سفرنامه فرامرزی‌

نوع مقاله: خاطرات

نویسنده

موضوعات


عبدالرحمن فرامرزی روزنامه‌نگار معروف عصر پهلوی (1351- 1290) است.
وی در روزنامه «شفق سرخ»، «مجلّه تقدّم»، «آینده ایران»، «بهرام» و «کیهان» مقاله می‌نوشت. همکاری در مجله‌های «وحید» و «یغما» نیز در کارنامه مطبوعاتیِ وی به چشم می‌خورد. او را در عرصه ادب و سیاست، از صاحبنظران شمرده و صراحت لهجه‌اش را ستوده‌اند.
فرامرزی مسلمانی سنی‌مذهب بوده و در ماجرای فلسطین، موضعی مخالف رژیم وابسته پهلوی داشت. او تجزیه آن سرزمین اسلامی را از پیکره جهان اسلام نمی‌پذیرفت و هماره بر ضدّ رژیم اشغالگر قدس موضع می‌گرفت.
او در سال 1339، در مصاحبه مطبوعاتیِ محمد رضا پهلوی، برای نخستین بار از وی پرسید: آیا درست است که ایران اسرائیل را به رسمیت شناخته؟! شاه که با این پرسش غیر منتظره روبه‌رو شده بود، گفت: «این چیز تازه‌ای نیست، بسیاری از کشورهای مسلمان؛ مانند ترکیه نیز این کار را کرده‌اند!» این پاسخ، جهان عرب را؛ از جمله کشور مصر را به واکنش واداشت و جمال عبدالناصر رابطه خود با ایران را قطع کرد. پس از آن بود که فرامرزی را ممنوع‌القلم کردند و از دعوت به مراسم و مجالس رسمی مانع شدند.

ص: 149
فرامرزی معتقد بود که:
«شاه یک مشت افراد متملّق، بی‌شخصیت و جاسوس مسلک را دور خودش جمع کرده است. اینها به جهت منافع خودشان کار می‌کنند. در لحظات حسّاس هیچ‌یک از آنها در کنارش نخواهند ماند.»
فرامرزی گرچه در شمار رجال سیاسی رژیم پهلوی بود، اما همین مقدار صراحت لهجه و جسارت که داشت و هر از چند گاه علیه دولتمردان، آنهم در آن دوران خفقان موضع می‌گرفت، ستودنی است.
وی روزی در حضور سپهبد بختیار، رییس سازمان امنیت، در حضور خبرنگاران و در ضیافت شام وی، سانسور را که توسط سازمان امنیت اعمال می‌شد، به تمسخر گرفت و در پاسخ بختیار که گفته بود: «شما را همیشه اذیت می‌کنیم» گفت:
«چه اذیتی؟ چه آزاری؟ کار ما روزنامه‌نویس‌ها این است که برویم بگردیم، سوژه پیدا کنیم، درباره‌اش فکر کنیم، مقاله بنویسیم، برایش عکس پیدا کنیم و چاپ کنیم. همه این زحمت‌ها را عوض ما، آقایان به گردن گرفته‌اند.
سوژه را شما پیدا می‌کنید. کار نوشتن را نویسنده‌های فرمانداری نظامی به عهده می‌گیرند، بعد ماشین می‌کنند، برایش تیتر می‌زنند، سوتیتر می‌زنند، اندازه حروفش را مشخص می‌کنند، حتی از این مهمتر، جای چاپش را هم شما معین می‌کنید که در چه صفحه‌ای و در کجای صفحه چاپ شود. انصاف بدهید این کار اذیت است؟ چه اذیتی جان من؟ بعضی‌ها اسم این کار را می‌گذارند سانسور! سانسور کدام است؟ من به آن می‌گویم همکاری!»
استاد شهید مطهری در یکی از سخنرانی‌هایش که در باره فلسطین و توسعه‌طلبی اسرائیل سخن گفته، چنین می‌گوید:
«به قول عبدالرحمن فرامرزی، این اسرائیلی که من می‌شناسم، فردا ادعای شیراز را هم می‌کند. می‌گوید شاعرهای خود شما همیشه در اشعارشان اسم شیراز را گذاشته‌اند مُلک سلیمان! هرچه بگویی آقا! این تشبیه است، می‌گویند سند از این بهتر می‌خواهید؟! مگر ادعای خیبر را که نزدیک مدینه است ندارند؟
مگر روزولت به پادشاه وقت عربستان پیشنهاد نداد که شما بیایید این شهر را
ص: 150
به اینها (یهودیها) بفروشید؟ مگر اینها ادعای عراق و سرزمین‌های مقدس شما را ندارند؟»
استاد شهید در ادامه می‌افزاید:
«مرتب دروغ در مغز ما کردند که این یک مسأله داخلی است، مربوط به عرب و اسرائیل است. باز به قول عبدالرحمن فرامرزی اگر مربوط به اینهاست و مذهبی نیست، چرا یهودیان دنیا مرتب برای اینها پول می‌فرستند؟»
خاطرات عبدالرحمان فرامرزی از سفر به حجاز، همراه محمدرضا پهلوی که احتمالًا در سالهای نخست دهه چهل انجام گرفته، حاوی نکات قابل توجهی است. این خاطرات از کتاب «خاطرات استاد فرامرزی» گرفته شده که به کوشش حسن فرامرزی انتشار یافته و بخشی از خاطرات حسن تقی‌زاده، که در این سفر حضور داشته، در پاورقی آمده است:
در بچگی اعلانی به مناسبت انتشار دیوان فاریابی دیدم که:
دیوان ظهیر فاریابی در کعبه بدزد اگر بیابی
وقتی به حجاز رفتیم و به زیارت کعبه مشرّف شدیم، با اینکه به مناسبت وجود اعلی‌حضرت همایونی، درِ کعبه را به روی ما گشودند، من دیوان فاریابی را در آنجا ندیدم که بدزدم. گویا جامی پیش از ما دزدیده است.
