مدیحه رسول خدا (ص) در اطراف روضه آن حضرت‌

نوع مقاله: حج در آیینه ادب فارسی

نویسنده

موضوعات


اشعاری که در پی‌می‌آید، همان است که در اطراف روضه مطهّر پیامبر، بالای شبکه‌های فلزی و کاشی‌کاری‌های قدیمی به صورت کتیبه‌های زیبا نوشته شده است.
این اشعار که در مدح رسول خدا صلی الله علیه و آله است، از سالیان دور توجّه مرا، همانند هر زائر دیگر، به خود جلب کرده بود، و همواره می‌کوشیدم متن آن را به طور صحیح و بی‌غلط بخوانم امّا میسّر نمی‌شد؛ زیرا گر چه کتابت این قصیده با آب طلا و برجسته است امّا از آنجا که خطّ آن قدیمی و نامأنوس است و همچنین در بعضی از مصرع‌ها و یا در بیتی از ابیات شانزده‌گانه آن سخن از توسّل و شفاعت است! و این با ذوق و سلیقه آقایان وهابی‌ها سازگار نیست، آنها را با رنگ سبز محو کرده‌اند تا قرائت کامل آن برای کسی امکان پذیر نباشد. لیکن خوشبختانه در یکی از سفرهایم جناب حجّة الاسلام والمسلمین آقای قرشی نماینده محترم مقام معظّم رهبری، حضرت آیة اللَّه خامنه‌ای- مدّظلّه العالی- در مدینه منوّره، این قصیده را- که در یک برگه، گویا در یکی از کشورهای عربی، بدون هیچ نشان و علامتی چاپ شده بود- در اختیارم گذاشت.
ضمن تشکّر از معظّم له، در این فرصت مناسب، که ایّام بعثت رسول خدا و ماه شعبان المعظّم است و تعلّق به آن حضرت دارد، متن و ترجمه این مدیحه به عنوان بهترین هدیه در اختیار ارادتمندان خاتم انبیا صلی الله علیه و آله قرار می‌گیرد. امید است همه ما از شفاعت آن بزرگوار و اهل

