با پیامبر در مدینه‌

نوع مقاله: تاریخ و رجال

نویسنده

موضوعات


خُبَیْب‌(1)
اواخر سال سوم هجری، پس از جنگ احُد، که در اثر سهل‌انگاری و نافرمانی عده‌ای با شکست مسلمانان پایان یافت؛ کفار قریش به خود


1- «خبیب» از گروه انصار و از افراد قبیله اوس مدینه بود. در جنگ بدر حضور داشته، او در تاریخ اسلام اولین کسی است که قبل از شهادت، نماز بجای آورده.

ص: 159
مغرور شده و با توطئه و تحریک در صدد تضعیف مسلمانان و گرفتن انتفام کشته‌های خود در جنگ بدر برآمدند.
آنها سعی داشتند به هر وسیله، و با انتقام‌جویی، عقده درونی خود را بگشایند.
قبیله «بنی لحیان»(1) از جمله کفاری بودند که در سرزمین مکه سکونت داشتند. آنان برای خونخواهی کشته‌های خود در جنگ بدر، دست به حیله تازه‌ای زدند.
برای عملی ساختن نقشه شوم خود، نزد دو قبیله تازه مسلمان «عَضَل» و «قاره»(2) رفته و با قول کمک‌های مالی، آنان را فریفته و از ایشان خواستند که نمایندگانی به مدینه فرستاده و از پیامبر تقاضای مبلّغ کنند تا پیامبر در اجابت درخواست آنان، افرادی را برای ارشاد و هدایتشان اعزام دارد و قبیله «بنی لحیان» با آمادگی قبلی، آنان را اسیر کرده به مکه برند و در مکه به کفار قریش بفروشند.
با این کار، خواسته قلبی آنها عملی می‌شد؛ چون کفار مکه به خونخواهی کشته‌هایشان آنان را خواهند کشت و «بنی‌لحیان» هم با فروش اسرا و این خوش‌خدمتی، پول خوبی به چنگ خواهند زد.
آن روزها برای کفار زخم خورده قریش، چیزی خوشتر از این نبود که از سپاه اسلام، کسی را دستگیر و او را شهید و مُثله نمایند.
*** هفت نفر(3) از دو قبیله «عَضَل» و «قاره» این مأموریت شوم را به عهده گرفته، عازم مدینه شدند.
آنها خدمت پیامبر رسیدند، و با اقرار به اسلام اظهار داشتند:
ای رسول‌خدا، اسلام در بین ما گسترش پیدا کرده و ما اکنون نیاز به افرادی داریم که به ما قرآن و احکام دینی را بیاموزند.


1- طایفه‌ای از هذیل بوده‌اند که در محلی بین عسفان و مکه اقامت داشته‌اند. صحیح‌مسلم، ج 3، ص 27 و 28.
2- «عضل» و «قاره» نام دو طایفه از تیره «هون بن خزیمة بن مدرکه» هستند که در نزدیکی مکه سکونت داشته‌اند. سیره ابن هشام، ج 3، ص 178.
3- مغازی واقدی، ج 1، ص 354.

ص: 160
پیامبر در پاسخ به این خواسته آنان، هفت نفر(1) از یاران خود را همراهشان فرستاد.
فصلنامه «میقات حج» ؛ ج‌7 ؛ ص160
ها برای رسیدن به سرزمین اعزامی، روزها در پناه کوهها و سایه بوته‌ها استراحت می‌کردند و شبها راه می‌پیمودند.
قبیله «بنی لحیان» از قبل، یکصد نفر مرد مسلح را برای این کار آماده کرده بود، که در کمین نشسته بودند و عده‌ای از آنها، در تجسس برای پیدا کردن مسیر راه نیروهای اعزامی پیامبر بودند.
یاران پیامبر در مسیر راه، در محلی به نام «رجیع»(2) که آبگاه قبیله «بنی هذیل» بود، توقف نمودند، در آنجا غذا خوردند و قدری استراحت کردند و سپس به راه خود ادامه دادند.
زنی از قبیله «هذیل» برای چراندن گوسفندان خود بیرون آمده بود، به نزدیک آبگاه رسید، هسته‌های خرمای بازمانده از گروه، نظرش را جلب کرد؛ از اندازه و شکل آنها دانست که شبیه خرماهای مدینه است.
با عجله به سوی قومش شتافت و فریاد برآورد: بیایید که ردّپای یاران پیامبر را یافتم.
مردانِ «بنی هذیل» با شتاب آمدند و با دیدن هسته‌های خرما یقین کردند که آنها تازه از این مکان کوچ کرده‌اند و ممکن است در همین نزدیکیها اقامت کرده باشند.
در کوههای اطراف به جستجو پرداختند و سرانجام آنها را یافته و محاصره کردند. اصحاب پیامبر که خود را در محاصره مردان مسلح دیدند، به بلندی کوه رفته شمشیرهای خود را کشیدند و آماده نبرد شدند.
دشمنان پیامبر فریاد زدند: تسلیم شوید و امان ما را بپذیرید، ما هرگز قصد کشتن شما را نداریم، فقط می‌خواهیم شما را به مکّه بُرده و به قریش تحویل دهیم تا در ازای آن چیزی عایدمان شود.


