حج در پهنه نثر فارسی‌

نوع مقاله: حج در آیینه ادب فارسی

نویسنده

موضوعات


21- عطار، شیخ فرید الدّین ابوحامد محمّد بن ابوبکر ابراهیم بن مصطفی، از عارفان بزرگ ایران است که در قرن هفتم، سال 627 درگذشته. وی خود به زیارت کعبه و انجام حج توفیق یافته است.
عطّار در عین حال که خود عارف بزرگی است ولی با اعمال بعضی از عرفا که بدون استطاعت و توان مالی و بدون این که خداوند تکلیف را بر دوش آنها گذاشته باشد به حج می‌روند و خود و دیگران را به زحمت می‌اندازند مخالفت کرده و گفته است:
کسی کو سوی حج کردن هوا کرد اگر حج کرد بی امرت، خطا کرد (1)
این عارف بزرگ از جمله شعرایی است که درباره حج و کعبه سخن بسیار گفته، هم در قالب حکایت و داستان و هم به صورت ابیاتی جداگانه در موارد مختلف؛ از باب نمونه در مصیبت نامه، در تعریف حج گفته است:
حج چیست، از پا و سر بیرون شدن کعبه دل جستن و در خون شدن
کعبه چیست، اندر جوار افتادن است تو به تو در ناف عالم زادن است (2)
عطّار در منطق الطّیر در ستایش پیامبر اکرم به امنیّت کعبه اشاره کرده است.
کعبه زو تشریف بیت اللَّه یافت گشت ایمن هر که در وی راه یافت
(3) 


1- شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ فرید الدّین محمّد عطّار نیشابوری، فروزانفر محمد حسن، چاپ دوم 1353 انتشارات دهخدا.
2- مصیبت نامه شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، به اهتمام و تصحیح دکتر نورانی وصال، چاپ دوم 1356 انتشارات کتابفروشی زوار تهران، صص 45- 43
3- منطق الطیر، ص 18

ص: 127
او ارادت زاید الوصفی به امام هشتم شیعیان، حضرت رضا- ع- داشته و در مظهرالعجایب گفته است:
در ره کعبه کنی بر خود حرج یک طوافش بهتر از هفتاد حج
این سخن باشد زقول مصطفی طوف او هفتاد حج دارد بها (1)
***
به قول مصطفی حج شد طوافش چرا کردی تو ای ملعون خلافش
زکعبه بس مراتب دان بلندش بگویم لیک نتوانی فکندش
درون کعبه ما نقد شاه است که او محبوب و مطلوب اله است (2)
عطّار به مناسبتهای گوناگون از حج و کعبه سخن گفته، در مقام فقر، که عارف خود را از خلق بی نیاز و تنها به خدا نیازمند می داند، می گوید که فقر از کعبه و زمزم برتر است:
حدیث فقر را محرم نباشد وگر باشد مگر زآدم نباشد
هر آن کس کو از این یک جرعه نوشید مر او را کعبه و زمزم نباشد (3)
***
دلی در راه او در کفر و اسلام میان کعبه و خمّار دارم
***
مرا کعبه خرابات است امروز حریفم قاضی و ساقی امام است
***
چو گبر نفس بیند در نهادم ز کعبه سوی اغیارم فرستد (4)
زهد فروشی و خود نمایی از نظر همه صاحبنظران مردود است، این چنین حجّی که بر پایه تظاهر استوار باشد بت پرستی است نه خداپرستی، عطّار در این زمینه می گوید:
برو مفروش زهد و خود نمایی که نه زرقت خرند اینجا نه طاعات
کسی را کی فتد بر روی این رنگ که در کعبه کند بت را مراعات (5)
عطّار اهل درد است و حجّ بی درد را نمی‌پسندد او در قصیده‌ای گفته:
لبّیک عشق زن تو در این راه خوفناک و احرام دردگیر در این کعبه رجا ...
او مثنوی اشتر نامه را با چند نعت و مدح از ذات احدیّت و پیامبر اکرم و ذات و صفات پروردگار آغاز کرده سپس در عزم سفر حج گفته است: 


1- مظهر العجایب و مُظهر الاسرار، فریدالدّین محمّد بن ابراهیم عطّار نیشابوری، تصحیح احمد خوش نویس عماد فروردین 1345 انتشارات سنایی، ص 97
2- همان، ص 255
3- دیوان قصاید و ترجیعات وغزلیّات شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری با تصحیح و مقدّمه سعیدنفیسی چاپ ششم 1373
4- همان به ترتیب صفحات 200، 139، 145
5- 155 همان، ص 104

ص: 128
یک دمی ای ساربان عاشقان در چرا آور زمانی اشتران ...
تا در آنجا جمع گردد قافله سوی حج رانیم ما بی مشغله
کعبه مقصود را حاصل کنیم در تجلّی خویش را واصل کنیم ...
باز سرگردان این صحرا شویم در درون کعبه ناپروا شویم ...
بر قطار اشتران عاشق شوی در درون کعبه صادق شوی ...
در محبّت تا که غیری باشدت در درون کعبه دیری باشدت ...
تا مگر در کعبه جانان روی در مقام ایمنی خوش بغنوی
کعبه جانها مکانی دیگر است این زمان آنجا زمانی دیگر است ...
کعبه عشّاق را دریاب زود جمله ذرّاتشان این راه بود ...
کعبه عشّاق یزدان است آن ره نداند برد جسم اللَّه به جان (1)
حج عبادتی است صددرصد برای خدا که «وَلِلَّهِ عَلی النَّاسِ حِجُّ الْبَیتِ ...». عطّار در الهی نامه از قول ابراهیم ادهم، در این زمینه داستانی چنین آورده:
چنین گفته است ابراهیم ادهم که می‌رفتم به حج دلشاد و خرّم
چو چشم من به ذات العرق افتاد مرقّع پوش دیدم مرده هفتاد
از یکی که هنوز رمقی در بدن داشت پرسیدم که جریان چه بوده است؟ گفت: ما هفتاد تن بودیم که قصد کعبه داشتیم و مصمّم بودیم که در راه جز به فکر و یاد اللَّه نباشیم، در ذات عرق به خضر برخوردیم و سفر را به جهت ملاقات باخضر به فال نیک گرفتیم و ...
به جان ما چو این خاطر درآمد زپس در هاتفی آخر درآمد
که هان ای کژ روان بی خور و خواب همه هم مدّعی هم جمله کذّاب
شما را نیست عهد و قول مقبول که غیر ما شما را کرد مشغول ...
کنون این جمله را خون ریخت بر خاک نمی دارد زخون عاشقان باک ...
چه وزن آرد در این ره خون مردان که اینجا آسیا از خونست گردان
گروهی در ره او دیده بازند گروهی جان محنت دیده بازند
چو تو نه دیده در بازی و نه جان که باشی تو؟ نه این باشی و نه آن (2)
و در رابطه با همین خلوص نیّت در حج حکایت دیگری در الهی نامه آورده است که:
یکی دیوانه گریان و دلسوز شبی در پیش کعبه بود تا روز 


