فصاحت و بلاغت خود چیزی می نگارد، این بنده هم به قدر عقل خود مختصری عرض کرده است که یادآور باشد برای ترک معاصی و غیره تا خداوند چه بخواهد. تحریر فی شهر ربیع اول اودئیل 1295

در یادداشت دیگری ذیل آن آمده است:

به تاریخ لیل پانزدهم شهر ربیع الثانی سنه 1301 حفظ بحری ها [مسافران دریا] با خداوند است. به خدا سپردم؛ فاللّه خیر حافظا و هو ارحم الراحمین. خداوند ان شاءالله همه را حفظ بفرماید. همه چیز م م ن بوده ع به ده بار نار. (رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ فِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ)؛ رب اغفر و ارحم یا الله. 1301

 

در این نسخه چند تصویر ـ نقاشی به سبک آنچه از قدیم در باره اماکن مقدسه معمول بوده وجود دارد. این که از خود نویسنده است یا دیگری، روشن نیست.

مورد اول: مشهد قبه مطهره حضرت سید الشهدا7

مورد دوم: قبه مظهر ه کاظمین علیهما السلام7

مورد سوم: شبیه بقعه حضرت امیر مؤمنان7

مورد چهارم: مکه، شامل جبل النور، بقعه حضرت خدیجه، منی (مسجد خیف و جمرات و مذبح) مسجد جن، و کوه منی

مورد پنجم: مشعر و مزدلفه و مسجد نمره و جبل عرفات و محمل شامی و محمل مصری

مورد ششم: مسجد کوفه شامل خود مسجد و تنور، قبر هانی و روضه مطهره حضرت مسلم.

مورد هفتم: مدینه شامل «شبیه بارگاه چهارده معصوم و عباس عم حضرت رسول(ص) در بقیع، قبة بنات الرسول و زوجات رسول الله، جبل احد، و روضه حمزه سید الشهدا و نیز باب السلام می شود.

مورد هشتم: شبیه بارگاه عرش اشتباه عسکریین(ع).

مورد نهم: قبه منوره حضرت عباس(ع)

در لابلای این نقاشی ـ تصویرها، چند نقاشی متفاوت هم آمده است که یکی نقاشی یک باغ است و سه مورد هم نقاشی های سنتی و بسا نقاشی از قیافه نویسنده، که یکی در حال نماز است و در پایان تصاویر در انتهای رساله آوردیم.

این نقاشی ـ تصویر ها را در پایان مقاله خواهیم آورد.

نسخه این مسافرت نامه به شماره 19037 در کتابخانه ملی نگه داری می شود و شامل 110 صفحه است. بیشتر صفحات آن سفید است. نقاشی ها در اوائل نسخه، و متن در صفحات 77 ـ 87 است. این تصویر به لطف آقای صادق زاده در اختیار بنده قرار گرفت. روی یک صفحه دو یادداشتی بود که مولف نوشته و گذشت. در صفحه ای دیگر چندین سطر الفبا به صورت نامنظم است که به حال شبیه یک رمز است. در صفحه دیگری هم چند بیت شعر و تاریخ تولد هست و همه به همان خطی است که متن مسافرت نامه نوشته شده است. تاریخ تولد این است:

لا اله الا الله

اُفوّض امری الی الله، انّ اللّه بصیر بالعباد

به تاریخ یوم جمعه شانزدهم شهر جمادی الثانی سنه هزار و دویست و نود و نه هجر[ی] (1299) فرزند عزیز گرامی میرزا هادی خان متولد گردید. خداوند ان شاءالله تعالی عمر [با] عزت به او عطا بفرماید. سنه 1299

 

صفحه نخست نسخه

[آغاز سفر]