چون ممکن است ذهن خوانندگان مسبوق به این مضمون نباشد، به نظرم لازم است بنویسم که این شعر راجع به جامی است و اصلًا این‌طور است:
ای باد صبا بگو به جامی آن دزد سخنوران نامی
بردی، اشعارِ کهنه و نو از سعدی و انوری و خسرو
اکنون که سرِ حجاز داری و آهنگ حجاز بازداری
دیوان ظهیر فاریابی در کعبه بدزد اگر بیابی
علّت اینکه در بدو مقاله به این شعر اشاره کردم، این بود که در تمام جاده بین جده و مکه، این شعر را به خاطر داشتم و عالباً به جای «لَبَّیک الّلهُمَّ لَبَّیک ...» که ذکر
ص: 151
احرامیان است، آن بر زبانم می‌گذشت و الآن که قلم برای نگارش سفر حجاز به دست گرفتم، باز همان به خاطرم آمد.
نمی‌دانم چه روزی و چه ماهی و چه سالی بود که به ما اطلاع دادند باید در رکاب اعلی‌حضرت همایونی به سوی ریاض حرکت کنیم و چون در فرودگاه ریاض، پادشاه آن مملکت به استقبال اعلی‌حضرت همایونی خواهد آمد، باید لباس رسمی؛ یعنی ژاکت و سیلندر داشته باشیم.
مخلصتان که از اصل کلاه ندارد، اوایلی که خواستیم سری توی سرها در بیاوریم، سیلندری تهیه کردیم و از بس به سر نگذاشتیم، اصلًا آن‌را گم کردیم، ولی خوشبختانه چون باید هنگام شرفیابی نزد پادشاهان، سر برهنه بود، مشکل بی‌کلاهی حل شده است و آنهایی که سیلندر دارند، نیز باید بردارند و در دست بگیرند. من به‌جای کلاه، کیفم را در دست گرفتم و کسی هم اعتراضی نکرد.
اولی که وارد شدیم، ما را از راه غیر آبادی به سوی قصر بردند و در طول راه جماعتی از اعراب مسلّح که بی‌شباهت به آنچه فردوسی درباره قشون سعد وقاص می‌گوید نبودند. دو طرف راه صف کشیده بودند. این راه و این سپاهیان هیچ نظر رفقای ما را نگرفت و بعضی‌ها با تمسخر می‌گفتند:
اینها می‌خواهند با اسراییل بجنگند؟!
ولی من‌که با این جماعت سابقه آشنایی داشتم، گفتم: حتماً با اسرائیل می‌جنگند؛ زیرا مردم شجاع با ایمانِ از جان گذشته‌ای هستند. یک رفیقمان که خوب از وضع اسرائیل خبر داشت، گفت: آخر تو اسرائیل را نمی‌شناسی! گفتم: تو هم اینها را نمی‌شناسی.
(اخوان) در راه خدا عقد برادری بستند و در جایی به نام «ارطاویه» جمع شدند و اساس کار را بر برادری و برابری و مساوات، حتی اشتراک در مال قرار دادند.
اینها (اخوان) بودند. اخوان در لغت یعنی برادران ولی در آنجا یعنی جماعتی هستند که در راه خدا با هم برادر شده‌اند. پایه تشکیل این جماعت را «سید سنوسی» که اکنون نبیره او پادشاه طرابلس است (1) ریخت،


1- کودتاهای پی‌درپی جهان عرب، لیبی را نیزتنها نگذاشت و هنگامی که «ملک ادریس سنوسی» در سفر یونان بود، جوانی به نام «سرهنگ معمّر القذافی» به اتفاق گروهی از یارانش کودتا کردند و او را کنار گذاشتند.

ص: 152
ولی خود این اخوان نمی‌دانند که مؤسس تشکیلات اولیه ایشان «سنوسی» است یا هر که طرح تشکیل ایشان را ریخته، شاگرد «سنوسی» بوده است؛ زیرا «سنوسی» صوفی است و اینها به صوفیه ارادتی ندارند.
ابتدای تشکیل این طایفه این بود که جماعتی در راه خدا عقد برادری بستند و در جایی به نام «ارطاویه» جمع شدند و اساس کار را بر برادری و برابری و مساوات، حتی اشتراک در مال قرار دادند؛ بدین ترتیب که مثل آن رفتاری که انصار پیغمبر با مهاجرین کردند، با هم رفتار کردند. هر کسی به سوی ایشان هجرت کرد و در فرقه ایشان داخل شد، هر کسی از خود چیزی بدو داد.
یکی پول داد، یکی بز داد، یکی گوسفند داد، یکی کره اسب یا کره شتر داد و برای او خانه و خانواده درست کردند و در مدت کمی قوّه عظیمی شدند و چون وهابی هستند «ابن‌سعود» را امام می‌دانند ولی البته نه به معنای آن امامی که شیعه معتقد است. به مذهب اهل تسنن، امام یعنی پادشاهی که مسلمانان او را به امامت؛ یعنی رهبری و پیشوایی یا بهتر بگوییم پادشاهی پذیرفته باشند و اینها چون سنی هستند و غیر از خودشان؛ یعنی اتباع «محمدبن عبدالوهاب» را سنی، بلکه اصلًا مسلمان نمی‌دانستند و معتقد بودند و شاید هنوز هم باشند که دیگران به واسطه پرستش قبور ائمه و اولیا و توسّل به غیر خدا مشرک هستند، تعصب عجیبی بر ضدّ مسلمانان دیگر داشتند و البته کم و بیش حالا هم دارند.