1- اشتر نامه، از شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری- به کوشش دکتر مهدی محقّق 1339، انتشارات زوار ص 44
2- الهی نامه- فرید الدّین عطّار نیشابوری، تصحیح و مقدّمه از هلموت ریتر، 1359، انتشارات توس- تهران صص 326- 324

ص: 129
خوشی می گفت اگر نگشایی‌ام در بدین در همچو حلقه می‌زنم سر
که تا آخر سرم بشکسته گردد دلم زین سوز دایم خسته گردد
یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه که پر بت بود این خانه دو سه راه
شکسته گشت آن بتها درونش شکسته گیر یک بت از برونش
اگر می‌بشکنی سر از برون تو بتی باشی که گردی سرنگون تو
در این راه از چنین سر کم نیاید که دریا بیش یک شبنم نیاید
بزرگی چون شنید آواز هاتف بدان اسرار شد دزدیده واقف
به خاک افتاد و چشمش خون روان کرد بسی جان از چنین غم خون توان کرد
چو با او هیچ نتوانیم کوشید نمی‌باید به صد زاری خروشید (1)
اتّکا به اعمال و بزرگداشت آنها در نظر عطّار کاری عبث و بیهوده است.
عطّار در همین زمینه داستانی نقل می کند که وقتی کسی‌صادقانه چهل حجّ پیاده خود را به یک نان فروخت و آن نان را هم به سگی داد، پیری او را مورد ملامت قرار داد که تو کاری نکردی و برای حجّ خودت ارزش زیادی قائل شدی تو چهل حجّ را به نانی فروختی جدّت آدم بهشت رابه گندمی بفروخت:
توکل کرده کار او فتاده به جای آورد چل حجّ پیاده
مگر در حجّ آخر با خبر بود گذر کردش به خاطر این خطر زود
که چل حجّ پیاده کرده ام من به انصافی بسی خون خورده‌ام من
چو دید آن عُجب در خود مرد بر خاست منادی کرد در مکّه چپ و راست
که چل حجّ پیاده این ستمکار به نانی می‌فروشد کو خریدار
فروخت آخر به نانی و به سگ داد یکی پیر از پَسَش در رفت چون باد
زدش محکم قفایی و بدو گفت که ای خر این زمان چون خر فروخفت
تو گر چل حج به نانی می‌فروشی قوی می‌آیدت چندین چه جوشی
که آدم هشت جنّت جمله پر نور به دو گندم بداد، از پیش من دور
نگه کن ای زنامردی مرایی که تا مردان کجا و تو کجایی ... (2)
مکّه و مسجد الحرام و کعبه، خانه امن الهی هستند امّا گاهی افراد شیّادی پیدا می‌شوند که حتّی در جوار کعبه به دزدی و کلاهبرداری دست می‌زنند. عطار در اسرارنامه 


1- همان، ص 115
2- اسرار نامه، شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، با تصحیح دکتر سید صادق گوهرین، چاپ دوم 1361 کتابفروشی زوّار صص 84- 83

ص: 130
داستانی در این زمینه آورده و از آن نتیجه‌ای عرفانی گرفته است.
مردی که دستارش را ربوده‌اند با خود می‌اندیشد که وقتی در بیرون خانه دستارم را ببرند در درون خانه سرم را هم خواهند برید، او با خود در این گفتگو است که ناگاه جرقّه‌ای در خاطرش زده می‌شود و متوجّه می‌گردد که در چنان مکانی به فکر دستار و سر بودن خطا است. انسان باید در این مکان از پوست پیشین بدر آید زیرا تا وقتی یک سر موی به فکر خود باشد ایمن نخواهد بود.
زبان بگشاد آن مجنون به گفتار که اینک ایمنی آمد پدیدار
چو دستارم ز سر بردند بر در میانه خانه خود کی مانَدَم سر ...
ولی جایی که صد سر گوی راه است چه جای امن و دستار و کلاه است
هزاران سر برین در ذرّه‌ای نیست هزاران بحر اینجا قطره‌ای نیست ...
تو تا بیرون نیایی از سر و پوست نیابی ایمنی بر درگه دوست
زتو تا هست باقی یک سر موی یقین می‌دان که نبود ایمنی روی ... (1)
عطّار طی داستانی گفته است که کسی از مجنون پرسید قبله کدام سوی است؟
مجنون پاسخ داد قبله در جان آدمی است، آنچه به صورت ظاهر کعبه و قبله می‌نامید سنگی بیش نیست:
آن یکی پرسید از مجنون مگر کز کدامین سوی قبله است ای پسر
گفت اگر هستی کلوخی بی خبر اینکت کعبه است در سنگی نگر ...
گر چه کعبه قبله خلق جهانست لیک دایم قبله جای کعبه جانست
در حرم گاهی که قرب جان بود صد هزاران کعبه سرگردان بود. (2)
فریدالدّین از قول سالکی، کعبه و به خصوص حجر الاسود را مخاطب قرار داده و گفته است:
هست یک سنگ تو رحمان را یمین وان دگر سنگت سلیمان را نگین
سنگ در پاسخ می‌گوید:
گر یمین اللَّه در عالم مراست حصن کعبه خانه خاص خداست ...
چون میان کعبه بادی بیش نیست سنگ را از کعبه ره در پیش نیست
چون کلوخ کعبه را شد بسته راه چون برد ره سوی او سنگ سیاه 