 [77] بسم الله الرّحمن الرّحیم

شکر و سپاس و منّت و نعمت خدای را/پروردگار خلق و خداوند کبریا

دادار غیب دان و خداوند[1] آسمان/خلّاق بنده پرور و رزّاق رهنما

در بیست و پنج سالگی که اواخر سنه هزار و دویست و هشتاد و هشت هجری [1288] بود و اوایل غرور جوانی که ایّام نشاط کامرانی است، شبی در کمال راحت در بستر استراحت غنوده، قریب به طلوع در واقعه چنین دیدم که آفتاب عمرم غروب نموده،

کوس رحلت بکوفت دست اجل/ ای دو چشمان،[2] وداع سر بکنید

بر من افتاده دشمن کام/آخر ای دوستان گذر بکنید

هرچه خواستم وصیّتی بکنم، دیدم زبانم بسته و دهانم درهم شکسته، بیتوقف به گورستانم بردند.

خجل آن کس که رفت و کار نساخت/ کوس رحلت زدند و بار نساخت

برگ عیشی به گور خویش فرست/ کس نیارد ز پس، ز پیش فرست

چون از خواب غفلت بیدار و از شراب شهوت هشیار شده، گفتم: «روزگارم بشد به نادانی»،[3] بهتر این است که کمر را ببندی و این عقده را بگشایی، با عزم جزم رو به بیت اللّه نهی، و پناه به رسول اللّه بری. بلکه فرجی حاصل، و به مراد خود واصل شوی، و بگویی:

چار چیز آوردهام یا رب[4] که در گنج تو نیست / نیستی و حاجت و عذر و گناه آوردهام

[پیوستن به کاروان حجاج در کرمانشاهان و تا بغداد]

همان روز با حال خسته بر مرکب اقبال نشسته، اسباب سفر برداشته و آنچه بود [78] در خانه گذاشته، رو به ره آورده تا در کرمانشاهان به استقامت مزاج ملحق به حجّاج گردیده، و از رفیق خوب و غذای مرغوب للّه الحمد روز به روز بهتر، بلکه شام از صبح خوش تر بود تا مشرّف آستان کاظمین(ع) شده، زیارات مفصّل را مختصر به عمل آورده، محض رفاقت بعضی دوستان که هم داستان بودند، به بغداد آمدم تا در کشتی نشسته، رو به راه آورد.

چون سفر اوّل بود ترس غلبه نمود. روزی چند ملول بودم. به یکی از رفقا عرض نموده که دیدی چه طور دل از جان برگرفتیم، از خشکی نرفتیم، پای خود بسته به کشتی نشستیم! خندید و گفت:

«[ای یار جهد کن که چو مردان قدم زنی] / گر[5] پای بسته ای، به دعا دست برگشا»، «[یا دولتاه اگر به عنایت کنی نظر] / واخجلتاه اگر به عقوبت دهد جزا».

 [از بغداد تا جده]

از بغداد به بصره و از بصره به محمّره رسیده، و از آنجا نیز گذشته تا در یکی از بندرات شیراز کشتیبانان لنگر کشتی باز کردند، و هم اهل کشتی را پرباز نمودند. وارد بوشهر شده و هشت روز در آنجا توقف نموده، ملزومات راه آنچه باید خریده، بی رنج، حمل به غراب (کشتی) نموده، از مطرح[6] گذشته به مسقط رسیدیم. یکی از رفقا مسقطی خورده و گوراکو[7] عوض تنباکو کشیده، و بیهوش گردیده، بیچاره گریه کنان با بعضی خنده زنان وارد شدند. گفتم: چه آفت است که موجب این مخافت است؟ با کمال زاری و بی قراری گفت:

در این امید به سر شد دریغ، عمر عزیز/ که آنچه در دلم است از دَرَم فراز آید

حکیمی از دوستان این داستان شنیده، تجویز فرموده، به‏لیمو بخورد، به‏بو نماید تا بهبود شود.