1- در انگیزه اعزام این افراد و در تعدادشان، بین اصحاب حدیث و تاریخ اختلاف است؛ گروهی آنها را شش نفر، برخی هفت نفر و جمعی ده نفر دانسته‌اند. نگاه کنید به کتاب «الصحیح من سیرة النبی الاعظم»، ج 5، ص 190.
2- نام محلی است که در آن چاه آبی برای طایفه هذیل قرار داشته، این محل بین مکه‌و طائف واقع شده.

ص: 161
چهار نفر از یاران پیامبر حاضر نشدند امان کفار را بپذیرند و درجا، به نبرد برخاسته و با آنها جنگیدند، عده‌ای را کشتند و خود هم شهید شدند.
اما سه نفر دیگر به نامهای «خبیب بن عدی»، «زید بن دثنه» و «عبدالله بن طارق» اسیر شدند.
کفار تیر و کمان آنها را گرفته و با ریسمان کمان، دستهایشان را بستند و به سوی مکه رهسپار شدند، در مسیر راه به محلی به نام «ظهران»(1)رسیدند.
در این محل یکی از اسرا به نام «عبدالله بن طارق» خود را از بند رها ساخت و با آنها، به جنگ برخاست.
هر چه خواستند دوباره دستهای او را ببندند، او امان نداد، شمشیر خود را کشید و بر آنها یورش برد؛ همه از اطرافش گریختند و از دور با سنگ او را هدف قرار دادند، به قدری بر او سنگ زدند که از پا درآمد و همانجا جان به جان آفرین تسلیم کرد. قبر او در «ظهران» مشهور است.
آنها، بقیه راه را با «خبیب» و «زید» سپری کردند تا به مکه رسیدند.
قریش با دیدن این دو اسیر از یاران پیامبر، خوشحال شدند و در خریدن آن دو، بر هم سبقت می‌جستند.
سرانجام «خبیب» به هشتاد مثقال طلا و «زید» به پنجاه عدد شتر فروخته شد. چون این دو اسیر در یکی از ماههای حرام‌(2) وارد مکه شده بودند، و در ماههای حرام قتل و کشتار بین اعراب حرام بود؛ لذا آن دو را زندانی کردند تا پس از ماههای حرام به قتل رسانند.
«خبیب» را در خانه زنی به نام «ماویه»(3) که از افراد قبیله «بنی عبد مناف» بود حبس کردند، و «زید» را پیش گروهی از قبیله «بنی جمح».
«ماویه» بعدها مسلمان شد و در دین خود فردی ثابت قدم گردید، او برای زنها، ماجراهای زمان اسارت «خبیب» را نقل می‌کرد که چگونه شبها


1- «ظهران» نام محلی است نزدیک شهر مکه و قریه‌ای آباد در کنار آن قرار دارد به نام «مَر» که به مر ظهران معروف است. معجم البلدان، ج 4، ص 63.
2- در ماه ذی القعده وارد مکه شدند و تا آخر ماههای حرام آنها را در زندان نگه داشتند. شرح مواهب الدّنیه، ج 1، ص 68.
3- در بعضی مصادر «ماریه» نقل شده، اما صحیح آن ماویه است. «الصحیح من سیرة النبی الاعظم» ج 5، ص 197- 196.

