عرفان حج در کتاب: «مصباح الحرمین»


اشاره:
کتاب «مصباح الحرمین» نوشته «مولی عبدالجبّار بن زین‌العابدین شکویی»، از علمای قرن چهاردهم قمری‌است که در سال 1321 قمری نگاشته است.
مرحوم شیخ آقا بزرگ طهرانی در کتاب «الذّریعه» درباره کتاب پیش‌گفته چنین آورده است: «مصباحُ الحرمین للمولی عبد الجبّار بن زین‌العابدین الشکوئی، أوّله [الحمدُ للَّهِ الّذی عظّم شعائرَ الإسلام] فرغَ منهُ 1321 و فیه تمام اعمال المدینة و المکّة المعظّمة، طبع فی 1327». (1) آگاهی‌ها واطلاعات ثبت شده در کتابِ «مؤلّفین‌کتب چاپیِ فارسی و عربی» نوشته «خانبابا مشار»، درباره آن چنین است: «آخوند عبدالجبّار بن آخوند حاج زین‌العابدین، پیش‌نماز زاده شکوئی، زنده در سال 1323 قمری، از فضلای قرن چهاردهم هجری و از مردمان قفقاز است ...». (2) کتاب «مصباح الحرمین»، که در 460 صفحه و با خطی خوش و خوانا، در سال 1327 قمری، به‌شیوه سنگی در تبریز به‌چاپ رسیده، دربرگیرنده‌مناسک، اسرار، فواید و ثواب‌های حجّ بیت‌اللَّه الحرام و زیارتگاه‌های مدینه منوّره و زیارت بزرگان مدفون در شهرهای مکّه و مدینه است و شامل سه بخش اساسی است:


1- الذریعه، ج 21، ص 106
2- مؤلّفین کتب چاپی فارسی و عربی، از آغاز چاپ تا کنون، ج 3، ص 708

ص: 7
* بخش نخست؛ مربوط به شهر مکّه و اعمال حجّ.
* بخش دوّم؛ درباره شهر مدینه و مختصری در مورد شام و فلسطین.
* بخش سوّم؛ در مورد امام حسین علیه السلام.
مؤلّف با پژوهشی جامع و کامل، به بیان تاریخچه و فلسفه اعمال حجّاج و زائران بیت‌اللَّه پرداخته و در بخش پایانی، مقایسه مستندی میانِ بخش اوّل و اعمال امام حسین علیه السلام و وقایع عاشورا کرده است؛ شباهت‌های خانه خدا و اعمال آن با امام حسین علیه السلام، کربلا، اعمال امام حسین علیه السلام در روز عاشورا و عزیمت کاروان اسیران از کربلا تا بازگشت به مدینه.
خلاصه، می‌توان گفت که مؤلّف، کتابی کامل در موضوع خود و در زمان خویش نگاشته است.
درست است که اکنون بیش از صد سال از زمان تألیف می‌گذرد و بسیاری از بناهای یاد شده در کتاب تخریب گردیده است، امّا این اثر گرانسنگ می‌تواند به عنوان تاریخ‌نگاری از بناهای موجود در آن زمان مورد استفاده قرار گیرد.
کتاب مزبور، افزون بر حروفچینی به شیوه روز، کار تصحیح، تحقیق، علامتگذاری، جمله‌بندی و مترادف‌نگاریِ برخی واژه‌ها، برای استفاده بهتر خوانندگان به‌نحو نیکو سامان یافته و با مورد استفاده قرار دادن بیش از دویست منبع (و در قالب بیش از پانصد مجلّد) منتشر شده است.
خلاصه و گزارش‌گونه‌ای از کتاب «مصباح الحرمین»
الف- فشرده‌ای از مقدّمه کتاب
بسم اللَّه الرَّحمنِ الرَّحِیم، الْحَمدُ للَّهِ الَّذی عَظَّمَ شَعائِرَ الْإِسْلامِ وَأَکْرَمَنا بِالْإِرْشادِ إلَی الحِلِّ وَ الحَرامِ وَ تَفَضَّلَ عَلَیْنا بِالرُّکُونِ إلَی الرُّکنِ وَ المَقامِ وَ عَرَّفَنا وُقُوفَ العَرَفاتِ وَ المَشعَرِ الحَرامِ وَ جَعَلَ لَنا حَرَماً آمِناً وَ حِصناً لِلْأَنامِ وَ کَهفاً حَصِیناً لِصُرُوفِ الأَیَّامِ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلی مَنْ تَشَرَّفَ بِهِ البَیْتُ وَ الحِطامُ وَ استَقامَ بِهِ الرُّکنُ وَ المَقامُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله سَیِّدِ الْأَنامِ وَ آلِهِ وَ أصحابِهِ الَّذِینَ هُمْ حَقائِقُ بَیتِ اللَّهِ الْحَرامِ وَ بَواطِنُ الحَجِّ وَ الْإِحْرامِ عَلی مُرُورِ اللَّیالِی وَ الْأَیَّامِ.
ص: 8
أَمَّا بَعدُ، چنین گوید ترابِ اقدامِ المؤمنین، و تشنه‌کام میاهِ (1) فیوضاتِ ربّ العالمین، عبد الجبّاربن زین العابدین الشّکوئی أظَلَّهُمَا اللَّهُ تَعَالی فی ظِلِّ عَرشِهِ یَومَ الدّین، که تأسّیاً (2)للعلماء الرّاشدین، من المتقدّمین و المتأخّرین و شوقاً لما وعدهم‌اللَّه عزّوجلّ من أعلی علّیّین، لازم و واجب دانستم که رساله‌ای مختصره، در باب زیارت و حجّ بیت‌اللَّه الحرام و بعضی اسرار و فواید آن و بیان بعضی موارد و مقامات کریمه (که غالباً از باب عدم اطلاع از کتب اخبار و عدم تتبّع صحایف اخیار، اکثر ناس را بی‌بصیرتی و به‌جهت آن، قلّت ثواب و فیوضات الهیّه می‌باشند) نوشته، خود را در عدادِ ساعین فِی‌الحَقّ داخل نموده و به شرف خدمت بر اضیاف (3) میهمان‌خانه الهیّه، مشرّف و مفتخر نمایم؛ فَمِن اللَّه الإعانة و منه التّوفیق.
ب- حج در قرآن کریم
1- ... وَ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ. (4)
2- وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالًا وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ* لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... (5)
ج- حج در بیان امیرالمؤمنین علیه السلام
1- [حضرت] امیر علیه السلام در بعضی از خطبه‌های خود می‌فرماید:
«وَ فَرَضَ عَلَیْکُمْ حَجَّ بَیْتِهِ الْحَرَامِ»
واجب و فرض گردانید بر شما ای طایفه مکلّفین، حجّ خانه خود را،
«الَّذِی جَعَلَهُ قِبْلَةً لِلْأَنَامِ»
خانه‌ای که قبله قرار داده است آن را برای مخلوقات؛
«یَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ»
وارد می‌شوند بر آن خانه مردم، همچون


1- میاه: آبها، لغت‌نامه.
2- با پیروی و متابعت.
3- اضیاف؛ جمع ضیف، میهمانان.
4- آل عمران: 97
5- حجّ: 27