بعد از آنکه از مسقط دور شده، به باب اسکندر نزدیک بادی مخالف از هر طرف [79] وزیدن یافت، شراع‏ها از کف بادبان به باد هوا داد. موجها از هر طرف چون فوجها هجوم آورده، از شومی شخص اصفهانی آتشی در کشتی افتاد. اهل بحرین آبی کشیدند، بدان آتش افشاندند. اضطراب کشتی تسکین یافت. یکی از رفقا گفت: «[حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف /]»از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است» امروز دانستم؛ او را گفتم که «دعوا اللّه مخلصین [له الدین]» (عنکبوت : 65) را که دیدی نجات هم از غرق یافته‏ای، امّید که «یبغون فی الارض بغیر حق»  (یونس : 23) نباشیم، هدایت یابیم.

بحمد اللّه در کمال صحّت وارد جدّه که ده فرسخی مکّه است شده، بعضی که محاذات را جایز می دانستند در دریا مُحرم شده، بنده به اتفاق بعضی از مصاحبان به سعدیه رفته، و محرم شده، و آیه کریمه «فَلا رَفَثَ‏ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ» (بقره : 197) را یاد آورده، «لبّیک اللهم لبّیک» را ذکر نموده، و «انّ الحمد والنعمة لک» را به امید «سَمع الله لمن حمده» فراموش ننموده، «و الملک لک و لا شریک لک» را دانسته، «ایّاک نعبد و ایّاک نستعین» گفته، احرام را پوشیده و بوسیده، روی به راه نهادیم.

[ورود به مکه و انجام فریضه حج]

از آنجا، بعد از چهار روز، در شب پنجم ذی حجّه وارد مکّه معظّمه شده، چون طاقتم طاق بود، به اضطراب تمام وارد باب السّلام گردیده، گفتم: کاش خوابم اثری می‏نمود، و مرگم در اینجا می‏بود که دیگر در تلاش معاش نمی‏شدم، و در احرام، می‏مُردم و حرام نمی‏خوردم.

گر اجل مرد[8] است گو نزد من آی/ تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

و مکرّر عرض نمودم: یا مرگم ده نروم، یا سعادتی که از اشقیا نشوم. امید که خالق کریم قبول نماید و از خانه خود محروم نفرماید.

عمره تمتع نموده، بر خلاف آنان که گفته بودند (رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ فِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ) (بقره : 201) گفته، مُحلّ شده، با حجّاج جَبَلی، شامی و مصری[9] [80] [که] رسیدند، متّفقاً احرام حج بسته، روی به منا آورده، در مسجد خیف از نبودن دوستان، حیف‏ها خورده، و بر ایشان دعاها کرده، در عرفات و مشعر به حکم «فَإِذا أَفَضْتُمْ‏ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْکُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرام» (بقره : 198) ذکرها و شکرها گفتم، مخصوصاً شکر نعمت «کَمَا هَدَاکُمْ وَإِنْ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّینَ» (بقره : 198) یادآورده و عرض نموده «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی هَدانا لِهذا وَ ما کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّه‏» (اعراف : 43) [از نظامی گنجوی در خسروشیرین:]

اگر هر موی من گردد زبانی/ شود هریک تو را تسبیح خوانی

هنوز از بی زبانی خفته باشم/ ز صد شکرت یکی ناگفته باشم

مدتی روی مذلّت بر آن وادی مالیده، و به حضرت بی نیاز به مضمون این شعر نالیده و سراییدم: [از سعدی]:

ای که هرگز فرامشت نکنم/ هیچت از بنده یاد می‏آید

بعد از آنکه از بیتوته منا و هَدی و فدا به حکم «وَ الْبُدْنَ‏ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ» (حج : 36) فارغ شده، سعی مروه و صفا نموده، به موجب آیه شریفه «ثُمَ‏ أَفیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفاضَ النَّاسُ» (بقره : 199) توبه نمودم، و انّ الله غفور رحیم یادآوردم، و عرض نموده:

از دست و زبان که برآید/ کز عهده شکرت بدر آید

بنده همان به که ز تقصیر خویش/ عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندی اش/ کس نتواند که به جا آورد

پس از آن روزی چند خادمم بیمار شد، بیماریاش به گردنم افتاد، چون خدمتش در نظر داشتم او را فرونگذاشته، هرصبح دوایش می‏ساختم، و هر شام غذایش می‏پختم. چون مرضش مسری بود به من نیز سرایت نمود. روزی چند بی پرستار با حال تب دار افتاده، چون قُوتی نخورده، قوّتی نبود، دل به مرگ داده، و اضطراب نمودم. چون تنها بودم زاری نموده: [از شاه جهانگیر هاشمی کرمانی]:

ای کرمت هم نفس بیکسان/ چون تو کسی نیست کس بیکسان

بی‏کسم و هم نفس [81] من تویی/ رو به که آرم که کس من تویی

«أنشأتنا بلطفک یا صانع الوجود، اغفرلنا بفضلک یا سامع الدعاء».

پیغمبرت فرمود که، بندگان بخرید و به راه خدا آزاد نمایید. اّید آنکه این بنده مجرم را به فضل و کرم خود از عذاب و عقوبت آزاد فرمایی؛ چون که ما بندگان را پناهی سوای لطف و کرم تو نیست، هل یرحم المملوک الا المالک؟ فرمودی بیچارگان و دردمندان را دستگیری نمایید «لا ربّ لی سواک فأدعوه، و لا إله لی غیرک فأرجوه». ما بندگان بی‏پناه را به لطف خود دستگیر و به عقاب دنیوی و اخروی نگیر؛ گنه از بنده، و عفو از خداوند آیه کریمه «وَ أَمَّا السَّائِلَ‏ فَلا تَنْهَرْ»  (ضحی : 10) امر فرمودی که سائلان را زجر ننمایید و محروم نگردانید. از تو سؤال می‏کنم به لطف خود، گناهانم ببخشی و حوایجم ادا فرمایی، و از خانه خود محرومم ننمایی. فرمودی که، اگر کسی ظلمی بنماید به او رحم کنید؛ به گناه بسیار بر خود ستم نموده بر من عفو فرما، العبد یُخطی و الربّ یعفوا. [نظامی گوید:]

چاره ی من ساز که بیچاره ام[10]/ ور تو برانی به که رو آورم

با حالی که داشته، همّت به زیارت کعبه گماشته، گفتم اوّل به حمّامی رفته، خود را تطهیر نمایم بعد مشرّف شوم. «پاک شو آنگاه پاکان را ببین» در گشوده، افتان و خیزان راه پیموده تا به حمّامی رسیدم، اجرت داده در حمّام درآمده، با حال ناخوش خلوتی را خوش کرده، دیدم پیری در کنار شیری نشسته، سلامش نموده، جوابم گفت؛ به عربی سؤالم نمود. جوابش ندادم. ترکی گفت، سکوت نمودم، چون جوابی نشنید آنقدر فهمید که عجم هستم، رفزم [کذا] نمود، و زبان به دشنامم گشود؛ برخاسته و او را به حال خود گذاشتم، در خلوت دیگر رفته تا خود را شسته بیرون آیم. جوانی نشسته دیده، احترامش [82] نموده، ترسان به کنارش رفته آب برداشته تا تغیّری به حالش نشده، تطهیری نمایم. پشتش گرداند، پیشم خواند. دست در بدنش مالید، یعنی چرکم نما، چون چارهای نبودم با حال ناخوش چرکش نموده، نه قوتی که توانم کناره جستن از او، نه قدرتی که به شوخش[11] در کنار کشم. به هزار ارادت و اخلاص از چنگش خلاص شده، بیرون دویده و رخت پوشیده، داخل صفا گردیده، به باب النّبی رسیده گفتم:

محال است سعدی که راه صفا توان رفت جز در پی مصطفی.[12]