عبدالعزیز بن سعود پدر پادشاه فعلی عربستان سعودی، دید اینها خوب قوه‌ای برای پیشرفت مقصود او هستند، آنها را تقویت کرد و به نیروی آنها ممالک اطراف را گرفت. ابتدا «احساء» و «قطیف» را که الآن
ص: 153
منبع چاه‌های نفت است، از دست عثمانی گرفت. بعد جبل «حایل» را که مرکز «آل رشید» بود تصرف کرد، بعد با ملک حسین پادشاه نجد و حجاز درافتاد و اخوان را به نام اینکه خانه خدا و حرم حضرت رسول در دست غیر اهل و بلکه غیر اسلام است، به سوی حجاز سرازیر ساخت و آنجا را تصرف کرد. مردم معتقدند که سیاست خارجی در تمام این پیشرفت‌ها به وی کمک کرده؛ زیرا هنگامی که احساء و قطیف را از عثمانی‌ها گرفت، آنها خواستند که تمام کشتی‌های جنگی و قشون را به آنجا بفرستند و انگلیسی‌ها به بهانه‌های مختلف، که شاید اهمّ آنها امنیت خلیج‌فارس بود، از ایشان جلوگیری کردند.
اخوان در احکام دین بسیار شدید هستند. سیگار را حرام و شاید سیگارکش را مهدورالدم می‌دانند، در مقابل دیگران بی‌اندازه متعصب‌اند به‌طوری که غیر از خودشان شاید کسی را مسلمان ندانند، این «شاید» ها را برای این استعمال می‌کنم که ممکن است برایم اسباب زحمت یا اعتراض درست کند و الّا من زیاد آنها را دیده‌ام و اینها را به صراحت از ایشان شنیده‌ام. هیچ دروغ نمی‌گویند، به هیچ تأویلی خلاف شرع را مرتکب نمی‌شوند و به قدری راستگو هستند، هنگامی که من در «احساء» بودم، اگر یکی از اخوان با فرد دیگری دعوا داشت، قاضی مجرّدِ ادعای او را قبول می‌کرد و از او شاهدی نمی‌خواست، چون آنها دروغ نمی‌گویند و خوردن مال مردم را با دزدی یا حیله جایز نمی‌شمرند، اگرچه آن مردم مسلمان نباشند.
ملک عبدالعزیز بن سعود، چون همه جا را با دست اینها فتح کرد، دید حالا برای خود او اسباب زحمت هستند؛ زیرا دائماً با دیگران به نام اینکه آنها مسلمان نیستند یا خلاف شرع می‌کنند، در ستیز بودند و بعضی از رؤسای آنها به نام اینکه خود «ابن‌سعود» نیز به شرع مقید نیست و گاهی مرتکب خلاف می‌شود، به وی اعتراض می‌کردند.
پس تصمیم گرفت که آنها را از هم بپاشد و چون امام بود، با زحمت کمی در این راه موفق شد.
من خیال می‌کردم که دیگر اخوان وجود ندارند ولی آن روز که از برابر صفوف ایشان گذشتم، دیدم هنوز هستند و ظاهراً جزو قشون پادشاه «ابن‌سعود» حساب می‌شوند و از وی مواجب می‌گیرند. شاید به مناسبت مجاورت با اسرائیل، صلاح در آن
ص: 154
دیده که آنها را زنده کنند ولی البته دیگر به شأن و شوکت سابق نیستند و شعار ایشان عمامه کوچکی است که روی چفیه (کوفیه) می‌بندند و به این جهت به آنها «مطوع» یعنی آخوند هم می‌گویند، اما رنگ عمامه شرط نیست که سفید باشد.
کاخ‌های ریاض
اعلی‌حضرت همایونی و ملک‌سعود از جلو و اتباع از عقب از آن، راه رفتیم تا به قصر ضیافت ملک‌سعود رسیدیم و اعلی‌حضرت همایونی و بعضی از خواص در قصر و برخی دیگر از ملتزمین رکاب در مهمانخانه منزل کردند و بنده چون در قصر ماندم، میهمانخانه را ندیدم که بدانم از چه قرار است ولی واقعاً موجب شگفتی و حیرت ما شد.
طولی نکشید که موقع ناهار رسید و برای ناهار به قصر دیگر رفتیم و این قصر دومی، قصر نبود، بلکه در حقیقت شهری بود.
اخوان در احکام دین بسیار شدید هستند. سیگار را حرام و شاید سیگارکش را مهدورالدم می‌دانند.
ما چند روزی که در ریاض بودیم، هر ناهار در قصری و هر شام را در قصر دیگر خوردیم و تمام این قصور موجب حیرت و شگفتی ما بود.
یک روز ما را برای دیدن مدرسه خاندان سلطنتی بردند. بعدها فهمیدم که این مدرسه در یکی از قصور واقع است و از اول نفهمیدم. برای اینکه از خیابان طویل و عریضی وارد دری شدیم و از آن در وارد صحرای وسیعی شدیم که درخت زیادی داشت ولی در حوالی‌اش بنیانی پیدا نبود تا بدان مدرسه رسیدیم و بعدها فهمیدیم که تمام آن صحرا و صحراهای دیگر، باغ یک قصر است و عمارت قصر نیز در آن محوطه مجلل و با شکوه و با عظمت است و از این قصرها در ریاض زیاد بود که ما هر روز در یکی از آنها شام یا ناهار خوردیم.