ص: 9
وارد شدن حیوانات به آب هنگام تشنگی (کنایه از غایت میل و رغبت است به‌سوی آن)، «وَ یَأْلَهُونَ إِلَیْهِ وُلُوهَ الْحَمَامِ» سخت اشتیاق می‌رسانند به آن خانه، چون شدّت شوق کبوترانی که در آن خانه هستند، نزد خروج ایشان از آن، «وَجَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلامَةً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ» گردانید آن خانه را، حقّ سبحانه و تعالی، نشانه از برای فروتنی ایشان جلالت و بزرگی خود را، «وَ إِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ» و تصدیق نمودن و اعتقاد کردن ایشان بر سلطنت و بزرگواری او، «وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَیْهِ دَعْوَتَهُ» و اختیار کرد و برگزید از میان خلایق خود، شنوندگان را که اجابت نمودند به جانب او خواندنِ او را، «وَ صَدَّقُوا کَلِمَتَهُ وَ وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِیَائِهِ وَتَشَبَّهُوا بِمَلَائِکَتِهِ الْمُطِیفِینَ بِعَرْشِهِ» وتصدیق نمودند کلمه او را، و ایستادند مطیعان حضرت منّان به ادای مناسک حج و سایر اعمال آن، به جای ایستادن پیغمبران او (که مواقف و مناسک حج است)، و شباهت رسانیدن به ملائکه مقرّبین که طواف کنندگانند بر گِرد عرش اعظمِ او، (وجه شباهت طواف است و ترک لذّات نفسانیّه و دنیویّه از جمیع ما یلزم ترکه؛ چنانچه در ملائکه ارتکاب به لذّات دنیّه دنیویّه نیست)، «یُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ (1) فِی مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ وَ یَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ» جمع می‌کنند حاجیان و زائران، سودها را به جهتِ سرمایه ایمان، در تجارتخانه عبادتِ او، و می‌شتابند نزد حج کردن، به مکان وعده مغفرت و آمرزش او، «وَجَعَلَهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی لِلْإِسْلامِ عَلَماً وَ لِلْعَائِذِینَ حَرَماً» و گردانید آن خانه را حقّ (سبحانه و تعالی) نشانه برای دین اسلام و از برای پناه‌برندگان بر آن موضع محرم حرمی، «فَرَضَ حَقَّهُ وَ أَوْجَبَ حَجَّهُ وَ کَتَبَ عَلَیْکُمْ وِفَادَتَهُ» و واجب نمود حجّ آن را و لازم گردانید حقّ آن را و متحتّم ساخت معرفتِ آن را و فرض کرد بر شما آمدن به نزدیک آن را به‌جهت طلب فضل و صواب از حضرت او، فَقَالَ سُبْحَانَهُ: وَ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ». (2) و (3)
2- و جناب امیر علیه السلام که باب مدینه علم و حکمت است، می‌فرماید: آیا نمی‌بینید که خداوند عالم امتحان فرمودند اوّلینِ از زمانِ آدم را تا آخرین از این عالم، به احجار چند که نه ضرر می‌رساند و نه نفع و نه چشم دیدن دارد و نه گوش شنیدن؟ پس چنین محلّی را که همه آن سنگ است، بیت‌الحرامِ خود گردانید، پس او را در جایی قرار داد که سخت‌ترین و صعب‌ترین بقعه‌های زمین است و خاکش کمتر از همه قطعه‌های زمین و بارانش کمتر و عیش او (آن) از همه بطون ارض تنگ‌تر و آبش از همه محل‌های زمین کمتر، میان کوه‌های پست و


1- عبارت متن «الأرواح»، مصحح.
2- آل عمران: 97
3- نهج‌البلاغه، 45، خطبه 1

ص: 10
بلند؛ پس امر فرمود آدم علیه السلام و اولاد او را که روی کنند به چنین مکانی که نه میوه دارد و نه آب و نه زمینِ نرمِ هموار و در میانِ چه بسیار کوه‌های صعب که باید طی نموده و چه دریاها و وادی عمیق که باید گذشت، با روهای گَرد و غبارآلوده و سرهای برهنه و موهای افشان کرده، لبّیک‌گویان، ترک مستلذّات نموده، روی به چنین خانه آورند، به چنین حال و ذلّت و خواری؛ اگر می‌خواست می‌گردانید باغستان‌ها که جاری شود در تحت آن‌ها نهرها، و اگر می‌خواست به‌جای سنگ و آجر، خلق می‌کرد زمرّد سبز و یاقوت سرخ با نور و ضیاء، ولیکن در آن وقت تشکیک (1) از سینه‌ها برداشته می‌شد و مجاهدت با ابلیس دفع می‌شد و همگیِ مردم با رغبت و خواهش نفس متوجّه می‌شدند نه به‌جهت امر و فرمانبرداری الهی و این با حکمت کامله موافقت نمی‌کند؛ زیرا که حکمت الهی چنین قرار یافته که بندگان خود را به انواع سختی‌ها امتحان کند و به اقسام مجاهدات و ناخوشی‌ها مبتلا و ممتحَن نماید تا این‌که تکبّر از سینه‌ها رفع شود و به‌جای تکبّر، افتادگی و تذلّل و فروتنی قرار گیرد و به لباس تواضع متلبّس شود و آثار و شمایل عبودیّت در بنده ظاهر شود، پس درهای فضل و رحمت و اسباب عفو و مغفرت گشوده شود. پس به جوایز و کرامت‌های الهی برسد؛ چنانکه فرموده‌اند: الم* أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ (2)
، (3) یعنی: منم خدای دانای غیب و نهان؛ آیا گمان کردند مردم، به‌محض گفتنِ این‌که ایمان آوردیم، دست از ایشان برداشته شود و حال آن‌که امتحان نشده باشند به انواع بلاها و تنگی‌ها و مجاهدات و تکلیفات؟!
د- حجّ در بیان امام صادق علیه السلام
... ابن ابی العوجاء، که از تلامذه حسن بصری بود و از توحید منحرف و زندیق شد و آمد به مکّه معظّمه متمرّداً و از روی انکار کسانی را که حج می‌نمودند می‌نگریست و کار او به جایی رسید که علما از مجالستش دوری می‌کردند، پس آمد خدمت حضرت صادق علیه السلام و نشست در میان جماعتی از اصحاب و گفت:
یا اباعبداللَّه، مجلس ما امانات است و هرکه حاجتی داشته باشد باید سؤال کند. مرا اذن می‌دهی که با تو سخن بگویم؟ فرمود: بگو. پس گفت به عباراتی که مضمون آن‌ها این است: تا چند می‌گردید حول این خرمن و پناه می‌برید بر این پاره‌سنگ و عبادت می‌کنید این خانه را که ساخته شده است از آجر و گِل و می‌دوید و هروله می‌کنید مانند شتری که گریخته باشد؟! هر


1- تَشْکیک؛ شکّ و تردید، لغت نامه.
2- عنکبوت: 1 و 2
3- با اندکی تغییر: نهج‌البلاغه، ص 293 خ 192؛ کافی، ج 4، ص 198، ح 2

ص: 11
که تفکّر کند و نظر نماید به‌اندازه‌ای در او (آن)، ردّ می‌داند؛ که این کاری است که محکم کرده است آن را کسی که حکمت نداشته و صاحب عقل و نظر نبوده. جواب مرا بگو که تو راستی در این امر و سرآمدی بر همه اهل این مذهب و پدر تو اصلِ این اساس بود و به او تمام شد این بنا.
حضرت در جواب فرمودند: کسی را که خدا گمراه کرد و چشم باطنش را نابینا ساخت، حق به نظرش پست و زشت آید و لذّت نمی‌برد و خوشگوار او نمی‌شود و می‌گردد شیطان ولیّ او و مونس و مربّی او و می‌برد او را تا برساند به دریاها و گرداب‌های هلاکت، پس بیرونش نخواهد آورد تا این‌که به وخامت و شقاوت عاقبت می‌رود از دین؛ و این خانه را چنین دیدی که محض خشت و گِل است! و حال آن‌که خانه‌ای است که خداوند حکیم بندگان خود را به امتحان این خانه، به عبادت خواسته است، و مردم را طلبید به زیارت این خانه تا امتحان بشوند در آمدن به این خانه و تحریص نمود بندگان را به تعظیم و زیارت آن و این خانه را محلّ قرار پیغمبران خود کرده و قبله نمازکنندگان گردانیده. پس این یک شعبه‌ای است از شعبه‌های رضاجویی خدا و یک راهی است از راه‌های رسیدن به آمرزش خدا، نصب کرده شده بر وجهی که دلالت می‌کند بر این‌که بناکننده این بنا در مرتبه جامعیّت کمال است و ظهور عظمت و جلال و کبریایِ آن صانع بی‌مثال در این بنا است، که معنی بندگی و اطاعت و فرمانبرداری بنده مر مولای خود را به محض اطاعت و فرمانبرداری، بدون شائبه حظّ نفس و التذاذ و متابعتِ هوا و هوسِ نفسانی؛ در ضمنِ این بنا است که اگر خلقت او را بر وجه دیگر می‌کردند که آراسته می‌شد به حَلی (1) و حُلل (2)و جواهر گران‌بها، و تو را می‌خواند به خانه خود، کجا ظاهر می‌شد که آمدن تو به این خانه، محضِ اطاعت معبود است نه متابعت است هوای نفس را؟ پس حقیق (3) و شایسته تردّد معبودیّت و فرمان‌فرمایی در امور و شایسته در این‌که قبولِ نهی او شود در مناهی، خداوندی است که ابداع نمود ارواح را و انشا نمود صورت‌ها را. (4) ه- ثواب حجّ
1- قال النّبیّ صلی الله علیه و آله: «حَجَّةٌ مَبْرُورَةٌ خَیْرٌ مِنَ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا» (5) و «حَجَّةٌ مَبْرُورَةٌ لَیْسَ لَها أَجْرٌ إِلَّا الْجَنَّةُ»؛ (6) پیامبرخدا صلی الله علیه و آله فرموده که: «یک حجّ خالص و مقبول، بهتر است از دنیا و آنچه در دنیا