آستان بوسیده و شکر نموده، داخل گردیده، به حکم «خیر اعمالک ما قضی الغرض»[13] «ما قُبل، قبل ما سوی»[14] با آن که حالت نداشته نماز را مقدّم داشتم، هر نحو که مقدور بود صلاتی گزارده، و سلامی داده، آهسته آهسته خود را به طاق بنی شیبه رسانده گفتم: [از ابوسعید ابوالخیر]

گر طاعت خود نقش کنم بر نانی/ و آن نان بنهم پیش سگی بر خوانی

وآن سگ سالی گرسنه در زندانی/ از ننگ بر آن نان نَنَهد دندانی

چون «وَ مَن دَخَلَه [کان] آمناً» (آل عمران، 97) را دانسته به مقام ابراهیم(ع) پا گذاشته عرض نموده:

بر احوال ناگفته علمت بصیر/ به اسرار ناگفته سمعت خبیر

فروماندگان را به رحمت قریب/ تضرّعکنان را به دعوت مجیب[15]

از راه دور آمده، و حال رنجور شدهام. فردا حاج میروند، اگر بروم بیم هلاکت است و از تنهایی کمال مخافت. شفایی عطا فرما، بار دیگرم قسمت نما. برخاسته خود را به حجرالاسود رسانده، شکرها گفته، عذرها خواسته، خود را محاذی حَجَر داشته، و همّت به طواف خانه گماشته، به هزار صدمه و خوف، هفت شرط طوف نموده، در پای میزاب رحمت نشسته، دست به دعا برداشته عرض نمودم: با چنین شوقی که داشتم دلبستگی به هزار ذوق میگفتم حال چطور بار فراق بردارم و رو به عراق گزارم! [83] [سعدی گوید:]

هرکه نداند سپاس نعمت امروز/حیف خورد بر نصیب رحمت فردا

پیری سفید مو تسبیحی سیاه بر دست داشت، و در آن جایگاه نماز میگذاشت، گفت: چه کسی و چه اضطراب داری؟ چون انوار بزرگی در ناحیه او ساطع دیده، کوچکی نموده، عرض کردم: یا شیخ! از غریبی و بیماری خود اضطراب دارم. فرمود: سهل مطلبی است، زمزم را شفای خود دان و آیه «وَ نُنَزِّلُ‏ مِنَ‏ الْقُرْآنِ» (اسراء : 82) بخوان، لیکن برای حاجت جزیی، این اضطراب کلی چیست؟ یقین مطلب دیگر در نظر داری که این طور بیقراری! گفتم که فردا قافله (در اصل: غافله!) سالار حاج را حرکت می‏دهد، و بار فراق بر دلم می‏نهد، و مرا دل نمی‏کَنَد. می‏ترسم بروم دیگرم میسّر نشود که بازگردم. گفت: حق داری، لیک چون چارهای نداری امید دار که خالق کریم حاجتت را روا و دردت را دوا نماید. تشویش به خود راه مده. چطور میشود که در مقامات انبیا و روضات اوصیا و سعی مروه و صفا در حِجر (در اصل: هجر) حضرت اسماعیل و حَجَر اسود با فضل و رأفت در میزاب رحمت که مظانّ استجابت دعا است تو را بگذارد و حاجتت برنیاورد! مگر نمی‏دانی ماییم بندگان گنه کار و او کریم. «حاجت همیشه نزد بزرگان بود روا».