ص: 155
بیتش بهره‌مند شویم، ان‌شاء اللَّه.
یا سیّدی یا رسولَ اللَّه خُذ بِیَدی مالی سِواکَ وَ لا ألوی علی أحدِ
فأنتَ نُورُ الهُدی فی کلّ کائِنة وأنتَ سِرُّ النَّدی یا خَیرَ مُعتَمَدِ
وأنْتَ حَقّاً غِیاثُ الخَلقِ أجمَعِهِم وأنتَ هادی الوَری للَّه‌ذی مَدَدِ
یا مَنْ یَقومُ مَقامَ الحَمدِ مُنْفَرداً للواحدِ الفَردِ لم یُولدْ ولَم یَلِدِ
یا مَنْ تَفجّرت الأنهارُ نابعةً مِنْ إصبَعیه فروّی الجَیْش ذالعَدد
إنّی إذا سامَنی ضَیمٌ یُروِّعُنی أقولُ یا سیّدَ الساداتِ یا سَنَدی
کُنْ لی شفیعاً إلی الرحمانِ مِن ذَللی وامنُنْ عَلیّ بما لا کانَ فی خَلَدی
وانْظُر بِعَینِ الرضّا لی دائماً أبداً واستُر بفَضْلِکَ تَقصیری مدی الأمَدِ
واعطِفْ عَلَیّ بِعَفْوٍ مِنکَ یَشمَلُنی فإنّنی عَنکَ یا مَولایَ لَم أحُدِ
إنّی تَوَسَّلتُ بالمُختارِ أشْرفِ مَنْ رَقی السّماواتِ سِرِّ الواحِدِ الأَحَدِ
ربّ الجمالِ تعالی اللَّه خالِقُهُ فمِثْلهُ فی جَمیعِ الخَلقِ لَمْ أجِدِ
خَیرِ الخلائِقِ أعلی المُرسَلینَ ذُریً ذُخْرِ الأنامِ وهادیهِم إلی الرَّشَدِ
بِهِ التَجأتُ لَعَلّ اللَّه یَغفِرُ لی هذا الذی هُوَ فی ظَنّی وَمُعتَمَدی
فَمَدْحُهُ لَمْ یَزَلْ دأبی مدی عُمری وحُبُّهُ عِندَ ربِّ العَرشِ مُستَنَدی
عَلیهِ أزکی صَلاةٍ لَم تَزَل أبداً مَعَ السلام بِلا حَصرٍ وَ لا عَدَدِ
والآلِ والصَّحْبِ أهلِ المَجدِ قاطبةً بَحْرِ السّماحِ وأهلِ الجودِ والمَدَدِ
«ای پیامبر خدا، ای سرور و سالار من، دستم بگیر، جز تو کسی را ندارم که بدان روی آورم.
در تمام هستی، نور خدا تویی، سرّ جود و سخا تویی، ای بهترین تکیه‌گاه من.
همانا تویی پناه حقیقی جهانیان، تویی هدایتگر آفریدگان به سوی آفریدگار و تویی کارساز همگان.
ای که به تنهایی در جایگاه حمد خداوند یکتایی؛ همان که نزاد و زاده نشد.
ای که از میان انگشتانش نهرها جاری گشت و لشگر انبوهی را سیراب کرد.
هر گاه خطری تهدیدم کند بانگ برمی‌آورم: ای مهترِ مهتران، و ای پشت و پناه من.
ص: 156
در پیشگاه خداوند از لغزشهایم شفاعت کن و منّت گزار بر من آنسان که در عقلم نگنجد.
به دیده خشنودی و رضایت بر من نظر کن و همواره از فضل خویش بر کوتاهی‌ها و قصورم سرپوش بگذار.
مهر خویش با عفو فراگیرت بر من بگستران، ای مولا و سرورم، هرگز از تو روی‌گردان نخواهم شد.
توسل می‌جویم و دست به دامن پیامبر برگزیده می‌شوم؛ پیامبری که از شریف‌ترین سیر کنندگان در آسمانها و از اسرار خدای یکتا است.
او خدای زیبایی‌هاست، متعالی است خالق او، که همتایش در جهان نتوانم یافت.
او از میان آفریدگان بهترین است. مقام او در بین پیامبران، برترین است. مایه امید همگان است و هادی است به سوی کمال.
در پشت سر او پناه گرفتم تا ببخشایدم خدایم. این است گمان و اعتقاد من.
تا زنده‌ام، مدح وستایش او است راه و رسمم. در نزد خدای عرش، دوستی او است رهنمون ایمانم.
پاکترین درودها بر او باد! با سلام‌های بی‌شمار.
و بر اهل بیت و یارانش که صاحب مجد و عزّتند و اهل جود و دریای کرم.»
ص: 157

 

میقات بندگی‌

صدیقه مردانی
تقدیم به پیشگاه زهرای اطهر، اسوه زنان عالم آنکه پیامش صفابخش وجود است و سیرتش بیانگر وجود. پیکره هستی با یادش بارور و درخت ایمان از وجودش تناور.
حج تلاش و کوشش است در راه تکامل انسانی، از خود دور شدن و به خدا پیوستن است. حج بودن است و شدن «به یاد لحظه‌های از خود گذشتن و با عشق دوست در جمعیت محو شدن.»
سفر عشق
خاکها رنگ صنوبر یافته
نخلها با رمز گیسو بافته
آسمان هم راز محبوبان شده
انجم افروز دل خوبان شده
نور تابیده به روی دشت شب
جمله مشتاقان ز شوقش کرده تب
اول ماه خدا شب شاهد است
شیوه حق بر دل هر زاهد است