1- حَلْی؛ پیرایه، زیور، لغت نامه.
2- الحُلَل: بُرودُ الْیَمَن. لسان‌العرب 11، ص 172. بُرود: جمع بُرْد؛ بُرْد: جامه‌ای بوده است قیمتی و گرانبها، قماشی است مخصوص یمن که آن را بُرد یمانی گویند. لغت نامه.
3- حَقیق؛ لایق، درخور، درست، لغت نامه.
4- کافی، ج 4، ص 197، ح 1؛ احتجاج، ج 2، ص 335 با اندکی تغییر؛ امالی صدوق، ص 616، ح 4؛ التوحید، ص 253، ب 36، ح 4؛ علل‌الشرائع، ج 2، ص 430، ب 142، ح 4
5- با اندکی تغییر مستدرک 8، ص 10، ب 1 ضمن، ح 8924- 10 و 8، ص 35، ب 24 ضمن، ح 9004- 4؛ بحار، ج 96، ص 11، ب 2، ح 34؛ فقه‌الرضا، ص 214، ب 31
6- با اندکی تغییر در واژه‌ها مستدرک 8، ص 41، ب 24 ضمن، ح 9022- 22 و 8، ص 62، ب 41، ح 9078- 10؛ عوالی‌اللآلی 1، ص 427، ح 114 و 4، ص 33، ح 117؛ جامع‌السعادات 3، ص 311

ص: 12
است از لذایذ آن، از هر قبیل باشد.» و: «حجّ خالص و مقبول را، اجر نیست مگر بهشت.»
2- در حدیث دیگر، یک نفر اعرابی خدمت خاتم‌الأنبیا صلی الله علیه و آله آمده، عرض کرد:
یا رسول‌اللَّه، من از خانه خود بیرون آمدم به قصد حج، پس از من فوت شد (حج)، و من مرد متموّل و غنی هستم، پس امر فرما بر من تا به‌عمل‌آورم چیزی را که مقابل ثواب حجّ باشد. فرمود: نظر کن به کوه ابوقبیس، (1) پس هرگاه بشود کوه ابوقبیس برای تو طلای سرخ، و او [آن] را انفاق کنی در راه خدا، نمی‌رسی به آن ثوابی که حج کننده می‌رسد! پس فرمود: حج‌کننده وقتی که تدارک خود را دید، برنمی‌دارد چیزی و نمی‌گذارد الّا این‌که عطا می‌کند خداوندِ عالم به هریک از آن‌ها ده حسنه و محو می‌کند از آن، ده سیّئه و بلند می‌کند از برای او ده درجه، و زمانی که به راحله خود سوار شد، قدمی برنمی‌دارد و نمی‌گذارد مگر این‌که بنویسد خدای‌تعالی برای آن [او] مثل آنچه ذکر شد. پس زمانی که بیت را طواف کرد، بیرون می‌آید از گناهان خود و [زمانی که] سعی کرد ما بین صفا و مروه، بیرون می‌آید از گناهان خود، و وقوف به‌عرفات بکند خارج می‌شود از گناهان خود، و وقتی که وقوف به مشعر نماید، خارج می‌شود از گناهان خود، و زمانی‌که رمی جمرات کرد خارج می‌شود از گناهان خود.
حکمت الهی چنین قرار یافته که بندگان خود را به انواع سختی‌ها امتحان کند و به اقسام مجاهدات و ناخوشی‌ها مبتلا و ممتحَن نماید تا این‌که تکبّر از سینه‌ها رفع شود
اعرابی‌گوید: آن حضرت صلی الله علیه و آله شمرد مواقف را یکی یکی و فرمود: در هر یکی از اینها که حاجی وقوف بکند، خارج می‌شود از گناهان خود، بعد فرمود که: چگونه می‌رسی تو به آن ثوابی که می‌رسد بر آن، حاجّ؟ (2) 3- عمربن یزید گوید: شنیدم از امام جعفر صادق علیه السلام می‌فرمود که: حج کننده زمانی که داخل مکّه شد، موکَّل می‌فرماید خدای‌تعالی به آن کس دو ملکی که حفظ می‌کنند برای او طواف و نماز و سعی او را. پس زمانی‌که وقوف به عرفه نمود، می‌زنند آن دو ملک دست خود را به کتف راست او، بعد می‌گویند: امّا به گناهان گذشته خود چاره نمودی، پس مواظب و متوجّه حال خود باش در باقیِ عمر خود. (3)


1- ابوقُبَیْس، نام کوهی مشرف به مکّه از جانب غربی است. لغت نامه.
2- التهذیب، ج 5، ص 19، ب 3، ح 2؛ وسائل‌الشیعه، ج 11، ص 113، ب 42، ح 4385؛ عوالی‌اللآلی، ج 4، ص 24، ح 76
3- وسائل‌الشیعه، ج 11، ص 103، ب 38، ح 14358؛ بحار، ج 96، ص 254، ب 47، ح 20؛ ثواب‌الأعمال، ص 47

ص: 13
و- عقاب ترک حج
1- در حدیث از [امام] کاظم علیه السلام روایت شده که آن بزرگوار در تفسیر قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ (1) بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا، (2) فرمود: زیانکارترین مردمان در عمل، آنان‌اند که حَجَّةالاسلام را به تأخیر اندازند. (3) 2- [امام] صادق علیه السلام فرمود: مراد از قول خدا که فرموده: وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی (4)
کسانی هستند که حج بر ایشان واجب شود و ادا نکنند. خلّاق عالم در روز قیامت آن‌ها را کور محشور سازد. (5) ز- وفات در حرمین
در احادیث وارد شده که اگر کسی در یکی از دو حرم مکّه یا مدینه بمیرد، هول قیامت را نبیند و از او حساب نمی‌کشند، (6) و در حدیث دیگر: اگر کسی در سفر حج بمیرد با اصحاب بدر محشور می‌شود، (7) ایضاً وارد است: کسی که در حرم مدفون شود، ایمن می‌باشد از فَزَعِ اکبر؛ (8) خواه از نیکوکاران باشد یا از گناهکاران. (9) ح- در باره مکّه و کعبه
1- گفته‌اند که مسلمین و یهود با همدیگر تفاخُر می‌کردند، پس یهود می‌گفت:
بیت‌المقدّس افضل و اعظم است از کعبه، به‌جهت این‌که آنجا هجرتگاه انبیا است و زمینی است مقدّس و پاکیزه و مسلمین می‌گفتند که کعبه افضل از بیت‌المقدّس است؛ پس نازل فرمود خلّاق عالم این آیه شریفه را:
إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَ هُدیً لِلْعالَمِینَ. (10) «به‌درستی که اوّل خانه‌ای که قرار [داده] شده از برای مردم، به‌جهت عبادت، هرآینه آن خانه‌ای است که در بکّه است، در حالتی که مبارک است و هدایت است بر عالمیان.» (11) 2- مروی است که آن را کعبه گفتند، به‌جهت این‌که مربّع است و مربّع شد به‌جهت آن‌که برابر بیت‌المعمور واقع شده؛ و آن مربّع است به‌جهت آن‌که مُحاذی (12) عرش الهی است و عرش نیز مربّع است به‌جهت کلماتی‌که بنای اسلام آن است، [و آن کلمات] چهار است، و آن:
«سُبحانَ‌اللَّه» و «الحَمدُ للَّه» و «لاالهَ‌الّااللَّه» و «اللَّهُ‌اکبر» است. (13)