چون این شنیدم دستش بوسیده و پایش افتاده، بیرون آمدم. رفیقی که در طریق شفیقم بود دستم گرفت، به منزل خویشم برد. شب را در منزلش غنوده، صبح اثری از مرض نبود. وضو ساخته، قرآن خوانده، در حرم مشرّف شده، وداع نموده تا به حجّاج ملحق شوم. کفش کن را بوسیده، و بوییده عرض نمودم: [که سعدی گوید:]

ای کریمی که از خزانه ی غیب/ گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم/ تو که با دشمن (دراصل: دشمنان) این نظر داری؟

فرخنده کوکبی که کند یاد تو به خیر [84]/برگشته طالعی که فرامش کند تو را [16]

[حرکت به سمت مدینه]

روز بیست و هفتم از مکّه معظّمه قصد مدینه مکرّمه نموده، چون چشم به شفاعت رسول خدا(ص) و فاطمه زهرا و ائمّه هدی(ع) داشتم، آنچه باید فرو بگذاشته دست ادب بسته. نهاده و عرض نمود:

فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست/دست من است و دامن اولاد[17] مصطفی

یارب خلاف امر تو بسیار کردهام/ امید هست از کرمت عفو ما مضی[18]

گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده اند/ ما را بس است رحمت فضل تو متّکا

چشم گناهکار بود بر خطای خویش/ ما را ز غایت کرمت چشم در خطا

امیّد دارم که تیری از ترکش دعا به هدف اجابت مقرون شود.

اگر دعوتم رد کند ور قبول/ من و دست دامان آل رسول

بازگشت از راه جبل

در مراجعت از مکّه معظّمه در جبل، با حجّاج جبلی وارد شدم. چون تنخواهی نداشتم با حمل دار قرار گذاشتم پنجاه تومان در نجف اشرف از تجّار گرفته کارسازی به او نمایم. حمل داری که به حملش بودم، ورشکست و بگریخت. پیغامم داد یا پولم را در جبل بده یا اسقاط حمل نموده والا می‏گذارم و می‏گریزم. چون عادیِ (یعنی «عادت») به قرض نبوده، توهّم نمودم؛ در خیال داشتم که صبح پیش کدام ناکس بروم و به در کدام چادر بروم. در این فکر بسر برده که آواز اذان شنیدم. مؤذن میگفت: الله اکبر. چون جواب کافی شنیده برخاسته، در جماعت یکی از علمایی که همراه بود شتافتم. بعد از فراغت از صلات، دوستی دستم گرفت، به چادر خود دعوت جایم نمود. از دلتنگی که بود، ابا نمودم. از فراستی که داشت لحظه‏ای فرو نگذاشت. چون اصرارش دیدم راز دل نمودم. [85] تفصیل را به موجب «النجاة فی الصّدق» بیان کردم. خندید و گفت: مرا نیز وجهی لازم بود، به دو نفر اظهار نمودم، هر دو تنخواهی دادند. یکی را برداشتم دیگری را به خیال بردم که به صاحبش رد کنم؛[19] حال که تو را لازم است این وجه بگیر هرچه خواستی بردار و هرقدر که نمی‏خواهی بگذار. وجه را گرفته شکر گفتم.

[ورود به نجف و رفتن به کربلا و کاظمین]

از آنجا به نجف اشرف مشرّف شده، بهتر از این ندیده که این رباعی را عرض نماید: [آنچنان که جامی گوید:]

اصبحت زائراً لک یا شحنة النّجف/ بهر نثار مرقد تو نقد جان به کف

می‏بوسم آستانه قصر جلال تو/ در دیده اشک به رخ ز تقدیر[20] ما سلف

بعد از زاری مخصوص دل بر فراق نهاده، عزم زیارت کربلا و سامره و کاظمین و عسکربین(ع) بیرون آمده، بعد از ورود به کربلا، مشرّف به حرم شده، به خاطرم آمد دعایی که چند سال قبل در تحت قبّه منوّره نموده بودم که، بار خدایا! زیارت مکّه معظّمه مدینه را عطا فرما. یقین نمودم که ان شاءالله تعالی دعای مرا اثری است، مخصوصاً در این قبّه، به موجب احادیث صحیحه مکرّراً عرض نموده: [چنان که سعدی گوید]