ص: 158
جاده همچون بستری پر پیچ و تاب
می‌برد ما را به سوی عشق ناب
نخلها بر گوش هم سرکرده‌اند
درس خوب عشق از بر کرده‌اند
عشق در این پهنه پر سوز و ساز
غرق سازد رهروان را در نیاز
این نیاز از بی‌نیازی خوشتر است
بندگی از پادشاهی بهتر است
تک درختان در کنار جاده‌ها
می‌دهد بر جان عارف این ندا
کین صنوبرها ره‌آورد دل است
دل رها زین سرزمین بس مشکل است
این ره آکنده ز خاکی پربهاست
هر کنارش توتیای چشم ماست
در مسیر راه تو با اشتیاق
می‌توانی بشنوی آه فراق
فارغی از هر سخن بی‌گفتگو
بزم اللَّه است و حوران روبرو
جاده اینک با تو صحبت می‌کند
گفتگو را پر ابهت می‌کند
بنده خوب خدا ره را نگر
غیر راه حق مرو راه دگر
هر گذرگاهی کنار جاده‌ها
باز می‌گویند راز قرنها
کین مکان یاد آور تاریخهاست
لحظه‌ها در این مکان پرمحتواست
ص: 159
مرگ عبداللَّه را یادآوراست
درس هجرت را تمامی از براست
در کنار هر گَوَن گویی هنوز
آتش هجر است و آه و درد سوز
چشم دل دارد حکایتهای ناب
می‌برد از مستمع آرام و تاب
بنده ناچیز تو اینک به راه
می‌کند بر سوی درگاهت نگاه
گوئیا با ما ملایک هم زمان
فاش می‌گویند راز کهکشان
جده تا شهر نبی راهی است دور
گشته از فیض محمّد غرق نور
درکنار مسجد پاک رسول
بشنوی آوای پر مهر بتول
قصه‌ها از غصه‌ها دارد هنوز
دردها و ناله‌های پر ز سوز
اشکها بر دیده‌ات جاری شده
در بقیع کارت کنون زاری شده
در کنار مؤمنین گیری پناه
می‌کنی با جان و دل هر جا نگاه
این بقیع هر گوشه‌اش دارد پیام
گفتگوهایی ز راز یک قیام
پشت دیوار بقیع موج غم است
قلب و جان مؤمنین در ماتم است
این مکان گردانده دل را غم نصیب
یادمانی از امامان غریب
ص: 160
گنبد خضرا شکوهی دیگر است
گوئیا با آسمان هم سنگر است
در فضای مسجد پاک نبی
هر زمان بر جنت المأوی رسی
منبر و محراب در سوی دگر
بسته راهش بهر نسوان سر به سر
عشق در این صحنه پر جنب و جوش
می‌زند بر قلب و جان تو خروش
در مدینه مدفن پاک بتول
حق کند هر نوع عبادت را قبول
گوشه‌های شهر میعاد دل است
در هوای نفس بودن باطل است
هفت مسجد با فضایی پر شکوه
پر توان سازد درون را همچو کوه
در قبا چون بشنوی ذکر خدا
می‌شوی از هستی مادی جدا
روح تو همچون کبوتر پر کشد
شعله‌های عشق را در برکشد
مسجد ذوقبلتین از هر دری
می‌دهد بر جان ندای برتری
کای مسلمان سیر تو نور خداست
ایده‌های مکتبت پر محتواست
در احد آن شاهدان زندگی
خفته اما در خور تابندگی
اختران شهر شبهای وجود
بهر اسلامند اینان تار و پود
ص: 161
با وداع از شهر پیغمبر چه زود
راه را بر کهکشان باید گشود
ره گذار راه خوبانیم ما
خود رها سازیم دور از هر ریا
جملگی بر راه حق دل بسته‌ایم
در نیاز از بی‌نیازی رسته‌ایم
اینک از میقات محرم گشته‌ایم
از همه هستی خود بگذشته‌ایم
ورد ما لبیک و یا اللَّه شد
این مسافت بهر ما کوتاه شد
ای نیاز عاشقان ای مهد دل
ای وجود ما زتو از آب و گل
خالصم کن ای خدا ای بی‌نیاز