1- عبارت متن: «انَبِّئُکُمْ». مصحّح.
2- کهف: 103
3- عوالی‌اللآلی، ج 2، ص 86، ح 232
4- طه: 124
5- التهذیب، ج 5، ص 18، ح 3؛ وسائل‌الشیعه، ج 11، ص 25، ب 6، ح 14151؛ مستدرک، ج 8، ص 16، ب 5، ح 8946؛ بحار، ج 96، ص 6، ب 2، ح 6؛ عوالی اللآلی، ج 3، ص 151، ح 4؛ فقه القرآن، ج 1، ص 326
6- عوالی اللآلی، ج 4، ص 30، ح 101
7- عوالی اللآلی، ج 4، ص 30، ح 101
8- فَزَعِ اکْبَر؛ کنایت از قیامت و رستاخیز است، لغت‌نامه.
9- کافی، ج 4، ص 258، ح 26؛ الفقیه، ج 2، ص 229، ح 2272؛ وسائل‌الشیعه، ج 3، ص 162، ب 13، ح 3291؛ بحار، ج 7، ص 302، ب 15، ح 54؛ المحاسن، ج 1، ص 72، ب 121، ح 147
10- آل‌عمران: 96
11- روض‌الجنان 4، ص 437؛ جلاء الاذهان 2، ص 84
12- مُحاذی؛ مقابل، رویاروی. لغت نامه.
13- الفقیه، ج 2، ص 190، ح 2110؛ بحار، ج 55، ص 5، ب 4، ح 2؛ علل‌الشرائع، ج 2، ص 398، ب 138، ح 2

ص: 14
3- به سند معتبر از [امام] صادق علیه السلام منقول است که خدا غرق کرد جمیع زمین را در طوفان نوح علیه السلام، مگر خانه کعبه، پس از آن روز او را «عتیق» نامیدند که از غرق شدن آزاد شد.
راوی پرسید: به آسمان رفت؟ فرمود: نه، ولکن آب به آن نرسید و از دورش بلند شد. (1) در بعضی از کتب مروی است که: در طوفان نوح علیه السلام دو جا از روی زمین [را] آب نگرفت؛ یکی کعبه و دیگری مدفن مقدّس امام حسین علیه السلام. (2) چنانچه ظالمین [به] آل‌محمّد صلی الله علیه و آله، بعد از شهادتش مکرّر به آنجا آب بستند و شخم کردند که زراعت کنند شاید که اثر قبر مطهّرِ نور دیده خاتم الأنبیا صلی الله علیه و آله برطرف شود. هر دفعه آب بر دور آنجا حلقه زده، حیران ماند و روی هم بالا آمد. این‌است که آن مکان مقدّس را حایر حسینیّه می‌نامند. (3) ط- بنای کعبه
1- چون ملائکه به خدا ردّ کردند خلافت آدم را، دانستند که بد کرده‌اند. پشیمان شدند و پناه به عرش بردند و استغفار کردند. پس خدا خواست که به مثل این عبادت او را بندگی نمایند. پس خلق فرمود در آسمان چهارم خانه‌ای در برابر عرش که او [آن] را «ضراح» نامیدند و در آسمانِ اوّل خانه‌ای برابر ضراح خلق فرمود که آن را «معمور» نامیدند. پس خانه کعبه را برابر بیت‌المعمور ساخت [و] امر نمود آدم را که طواف کند دور خانه کعبه، پس توبه او را قبول کرد و این سنّت جاری شد تا روز قیامت. (4) 2- از [امام] صادق علیه السلام سؤال کردند از ابتدای طواف خانه کعبه، فرمود که: خدا چون خواست آدم را خلق کند، به ملائکه گفت که: من در زمین می‌خواهم خلیفه‌ای قرار بدهم، پس دو ملک از ملائکه گفت: آیا کسی را خلیفه می‌گردانی که افساد کند در زمین و خون‌ها بریزد؟
پس حجاب‌ها میان ایشان و نور عظمت الهی، که پیشتر مشاهده می‌کردند، به هم رسید، دانستند که حق‌تعالی به غضب آمده از گفتار ایشان، پس بسیار ملائکه گفتند که چه چاره کنیم و چگونه توبه نماییم؟ گفتند: ما از برای شما توبه نمی‌دانیم مگر آن‌که پناه برید به عرش، پس پناه به عرش آوردند تا خدا توبه ایشان را فرستاد و حجاب‌ها از میان ایشان و نور الهی برداشته شد.
پس خواست که به این روش او را عبادت کنند. پس خانه کعبه را در زمین خلق فرمود که هر روز هفتاد هزار ملک داخل می‌شوند که دیگر بر نمی‌گردند تا روز قیامت. (5) 3- منقول است که پیوسته فرزندان اسماعیل علیه السلام والیان کعبه بودند و برای مردم، حجّ و


1- بحار، ج 11، ص 325، ب 3، ح 43 و 96، ص 58، ب 5، ح 14؛ علل الشرایع، ج 2، ص 399، ب 140، ح 5؛ قصص‌راوندی، ص 83، ف 3، ح 73
2- در مورد کعبه، بنا به مقتضیات متن، به منابع آن اشاره شده است، امّا در مورد کربلا، روایت مؤیّدمطلب فوق، در این منابع ذکر شده است: مستدرک، ج 10، ص 324، ب 51، ح 12098- 6؛ بحار، ج 109، ص 98، ب 15، ح 15؛ کامل‌الزیارات، ص 269، ب 88، ح 8
3- بحار، ج 86، صص 89- 98 و 117
4- وسائل‌الشیعه، ج 13، ص 296، ب 1، ح 17788؛ بحار، ج 6، ص 96 ف 2، ح 2 و 11، ص 110، ب 1، ح 24 و 55، ص 58 ب 7، ح 5 و 96، ص 33، ب 4، ح 10؛ علل‌الشرایع 2، ص 406، ب 142، ح 7؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام 2، ص 90 ب 33 ضمن، ح 1
5- بحار، ج 11، ص 109، ب 1، ح 23 و 96، ص 31، ب 4، ح 6؛ علل‌الشرایع 2، ص 402، ب 142، ح 3