من آمریکا را ندیده‌ام ولی در جاهایی که دیده‌ام، نظیر هیچ‌یک از این قصور را ندیده‌ام. قصر رییس‌جمهوری هند را با یکی از آنها مقایسه کردم. در جدّه نیز قصری بود که من آن را ندیدم؛ زیرا در میهمانخانه منزل کرده بودم و بعضی از ملتزمین رکاب می‌گفتند که چهار هزار متر مربع وسعت یکی از سالنهای آن بوده است.
ص: 155
من جاهای بسیار دیده‌ام؛ انگلیس، اسکاتلند، آلمان، ایتالیا، پاکستان، هندوستان، کشمیر، بیروت و جاهای دیگر را دیده‌ام که ذکر آن موجب طول کلام می‌شود، ولی در هیچ‌جا کاخی به عظمت و شکوه کاخ‌های ملک‌سعود ندیدم.
آقای وزیر خارجه و رجال دیگری که آمریکا را دیده‌اند، می‌گفتند که نظیر این قصور در آمریکا هم نیست. قصری که ما در آن منزل داشتیم، میهمانخانه شخصی ملک‌سعود است و یک رستوران بزرگ دارد که تمام کارمندان مهم دولت در آنجا شام و ناهار می‌خورند و غالباً خود ملک‌سعود نیز در آن حاضر می‌شود و البته هزینه آن نیز با شخص اوست.
ناظر و آشپزهای او همه فرنگی هستند.
پیشخدمت‌ها سودانیانی هستند که قبلًا زیر دست انگلیسی‌ها برای پیشخدمتی تربیت شده‌اند و به این جهت هیچ‌گونه نقصی برای پذیرایی نمی‌توان گرفت. تمام چیزها را از خارج مملک وارد می‌کنند و شاید تنها چیزی که ما از محصول مملک خوردیم، شیر شتر بود که روز اول سر ناهار به هر یک از ما یک لیوان دادند و چون با شکر آمیخته بود، بسیار مطبوع بود و شاید رفقای ما نفهمیدند که چیست ولی پسر ملک‌سعود به من گفت که شیر شتر است. من قدری اظهار کراهت کردم؛ یعنی او اثر آن را در چهره من خواند و گفت: اگر شاهنشاه بدش می‌آید، تا من بگویم نخورد. من گفتم شاه ما هر سختی را تحمّل می‌کند و به روی خود نمی‌آورد، اینکه چیز مطبوع خوبی است.
کارمندان ایشان غالباً یا فلسطینی یا سوری و یا حجازی هستند. کارمند عالی‌رتبه نجدی بسیار کم است و ما تنها وزیر دارایی را دیدیم که نجدی بود ولی من از قیافه‌اش حدس زدم که نژاد اصلی او سیاه است. به این جهت، وحدت مملکت سعودی نعمتی برای مردم حجاز شده؛ زیرا به واسطه نفت احساء و قطیف آنها کارمندان دولت ثروتمندی شده‌اند و کارها نیز در دست آنهاست نه نجدی‌ها.
در قصر او همانطوری که مدرسه هست، مسجد هم هست و روزی پنج مرتبه اذان می‌گویند و نماز می‌گزارند. اذانی که در قصر اقامتِ ما به گوش می‌رسید، بسیار بدصدا بود و بدون اینکه قصد اهانت داشته باشم آن صدا به یادم آورد که در مبارزه عرب‌ها و ایرانی‌ها، همیشه ایرانی‌ها به عرب‌ها کلاغ می‌گفتند و از آنجا حدس زدم
ص: 156
که از جهت آواز آنها بوده است.
چون نامی از مدرسه قصر بردم، باید آن را تمام کنم. اول ورود ما شاگردی با صدای شیرین و طبق تجوید به طرز مصری‌ها قرآن خواند. بعد دیدن کلاس‌ها شروع شد، بعد بچه‌های کوچک یک نمایش ورزشی دادند که بسیار جالب بود.
تمام شاگردان از خاندان سلطنتی بودند و للَّه‌الحمد خاندان سلطنتی این قدر اولاد دارند که بتوانند چند مدرسه را پر کنند؛ زیرا خود ملک سعود 52 پسر دارد و دخترانش بیش از این هستند و عجب این است که هیچ‌کس حساب آنها را از روی یقین نمی‌دانست، هر کسی چیزی می‌گفت. یکی از پسرهای او در مدرسه به من این رقم را داد ولی گفت که من هم یقین ندارم گمان می‌کنم همین قدر باشند.
ریاض یک شهر قدیمی است و شاید اگر آن را ده بزرگی بگوییم، مناسب‌تر از شهر است. ولی خیابان‌های آسفالته خوبی دارد و ملک سعود یک نقشه پنج ساله دارد که ریاض را یکی از بهترین شهرهای خاورمیانه کند.
اما اطراف ریاض غیر از بیابان بی‌انتها هیچ نیست. در تمام مدتی که ما پرواز می‌کردیم، از روی بیابان‌های خشک وحشتناک می‌گذشتیم و من به یکی از رفقا گفتم که اگر اینجا را به‌دست آلمان‌ها بدهند، در ده سال می‌توانند آن را آباد کنند.
بین ریاض و حجاز
از ریاض با طیاره به جده رفتیم. در فرودگاه، اعیان شهر به استقبال آمده بودند.
یک شب در جده ماندیم و فردا با لباس احرام به مکه مشرّف شدیم. جاده بسیار صاف و آسفالت بود، همه لبّیک می‌گفتیم.
