حج در آینه ادب فارسی‌

نوع مقاله: حج در آیینه ادب فارسی

موضوعات


مهمان حرم‌

جواد محدثی
شکر خدا زیارت پیغمبر آمدیم توفیق یار شد که سوی این در آمدیم
ما لایق حضور تو هرگز نبوده‌ایم لطف تو بود اینکه به این محضر آمدیم
آلوده‌ایم و از گنه خویش شرمسار با دستهای خالی و چشمِ تر آمدیم
ای مهربانِ بنده‌نواز و بزرگوار ما خائف از محاسبه محشر آمدیم
ما دلشکسته‌ایم، و لیکن امیدوار ما را ز خود مران که بر این باور آمدیم
با آرزوی دیدن مهدی- عج- در این دیار از مروه تا صفای تو چون هاجر آمدیم
بوی گلی است در عرفات از حضور تو سوی گل وجود تو ما با سر آمدیم
ما داغدار کوچِ هزاران ستاره‌ایم گریان ولی ز داغِ گل دیگر آمدیم
داغ بزرگ، مدفن پنهان فاطمه است ما در پی زیارتِ این مادر آمدیم
زبان حال زائران قبر رسول خدا- ص-
حداد عادل
یا رسول اللَّه مهمان توایم میهمان تو ز ایران توایم
سیّد عالَم تو صاحب خانه‌ای ما گرسنه بر سر خوان توایم
در هوایت بال و پر افشانده‌ایم ما کبوترهای ایوان توایم
از تف گرمای هجران سوختیم تشنه آبی ز بران توایم
دورِ نزدیکیم نی نزدیکِ دور ما به کوی عشق جیران توایم 

ص: 177
خسته از خار مغیلان طریق خرّم از عطر گلستان توایم
آمده منزل به منزل کو به کو پای در کوه و بیابان توایم
ما شقایق‌های صحرای غمیم سوگواران شهیدان توایم
جان و تن قربان جانان کرده‌ایم کشتگانِ عید قربانِ توایم
خنده‌مان با اشک و آه آمیخته شمع سوزان شبستان توایم
قبله ما سوی غرب و شرق نیست ما نه آنِ این و آن، آنِ توایم
گفته‌ای سلمان ز اهل بیت ماست ما ز اهل بیتِ سلمان توایم
با تو پیمان ارادت بسته‌ایم همچنان بر عهد و پیمان توایم
هیچ طاعتی مثل حج نیست
رضا اصفهانی متخلّص به سعید
حُجاج سوی کعبه ز هر جا که رو کنند باید رضای حق همه جا جستجو کنند
اول تنی که غرق گنه بوده سالها با آب توبه، از دل و جان شستشو کنند
بیرون ز تن کنند لباس ریا و کبر احرام از تواضع و خُلق نکو کنند
لبیک‌گو شوند خدا را براستی نی بر دروغ، هروله و های و هو کنند
بینند در طواف خدا را، نه خانه را تا روی دل به صورت و معنا به او کنند
سعیِ صفا و مروه کنند از صفای دل چون جهد در دویدن خود سو به سو کنند
بهر نماز بر درِ سلطان بی‌نیاز از آب چشم خود به تضرّع وضو کنند
در رمی جمره، سنگ به شیطان دون زنند تا خود رها ز وسوسه آن عدو کنند
ره یافتند چونکه به مهمانسرای دوست از خاک درگهش طلب آبرو کنند
شایسته نیست اهل ریا را در این مقام از آب پاک زمزمشان در گلو کنند
حق خوانده است، دشمن خود این گروه را آنان که منکرند بگو روبرو کنند
بگذار شرح مکه نارفته را سعید آنان که رفته‌اند بگو گفتگو کنند

 