ص: 15
امور دین ایشان را برپا می‌داشتند و بزرگی از بزرگ میراث می‌بردند تا آن‌که زمان عدنان‌بن‌ادَد شد (که پشت هشتم بود از اولاد اسماعیل علیه السلام)، پس دل‌های ایشان سنگین شده و فساد میان ایشان به هم رسید و بدعت‌ها در دین احداث نمودند و بعضی از ایشان بعضی را از حرم بیرون کردند. پس بعضی برای طلب معاش و تحصیل مال و بعضی از خوف قِتال (1) و جِدال، (2) متفرّق شدند و بسیار [از آیین] ملّت حنیفه ابراهیم علیه السلام میان ایشان مانده بود؛ مانند حرمت مادر و دختر و سایر آنچه [که] خدا در قرآن حرام فرموده، مگر حَلیله «3»(3) پدر و خواهر و جمع میان دو خواهر، که این‌ها را حلال می‌دانستند و اعتقاد به حجّ و تلبیه و غسل جنابت داشتند ولیکن در حجّ و تلبیه بدعت‌ها احداث کرده بودند و بت‌پرستی و کلمه شرک را به آن ضمّ کرده بودند (4) (و حضرت موسی علیه السلام در [زمان] ما بین اسماعیل علیه السلام و عدنان مبعوث گردید) و نوشته‌اند که «معدّبن عدنان» ترسید که حرم مندرس گردد، میله‌های حرم را نصب کرد و چون قبیله جُرهُم بر مکّه غالب شدند، ولایت کعبه را ایشان متصرّف گردیدند و از یک‌دیگر میراث می‌بردند تا این‌که ایشان نیز شروع به ظلم و فساد کرده، حرمت مکّه را ضایع نمودند و اموال کعبه را متصرّف شدند و ظلم می‌کردند بر هرکه داخل مکّه می‌شد و طغیان بسیار کردند. پس خدا مسلّط ساخت بر ایشان رُعاف (5) و طاعون (6) را و اکثر ایشان‌هلاک شدند.
پس قبیله خزاعه جمعیت کرده، باقی‌مانده جُرهُم را از حرم بیرون کردند. ایشان به زمین «جهینه» رفتند و چون قرار گرفتند، سیلی آمده، همه را هلاک کرد. بعد از آن، خزاعه والیان کعبه بودند تا این‌که «قُصَیّ‌بن‌کلاب»، پدر «عبدمناف»، جدّ رسول‌اللَّه صلی الله علیه و آله، بر خزاعه غالب شد و خزاعه را بیرون کرد و کعبه را تصرّف نمود و ولایت کعبه در اولاد او ماند تا زمان حضرت رسالت‌پناه صلی الله علیه و آله. (7)


1- قِتال؛ مقابله، با یکدیگر کارزار کردن. لغت نامه.
2- جِدال؛ خصومت کردن با کسی. لغت نامه.
3- حَلیلَة؛ زوجه، منکوحه. لغت نامه.
4- کافی، ج 4، ص 210، ح 17؛ بحار، ج 15، ص 170، ب 1، ح 97
5- رُعاف؛ خون بینی، خونی که از دماغ به راه بینی برآید. لغت نامه.
6- طاعون؛ مرگامرگی، شآمت و مرگ عام. لغت نامه.
7- کافی، ج 4، ص 211، ح 18؛ بحار، ج 15، ص 170، ب 1، ح 97

ص: 16
4- زنی کعبه را بُخُور به عود می‌کرد و از آتشِ آن، شراره به جامه کعبه رسید و شعله‌ور گشته، شراره به سقف خانه سرایت نموده، سقف سوخت. پس سیلی عظیم نیز آمد و داخل حرم شد و قدری از دیوارهای خانه [را] خراب کرد. چون قریش اراده بنای خانه نمودند، شنیدند که یک کشتی از باد مخالف تباهی شد، چون به حوالی جدّه رسید شکست و آن کشتی از قیصر روم بود که از چوب و آهن و سنگ پر کرده، به مصاحبت با قوم نام، به‌جهت تعمیر کنیسه فُرس، که سوخته بود می‌فرستاد. پس ولیدبن مغیره مخزومی با چند نفر به جدّه رفته، از چوب آن کشتی به‌جهت کعبه خریدند. آنگاه ماری بزرگ از چاهی که خزانه کعبه بود برآمده، بر گِرد خانه حلقه زده، دهن خود را گشاد؛ به نحوی‌که اگر فیل به دَم او می‌رسید فرو می‌کشید، و مردم بسیار خائف و لرزان شدند. ناگاه مرغی از آسمان آمده، او را برداشت و به هوا برد (و این مقدّمات بعد از فوت عبدالمطّلب بود و در آن وقت رسول‌خدا صلی الله علیه و آله بیست و پنج ساله بود و بعضی سی و پنج ساله گفته‌اند) و چون خواستند که باقیِ خانه را خراب نمایند که تمامی خانه را تعمیر سازند ترسیده، جرأت نکردند، تا آن‌که ولیدبن مغیره جرأت نمود و کلنگ را برداشته، قدری را خراب کرد و مردم یک شب توقّف نمودند تا ببینند که ولید سالم می‌ماند یا نه و چون سالم ماند، جرأت نموده و آن را خراب کردند تا به اساس ابراهیم علیه السلام رسانیدند و آن سنگی بود سبز، مشتمل بر چند وصله (1) به هم چسبیده. پس شخصی سر کلنگ را میان دو وصله کرد که یکی را بیرون آورد، چون آن را حرکت داد، جمیع مکّه به حرکت آمد. پس دست از آن برداشتند و اسباب آن را جمع کردند. آنگاه عابدبن عمران مخزومی گفت: ای معشر قریش، داخل عمارت کعبه نکنید از مال حرام و ربا و ظلم، بلکه از مال حلال صرف آن نمایید. پس [ساختن] اطراف خانه را به قریش قسمت نمود: ما بین رکن حجر تا رکن شامی را به بنی‌زهره و بنی‌عبدمناف داد و مابین شامی تا مغربی را به بنی‌عبدالدّار و بنی‌اسدبن عبدالعزّی و بنی‌عدیّ‌بن کعب داد، و مابین مغربی تا یمانی را به بنی مذحج و بنی‌سهم، و مابین یمانی تا حجر را به بنی‌مخزوم داد. پس ابوحذیفةبن مغیره گفت: ای قوم، در خانه را از زمین بسیار بلند کنید تا کسی داخل آن نتواند شد مگر به نردبان؛ چرا که در این صورت کسی داخل آن نشود مگر کسی که موافق خواهش شما باشد و چون کسی را در آن بینید که مکروه شما باشد، او را به زیر اندازید تا آن‌که عبرت دیگران شود. پس قریش چنان کردند و چون عمارت به حدّ حجرالاسود رسید، در نصب حَجَر، میان قبایل نزاع عظیم به هم رسیده و کار به کارزار


1- وَصْلَه؛ هرچیز که آن را به چیز دیگر پیوند کنند، پاره جامه و کاغذ و غیره. لغت نامه.

ص: 17
انجامید، آخرالأمر ابوامیّةبن مغیره که از صَنادید (1) قریش و بزرگان ایشان بود چنین گفت که از منازعه دست بردارند و منتظر باشند تا اوّل کسی که از باب‌الصّفا داخل حرم محترم شد، میان ایشان حکم کند. همگی به آن راضی شدند. اتفاقاً اوّل کسی که از در داخل شد، رسول‌خدا صلی الله علیه و آله بود. پس همه متّفق‌القول گفتند: محمّدامین آمد و ما به حکم او راضی هستیم. چون حضرت بر نزاع آن‌ها واقف شد، فرمود که حجرالأسود را در بساطی گذاشتند و بزرگان اطرافِ او [آن] را برداشتند. حضرت با دست مبارک خود حَجَر را از بساط برداشته در موضعش گذاشت. (2) علامه حِلّی در تذکره ذکر نموده که درِ خانه مبارک، به زمین چسبیده و دو در داشت:
مشرقی و مغربی؛ پس سیل آن را خراب کرد، قبل از بعثت حضرت‌رسول صلی الله علیه و آله به ده سال، و قریش آن را ساختند، بر این شکلی که حالا هست و کوتاهی نمود مال‌های حلال و هدایا و نذورات کعبه از آن‌که آن را بر اساسِ ابراهیم علیه السلام بسازند. پس، از سمت حجر اسماعیل علیه السلام بعضی از خانه را گم کردند و درِ رکن شامی را از اساس ابراهیم علیه السلام به عقب برده داخل خانه ساختند و تنگ کردند عرض دیوار را از رکن حَجَر تا رکن شامی که پهلوی او است. پس باقی ماند از اساس خانه شبیه به رکن مرتفع و این همان است که «شاذروان» می‌گویند.
5- چون عبداللَّه‌بن زبیر بر بنی‌امیّه خروج کرد و خلیفه آن وقت، عبدالملک‌بن مروان، حجّاج را به دفع او تعیین کرد و ابن زبیر در مکّه بود، پس حَجّاج به جنگ او رفته، او تاب مقاومت نیاورده، به حرم کعبه مُلتجی (3) شد. به امر حَجّاج، برابر کعبه منجنیق گذاشته، آنقدر سنگ انداختند که خانه بر سر عبداللَّه خراب شد. پس عبداللَّه از خانه بیرون آمده، جنگ کرد تا کشته شد. حجّاج سر او را به شام، نزد عبدالمک فرستاد و مدّت محاربه او هفت ماه و خلافتش نُه سال، عمرش هفتاد و سه سال و قتلش در ذی‌الحجّه سنه هفتاد وسه هجری بود. (4) و چون کعبه خراب شد، چند روز در خرابی ماند و مردم هنوز از تعب جنگ نیاسوده بودند، اهل مکّه فرصت یافته بسیاری از خاک و اسباب آن را به‌جهت تبرّک به خانه‌های خود بردند. پس حَجّاج خواست که او را بنا کند، ماری بیرون آمده مانع از بنا شد تا این‌که همه فرار نموده، حجّاج را خبر دادند. پس حجّاج بالای منبر رفته، گفت: از خدا می‌خواهم کسی را که از سرّ این بلا ما را آگاه سازد. پس مردِ پیری از جای خود برخاسته، گفت: به این سرّ، عِلم نخواهد داشت مگر علی‌بن الحسین علیهما السلام. حَجّاج، کس فرستاده حضرت حاضر شد. پس خبر داد او را از منع خدا، آن حضرت فرمود: یا حجّاج، به مردم امر کن هرکه از بیت هر چه برده،