1- همان، ص 128
2- مصیبت نامه، صص 199- 198

ص: 131
در سیاهی ساکنم زین ره مدام مانده‌ام در جامه ماتم مدام
هر زمان از من بتی دیگر کنند خویشتن را و مرا کافر کنند
و بدین ترتیب هشدار می‌دهد که کعبه حقیقی از سنگ و گل نیست که از جان و دل است، و آنان که تنها به ظاهر کعبه توجّه دارند با بت پرستان تفاوتی ندارند. و آنان که از سر صدق و اخلاص از خدای کعبه درخواستی داشته باشند بدون شک خواسته آنها برآورده می‌شود.
عطّار شیوه انجام حجّ صحیح و کیفیّت عزم حج را بیان کرده و گفته است:
کاملی گفته است از پیران راه هر که عزم حج کند از جایگاه
کرد باید خان و مانش را وداع فارغش باید شد از باغ و ضیاع
خصم را باید خوشی خشنود کرد گر زیانی کرده باشی سود کرد
بعد از آن ره رفت روز و شب مدام تا شوی تو مُحرم بیت الحرام
چون رسیدی کعبه دیدی چیست کار آن که نه روزت بود نه شب قرار
جز طوافت کار نبود بر دوام کار سرگردانیت باشد مدام
تا بدانی تو که در پایان کار نیست کس الّا که سرگردان کار
عاقبت چون غرق خون افتادنست همچو گردون سرنگون افتادنست
آن چه می‌جویی نمی آید به دست وز طلب یک لحظه می‌نتوان نشست (1)«1»
عطّار نکات آموزنده عرفانی را در ارتباط با حج و سفر کعبه در قالب داستانهای شیرین و پر جاذبه بیان کرده است، از جمله داستان برخورد ذوالنون با گبری که برفها را می‌روبید و بر روی زمین برای پرندگان گرسنه ارزن می‌پاشید و ...
ذوالنّون در این داستان عطّار، به خدا می‌نالد که خانه را ارزان می‌فروشی و از گبری چهل ساله او به یک مشت ارزن صرف نظر می‌کنی، از غیب ندایی می‌شنود که: کار خداوند علّت نمی‌خواهد. (2) حاجیان چون به مکّه می‌رسند و چشم به جمال کعبه می‌گشایند خواهشهای قلبی خود را در نظر می‌آورند و بر آوردن آن را از خداوند می‌خواهند، عطّار داستانی نقل کرده که پدر مجنون، مجنون را به مکّه می‌برد و در جوار کعبه به او می‌گوید که از خداوند بخواه تا عشق تو را درمان کند ... مجنون به درگاه خداوند می‌نالد که خدایا! عشق من را به لیلی دو صد چندان 


1- همان، ص 151
2- همان صص 119- 118

ص: 132
کن که هست.
برد مجنون را سوی کعبه پدر تا دعا گوید شفایابد مگر ...
دست برداشت آن زمان مجنون مست گفت یارب عشق لیلی زآنچه هست
می‌توانی گردو صد چندان کنی هر زمانم بیش سرگردان کنی ... (1)
یکی از اعمال حج حلق است، عطّار ضمن بیان حکایتی جذّاب، فلسفه حلق را اینگونه باز نموده است. از کسی که مشغول تراشیدن موی سر است می‌پرسند چرا موی می‌تراشی، در پاسخ می‌گوید سنّت است، عطّار از قول سؤال کننده می‌گوید:
حلق سر گر سنّتی آمد نه خرد پس فریضه ریش می‌باید سترد
زآنکه اندر ریش چندان باد هست کان بلای صد دل آزاد هست (2)
حج از عبادات ارزشمند اسلامی است که نمی‌توان قیمتی برای آن تعیین کرد امّا گاهی آهی از سر سوز و درد، ارزش چندین حجّ مقبول می‌یابد. عطّار در این زمینه داستان شورانگیزی دارد. او در مصیبت نامه می‌گوید:
شد جوانی را حج اسلام فوت از دلش آهی برون آمد به صوت
بود سفیان حاضر آنجا غمزده آن جوان را گفت ای ماتم زده
چهار حج دارم برین درگاه من می‌فروشم آن بدین یک آه من
آن جوان گفتا خریدم و او فروخت آن نکو بخرید و این نیکو فروخت
دید آن شب ای عجب سفیان به خواب کامدی از حق تعالی‌ش این خطاب
کز تجارت سود بسیار آمدت گر به کاری آمد این بار آمدت
شد همه حجها قبول از سود تو تو زحق خشنود و حق خشنود تو
کعبه اکنون خاک جان پاک توست گر حجست امروز بر فتراک تو است (3)
حاجیان آگاه در ورای کعبه خدای کعبه را می‌بینند و هدف اصلی خدای کعبه است نه کعبه، عطّار این سخن را در داستانی که برای حج هندو نقل کرده آورده است.
هندویی بوده است چون شوریده‌ای در مقام عشق صاحب دیده‌ای
چون به راه حج برون شد قافله دید قومی در میان مشغله
گفت ای آشفتگان دلربای در چه کارید و کجا دارید رای
آن یکی گفتش که این مردان راه عزم حج دارند هم زین جایگاه ... 