به شعاب مکه که رسیدیم، رعشه‌ای سرتاپای مرا گرفت. برای اینکه فکر کردم که حضرت رسول وقتی از دست قوم خود آزار می‌دید به اینجا پناه می‌آورد و هر جا را فکر می‌کردم که اینجا قدم گذاشته، می‌خواستم از اتومبیل پیاده شوم و ببوسم و به‌یاد این شعر سعدی می‌افتادم:
به امید آنکه جایی قدمی نهاده باشی همه خاک‌های شیراز به دیدگاه بِرُفتم
با این حالِ خشوع وارد مکه شدیم.
مکه شهر قشنگی است. خانه‌های بسیار خوب دارد و من وقتی مدینه را دیدم و آن
ص: 157
دو را با هم مقایسه کردم، تعجب کردم که عرب‌ها چرا به مدینه شهر، و به مکه ده گفته‌اند، شاید در آن زمان آن‌طور بوده است.
تا وارد حرم شدیم، دیدنِ کعبه سرتاپای مرا لرزاند. این همان بنای عظیمی است که هر سال متجاوز از یک کرور مردم به طواف آن می‌آیند! در اینجاست که شاه و گدا یکی است! همه با خشوع و خضوع ایستاده‌اند و کبر و بزرگی را فراموش ساخته‌اند. ما همه برهنه بودیم و یک قطیفه به خود پیچیده بودیم. شاه هم مثل ما بود.
در اینجا بود که «جبلة بن الأیهم» پادشاه «بنی‌غسان» به یک عربِ فراری کشیده زد و «عمر» حکم کرد که عرب کشیده را به او پس بزند. در اینجا بود که «هشام‌بن عبدالملک» خواست طواف کند و «امام زین‌العابدین» به صورت یک عرب بیابانی از او جلو افتاد و افسران هشام خواستند او را مانع شوند و او گفت این خانه خداست و همه در آن یکسانند و هر کس خواست در آن کبر و غرور کند، جز عذاب دوزخ نصیبی نخواهد برد و چون هشام از هویّت او پرسید «فرزدق» آن قصیده معروف خود را ساخت که از شاهکارهای شعر و ادب است و جامی در نهایت فصاحت آن را ترجمه کرده است. (1) و
1. سالی در موسم حج امام زین‌العابدین علیه السلام به قصد گزاردن مناسک حج، گِرد خانه خدا طواف می‌کرد، چون به حجرالأسود رسید که آن را استلام کند، حج‌گزاران به احترام امام علیه السلام کنار رفتند و راه برایش گشودند.
عمل تکریم‌آمیز مردم، هشام‌بن عبدالملک اموی را، که ناظر جریان بود، متغیّر ساخت و در شناختن امام علیه السلام تجاهل ورزید و از یکی پرسید که این کیست؟ تجاهل خلیفه‌زاده کوردل، بر فرزدق، شاعر نامور عرب (متوفای 110 هجری) سخت ناگوار آمد و او را به سرودن قصیده‌ای غرّا در معرفی و منقبت امام علیه السلام برانگیخت که یکی از ابیات معروفش این است:
هَذَا الَّذی تَعرِفُ البطحاء وطأته والبیت یعرفه و الحلّ والحرم
پس از گذشت هشت قرن، مولانا عبدالرحمان جامی، شاعر نامدار (متوفای 898 هجری) آن قصیده را بدین‌گونه به رشته نظم کشیده است:
پور عبدالملک به نام هشام در حرم بود با اهالی شام
می‌زد اندر طواف کعبه قدم لیکن از ازدحام اهل حرم
استلام حجر ندادش دست بهر نظاره گوشه‌ای بنشست
ناگهان نخبه نبیّ، ولی زین عباد، بن حسین علی
در کسای بها و حله نور در حریم حرم فکند عبور
هر طرف می‌گذشت بهرِ طواف در صف خلق می‌فتاد شکاف
زد قدم بهر استلام حجر گشت خالی ز خلق راه و گذر
شامئی کرد از هشام سؤال کیست این با چنین جمال و جلال
از جهالت در آن تعلّل کرد وز شناسائیش تجاهل کرد
گفت: نشناسمش ندانم کیست مدنی یا یمانی و یا مکی است
بوفراس آن سخنور نادر بود در جمع شامیان حاضر
گفت: من می‌شناسمش نیکو وز چه پرسی؟ به سوی من کن رو
آن کس است اینکه مکه و بطحا زمزم و بوقبیس و خَیف و منا
حرم و حِلّ و بیت و رکن و حطیم ناودان و مقام ابراهیم
مروه، سعی و صفا، حجر، عرفات طیبه کوفه، کربلا و فرات
هر یک آمد به قدر او عارف بر علوّ مقام او واقف
قرّةالعین سید الشهداست غنچه شاخ دوحه زهراست
میوه باغ احمد مختار لاله باغ حیدر کرار
چون کند جای در میان قریش رود از فخر بر زبان قریش
که بدین سرور ستوده شِیم به نهایت رسید فضل و کرم
ذروه عزّت است منزل او حامل دولت است محمل او
از چنین عزّ و دولت ظاهر هم عرب هم عجم بود قاصر
جد او را به مسند تمکین خاتم الانبیاء است نقش نگین
لایح از روی او فروغ هدی فایح از خوی او شمیم وفا
طلعتش آفتاب روزافروز روشنایی فزای و ظلمت سوز
جدّ او مصدر هدایت حق از چنان مصدری شده مشتق
از حیا نایدش پسندیده که گشاید بروی کس دیده
خلق ازو نیز دیده خوابانند کز مهابت نگاه نتوانند
نیست بی سبقت تبسم او خلق را طاقت تکلم او
در عرب در عجم بود مشهور گو مدانش مغفلی مغرور
همه عالم گرفت پرتو خور گر ضریری ندید از او چه ضرر
شد بلند آفتاب بر افلاک بوم اگر زان نیافت بهره چه باک
بر نکوسیرتان و بدکاران دست او ابر موهبت باران
فیض آن ابر بر همه عالم گر بریزد نمی‌نگردد کم
هست از آن معشر بلند آیین که گذشته ز اوج علیین
حب ایشان دلیل صدق و وفاق بغض ایشان نشان کفر و نفاق
گر شمارند اهل تقوی را طالبانِ رضای مولا را
اندر آن قوم مقتدی باشند واندر آن خیل پیشوا باشند
گر بپرسد ز آسمان بالفرض سائلی؛ من خیار اهل الأرض؟
در اینجا بود که هارون الرشید خواست امام موسی کاظم را دست بیندازد و او طوری حق او را داد که ممرّ دهور آن را حفظ کرده است. من قصد داشتم که وقتی به کعبه رسیدم، مقاله مفصلی راجع به آن بنویسم. اما عظمت و هیبت کعبه طوری مرا گرفته که زبانم را لال ساخته است. و چه خوب می‌گوید سعدی که:
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید مرادر رویت‌از حیرت‌فروبسته‌است گویایی
مطابق سنت طواف کردیم، مطوّف ما که کلمات را توی دهان ما می‌گذاشت از جمله چیزهایی که به ما یاد می‌داد این بود «الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِی جَعَلَ مُحَمَّداً نَبِیّاً وَ عَلِیّاً اماماً وَ وَصِیّاً».