1- صَنادید؛ مِهتران و بزرگان. لغت نامه.
2- با اندکی تغییر کافی، ج 4، ص 217، ح 3؛ الفقیه، ج 2، ص 247، ح 2320؛ وسائل‌الشیعه، ج 13، ص 214، ب 11، ح 17588؛ بحار، ج 15، ص 337، ح 7 و 8
3- مُلْتَجی؛ پناه جوینده، آنکه پناه می‌گیرد به سوی کسی و یا چیزی. لغت نامه.
4- مشروح این ماجرا در بحار، ج 68، ص 123، ب 123 ذیل، ح 1 نقل شده است.

ص: 18
برگرداند. حجّاج بدین منوال امر کرد. مردم تمام آنچه برده بودند، آوردند و به حضرت خبر دادند. فرمود بکَنند، پس شروع به کَندن نمودند، مار از ایشان غایب شد. کندند تا رسیدند به موضع قواعِد، (1) حضرت به جماعت فرمود: دور باشید. آن‌ها کنار ایستادند، حضرت علیه السلام رفت نزدیک قواعد و پوشانید قواعد را با لباس خود و گریه کرد و پوشانید قواعد را با دست مبارک خود با خاک و امر نمود که بنا گذارند. پس بنا را گذاشتند. زمانی که اطراف دیوار بلند شد، حضرت فرمود آن خاک‌های پراکنده را که مردم آورده بودند، به درون بیت ریختند. آن است که اندرون بیت بلند شده و با پلّه صعود می‌کنند؛ چنانچه الحال هست و زمین خانه مقابل آستانه است، (2) پس حضرت علیه السلام به دست خود، حجرالأسود را بر جایش گذاشت و قرار گرفت. بعد از آن، خانه را تمام کردند؛ به نحوی که حالا هست و این بنا در سنه هفتاد و چهار بود و بعد از آن، تا سنه هفتصد هجری تغییر نیافت.
ی- حجّ انبیا و معصومین علیهم السلام
1- از [امام] باقر علیه السلام پرسیدند: چون آدم علیه السلام حج کرد، با چه چیز سرِ او را تراشیدند؟
فرمود: جبرئیل یاقوتی از بهشت آورد، چون بر سر او مالید، موها از سرش ریخت. (3) 2- در حدیث معتبر منقول است که: احرام بست موسی علیه السلام از رمله مصر و بر سنگستان روحا گذشت با احرام و ناقه‌اش را می‌کشید با مهاری که از لیف خرما بود و تلبیه می‌گفت و کوه‌ها جواب او می‌گفتند. (4) 3- ... و انبیا و سلاطین مؤمنین هر سال هدی می‌کردند؛ از جمله سلیمان علیه السلام بود که آمد به مکّه مکرّمه و چند روز توقّف فرمود در مکّه و هر روز پنج هزار شتر نَحر می‌کرد، سوای بقر و غنم و مردم را خبر داد که پیغمبری از عرب از این شهر مبعوث می‌شود که خاتم انبیا خواهد بود؛ «طُوبی لِمَن أَدْرَکَ زَمانَهُ وَ آمَنَ بِهِ وَ وَیْلٌ لِمَنْ کَفَرَ بِهِ وَ جَحَدَهُ». (5) 4- ... و این شیوه مرضیّه را تجدید و احیا فرمود، جناب مقدّس خاتم‌الأنبیا صلی الله علیه و آله، و هر قدر قبل از هجرت در مکّه بود حج می‌کرد و چند مرتبه از مدینه حج نموده، که دفعه آخری را «حَجّة الوداع» گویند و این هم اتفاق افتاده در سال دهم هجرت و اجمال این احوال آن است که:
نازل شد این آیه شریفه که در سوره حج است؛ می‌فرماید: وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِ


1- قَواعِدُ الْبَیْت؛ اساسُ البَیت، بنیادهای خانه. لغت نامه.
2- کافی، ج 4، ص 222، ح 8؛ وسائل‌الشیعه،، ج 13، ص 218، ب 12، ح 17596؛ بحار، ج 46، ص 115، ب 8، ح 1
3- کافی، ج 4، ص 195، ح 6؛ وسائل‌الشیعه، ج 14، ص 211، ب 1، ح 19006؛ بحار، ج 11، ص 196، ب 3، ح 51؛ المناقب، ج 4، ص 204
4- وسائل‌الشیعه، ج 12، ص 376، ب 36، ح 16554؛ بحار، ج 13، ص 11، ب 1، ح 14 و 96، ص 185، ب 32، ح 13؛ علل الشرائع، ج 2، ص 418، ب 157، ح 5
5- بحار، ج 14، ص 128، ب 9، ذیل، ح 14 و 61، ص 285، ح 52

ص: 19
یَأْتُوکَ رِجالًا وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ* لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ...؛ (1) «ندا کن در میان مردم به حج و اعلام ده و بطلب ایشان را به سوی آن، تا بیایند به سوی تو، در حالتی که پیادگان باشند و سواران باشند بر هر شتر لاغری و آیند به سوی تو از هر درّه عمیقی یا از هر راه دوری. تا حاضر شوند منفعت‌های خود را برای دنیا و عُقبا.»
پس امر فرمود آن حضرت صلی الله علیه و آله مؤذّنان را که اعلام دهند، مردم را به آوازهای بلند به آن‌که رسول‌خدا صلی الله علیه و آله در این سال به حج می‌رود. پس مطّلع شدند به حجّ رفتن آن حضرت، هرکه در مدینه حاضر بود و اطراف مدینه و اعراب بادیه و حضرت صلی الله علیه و آله نامه نوشت به سوی هرکه داخل اسلام شده بود که: رسول‌خدا صلی الله علیه و آله اراده حج دارد. پس هرکه طاقت دارد حاضر شود. پس احدی از مسلمین نماند که آن سال به حجّ نرود، تا آن‌که به همه ایشان تعلیم حج داد و مناسک را به ایشان بفهمانید تا این‌که سنّت باشد به‌جهت ایشان تا آخر زمان. (2) در این سفر، حضرت صلی الله علیه و آله زن‌های خود را هم با خود برده بود و در مراجعت از این سفر، قضیّه «غدیر خم» اتّفاق افتاد که آنجا رسول‌اللَّه صلی الله علیه و آله [حضرت] امیر علیه السلام را به‌جای خود خلیفه و جانشین تعیین فرمود.
5- بعضی از مشایخ اهل حدیث گفته که: شبی، در عالم رؤیا مردی از من سؤال کرد در پیاده رفتن [امام] حسن علیه السلام به حج، و حال آن‌که کشیده می‌شد در معیّت آن حضرت علیه السلام محمل‌ها، که سِرّش چیست؟ با وجود این‌که در این عمل، به حسب ظاهر، تلف کردن مال بدون منفعت به نظر می‌آید و این اسراف است و حرام! پس جواب دادم در عالم رؤیا به آن، که: در این فعل مقدّس حضرت علیه السلام حکمت‌های زیاد و بسیاری هست:
اوّل این‌که: پیاده رفتنِ آن حضرت علیه السلام از باب کم کردن نفقه راه حج نبوده و به این صورت گمان کرده نشود در حقّ آن جناب.
دوّم، بیان جایز بودنِ این کار و بیان استحسان (3) که: به امکان استطاعت از رکوب، پیاده رفتن فضیلتِ تمام دارد.
سیُّم، انفاق مال خود و صرف آن در راه خدا.
چهارم، مقابله و عوض نمودن آن حضرت علیه السلام بر زحمت‌های آن حیوان‌ها که در عرفات می‌باشد؛ چنانکه روایت شده.
پنجم، احتمال احتیاج بر محامل در صورت عجز از پیاده رفتن.