1- همان، ص 131
2- همان، ص 142
3- همان، ص 308

ص: 133
شورشی در جان هندوی اوفتاد ز آرزوی کعبه در روی اوفتاد
گفت ننشینم به روز و شب به پای تا نیارم عاشق آسا حج به جای
همچنان می‌رفت مست و بی قرار تا رسید آنجا که آنجا بود کار
چون بدید او خانه گفتا کو خدای زانکه او را می‌نبینم هیچ جای
حاجیان گفتندش ای آشفته کار او کجا در خانه باشد شرم دار
مرد هندو گفت:
من چه خواهم کرد بی اوخانه را خانه گور آمد کنون دیوانه را (1)
گر تو را یک بار بیتی گفته یار گفت یا عبدی مرا هفتاد بار ... (2)
درگاه خداوندی جای راز و نیاز است عاشقان الهی که به دستور خداوند لبّیک گفته و حج می‌گزارند اینگونه با خدای خود راز و نیاز می‌کنند که عطّار گفته:
آن یکی اعرابیی از عشق مست حلقه کعبه در آورده به دست
زار می‌گفت ای خدای ذوالعلُو کردم آنِ خویش من، آنِ تو کو؟
گر به حج فرمودی‌ام حج کرده شد آنچه فرمودی به جای آورده شد
ور مرا در عرفه باید ایستاد ایستادم دادم از احرام داد
سعی آوردم به قربان آمدم رمی را حالی به فرمان آمدم
ور طواف و عمره گویی شد تمام خود دگر از من چه آید والسّلام ...
ره نمایم باش و دیوانم بشوی وز دو عالم تخته جانم بشوی ...
مانده‌ام از دست خود در صد زحیر دست من ای دستگیر من تو گیر (3)
عطّار به امدادهای غیبی که برای حجّاج می‌رسیده اشاراتی کرده؛ از جمله در اشتر نامه داستان مرد کری را نقل کرده که از قافله عقب مانده بوده و مورد حمله اعراب قرار گرفته و توسّط چند سوار سبز پوش نجات یافته. (4) 22- مولانا جلال الدّین محمّد بلخی (متوفّای 672) عارف بزرگ که متأثّر از عطّار است و او را روح عرفان می‌داند از دید عرفانی خود به حج چنین می‌نگرد و می‌گوید:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوقه همینجاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید 


1- همان، ص 197
2- همان، ص 199
3- همان، ص 214
4- نک: اشترنامه صص 50- 48

ص: 134
گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار ازین خانه برین بام برآیید
آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو؟ اگر آن باغ بدیدیت یک گوهر جان کو؟ اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید (1)
حج برای خداست و در طواف باید خدا را مدّ نظر داشت و خلوص نیّت همیشه و همه جا لازمه حجّ واقعی است:
لِخَلیِلیِ دَوَرانیِ لِحَبیِبیِ سَیَرانی چو جهت نیست خدا را چه روم سوی به وادی؟
نه که بر کعبه اعظم دورانست و طوافی دورانیّ و طوافی لَکَ یا اهْلَ وِدادی (2)
در همین رابطه گفته است:
بهر بردن بدو، از هیبت مردن بمدو بهر کعبه بدو ای جان نه زخوف بدوی
***
دهان‌بربند ومحرم‌شوبه‌کعبه خامشان‌می‌رو پیاپی اندراین‌مستی‌نه اشترجوی ونه جُمجم (3)
عشق در نزد عرفا از اهمیّت ویژه‌ای برخوردار است و چنانچه عشق، امیر الحاج باشد حاجی را از تمام خطرات محفوظ نگاه می‌دارد و سختیهای راه را بر او آسان می‌کند:
رهست‌از عقرب‌اعشی به‌سوی‌عقرب گردون ولی مکّه کسی بیند که نبود بسته حیره
امیر حاج عشق آمد، رسول کعبه دولت رهاند مرتو را در ره زهر شرّیر و شرّیره (4)
مولانا در حالت وجد است که می‌گوید:
من قبله جانهایم من کعبه دلهایم من مسجد آن عرشم نی مسجد آدینه
***
متّقیان به بادیه رفته عشا و غادیه کعبه روان شده به تو تا کندت زیارتی ...
جمله به جستجوی تو معتکفان کوی تو روی به کعبه کرم مشتغل عبادتی (5)
از آن زمان که شمس تبریزی مراد مولانا شد زندگی مولانا را دگرگون کرد و باعث آن گشت که مولانا دست از درس و بحث و وعظ بکشد و شیفته وار در خدمت شمس قرار گیرد و غزلیّات پرشور خود را بسراید و در اغلب ابیات خود شمس را مدّ نظر داشته باشد و او را کعبه خود بداند. 


1- کلّیّات شمس یا دیوان کبیر مولانا جلال الدین محمّد مشهور به مولوی با تصحیح و حواشی بدیع الزّمان فروزانفر چاپ سوم 1363 انتشارات امیر کبیر، ج 2، ص 65
2- همان، ج 7، ص 61
3- همان، ج 3، ص 208
4- همان، ج 7، ص 111
5- همان، ج 5، ص 216