تا فقط با تو نمایم سوز و ساز
عاشقم بر کعبه‌ات ای مهد نور
قلبها را تو کنی غرق سرور
شور عشقت جمله را دیوانه کرد
مست و شیدا با یکی پیمانه کرد
بی‌خبر از خویش گشتم ای خدا
در رهت جان را نمایم من فدا
اشتیاق من به حد وافر است
با کلام این نکته گفتن قاصر است
کعبه را اینجا تو با جانت ببین
چشم دل را باز کن ایمن نشین
زمزم اینک در درون تو روان
چهره‌ات از عشق همچون ارغوان
ص: 162
هاجر اینجا از تو دعوت می‌کند
بودنت را پر ابهت می‌کند
تو کنون همراه این مادر شدی
درس عشق و زندگی از بر شدی
پا به صحرای معارف چون نهی
از غم و رنج جهان وا می‌رهی
مشعر اینک با تو هم پیمان شده
راز و رمز پویش و ایمان شده
شاعری در وادی مشعر کنون
ذکر گویی، ذکر حق ذوالفنون
با تمنّا در منی پیکار کن
روح پاک خویش را بیدار کن
باز راهت سوی کعبه باز شد
روح تو با خالقت هم راز شد
در محل رکن بیعت می‌کنی
از هوای نفس رجعت می‌کنی
تو کنون با حق نداری فاصله
کسب کن از فیض توش و راحله
در طواف خانه دل را پاک کن
قلب خود را مأمن افلاک کن
هفت دور اندر طواف خانه‌ای
گوئیا از بودنت بیگانه‌ای
قطره‌ای در موج جمعیت یقین
عشق را چون عارفانی در کمین
از منیّت خویشتن را کن رها
بس کن ای غافل ز خود، هرا دعا
ص: 163
در صفا و مروه سعی عشق ساز
رازها پرداز بهر بی‌نیاز
بعد از آن تقصیر را انجام ده
رمز و راز عشق را فرجام ده
باز در طوف طواف خانه باش
در کنار نور چون پروانه باش
سوختن در این مکان تابیدن است
بی‌گمان اندیشه حق دیدن است
سوختن هر جا بُود عین فنا
لیک در کعبه بُوَد راز بقا
در مقام اینک نماز عشق ساز
رازها پرداز بهر چاره ساز
روح تو اینک خدایی گشته است
فارغ از بی‌محتوایی گشته است
پس کنون دریاب خود این راه را
با خشوع برگیر این درگاه را
بارالها درد من هجران توست
ذرّه ذرّه هستیم خواهان توست
ای امید ناامیدان ای خدا
ده وجود ناتوانان را شفا
یا کریم العفو احسانم نما
روح و جانم را ز غفران ده صفا
یا عظیم و یا غفور یا رحیم
دور سازم بارالها از حجیم
ربّنا اغفر بر زبان ما روان
از تو می‌خواهیم نیرو و توان
ص: 164
راز عشق
کعبه ای مأمن عشق اللَّه
یاد تو خاطره بسم اللَّه
رهروان گرد تو پرواز کنند
تا که خود را به تو دمساز کنند
همه لبیک کنان در حرکت
تا بیابند ز هستی برکت
اشک ریزان به تو می‌اندیشند
این چه حالی است؟ که دور از خویشند
از کنار حَجَر (1) آغاز سلام
بعد از آن رکن یمانی به تمام
رکن غربی و عراقی در پیش
در همین حال فراغم از خویش
فارغم از خود و دنیای خودم
غرق در خاطر و رؤیای خودم
ای خدا کعبه دل جای تواست
روح و جانم همه مأوای تواست
هفت دور ملکوتی است طواف
که کند هر کسی با خویش مصاف
جنگ با خویش جهاد کبری است
این برای همه کس بس اولی است
از صفا ره به سوی مروه بری
گویی از بودن خود بی‌خبری
بازگردی زره مروه دگر
به صفا می‌بری ره بار دگر
هفت بارت شده این ره تکرار