در تعریف مکه‌

برگزیده از سفرنامه منظوم حج
مکه که شد قبله اهل نجات حرّسها اللَّه عن الحادثات
بِهْ که به احرام نشینی در او تا کرم عام ببینی در او
طعنه بر اکسیر زند خاک او گل خجل است از خس و خاشاک او
ریگ زمینش چو نجوم سماست گم شدگان را به یقین رهنماست
جنَّت معنی است که بی ذرع و کشت جمع درو گشته نعیم بهشت
گل نه و باد سحرش مشکبوی مِیْ نه و میخانه پر از های و هوی
ذرع نه و خرمن او دانه‌بخش عرش نه و طوبی او سایه بخش
باغ نه و میوه او ظاهر است راغ نه و سبزه او ظاهر است
لاله بر افروخته در وی چراغ بر دلش از حسرت او مانده داغ
هر که درین گونه ز سر پا کند بی‌خرد است ار به فلک جا کند
نام گل و لاله و نسرین مبر وادی مکه دگرست آن دگر
کان وفا بین جبل بوقبیس داغ غمش بر دل فرهاد و قیس
تیغ کشیدست به فرق سپهر سنگ زده بر قدح ماه و مهر
سایه فگندست به چرخ رفیع گشته برو تنگ جهان وسیع
قله‌اش از رفعت ممتاز او آمده با عرش برین راز گو
در کمرش موضع شق شد قمر گشته چو خورشید به عالم ثمر
کوه صفا وهمه اعیان او آمده یک سنگ ز ایوان او
نیست به پیامنش از مرغزار لاله نَرَسته اگرَش بر کنار
کعبه چو گل سرزده از دامنش هشت بهشت آمده پیرامنش
هر که چنین یار کشد در کنار چون نکشد سر به فلک زافتخار

ص: 179
هست یکی خانه در آن شعبه هم گشت در آفاق به خزران علم
خاک درش سرمه اهل نظر گشته در آن خانه مسلمان عمر
رغم عدو از ره دین با بلال بر سر آن کوه قریب با بلال
بهر اذان کرد زبان آوری بر سر آن سنگ چو کبک دری
نکهت جنَّت دمد از سوق لیل خارکش کوچه آن گل به ذیل
سرزده خورشید جهانتاب ازو روضه رضوان شده در تاب ازو
طالع از آن برج شده اختری کز اثر اوست ثرا تا ثری
دیده و دل هر دو در آن منجلی کوچه مولود نبی و علی
بوالعجب ست آنکه شده یک مقام مجمع قرص خور و ماه تمام
بهر همین مهر و مه آسمان پهلوی هم نیز بود جای شان
این چه مقام ست که آن آفتاب بوده شب و روز در آن بی نقاب
این چه زمین ست که درّ نجف پرورش او شده در این صدف
خانه زهراست در آن شِعْب هم پهلوی صدیق به یک دو قدم
مشتری و زهره و شمس و قمر بوده قرانشان همه با یکدیگر
سر به سر این کوی نشیب و فراز بوده خرامش گه آن سرو ناز
بر سر آن کوی چسان پا نهم بی‌ادبست آنکه نهد دیده هم
بادم و درش یک به یک از هم جدا بارد ازو رحمت خاص خدا

 

مدینه منوره‌

ص 134
باد صبا دامن گل برفشاند نکهت یثرب به مشامم رساند
فارغ از اندیشه صوت و ادا گفت حدیثی ز زبان وفا
کای شده پاک از همه آلودگی دُردی دل رفت به پالودگی 