من خیال می‌کردم که او شیعه است و مخصوصاً برای خاطر شاه و اتباع ایشان او را گذاشته‌اند ولی بعد فهمیدم سنی است و چون خود را مطوّف شیعه می‌داند، مطابق مذهب ایشان به ایشان تلقین می‌کند.
بعد از طواف اول، به سعی بین صفا و مروه پرداختیم، در آنجا باید مقداری راه
به زبان کواکب و انجم هیچ لفظی نیاید إلّا «هم»
هُم غیوث الندی إذا وهبوا هم لیوث الثری إذا نهبوا
ذکرشان سابق است در افواه بر همه خلق بعد ذکراللَّه
سر هر نامه را رواج افزای نام آن‌هاست بعد نام خدای
ختم هر نظم و نثر را الحق باشد از یمن نامشان رونق
دوید، صدرالاشراف وسیدحسن تقی‌زاده (2) چون پیر بودند در تخت روان و سه چرخه قرار دادند و دور را حاملین آنها می‌زدند. در دو طرف خیابان، مردم انبوهی نشسته بودند و هر دور که «سعی» اعلی‌حضرت همایونی به پایان می‌رسید، دست می‌زدند.
بعد از سعی «تقصیر» کردیم. یعنی موهای سر ما را کوتاه کردند ولی عمل آنها به فرمالیته بیشتر شباهت داشت تا به یک عمل واقعی که منظور شارع مقدس بوده است، زیرا شارع مقدس در درجه اول تراشیدن سر قرار داده و ضمناً کوتاه ساختن مو را هم جایز دانسته و آنها قدر بسیار مختصری از موی ما را قیچی کردند. (3) باز طواف کردیم و در مقام ابراهیم دو رکعت نماز گزاردیم و تا فراموش نکرده‌ام بایدبگویم که نماز را در طواف اول گزاردیم.
بعد از عمره، اعلی‌حضرت و اکثر ملتزمین رکاب به جده برگشتند. من و دو سه نفر باقی ماندیم که یک طواف دیگر بکنیم و


1- حسن تقی‌زاده نیز در خاطرات خود تحت‌عنوان «زندگی طوفانی» به این سفر اشاره کرده است. او زمانی که رییس مجلس سنابود، شاه را در این سفر همراهی کرد. در این باره به اختصار نوشته:
مسافرت حجاز
اول‌ملک‌سعود آمد. من‌با شاه بودم و استقبال کردیم. وقتی که وارد شد، شاه و او در یک اتومبیل نشستند. چند نفر از نزدیکان شاه و نزدیکان ملک دو دسته شدند. گویا برادرش بود که با من در یک اتومبیل نشستیم.
وقتی ملک‌سعود گفت: از ظهران تا تهران در دو ساعت و نیم آمدیم، من گفتم خیلی طول داده‌اید! شما برای یک «نقطه» دو ساعت و نیم وقت صرف کرده‌اید.
سال آینده که شاه خواست آنجا برود به من گفت می‌خواهم به ریاض بروم، شما هم می‌آیید با هم برویم؟ هفته‌ای یک مرتبه همدیگر را می‌دیدیم. حالا هم گویا همان رویه جاری است. هفته‌ای یک مرتبه رییس مجلس سنا و یک مرتبه رییس مجلس شورای ملی پیش او می‌روند. گفتم نمی‌دانم باید فکر بکنم. هفته بعد که رفتم باز هم پرسید. باز هم همان را گفتم که هنوز تصمیم نگرفته‌ام، نمی‌دانم. شاید بیایم. باز دفعه دیگر که رفتنشان نزدیک شده بود گفت اگر می‌آیید بگویید که باید اسامی را بدهند تا آنها هم بدانند و ما هم ترتیب خودمان را بدانیم. من گفتم که میل دارم بیایم فقط به یک شرط که بعد از شاه شخص اول من باشم. شاه گفت واضح است و همین‌طور است. قبلًا هم به‌طور غیر مستقیم اشاره کردم که بین شاه و من شخص دیگری نباشد. رفتیم به آنجا. در ریاض سه چهار روز بودیم و از آنجا هم با طیاره رفتیم به جده و مکه و بعد با طیاره رفتیم به مدینه. از مدینه دوباره آمدیم به ریاض و از ریاض به تهران.