ص: 162
را تا به صبح به تلاوت قرآن و مناجات با خدا سپری می‌کرد. و زنها با شنیدن حرفهای «ماویه» بی‌اختیار اشکهایشان جاری می‌گشت. او می‌گفت به خدا سوگند احدی را به خوبی خبیب ندیده‌ام.
روزی به او گفتم:
«خبیب»! اگر حاجتی داری به من بگو.
«خبیب» گفت:
فقط از تو می‌خواهم، آب گوارا به من بدهی، هرگز از غذاهایی که گوشت آن برای بت‌ها قربانی شده برایم نیاوری و زمانی که خواستند مرا به قتل رسانند خبرم کنی.
«ماویه» گفت: وقتی ماههای حرام تمام شد، به نزدش آمدم و گفتم:
«خبیب»! فردا قصد دارند ترا بکشند.
به خدا سوگند هنگامی که این خبر را شنید هیچ تغییری در او حاصل نشد، تنها از من کارد تیزی خواست تا با آن ناخنها و موهای بلند خود را اصلاح کند و خود را آماده سازد.
من هم کارد تیزی به دست پسر کوچکم دادم که برایش ببرد.
همین‌که پسرم از من دور شد، با خودم گفتم: نکند «خبیب» می‌خواهد قبل از مرگ انتقام بگیرد، و پسرم را بکشد؛ حالا چه خاکی بر سرم کنم؟! بی‌اختیار به طرف او دویدم و فریاد زدم، اما دیدم پسرم در بغل «خبیب» نشسته است.
«خبیب» با لبخندی گفت: نترس ماویه من هرگز قصد سوئی نسبت به او ندارم، خدعه و نیرنگ در مذهب ما راه ندارد.
با شنیدن این حرف دلم آرام گرفت.
*** آن روز سپری شد. فردا «خبیب» و دوستش را با زنجیر آهنی دست
ص: 163
بسته به بیرون شهر مکه و به سوی «تنعیم»(1) حرکت دادند.
چون قبلًا اهالی مکه را خبر کرده بودند، همه مردم از زن و مرد و کوچک و بزرگ راه افتاده بودند و در شهر، احدی باقی نمانده بود.
عده‌ای از آنان که نزدیکانشان در جنگ بدر و احد کشته شده بود، می‌آمدند تا با دیدن قتل «خبیب» تشفی بجویند. و دیگران هم که کشته‌ای نداده بودند با دین «خبیب» مخالف بودند.
سرانجام به تنعیم رسیدند، دستور دادند زمین را حفر کنند تا چوبه دار را در آن نصب کنند.
همه چیز آماده شد، وقتی «خبیب» را به پای چوبه دار آوردند، رو کرد به آنها، و گفت:
آیا به من مهلت می‌دهید دو رکعت نماز بگزارم؟!
گفتند: آری.
«خبیب» وضو ساخت و در کمال خضوع دو رکعت نماز بجای آورد و گفت:
به خدا سوگند اگر فکر نمی‌کردید که از ترس مرگ نماز را طول می‌دهم، بیشتر با خدای خودم راز و نیاز می‌کردم.
سپس سر به سوی آسمان بلند کرد و آنها را نفرین نمود.
دست و پای او را با طناب به چوبه دار بستند و رویش را به سوی مدینه گرداندند. سپس به او گفتند: از دین خود برگرد تا رهایت کنیم.
«خبیب» در پاسخ گفت: به خدا سوگند اگر آنچه در دنیاست به من بدهید از دینم دست برنخواهم داشت!
گفتند: آیا دوست داشتی پیامبر بجای تو باشد و تو راحت در بین فرزندانت باشی؟
در پاسخ گفت: به خدا سوگند دوست ندارم خاری به پای پیامبر فرو


1- نام محلی است در نزدیکی شهر مکه از طرف مدینه که حدود 12 کیلومتر با مسجد الحرام فاصله دارد. با توسعه شهر مکه، اکنون این محل داخل شهر قرار گرفته است. معجم البلدان، ج 2، ص 49.

ص: 164
رود و من راحت در بین خانواده‌ام باشم.
کفار طاقتشان تمام شده، فریاد می‌زدند: به لات و عزّی قسم اگر از دین برنگردی تو را خواهیم کشت.
«خبیب» با خونسردی پاسخ داد:
مرگ من لحظاتی بیش طول نخواهد کشید.
همینکه خواستند دستور قتل را اجرا کنند، «خبیب» گفت:
چرا صورتم را از قبله برگردانده‌اید؟
خدایا! تو شاهد باش که جز روی دشمن چیزی نمی‌بینم. و در اینجا کسی نیست که سلام مرا به پیامبرت برساند، پس تو سلامم را به او برسان.
یکی از اصحاب پیامبر بنام «اسامة بن زید» از قول پدرش نقل می‌کند، در همان هنگام پیابر با اصحاب در مدینه نشسته بود که ناگهان تکانی خورد شبیه حالتی که وحی بر او نازل می‌شد. و این کلمات را بر زبان جاری نمود:
درود و برکات حضرت حق بر او باد.
سبب را از او پرسیدم، فرمود:
این جبرئیل است که سلام «خبیب» را به من رساند.(1)
کفار وقتی اصرار و پایمردی «خبیب» را دیدند، بچه‌های کسانی را که پدرانشان در جنگ بدر کشته شده بود صدا زدند و به دست هر کدام تیری دادند و گفتند: این قاتل پدر شماست بکشید او را.
همه شروع کردند به تیرانداختن.
لرزشی بر اندام «خبیب» افتاد که در اثر آن بدنش به سوی قبله برگشت.
در این هنگام این زمزمه را بر لب جاری ساخت:
سپاس خدای‌را که صورتم را به سوی قبله‌ای گردانید که هم


1- مغازی واقدی، ج 1، ص 361- 360.

ص: 165
خودش دوست دارد و هم پیامبر و بنده‌های با ایمانش.
کفار کورباطن، صبرشان لبریز شد و دیگر نتوانستند رشادت و مقاومت او را تحمل کنند. هر کدام ضربه‌ای بر او زدند.
«خبیب» در حالی که نیزه سینه‌اش را شکافته و از پشتش به در آمده بود، تا ساعتی مشغول نیایش و راز و نیاز با معبود بود.(1)