1- منظور حجر الاسود است.

ص: 165
که نشاید بروی غافل وار
چون رسی بر لب زمزم به سرور
می‌شوی از سر خود خواهی دور
در برِ حِجر (1) چو هاجر صفتان
با خدا باش و کلامش می‌خوان
واجب آنست که در پشت مقام
تو نمازی بگزاری چو امام
عرفاتست شکوه عرفان
تو بیندیش به اصل ایمان
مشعر آن دشت پر از رمز وجود
بهر ما خاطره‌ای زیبا بود
در منی دل ز تمنّا بردار
هستی خویش در این ره بسپار
زائران حرم پاک خدا
ای همه پاکدل از سعی صفا
لب گشودید به لبیک خدا
نشوید از در این دوست جدا
غم خود بر در اللَّه برید
مگر از راز رهش بی‌خبرید؟
خود به دریای وجودش سپرید
به خدا زین ره و دریا، نَبُرید
دل من یاد تو را کرده خدا
نشوم لحظه‌ای زین یاد رها
جای، جای حرمت با تفسیر
شده بر قلب و وجودم تصویر


1- منظور حجر اسماعیل است.

ص: 166
وصف الحال حجاج
هاجر صفتان لطف خدا یافته‌اند
از مروه جان تا به صفا تاخته‌اند
در چشمه پر شکوه آب زمزم
عشقی ابدی ز بهر خود ساخته‌اند
در طوف طواف حاجیان می‌گفتند
لبیک خدا و زنگ دل می‌شستند
در پهنه بی‌کران بیت معبود
خاک ره دوست با مژه می‌رفتند
در حِجْر (1) چه مهجور و پریشان حالم
هاجر صفتم ز سوز دل می‌نالم
در محضر اللَّه به لطف سبحان
با دور شدن ز خود بسی خوشحالم
کعبه
دلاور بزرگی شوب
در میانِ پهن دشت این جهان در ورای این زمان و این مکان
در فراسویِ نگاهِ این بشر آدمِ وامانده ترس و خطر
در کنارِ خیمه فرعونیان در کنارِ خانه دیو و ددان
در جوارِ خانهِ زندانِ و تن خانه تو خانه‌های ما و من
آدمِ فرسوده از رنج نفاق خانه‌ای می‌جست اندر کوه قاف
تا در آن خانه بگرید بهر خویش از برای غربتش در جمع و کیش
بغضِ او سنگین تر از سنگین بود چونکه دوستش دشمنِ بد کین بود
خسته از رنجِ زمان اندر زمین گریه می‌کرد تا که یابد غیر از این


1- منظور حجر اسماعیل است.

ص: 167
در پی یار عزیزی بود او تا بگوید حیله مکر و عدو
در زمین می‌گشت تا یابد نشان خانه‌ای از دوستِ خوبِ آسمان
آدمی در جستجوی کعبه بود چونکه لبریز از غم و از غصّه بود
خانه‌ای تا دردِ دل را وا کند غیر از این خانه در او نجوا کند
جبرئیل آمد از ربّ کبیر ای خلیل دستانِ دوستم را بگیر
بنده‌ام اندر زمین جامانده است در میانِ خصم تنها مانده است
بازوی همّت ببند و کار ساز خانه‌ای دیگر برایِ او بساز
تا در آن خانه رها از فوت و فن حیله‌های خصم را گوید به من
کعبه حق این چنین بُنیاد شد بنده عاشق بسی دلشاد شد
چونکه یارش در کنارش خانه داشت با نزولش دفترِ عشق را نگاشت
کعبه یعنی قبله‌گاه عاشقان عاشقانِ رسته از بند جهان
هست کعبه قبله‌گاهِ خواستن خواستنِ حق غیر حق پیراستن
کعبه یعنی عشقِ انسان در جهان که فرو افتاده است از آسمان
هست کعبه خانه امنِ زمین زادگاهِ عشق امیر المؤمنین علیه السلام
کعبه باشد خانه فخر جهان چون خدا را در زمین سازد عیان
کعبه یعنی نقطه ثِقل شرف حافظِ امنِ جهان از هر طرف
«ک» کعبه یعنی کلّ این جهان سایه ربّ است در این لا مکان
«ع» کعبه معنی عبد و عبید عاشق و معشوق از او آمد پدید
«ب» کعبه بنده او باش و بس چون به غیر او نداری دادرس
«ه» کعبه یعنی هر آنچه که هست در جوارِ قدرت حق نیست است
کعبه باشد یادگار بوالبشر کشتی امنِ سفر در هر خطر
خانه کعبه سیادت می‌کند حجّ او دین را حفاظت می‌کند
عشقِ حق از حجّ او آید پدید چونکه دل قفل است و آن باشد کلید
عشق بازی را طریقت لازم است هر طریقت را شریعت لازم است
هست کعبه خطِّ سیر این جهان مبدأ شرع و شروع تا آسمان
کعبه یعنی قبله‌گاه مسلمین قطعه‌ای از عرش در نافِ زمین
ص: 168
حجّ او درسِ برابر می‌دهد سعی او بویِ برادر می‌دهد
در صفا و مروه‌اش حاجی شوی چونکه از خود بگذری ناجی شوی
عشق کعبه ست این که غوغا می‌کند محشری هر ساله برپا می‌کند
نامِ او دل را مُعطّر می‌کند عاشقِ اسلام و رهبر می‌کند
کعبه درس عشق بهتر می‌دهد دلِ بَرَد آنچه دلاور می‌دهد