یا رب به آن طاهر[21] اولاد فاطمه/ یارب به خون پاک شهیدان کربلا

یارب به فضل خویش گناهان ما ببخش[22]/ روزی که رازها فتد از پرده برملا

کافتادگان شهوت نفسیم دستگیر/ ارفق لمن تجاوز و اغفر لمن عصا

همواره از تو لطف خداوندی آمده ست/ وزما چنان که در خور ما فعل ناسزا

عدل است اگر عقوبت ما بیگنه کنی/ لطف است اگر کشی قلم عفو بر خطا

در کاظمین و عسکریین آخر زیارات بود، بیشتر از بیشتر سعی نموده [86] گفتم: [از زبان سعدی]

کردی تو آنچه شرط خداوندی تو بود/ ما در خور تو هیچ نکردیم ربّنا

تا روزی در بازار بغداد تنها بودم، و از نیرنگ خانه ایلچی می‏ترسیدم. عربی رسید پرسید: چه کسی و از کجا می‏آیی؟ گفتم: عجم هستم و به عربستان محض زیارت در بغداد به سیاحت آمدم. دیدم ترکی را از ترک فصیح‏تر و فارسی را از اهل عجم بلیغ‏تر می‏گوید، آن قدر دانستم که رند و چالاک بلکه ناپاک بی‏باک است، و از هر دری سخنی راند، و مرا به کوچ‏های خواند، چون همیانی همراه داشته خوف نمودم. به حکم آن که:

به شیرین زبانیّ و لطف خویش/ توانی که پیلی به مویی کشی

گفتم: ای یار[23] جانی، همزبانی و مهربانی تو همین قدر کفایت نموده، حال قریب به غروب است و منزلم دور، من نمی‏آیم. چنگ در من زد، و جنگ آغاز کرد، گفت: پیش ما رسم به شکستن نبود عهد و وفا را. هرچه اصرار نمودم ابرامش بیش شد؛ چون جایی را نداشتم سر تسلیم گذاشته، «لطافت کن آنجا که بینی ستیز» تا به خانه رسیده، در آن خانه دویدم، درپوشیدم، از فریاد آن مرد دنی، نازنین زنی بیرون دوید، دامنش گرفته، و به پایش افتادم، آغاز ناله نهادم. چون اهل تسنّن بود، تظلّم نشنید، و بَدَم گفت، و از در بیرون انداخت. جوانی رسید از حالم پرسید. مجملی از حال آن طرّار به عرض آن قدّار رسانده، آهسته به گوشش وعده پولش دادم. مرا برداشت به خانه ایلچیم گذاشت. مطلبی که دیدم گفتم، و جواب شنیده، راه خود گرفته، در شب تفصیل روز را با رفقا در میان آوردم. بعضی خندیده و برخی تأسف خوردند که کاش ریشش به چنگ ما می افتاد تا سزایش می دادیم. بالاخره روز دیگر در بازاری آن طرّار را [87] یافتم. دو دستش بسته پیش حاکمش بردند، هرچند زاری کرد عجزش نشنید، بل زجرش دادند، به حبسش بردند.

[بازگشت به وطن]

بعد از زیارت مخصوص و دعوات منصوص رجوع به وطن نموده، برای عجز از شکر بدین شعرها زبان گشود:

ما نتوانیم شکر حمد تو گفتن/ با همه کرّوبیان عالم بالا

امّید که مقبول درگاه حضرت احدیّت گشته، بار دیگر این فیض نصیب شود.