ص: 135
مولانا برای زائران بیت اللَّه استمداد می‌کند و می‌خواهد که حاجیان در راه مانده را به کعبه وصال برساند و بتها را از کعبه بیرون راند.
حاجیان مانده‌اند در ره حج داروی اشتران گرگین کن
تا به کعبه وصال تو برسند چاره آب و زاد و خورجین کن (1)
مولانا همچون دیگر عرفا دل را کعبه حقیقی می‌داند و می‌گوید زیارت کعبه دل کن زیرا کعبه گِل ظاهری است از کعبه دل.
دوش خوابی دیده‌ام خود عاشقان را خواب کو؟ کاندرون کعبه می‌جستم که آن محراب کو؟
کعبه جانها نه آن کعبه که چون آنجا رسی در شب تاریک گویی شمع یا مهتاب کو؟
***
طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی توگِل چه پنداری
طواف کعبه صورت حقت از آن فرمود که تا به واسطه آن دلی به دست آری
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی قبول حق نشود گر دلی بیازاری
عمارت دل بیچاره دو صد پاره زحجّ و عمره به آید به حضرت باری (2)
و باز در همین زمینه طواف کعبه حقیقی دل می‌گوید: تمام افلاک برگرد کعبه در طواف‌اند.
چرخ فلک با همه کار و کیا گرد خدا گردد چون آسیا
گرد چنین کعبه کن ای جان طواف گردچنین مائده گرد ای گدا
قبله و کعبه حقیقی همانگونه که گفتیم در نزد عرفا دل است و این کعبه ظاهر سنگی بیش نیست.
کعبه چو از سنگ پرستان پر است روی به ما آر که قبله خداست
آن که از این قبله گدایی کند در نظرش سنجر و سلطان گداست (3)
مولوی نیز همانند خاقانی آسمان را به طواف کعبه واداشته و آن را به همین جهت از آفات درامان شمرده است:
پوشیده‌ای چو حاج تو احرام نیلگون چون حاج گرد کعبه طوافی همی کنی
حق گفت: ایمن است هر آنکو به حج رسید ای چرخ حق گزار ز آفات ایمنی
جمله بهانه هاست که عشق است هرچه هست خانه خداست عشق وتو در خانه ساکنی (4) 


1- غزلیات شمس، ج 4، ص 289
2- غزلیات شمس، ج 6، ص 298
3- غزلیات شمس ج 1، ص 292
4- غزلیات شمس، ج 6، ص 230

ص: 136
از شورانگیزترین و پر معناترین اعمال و مناسک حجّ قربانی است که به قربانگاه بردن اسماعیل را به یاد می‌آورد و رسیدن ندا از جانب پروردگار و اثبات عبودیّت محض پدر و فرزند در مقابل فرمان الهی است. مولوی از قربانی چنین برداشتی دارد:
چون که با تکبیرها مقرون شدند همچو قربان از جهان بیرون شدند
معنی تکبیر این است ای امام کای خدا پیش تو ما قربان شدیم
وقت ذبح اللَّه و اکبر می‌کنی همچنین در ذبح نفس کشتنی
تن چو اسماعیل و جان همچون خلیل کرد جان تکبیر بر جسم نبیل (1)
مولانا فلسفه حج را ضمن نقل داستانهای شیرین و شیوا نشان داده است، از جمله داستان حجّ بایزید بسطامی را در دفتر دوم مثنوی آورده است که وقتی بایزید عزم حج داشت شیخی به او گفت من کعبه‌ام بر گرد من طواف کن:
بایزید در راه پیری را دید:
پیش او بنشست و می‌پرسید حال یافتش درویش و هم صاحب عیال
گفت عزم تو کجاست ای بایزید؟ رخت غربت را کجا خواهی کشید؟
گفت قصد کعبه دارم از پگه گفت هین با خود چه داری زاد ره؟
گفت دارم از درم نقره دویست نک ببسته سخت بر گوشه ردیست
گفت طوفی کن به گردم هفت بار وین نکوتر از طواف حج شمار
وان درمها پیش من نه ای جواد دان که حج کردی و حاصل شد مراد
عمره کردی عمر باقی یافتی صاف گشتی پر صفا بشتافتی ...
کعبه هر چندی که خانه برّ اوست خلقت من نیز خانه سرّ اوست ...
بایزید آن نکته‌ها را هوش داشت همچو زرّین حلقه‌ای در گوش داشت
آمد از وی بایزید اندر مزید منتهی در منتها آخر رسید (2)
*** مولوی از حوادث جالب توجّه در ارتباط با کرامات زاهدان و عابدان در راه حج یاد کرده از جمله داستان عابدی است که در بادیه غرق عبادت بود و آب برای وضوی او از آسمان می‌رسید و قافله حاج به چشم خود شاهد کرامت او بودند.
زاهدی بد در میان بادیه در عبادت غرق چون عبّادیه ...
زائران وقتی او را در وسط بیابان به آن حالت دیدند متحیر شدند زیرا او را بسیار شادمان و راضی دیدند. وقتی زاهد از نماز فارغ شد زائران دیدند که در آن بیابان خشک، آب از دست و سر و روی او می‌چکد و جامه‌اش خیس است. پرسیدند که در این بیابان خشک آب از کجا است که دست و لباس تو خیس است.
پس بپرسیدش که آبت از کجاست دست را برداشت کز سوی سماست
گفت هر گاهی که خواهی می‌رسد بی زچاه و بی زحمل مِنْ مَسَدْ 


1- مثنوی جلال الدین محمد بلخی، به اهتمام دکتر محمد استعلامی، دفتر سوم، چاپ اول 1363 کتابفروشی زوار. ص 103
2- همان دفتر دوم، صص 103- 102

ص: 137
زائران از آن زاهد می‌خواهند که برای آنها هم آب فراهم کند. زاهد:
چشم را بگشود سوی آسمان که «اجابت کن دعای حاجیان» ...
در میان این مناجات ابرخوش زود پیدا شد چو پیل آبکش
همچو آب از مشک باریدن گرفت درگو و درغارها مسکن گرفت
ابر می‌بارید چون مشک اشکها حاجیان جمله گشاده مشکها ... (1)
مولانا در دفتر چهارم مثنوی خطاب به حسام الدین چلپی می‌گوید:
با تو ما چون رز به تابستان خوشیم حکم داری هین بکش تا می‌کشیم
خوش بکش این کاروان را تا به حج ای امیر صبر مفتاح الفرج
سپس ادامه می‌دهد که حجّ خانه کار مهمّی نیست انسان مصمّم به خانه‌ای معلوم در مکانی مشخّص می‌رود خانه را می‌بیند و زیارت می‌کند امّا مهم آن است که صاحب خانه را بتوان دید و بر گرد او طواف کرد:
حج زیارت کردن خانه بود حجّ ربّ البیت مردانه بود
مولوی می‌گوید آنان که به دل حج می‌کنند مشکلی برای آنها نیست، مشکل برای کسانی است که از راه‌های دور و دراز و بیابانهای خشک و صحاری سوزان باید سفر کنند. آنان که به دل سفر کنند مشکلات سفر جسم را ندارند و این مشکلات برای آنها حل شده است، زیرا:
نیست بر این کاروان این ره دراز کی مفازه زفت آید با مفاز؟
دل به کعبه می‌رود در هر زمان جسم طبع دل بگیرد زامتنان
این دراز و کوتهی مرجسم راست چه دراز و کوته آنها خداست (2)
مولانا پس از ملاقات با شمس شیفته او شد و پیوسته شمس در روح و جان مولانا 