1- حجّ: 27
2- کافی، ج 4، ص 245، ح 4 به‌طور مشروح؛ وسائل‌الشیعه، ج 11، ص 213، ب 2، ح 14647؛ بحار، ج 21، ص 390، ب 36، ح 13 و 96، ص 94، ب 9، ح 18؛ مستطرفات، ص 551
3- استِحسان؛ نیکوشمردن. لغت نامه.

ص: 20
حج‌کننده وقتی که تدارک خود را دید، برنمی‌دارد چیزی و نمی‌گذارد الّا این‌که عطا می‌کند خداوندِ عالم به هریک از آن‌ها ده حسنه و محو می‌کند از آن، ده سیّئه و بلند می‌کند از برای او ده درجه
ششم، تطیّب خاطر و اطمینان نفس و خاطر جمعی از وجود محامل که مشقّت شدید در پیادگی حاصل نشود (و این مطلبی است مُجرّب؛ چنانکه [حضرت] امیر علیه السلام می‌فرماید: هرکه خاطر جمعی داشته باشد به آبی، تشنگی بر او غالب و موذی نشود).
هفتم، سوار شدن در وقت مراجعت.
هشتم، سوار کردن آن‌هایی که از پیادگی عاجز شده باشند، از فقرای حجّاج و ضعفای آن.
نهم، احتمال قطّاع طریق (1) و احتیاج به رکوب و مدافعه با آن‌ها.
دهم، حضور این اسباب و رَواحل (2) در مکّه و مشاعر به‌جهت تبرّک نمودن آن‌ها.
یازدهم، اظهار جلالت و نسب و شرافت خود و رفع اتّهام از السنه مردم و در این، حکمت‌های بسیار است.
دوازدهم، ظاهر نمودن وفور نعمت‌های الهی بر آن جناب: وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ. (3) 6- جناب امام حسین علیه السلام حج کرده بیست [و] پنج مرتبه پیاده؛ با آن‌که اسبان و شتران خوب، غلامان و خادمان می‌کشیدند سوار نمی‌شد، (4) مثل برادرش [امام] حسن مجتبی علیه السلام.
در یکی از سفرهای حجّ آن جناب علیه السلام، پاهای مبارکش ورم نموده، آماس کرد. یکی از موالیانش گفت: کاش سوار شوی که آماس قدم مبارکت ساکن شود. فرمود: هرگز سوار نمی‌شوم، لکن چون نزدیکیِ این منزل می‌رسیم، مردی سیاه‌رنگ پیش روی تو می‌آید و روغن با او خواهد شد، او [آن] را از وی بخر و [در] قیمت مضایقه مکن (یعنی به هر قیمت بفروشد بگیر). گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، پیش ما منزلی است که کسی در آن باشد؟
فرمود: بلی هست. آن مرد پیش از رسیدن به آن منزل پیدا خواهد شد. چون یک میل (5) راه رفتند، آن مرد سیه چهره پیدا شد. حضرت علیه السلام به غلام خود فرمود: این است همان مرد. برو روغن را بخر. چون غلام نزد آن مرد سیاه آمد و روغن خواست. گفت: به‌جهتِ که


1- قُطّاعُ الطَّریق؛ راه‌زنان، که مال مسافران را به غارت برند یا قتل کنند و به فریب کُشند. لغت نامه.
2- رَواحِل؛ جمع راحله، شتران قوی و تند رو. لغت نامه.
3- الضحی: 11
4- بحار، ج 44، ص 192، ح 5؛ المناقب، ج 4، ص 69
5- میل؛ واحد مسافت ... و معادل با 1482 متر فرانسوی است. لغت نامه.

ص: 21
می‌خواهی؟ گفت: برای امام‌حسین علیه السلام. آن مرد روغن را داده، خودش متوجّه خدمت آن حضرت علیه السلام شد و عرض کرد: یابن رسول‌اللَّه صلی الله علیه و آله، من از دوستان تو هستم و این روغن را از شما قیمت نمی‌گیرم ولیکن استدعا دارم که دعا نمایی خدا من را پسری بی‌عیب کرامت فرماید و محبّ شما اهل بیت رسالت باشد. بدرستی که من زن خود را در حالتی گذاشتم که وجع طلق (1) او را گرفته بود. حضرت علیه السلام فرمود: برگرد به منزلِ خود که خدا پسری بی‌عیب و نقصان به تو کرامت فرمود. پس آن مرد برگشت، دید که زنش پسری زاییده که اعضای او درست و بی‌عیب است. باز خدمت آن جناب علیه السلام آمد [و] دعای خیری به آن حضرت علیه السلام کرد. پس حضرت علیه السلام روغن را به قدم‌های مبارک مالید، در ساعت ورمش زایل شد (2) (و عین این حکایت را در خصوص امام حسن علیه السلام نیز نوشته‌اند، لیکن صدور این قضیّه بی‌زیادتی و نقصان از دو بزرگوار بسیار بعید است. ظاهراً از معجزات امام حسین علیه السلام بوده باشد. تصحیف و اختلاف از نُسّاخ بوده به‌جهت شباهت اسم‌های ایشان در کتابت). (3) 7- شقیق بلخی گوید: در سال یک‌صد و چهل و نُه، اراده کعبه داشتم، چون به قادسیّه رسیدم، جوانی خوش‌رو، گندم‌گون و ضعیف اندام دیدم که شَمله‌ای (4) پوشیده و نعلین در پا و از اهل قافله کناره کرده، می‌رود. با خود گفتم: البتّه این جوان [از] صوفیّه است و می‌خواهد با قافله همراه شود و وبال ایشان باشد، بروم و او را ملامتی و سرزنشی کنم، شاید که پشیمان شود.
چون نزد وی رسیدم، نگاهی به من کرده، گفت: «یا شَقیق: ... اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ...»؛ (5)
«نشنیده‌ای که خدا فرمود: گمان‌ها به مردم نکنید که بعضی گمان‌ها گناه است!؟» پس، از نظر من غایب شد. با خود گفتم که نام من را گفت و بر آنچه از خاطر من گذشته بود اشاره نمود. پس، البتّه یکی از صُلَحا خواهد بود. هرچند از عقبش دویدم، اثری از وی ندیدم و در منزل دیگرش دیدم که به نماز مشغول بوده، اشک از چشم می‌ریخت [و] به خشوع و خضوع تمام نماز می‌کرد. گفتم، بروم و از او حلّیت خواهم، صبر کردم تا فارغ شد. پیش از آن‌که حرف زنم، گفت: یا شقیق، حق تعالی فرموده: وَ إِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً .... (6) پس برخاسته، راهی شد و مرا آنجا گذاشت. با خود گفتم: بلی، یکی از ابدال خواهد شد که دوباره از مافی‌الضّمیر من خبر داد. چون به منزل دیگر رسیدم، دیدمش بر کنار چاهی ایستاده و رکوه (7) یعنی مَطهره (8) در دست دارد و می‌خواهد از چاه آب بکشد که به یکباره رکوه از دستش به چاه افتاد و مرا نگاه بر او بود، دیدم که نگاه بر