ص: 180
داده جلا آینه خویش را ساخته مرهم جگر ریش را
شهد وجود تو مصفّا شده بلکه ز هر صاف‌تر اصْفی شده
آینه ترسم که برآرد غبار فرصت امروز غنیمت شمار
پای تجرد به سر خویش نه یک قدم از خویش فرا پیش نه
سکه زن آن نقد که آورده‌ای ورنه زر آورده و مس برده‌ای
از زر بی سکّه چه خواهی خرید جامه ازین غصه بخواهی درید
حجّ تو هرچند که دین را در است حجّ دگر هست که آن اکبر است
رونق فرمان تو بی مُهْر شاه کم بود از مرتبه برگ کاه
مُهر کن این نامه که در روزگار حجت کار تو شود روز کار
نامه که گردن شکن سرورانست مُهر وی از خاتم پیغمبرانست
پر نشد از آتش شوق تو دود دیر شد آهنگ تو برخیز زود
گرمی این کوره از آن آتش ست پاک کند نقد که در وی غش ست
این ره عشق ست نه راه حجاز زاد وی آن به که کنی از نیاز
می‌رود این ره به سوی کوی دوست فرست جان باد که معراج اوست
نقش کف پای شتر ره به ره داده نشانها ز مه چارده
طرفه‌تر این است که در راه بدر روی زمین گشته پر از ماه بدر
بدر که کامل به همه باب شد منزل خورشید جهانتاب شد
طَیْبه که شد مغرب خورشید جود زردیش از وادی صفرا نمود
زردی روز آینه مغرب‌ست مغرب خورشید جهان یثربست
ای قدم از سر به رهش ساخته پا ز سر دغدغه بشناخته
بی سر و بی پا شده بشتافتی ره به حریم حرمش یافتی
کوکب اقبال تو مسعود بود عاقبت کار تو محمود بود
بخت تو زد تخت بر اوج سپهر سود به نعلین تو رخ ماه و مهر
شاهد مقصود ترا ره نمود بر تو چه درها که ز دولت گشود
ای شده مُحرم به حریم وصال وقت طلب آمد و گاهِ سؤال 
ص: 181
لب بگشا بهر دعای ثواب هست درین وقت دعا مستجاب
هرچه به غیب و به شهادت درست از صدقات سر آن سرورست
باش ز گرد سر او صدقه جوی جز به حریم حرمش ره مپوی
وجه نبی را چو مواجه شوی بی‌خبر و واله و بی‌خود شوی

 

قبرستان معلی‌

ص 119
خاک معلی ست که تاج سراست نور دِهِ دیده ماه و خور است
هر طرفش مغرب صد آفتاب پرده گل گشته به روشان نقاب
بوی مسیحا دهد از خاک‌شان نور فروزد ز دل پاک‌شان
رحمت حق باد بران خاکدان کین همه گنجست در آنجا نهان
مسجد رایت بود آنجا عیان گشته منور چو ریاض جنان
سر به سرش منبع نور و صفاست موضع رایات رسول خداست
طول منارش به فلک همعنان با شجر سدره شده همزبان
برکه آبی که در آن منزلست هر طرفش راه به جوی دلست
آب رخ چشمه خورشید ازوست تشنه او هر که برِ طَرْف جوست
در تک آن آب، عیان ریگ آن همچو نجوم از پس هفت آسمان
از تن سیمین بَدَنان پاک‌تر از دل حجاج، صفاناکتر
مصری اگر آب خورد زان سبیل تلخ نماید به لبش آب نیل
آب خَضِر باشد از آن آب دور منبع او ظلمت و این کوه نور
شامی اگر بر لبش آرد گذر کرده در آئینه حُسْنش نظر
یابد ازو دیده معنیش نور نور و صفا در دلش آرد ظهور
ور گذراند به زبان نام او صبح سعادت دمد از شام او 