1- همان دفتر دوم، ص 171
2- همان دفتر چهارم، ص 33- 8

ص: 138
حضور داشت مولانا در چندین غزل شورانگیز شمس را کعبه جان خود دانسته است. در غزلی با ردیف «طواف» گفته است:
کعبه جانها تویی گرد تو آرم طواف جغد نیم بر خراب، هیچ ندارم طواف
پیشه ندارم جز این، کار ندارم جز این چون فلکم روز و شب پیشه وکارم طواف ...
چون که برآرم سجود باز دهم از وجود کعبه شفیعم شود چون که گزارم طواف
حاجی عاقل طواف چند کند؟ هفت هفت حاجی دیوانه‌ام، من نشمارم طواف ...
همچو فلک می‌کند بر سر خاکم سجود همچو قدح می‌کند گرد خمارم طواف
خواجه عجب نیست اینک من بدوم پیش صید طرفه که برگرد من کرد شکارم طواف «1»
مولانا در غزل دیگری خانه کعبه را توصیف کرده و از جمله گفته است:
این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه است از خواجه بپرسیدکه این‌خانه چه خانه‌است
این صورت بت چیست؟ اگر خانه کعبه‌است وین نور خدا چیست؟ اگر دیر و مغانه است
مولانا می‌گوید در این خانه گنجی عظیم نهفته است، خاک و خاشاک این خانه همه مشک و عنبر است و هر کس که وارد این خانه شود به مقام والایی دست می‌یابد و همگان را تشویق و ترغیب به انجام حج و زیارت بیت اللَّه می‌کند.
این خواجه چرخ است که چون زهره و ماه است وین‌خانه عشق است که بی حدّ و کرانه است
در غزلی ضمن خوش آمد گویی به زائران بیت اللَّه انجام بعضی اعمال را به آنها یادآوری کرده:
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا شاد آمدیت از سفر خانه خدا
روز از سفر به فاقه و شبها قرار نی در عشق حجّ و کعبه و دیدار مصطفی
مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حق در خانه خدا شده «قَدْ کانَ آمِنا» ...
در آسمان زغلغل لبّیک حاجیان تا عرش نعره‌ها و غریو است از صدا
جان چشم تو ببوسد و برپات سر نهد ای مروه را بدیده و بررفته بر صفا
مهمان حق شدیت و خدا وعده کرده است مهمان عزیز باشد خاصه به پیش ما
مولوی حجّاج را مهمان خدا دانسته که هر چند تن آنها بازگشته ولی دل و جان آنها هنوز به حلقه کعبه چنگ زنده است.
باز آمده زحجّ و دل آنجا شده مقیم جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
او مراسم حج را نیز تعلیم داده و گفته است: آن که از شام می‌آید در ذات جحفه احرام می‌بندد و آن که از بصره در ذات عرق، سعی صفا و مروه می‌کند و هفت بار طواف کعبه و در مقام ابراهیم دو رکعت نماز می‌خواند. به عرفات می‌رود و از آنجا به موقف و سپس به منا می‌رود و رمی جمره می‌کند.
شاعر عزّت کعبه را به خاطر عمل خالصانه حضرت ابراهیم دانسته و گفته است:
کعبه را که هر دمی عزّی فزود آن ز اخلاصات ابراهیم بود (1)
چنین به نظر می‌رسد که بعضی از رفتن به حج ابا می‌کرده و به بهانه‌های واهی از این عمل واجب سرباز می‌زده‌اند. مولانا آنان را مخاطب قرار داده و گفته است:
تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دل زخری به حج نرفتی نه از آن که خر نداری
تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادت مگریز ای فضولی که زحق عبر نداری
و در جای دیگر وجود کعبه و در نتیجه عمل حج را مایه بقای اسلام دانسته است و ضمن تشبیه ممدوح خود به کعبه گفته است:
تو استظهار آن داری که روی از ما بگردانی ولی چون کعبه بر پرّد کجا ماند مسلمانی
و همو در عظمت و ارزش کعبه گفته است:
آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آید گوید بر ما آی اگر حاجی مایی
این کعبه نه جا دارد نی گنجد در جا می‌گوید «العزةُ والحسن ردایی» (2)
کعبه شب هنگام در نظر مولوی از ارزش معنوی خاصّی برخوردار است زیرا دیگر از غوغای روز خبری نیست، فراغتی دست می‌دهد تا انسان بیشتر به صاحب خانه بیندیشد و خالق جهان را بیشتر و بهتر بشناسد از این رو است که گفته:
مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد که شب ببخشد آن بدر، بدره بی حد ...
به دیبه سیه این کعبه را لباسی ساخت که اوست پشت مطیعان و اوستشان مسند
درون کعبه شب یک نماز صد باشد زبهر خواب ندارد کسی چنین معبد (3)
23- فخر الدین ابراهیم همدانی متخلّص به عراقی متوفی 680 از عارفان و غزلسرایان قرن هفتم هجری است. او به عللی ناچار به ترک هند شده و به عزم مکه و زیارت کعبه و انجام عمل حج حرکت کرد، هر جا که وارد می‌شد مورد اعزاز و اکرام قرار می‌گرفت و در 