2- حسن تقی‌زاده نیز در خاطرات خود تحت‌عنوان «زندگی طوفانی» به این سفر اشاره کرده است. او زمانی که رییس مجلس سنابود، شاه را در این سفر همراهی کرد. در این باره به اختصار نوشته:
مسافرت حجاز
اول‌ملک‌سعود آمد. من‌با شاه بودم و استقبال کردیم. وقتی که وارد شد، شاه و او در یک اتومبیل نشستند. چند نفر از نزدیکان شاه و نزدیکان ملک دو دسته شدند. گویا برادرش بود که با من در یک اتومبیل نشستیم.
وقتی ملک‌سعود گفت: از ظهران تا تهران در دو ساعت و نیم آمدیم، من گفتم خیلی طول داده‌اید! شما برای یک «نقطه» دو ساعت و نیم وقت صرف کرده‌اید.
سال آینده که شاه خواست آنجا برود به من گفت می‌خواهم به ریاض بروم، شما هم می‌آیید با هم برویم؟ هفته‌ای یک مرتبه همدیگر را می‌دیدیم. حالا هم گویا همان رویه جاری است. هفته‌ای یک مرتبه رییس مجلس سنا و یک مرتبه رییس مجلس شورای ملی پیش او می‌روند. گفتم نمی‌دانم باید فکر بکنم. هفته بعد که رفتم باز هم پرسید. باز هم همان را گفتم که هنوز تصمیم نگرفته‌ام، نمی‌دانم. شاید بیایم. باز دفعه دیگر که رفتنشان نزدیک شده بود گفت اگر می‌آیید بگویید که باید اسامی را بدهند تا آنها هم بدانند و ما هم ترتیب خودمان را بدانیم. من گفتم که میل دارم بیایم فقط به یک شرط که بعد از شاه شخص اول من باشم. شاه گفت واضح است و همین‌طور است. قبلًا هم به‌طور غیر مستقیم اشاره کردم که بین شاه و من شخص دیگری نباشد. رفتیم به آنجا. در ریاض سه چهار روز بودیم و از آنجا هم با طیاره رفتیم به جده و مکه و بعد با طیاره رفتیم به مدینه. از مدینه دوباره آمدیم به ریاض و از ریاض به تهران.
3- از نظر فقهی برای کسی که نخستین بار حج به‌جای می‌آورد، حلق واجب است و دیگران بین حلق و تقصیر مخیّرند.

ص: 161
نماز شام و خفتن را در جلو خانه خدا و حرم مطهر بگزاریم. چیزی که نباید نگفته بگذارم این است که اهل مکه برخلاف مردمی که در زیارتگاه‌ها اقامت دارند، مردم مهربان بلندنظری هستند.
ما شب را به جده برگشتیم و در میهمانخانه آنجا که بسیار خوب و پاکیزه و پر از راحتی بود، به‌طوری‌که از هیچ‌یک از میهمانخانه‌های اروپا کمتر نبود، گذراندیم و فردا صبح به طرف مدینه منوره با اتومبیل حرکت کردیم. جاده بسیار خوب و هموار و آسفالته بود. واقعاً دولت عربستان سعودی در این مدت کوتاهی که مبدأ آن را باید پیدایش و فروش نفت گذاشت، بسیار کار کرده است.
دو طرف خیابان مردم انبوهی نشسته بودند و هر دور که «سعی» اعلی‌حضرت همایونی به پایان می‌رسید، دست می‌زدند!
خدا می‌داند که در بین راه مکه و مدینه ما چه فکر می‌کردیم. تمام فکر ایام بعثت، فشاری که قریش بر او، آن شبی که به غار «حِراء» فرار کردند. مصایبی که بر او وارد آوردند، استهزا و مسخره‌ها، سنگ‌پرانی‌ها، تهمت جنون و همه چیز را به خاطر می‌آوردیم و فکر می‌کردم که چگونه خدا به وعده خود وفا کرد که هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ. (1) فکر می‌کردم‌که امروزاین‌سرزمین و سرزمین‌های پهناور، از آن اوست. همه به نام او اذان می‌گویند و طبق دستور او نماز می‌گزارند.
چند روز در مدینه ماندیم. در آنجا نیز پادشاه قصر عظیمی داشت که در آن از ما پذیرایی کردند. چیزی که من از عرب‌ها خوشم آمد این بود که اقرار داشتند که خودشان نمی‌دانند و برای همه چیز متخصص آورده بودند و در همان قصر برای پذیرایی از هتل استمداد جسته بودند و تمام خدمت ما را کارمندان هتل با سرویس خود می‌کردند و به این جهت در هیچ‌جا کوچکترین نقصی در پذیرایی نبود.
چند وقت در مسجد رسول نماز گزاردیم. ملک‌سعود مسجد را بسیار وسعت داده و باشکوه ساخته؛ به‌طوری‌که با قطع و یقین می‌توان گفت که امروز بزرگ‌ترین مسجد در روی زمین، مسجد حضرت رسول


1- توبه: 33

ص: 162
در مدینه است.