یاربّ دعای خسته دلان کن تو مستجاب

هرکس به سلیقه خود چیزی در مسافرت هر مکان که نموده نوشته است. این بنده نیز به سلیقهای که دارد عرض نموده، امید که چشم از ما قایم پوشیده عیب جویی ننمایید. معلوم است منظور اظهار فضیلت و عبارت پردازی و قافیه سازی نیست، عرض نیازی است به درگاه بی‏نیاز. همان طور که ملا [مولانا] می فرماید:

عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست؟

ملک لک، و الامر لک و الحمد لک یا مستعان[24]

وَأُفَوِّضُ أَمرِیٓ إِلَى ٱلله إِنَّ ٱللَّهَ بَصِیرُ بِالعِبَادِ) (غافر: 44)

«رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنتَ خَیْرُ الرّاحِمینَ وَ أَنتَ خَیْرَ الْغَافِرِینَ‏ وَ أَنتَ أَکرَمَ الأَکرَمینَ»

تحریر فی شهر ذی القعدة الحرام توشقان ئیل سنه 1296 طهران .... م ع ص ع د ر م ع ع.

لا اله الا الله وحده لا شریک له، لا اله الا الله محمد رسول الله علیا و اولاده...

صفحه پایانی مسافرت نامه

 

روضه منوره سید الشهداء(ع)

کاظمین(ع)

بقعه حضرت امیر مؤمنان(ع)

   صحرای منا، مسجد خیف، مذبح و کوه منا

مشاعر مقدسه، مزدلفه، جبل عرفات

مسجد کوفه، قبر هانی و مرقد مسلم

بقیع، کوه احد و روضه سید الشهداء

بارگاه عسکریین(ع)

قبه منوره حضرت عباس(ع)

 

در حال نماز



[1] . از سعدی، قصیده اول: دادار غیب دان و نگهدار آسمان

[2] . از سعدی: چشمم

[3] . سعدی: روزگارم بشد به نادانی / من نکردم، شما حذر بکنید

[4] . در دیوان سوزنی (قصیده شماره 1) : به جای «یا رب» «شاها».

[5] . در نسخة چاپی: «ور» آمده

[6] . یکی از شهرستانهای استاد مسقط در عمان. در ویکی هم مدخل دارد.

[7] . گراکو، نوعی تنباکو که در سیستان و بلوچستان هست و با قلیان کشیده می شود.

[8] . غزلیات شمس: مرگ اگر مرد ...

[9] . حجاج جَبّل، آنان که از راه نجف به سمت بادیه و مکه یا مدینه می روند (در حوالی 250 کیلومتری در این مسیر) راه مدینه و مکه جدا می شود. این راه یک ماه زمان می برد و از شهر حائل عبور می کند. دو گروه بزرگ دیگر حجاج، حجاج شامی و حجاج مصری هستند که هر کدام با محمل خود می آمدند.

[10] . در دیوان: چاره ما ساز که بی داوریم

[11] . کذا. اینجا شوخ می تواند به معنای چرک باشد.

[12] . در دیوان: مپندار سعدی که راه صفا / توان رفت جز در پی مصطفی

[13] . در اصل: ما قضی قرضک! اصل جمله این است: خیر الاعمال ما قضی الغرض، و خیر الامول ما وقی العرض. ربیع الابرار زمخشری، 3/470

[14] . کذا. روایت در باره «نماز» این است: اوّل ما یحاسب به العبد، ان قبلت قبل ما سواها.

[15] . در چاپی: فروماندگان را به رحمت قریب / تضرع کنان را به دعوت مجیب

بر احوال نابوده، علمش بصیر / به اسرار ناگفته، لطفش خبیر

[16] . در چاپی: فرخنده طالعی که کنی یاد او به خیر / برگشته دولتی که فرامش کند تو را

[17] . در چاپی: معصوم مرتضی

[18] . در چاپی: وامید بسته از کرمت عفو ما مضی

[19] . در اصل، در هر دو مورد «بردند» و «کنند»!

[20] . در دیوان: ز تقصیر.

[21] . در چاپی: یا رب به نسل طاهر.

[22] . در چاپی: یا رب به لطف خویش گناهان ما بپوش.

[23] . در اصل: ای یاران جانی.

[24]. در اصل: «حمد لک و الملک لک و الامر لک یا مستعان».

  1. ندارد
  2. ندارد
  3. ندارد