1- مثنوی دفتر چهارم، ص 61
2- غزلیات، ج 6، ص 8
3- همان 2، ص 231

ص: 140
همان سفر قصاید زیبا و مفصّل در نعت پروردگار و وصف کعبه و ستایش پیامبر اکرم- ص- سروده است. از جمله قصیده‌ای به مطلع:
ای جلالت فرش عزّت جاودان انداخته گوی در میدان وحدت کامران انداخته ...
در بیست و نه بیت و قصیده دیگری با مطلع مشابه و همان ردیف در بیست و هشت بیت:
ای جلالت فرش عزّت جاودان انداخته عسک رویت تابشی در کن فکان انداخته
عراقی زیارت کعبه را به زیارت بهشت برین مانند کرده، وقتی چشم او به جمال کعبه روشن شده این قصیده را در توصیف کعبه سروده است:
حبّذا صفّه بهشت مثال برترین آسمانش صفّ نعال
مجلس نور و جلوه گاه سرور روضه انس و بارگاه وصال
بیت معمور او مقرّ شرف سقف مرفوع او سپهر جلال
غرفش خوشتر از ریاض بهشت شرفش خوشتر از شکوه کمال ...
نفحات ریاض جان بخشش مرده را زنده کرده اندر حال ...
نام آن خانه می‌نیارم گفت از پی عقل والعقول عقال
خود تو از پیش چشم خود بر خیز تا ببینی عیان به دیده حال
خویشتن را درون آن خانه بر سریر سعادت و اقبال ... (1)
در قصیده دیگری به وصف و ستایش کعبه معظّمه پرداخته و ضمن ستایش کعبه متذکّر شده است که هیچ تر دامن و آلوده‌ای حقّ ورود به کعبه را ندارد.
حبّذا صفّه سرای کمال خوشتر از روی دلبران به جمال ...
در درون ریاض اونرود هیچ تر دامنی جز آب زلال ...
تا سریر درش شنود فلک بر درش چرخ می‌زند همه سال ... (2)
عراقی در لمعات، لمعه دهم می‌گوید وقتی از خود بیخود و شیفته باری تعالی شدی کعبه و کنشت برای تو یکسان است.
نیست را کعبه و کنشت یکی است سایه را دوزخ و بهشت یکی است (3)
او در غزلیّات خود نیز به کعبه و حج و مناسک آن نظر دارد. از جمله در غزلی گفته است: مقّدم بر زیارت کعبه اعمال خیر دیگری است که زائر باید انجام دهد و آنان که از این 


1- دیوان عراقی- با تصحیح و مقدمه، سعید نفیسی، چاپ هفتم 1372 انتشارات کتابخانه سنایی، صص 85- 84
2- همان، ص 84- 83
3- همان، ص 334

ص: 141
اعمال مفید به حال جامعه سرباز زنند و انجام ندهند در کعبه پذیرفته نمی‌شوند:
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی که درون کعبه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم چه به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی (1)
همین مضمون را در غزل دیگری در صفحه 296 دیوان خود تکرار کرده و گفته است:
چو زباده مست گشتم چه کلیسیا چه کعبه چوبه ترک خودبگفتم چه وصال وچه جدایی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه یافتم دغایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی که درون خانه آیی
عراقی معتقد است که اصل دیدار صاحب خانه است نه خانه:
ای دل چو در خانه خمّار گشادند می‌نوش، که از می گره کار گشادند
در خود منگر نرگس مخمور بتان بین در کعبه مرو چون دَر خمّار گشادند ...
در گوش دلم گفت صبادوش عراقی در بند در خود که دریار گشادند (2)
و در جای دیگر رفتن به کعبه دل را بر کعبه گل مرجّح می‌داند.
در کوی خرابات کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است
آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است ...
خواهی که درون حرم عشق خرامی در میکده بنشین که ره کعبه دراز است (3)
عراقی در غزلیات زیبای عرفانی خود از عشق به خدای کعبه سخن گفته و پیوسته مست عشق الهی است او می‌گوید زیارت کعبه اگر توأم با خلوص نیّت کامل نباشد فایده‌ای ندارد.
درون کعبه عبادت چه سود چون دل من میان میکده مولای عزّی ولات است ... (4)
از مجموع گفته‌های عراقی در ارتباط با حج و کعبه و ... می‌توان نتیجه گرفت که عراقی بیشتر توجّه به کعبه درون و عشق به خدای کعبه دارد تا کعبه ظاهر، او خدمت به خلق و انجام اعمال خیر را مقدّم بر زیارت خانه کعبه ظاهر می‌داند و کسانی را مجاز رفتن به کعبه می‌داند که در بیرون کعبه عمل صالح داشته باشند.
24- افصح المتکلّمین سعدی شیرازی متوفّی (691 یا 694) از بزرگان و نوابغ شعر و ادب ایران، معلّم اخلاق و جامعه شناس است که سالها در سفرگذرانده و سیر آفاق و انفس 