قبر حضرت خیرالمرسلین را زیارت کردیم و ما از برکت وجود اعلی‌حضرت به دو توفیق موفق گشتیم که جز برای سلاطین بزرگ عثمانی میسّر نشده و آن این بود که هم درِ کعبه را به روی ما باز کردند و با نردبان طلا به درون کعبه رفتیم و هم در مدینه، ضریح حضرت رسول اکرم را به روی ما گشودند و ما وارد شدیم و بعضی از رفقای ما به قدری از این امر شاد شدند که از فرط شادی گریه کردند.
موقع مراجعت، من به‌قدری متأثر شدم که بی‌اختیار به گریه افتادم و تا مسافتی پشت سر خود نگاه می‌کردم و می‌گفتم: الوداع یا رسول‌اللَّه.
از مدینه باز با طیّاره به ریاض برگشتیم.
در ریاض دو جلسه بسیار انترسان داشتیم؛ یکی در سفر اول بود که به مناسبتِ ورود شاه، سواران و نظامیان رژه رفتند و رقص دسته‌جمعی کردند که ولیعهد و ملک‌سعود نیز در آن شرکت کردند.
در صحرای وسیعی چادر زده بودند و صندلی گذاشته بودند، البته چادرهای زیاد و صندلی‌های زیادی. اعلی‌حضرتین پهلوی هم نشسته بودند و ما نیز به ترتیب پهلوی هم نشسته بودیم. من مطابق معمول دیر آمدم و صندلی‌ها را گرفته بودند. وقتی من رسیدم، عربی به عرب دیگر فریاد زد که برخیز تا بیگانه بنشیند، او خیال می‌کرد که من عربی نمی‌دانم، عبارت او که از خیرخواهی محض بود هم به من برخورد و هم مرا به خنده انداخت.
جماعت زیادی از بالا می‌آمدند و با شمشیرهای آخته می‌رقصیدند و آواز می‌خواندند. از دور، ما فقط صدایی می‌شنیدیم و چون نزدیک رسیدند، دیدم می‌گویند خوش آمدی ای میهمان بزرگ!
بین شاه و ملک، یک میز دستی کوچکی بود. ملک‌سعود آن را برداشت و کنار گذاشت؛ یعنی ما یکی شدیم و بین ما دیگر هیچ حایلی نیست.
جماعت کم‌کم به ما نزدیک شدند تا برابر شاه و ملک‌سعود رسیدند. ولیعهد از میان جمعیت سوا شد و شمشیر خود را به ملک‌سعود تعارف و او را به شرکت در رقص دعوت کرد. ملک‌سعود نیز برخاست و شمشیر را گرفت و وارد جمعیت شد و با آنها در تمام کارهایشان شرکت کرد.
این منظره طوری رفقای ما را گرفت که تمام عقایدشان درباره عرب‌ها تغییر کرد و
ص: 163
می‌گفتند مردمی که تا این حد مساوات و برادری و برابری دارند، قادرند که همه کار بکنند.
یک منظره بعد از برگشتن و در شب یا شب‌های آخر بود، درست یادم نیست، ملک سعود، بعد از شام یک شب‌نشینی ترتیب داد که در آن یک حقه‌باز تردستِ مصری، شیرین‌کاری می‌کرد.
من تردستی زیاد دیده‌ام. در همین تهران یک تردستی بود که هنوز کارهای او ورد زبان است و غیر از او نیز کسانی بودند که کارهای عجیب می‌کردند. در انگلیس، در پاریس، در هند، تردستان شیرین‌کاری دیده‌ام، ولی هیچ‌کدام را به جامعیت او ندیدم. کارهای عجیبی می‌کرد که آدم از دیدن هریک از آنها از خنده روده‌بر می‌شد.
از جمله آنها که یادم مانده، یکی این بود که یک جوجه توی جیب خود گذاشت و بعد دست توی جیبش کرد و دید نیست، گفت جوجه‌ام را ربوده‌اند. او توی حیاط پایین بود و ما توی ایوان بزرگ بالکن‌مانندی نشسته بودیم. از پایین بالا آمد و به آقای حسن اکبر گفت کار تو است. رنگ حسن اکبر از خجلت سرخ شد ولی حقه‌باز جلو آمد و به اکبر گفت جیبت را بگرد، حتماً جوجه مرا تو برده‌ای. اکبر دست توی جیب کرد و جوجه را بیرون آورد. آن‌وقت از شاه تا رعیت هر که بود نتوانستند از خنده خودداری کنند. اکبر خوب خود را نگه‌داشت و هیچ دست‌پاچه نشد، حقه‌باز را از حرکت او خوش آمد و دست او را گرفت و پایین برد که کارهای دیگری توسط او انجام دهد. چون نام حسن اکبر به میان آمد، از یک چیز خنده‌دار دیگری نباید نگفته بگذریم. وقتی در رکاب شاه حرکت می‌کردیم، هر جا می‌رفتیم عکس می‌گرفتند. بعضی از رجال اصراری داشتند که موقع عکس، خود را به شاه بچسبانند که عکسشان با ایشان بیفتد، من هیچ‌وقت این بزرگی مصنوعی را نخواستم و هر وقت نوبت عکس می‌رسید، من کنار می‌رفتم و جا را برای یک مشتهی دیگر، خالی می‌گذاشتم. به این جهت در هیچ‌جا عکس من با اعلی‌حضرت همایونی نیفتاده جز در مسجدالحرام در مقام ابراهیم که ایستاده‌ایم و نماز می‌گزاریم و آن وقت دیگر داوطلبان یا بهتر بگویم جاه‌طلبان آزاد نبودند که بروند و خود را جلو رفقا بگیرند تا تنها عکس ایشان بیفتد، در آنجا به‌طور طبیعی عکس من پشت سر شاه افتاده و من متوجه نشده بودم تا آن را در مجله شهربانی دیدم.