ص: 182
هست زمینش به صفا باغ دل تخم محبت بفشانش به گِل
هرچه بر آرد سر ازین آب و خاک گرچه گیاه است شود نور پاک
پرتو علمش به جهان تافته عالم ازو نور و ضیاء یافته
گوشه نشین گشته درین خاکدان شیخْ عمر مرشد اعرابیان
شد شجرش را که در آن عرصه گشت سایه نشین طوبی باغ بهشت
هست ز عین شرف آن خاک در نور دِهِ دیده اهل نظر
تربت او کآمده نورانی است شیخ علیُّ الحق کرمانی است
زآب و گل او شجری سر زده وز شرفش سر به فلک بر زده
آمده زآثار کرامت برش ساخته از شیره جان پرورش
گرچه ز نخلش رطبی نوش کرد نور و صفا در دل او جوش کرد
سبزه آن تربت عنبر سرشت سنبل مشکین ریاض بهشت
گر چه بود رنگ سیاهی برو ریخته انوار الهی درو
هست در آن عرصه چو همسایگان شیخ سماعیل که از شیروان
آمده چون شیر ژیان در خروش با دل پر جوش و زبان خموش
سوی حریم حرم کردگار یافته در ساحت آن عرصه بار
آمده و کرده در آنجا نزول خاک درش قبله اهل قبول
مقبره خواجه فضیل عیاض روضه‌ای آمد زبهشت آن ریاض
قرص قمر شمه ایوان او سر به فلک بر زده بنیان او
هر که بدانجا ره و رو یافته فیض دل از درگه او یافته
یک طرفش از ره صدق و صفا گشته حریم حرم مصطفا
مقبره پاک خدیجه دروست نور و صفا داده نتیجه دروست
فصحت آن ساحت با زیب وفر وسعت آن عرصه دولت اثر
هست زیارتگه اعیان بسی لیک نهان از نظر هر کسی
جمله در آن امکنه آسوده‌اند روی به خاک کرمش سوده‌اند
هر که نباشد قدمش در بهشت سر نَنَهادست در آنجا به خشت 
ص: 183
هست در اخبار که روز پسین کآمده از حق لقبش یوم دین
ارض معلی و زمین بقیع کآمده‌اند از ره معنی رفیع
هر دو ملاقی و ملاحق شوند با تبع خیل و علایق شوند

 

گریه بر فراق‌

ص 133
روز جدایی که نبیند کسی تیره‌تر است از شب هجران بسی
عاشق دل سوخته در هجر یار آورد انجم همه شب در شمار
کس نکند محنت هجر اختیار مرگ جدائیست میان دو یار
روز وداع است و فراقش زپس ناله بروی آی و به فریاد رس
خون گری ای دیده به صد های های وقت جدائیست از آن خاک پای
بخت کجا رفت هم آغوشیت هست کنون وقت سیه پوشیت
دل به مصیبت کسی افتاده طاق گه ز فراق و گهی از اشتیاق
وقت وداع ست و اجل در کمین خاصه وداع صنمی این چنین
کس نکند محنت هجر اختیار مرگ جدائیست میان دو یار
ای گل باغ ملکوت الوداع می‌روم اکنون به طواف وداع
با خفقانِ دل و رنجِ صداع بوی تو جان قوت شده الوداع
جان جهانی و به از جان بسی قطع ز جان چون کند آسان کسی
ای گل مشکین به نوای عجیب قطع وصال تو کند عندلیب
وصل تواش سوخت به داغ جگر تا دگری هجر چه آرد به سر
کرده به راه طلبت جان فدا می‌شود اکنون به ضرورت جدا
دوری من از تو ضروری بود ورنه کرا طاقت دوری بود
روز جدای که خرابم ز تو کافرم ار روی بتابم ز تو
گر ز توام دُور کند بخت بد مهر توام باز کشد سوی خود

دیدار قبا

ص 138
ای خَضِر راه خدا مرحبا خیز که شد شنبه روز قبا
تا به قبا هست قریب دو میل طی نتوان کرد رهش بی دلیل
نخل به نخل است همه پی ز پی سر به سر آورده چو در بیشه نی
هر یک از آن نخل چو سرو روان از ثمر افگنده به بَر گیسوان
در تَهِ هر نخل همه زرع و کشت چون نشود رشک زمین بهشت
هست در این عرصه مکان دگر خوابگه ناقه خیرالبشر
بئر اریس است مسمی چو گل هست در او خاتم ختم رسل
چشمه زرقاست که چرخ کبود آمده پیشِ ره او در سجود
در صفت قصر رفیع قبا کرده دلم پیرهن و جان قبا
بئر رسول ست کز آب حیات لب به لب استاده چو جوی فرات
کعبه به صد جای ز شوق قُبا ساخته پیراهن عزّت قَبا
هشت کَرَتْ بهر نوافل قیام چون رسی از ره سوی مسجد خرام
هر که به شنبه کند آنجا نزول عمره برآورد به قول رسول