1- همان، ص 161
2- همان، ص 66
3- همان، ص 33
4- همان، ص 31

ص: 142
کرده و تجربه‌ها آموخته است.
سعدی در آثار خود به مناسبتهای تربیتی به حجّ توجّه کرده و در قالب داستانهای جالب توجّه نظریات خود را در ارتباط با حج و زیارت کعبه بیان کرده است. در بعضی از این اظهارات تا حدودی دید عرفانی سعدی نمایان است.
خواجه شمس الدّین صاحبدیوان از سعدی می‌پرسد حاجی بهتر است یا غیر حاجی؟
می‌گوید ... یا للعجب پیاده عاج چون عرصه شطرنج بسر برد فرزین می‌شود یعنی به از آن می‌شود که بود. و پیاده حاج، بادیه می‌پیماید و بدتر از آن می‌شود که بود.
از من بگوی حاجی مردم گزای را کو پوسین خلق به آزار می‌درد
حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک بیچاره خار می‌خورد و بار می‌برد (1)
اگر از دید جامعه شناسی ادبی به سخن سعدی بنگریم و سخنان او را در ارتباط با حج از این بعد بررسی کنیم فاجعه بزرگی را لمس می‌کنیم که متأسفّانه در همیشه تاریخ وجود داشته و دارد. فلسفه عمیق حج از میان رفته و تنها تغییر نام به «حاجی» و دیگر مزایای مادی و سیاحتی مدّ نظر است.
بسیاری به دروغ خود را حاجی معرّفی می‌کنند و می خواهند از این راه مورد توجّه و احترام قرار گیرند و حج و زیارت خانه خدا را دامی برای فریب مردم و سودجویی خود قرار دهند، سعدی در این زمینه حکایتی نقل کرده که: «شیّادی گیسوان بافت که من علویم و با قافله حجاز به شهر درآمد که از حج همی آییم ... یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من‌او را عید اضحی دربصره دیدم حاجی چگونه‌باشد ... (2) با وجود این حجّ درویشان در نظر سعدی حال و هوای دیگری دارد. او درویشی را می‌بیند که سر بر آستان کعبه می‌مالد و پیوسته می‌گوید: یا غفور و یا رحیم. تو دانی که از ظلوم جهول چه آید. ما وقع را در این دو بیت بیان کرده است:
بر در کعبه سایلی دیدم که همی گفت و می گرستی خوش
می نگویم که طاعتم بپذیر قلم عفو بر گناهم کش (3)
سعدی خود به بیان ماجرای سفر حج خویش می‌پردازد و از ناامنی راهها سخن می‌گوید که: «شبی در بیابان مکّه از بی خوابی پای رفتنم نماند، سربنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار ... گفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس، اگر رفتی بردی و اگر


1- گلستان سعدی به تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، چاپ اوّل 1368، انتشارات خوارزمی ص 159
2- همان ص 81
3- همان ص 87

ص: 143
خفتی مردی. (1) او وقتی می‌خواهد در باب تربیت، اثر همنشینی را بیان کند، چه زیبا عظمت کعبه را در این دو بیت بیان می‌کند:
جامه کعبه را که می‌بوسند او نه از کرم پیله نا می‌شد
با عزیزی نشست روزی چند لاجرم همچنو گرامی شد (2)
احسان به همنوع یکی از صفات پسندیده انسانی است، سعدی برای نشان دادن اهمیّت و ارزش احسان آن را نه تنها با حجّ بیت اللَّه برابر که برتر دانسته است.
شنیدم که پیری به راه حجاز به هر خطوه کردی دو رکعت نماز
چنان گرم رو در طریق خدای که خار مغیلان نکندی زپای ...
ناگهان از عالم غیب آوازی می‌شنود که:
به احسانی آسوده کردن دلی به ازالف رکعت به هر منزلی (3)
این معلّم اخلاق در فلسفه حج گفته: حاجی باید به گونه‌ای باشد که به پاکی طفل نوزاد، وقتی قربانی می‌کند، نفس حیوانی و امّاره خود را قربان کرده باشد. آنگاه که سنگ بر شیطان می‌زند آلودگیهای درونی و تمایلات شیطانی خویش را نیز از خودبراند و خویشتن را از عیوب پاک گرداند، چون به ملاقات خدا رفته و بر سر سفره کرم پیامبر اکرم نشسته، کرم و مروّتی خداگونه و پیامبر وار داشته باشد:
حاجی آن زمان که لبیّک گویان به سوی کعبه می‌رود به دعوت خدای خود پاسخ می دهد، با خدا سخن می‌گوید سعدی این اهمیّت تخاطب را در نظر دارد و در مناجات خود به لبیک حاجیان سوگند می‌دهد.
خدایابه ذات خداوندیت به اوصاف بی مثل و مانندیت
به لبّیک حجّاج بیت الحرام به مدفون یثرب علیه السّلام ... (4)
راه رسیدن به کعبه حقیقی راه خاصی است، سعدی به مناسبت رفتار زاهدی متظاهر که در حضور پادشاه غذای کمتری می خورد و در نماز بیش از حد معمول خود مشغول می شود می‌گوید:
ترسم نرسی به کعبه‌ای اعرابی کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است (5)
و سرانجام سخن را با این بیت سعدی که رضایت خود را در رضایت پروردگار می‌داند 


1- همان ص 91
2- همان ص 158
3- همان صص 85- 84
4- همان ص 197
5- گلستان ص 88

ص: 144
و رضایت را به کعبه مانند کرده است پایان می‌دهیم:
سعدی ره کعبه رضا گیر ای مرد خدا ره خدا گیر
25- افضل الدّین محّمد بن حسین مرقّی کاشانی، معروف به بابا افضل از حکیمان و ادیبان قرن هفتم است که در سال 707 درگذشته است.
از باباافضل شعر چندانی جز چند رباعی و تعداد اندکی غزل ندیدم، او در چند رباعی با توجّه به ریشه بت پرستی اشاراتی به ذات اقدس پروردگار کرده و از نظر اهمیت و ارزش کعبه را ستوده و همچون دیگر عرفا کعبه واقعی را دل شمرده است.
از جمله:
بت گفت به بت پرست کای عابد ما دانی ز چه روی گشته‌ای ساجد ما
بر ما به جمال خود تجلّی کرده است آنکس که زتوست ناظر و شاهد ما (1)
***
در کارکش این عقل به ره آمده را تا راست کند کار بهم بر شده را
از نقش خیال بر دلت بتکده‌ایست بشکن بت و کعبه ساز این بتکده را (2)
بابا افضل کعبه واقعی را که بیشتر لایق زیارت است کعبه دل می‌داند و می‌گوید:
در راه خدادو کعبه آمد منزل یک کعبه صورت است و یک کعبه دل
تا بتوانی زیارت دلها کن بهتر زهزار کعبه باشد یک دل (3)
پی نوشتها: 


1- رباعیات بابا افضل کاشانی، چاپ سعید نفیسی، چاپ دوم 1363 پخش و انتشارات فارابی ص 89
2- همان ص 90
3- همان ص 149