1- طَلق؛ دردِ زادن. لغت نامه.
2- مستدرک، ج 8، ص 31، ب 21، ح 8994- 9؛ بحار، ج 44، ص 185، ب 25، ح 13؛ فرج‌المهموم، ص 226
3- این ماجرا، در خصوص امام حسن مجتبی علیه السلام در این منابع نقل شده است: کافی، ج 1، ص 463، ح 6؛ وسائل‌الشیعه، ج 11، ص 80، ب 32، ح 14291؛ بحار، ج 43، ص 324، ب 15، ح 3؛ الخرائج 1، ص 239، ب 3؛ الصراط المستقیم، ج 2، ص 177، ح 4؛ کشف‌الغمّه، ج 1، ص 557؛ المناقب، ج 4، ص 7
4- شَمْلَه؛ نوعی از چادر کوتاه که بر خود پیچید. لغت نامه.
5- حجرات: 12
6- طه: 82
7- رَکوَه؛ مشک خُرد، نیم مشک، دلو خُرد. لغت نامه.
8- مَطْهَرَه؛ ظرفی که بدان طهارت کنند و آب دست دان، ابریق، آفتابه. لغت نامه.

ص: 22
آسمان کرده، گفت:
أنتَ رَبِّی إذا ظمئت إلَی الْماء وَ قُوَّتِی إذا أَرَدْت الطعاما
«تویی سیرابی من، هر گاه تشنه شوم و تویی سیری طعام، آنگاه که گرسنه شوم.»
«اللَّهُمَّ سَیِّدی ما لِی غَیرها فلا تعدمنیها»؛ «بار الها غیر از این ندارم، چنان مکن که گم شود.»
پس دیدم که آب چاه جوشیده، بلند شد، تا به حدّی که او دست دراز کرده، رکوه را برداشت و پر آب کرد و وضو ساخت و چهار رکعت نماز خواند و چون فارغ شد، از آن ریگی که در آن صحرا بود مُشتی در آن رکوه کرد و حرکت داد و از آن خورد. پیش رفته، سلام کردم، چون جواب داد، گفتم: از این نعمتی که خدای تعالی به تو عطا فرموده، من را هم بچشان و از سُؤر (1) خود تشنگی مرا بنشان. فرمود که: نعمت الهی همیشه ظاهر و باطن مرا فرو گرفته و انعام او دائمی است. باید که تو اخلاص و اعتقاد خود را به خدای خود درست و راست کنی و رکوه را به من داد. چون خوردم، دیدم شکر و سویقی (2) است که هرگز شربتی و طعامی به آن لذّت در مدّت عمر نخورده بودم و به آن خوشبویی هیچ بوی خوش به مشام من نرسیده بود. پس سیر و سیراب گشتم و تا مدّتها مرا احتیاج به نان و آب نشد و تا مکّه رسیدم دیگر او را ندیدم. [وقت] صبحی دیدم که [همان شخص] طواف به‌جا آورده، از مسجد بیرون رفت. عقب وی رفتم، دیدم خدم و حشم و موالی و احباب (3) گِرد او را گرفته‌اند [و] از هر طرف مردم به پابوسی‌اش میل می‌کنند و به سلامش تقرّب می‌جویند و به زیارتش اقدام می‌نمایند. از کسی پرسیدم که این کیست؟ گفت: نمی‌دانی؟! این موسی‌بن‌جعفر علیهما السلام است.
گفتم: آن‌طور عجایبی البتّه باید از این قسم سیّدی باشد. (4) 8- ... علی‌بن ابراهیم‌بن مهزیار، که از اجلّه (5) است، می‌فرمایدکه: بیست سال به حج رفتم و ضمناً رجای زیارت حجّةاللَّه علیه السلام را داشتم ولی میسّر نمی‌شد. شبی در خواب صدایی شنیدم که [گفت]: یابن مهزیار، امسال به حجّ بیا که به مقصود می‌رسی! از این خواب خوشحال شده، با رفیقی چند عازم مکّه شدم و تا مکّه در هر مکان متفحّص شدم، اثری ظاهر نشد، تا آن‌که شبی در مسجدالحرام خلوت نموده، مشغول عبادت بودم، ناگاه جوانی ملیح در طواف دیدم که دو بُرد یمانی پوشیده. چون نزدیک او رسیدم، گفت: از کدام دیاری؟ گفتم: از اهوازم. گفت:
ابن الخصیب را می‌شناسی؟ گفتم: وفات نموده. به رحمت او را یاد کرد. پس فرمود: علی‌بن


1- سُؤْر: نیم‌خورده و پس‌مانده اطعمه و اشربه. لغت نامه.
2- سَویق؛ شیرینی. لغت نامه.
3- احْباب؛ جمع حبیب. لغت نامه.
4- بحار، ج 48، ص 80، ب 4، ح 102؛ کشف‌الغمّه، ج 2، ص 213؛ مستدرک، ج 3، ص 255، ب 15، ح 3521- 6 به‌طور مختصر.
5- اجِلَّه؛ جمع جلیل. جلیل؛ بزرگوار، بزرگ‌قدر. لغت نامه.

ص: 23
مهزیار را می‌شناسی؟ گفتم: من همانم! فرمود: خوش آمدی یا اباالحسن. چه کردی آن علامت را که میان تو و عسکری علیه السلام بود؟ گفتم: با من است فرمود: بیرون آور. پس بیرون آوردم انگشتریِ نیکویی را که در او نقش بود «محمّد و علی» (و به روایت دیگر: «یا اللَّه یا محمّد یا علی»، چون نظرش بر آن افتاد، به غایت گریه کرده، فرمود: خدا رحمت کند تو را یا ابا محمّد، به‌تحقیق که تو امام عادل بودی. ابن الأئمّه و ابوالامام. پس فرمود: بعد از حج چه مطلب داری؟ گفتم که: حجّةاللَّه [را] طلب می‌نمایم. فرمود: به مطلب خود رسیده‌ای. او مرا به‌سوی تو فرستاد. برو در منزل خود مهیّای سفر باش و این مطلب را مخفی دار، چون ثلث شب شود بیا به‌سوی شعب بنی عامر که به مطلب خود خواهی رسید.
[علی بن مهزیار] می‌گوید: من به فرموده او عمل کرده، آن جوان را در شعب دیدم.
فرمود: بیا، خوش آمدی. پس با او مشغول رفتن شدم. از منا و عرفات گذشتیم تا این‌که صبح طالع شد. نماز صبح را خوانده، سوار شدیم [و] تا بالای عقبه رفتیم. گفت: نظر کن که چه می‌بینی؟ نظر کرده خیمه سبزی دیدم که در اطرافش گیاه بسیار داشت و نور از آن خیمه به آسمان تُتق می‌کشید، (1) چون از عقبه بیرون رفتم، فرمود که پیاده شو. چون پیاده شدم، فرمود:
دست از مهار شتر بردار؛ گفتم: به که سپارم؟ گفت: این حرم است. داخل این نمی‌شود مگر ولیّ خدا. چون نزد خیمه رسیدیم. گفت: در اینجا باش تا اذن تحصیل کنم. بعد از مدّتی آمده، گفت: مأذونی. چون داخل خیمه شدم، دیدم آن حضرت علیه السلام نشسته روی نمدی و بر بالشی تکیه فرموده، سلام کردم. جواب فرمود. دیدم که نور از پیشانی مبارکش ساطع است؛ مانند ستاره درخشان. پس احوال محبّان را یک یک پرسیدند. من ظلم بنی‌عبّاس را که در باره ایشان دارند عرض کردم. فرمود: روزی خواهد شد که شما مالک آن‌ها خواهید بود و ایشان در دست شما ذلیل خواهند بود.
پس چند روز خدمت آن حضرت مانده، مسائل مشکله از آن جناب سؤال می‌کردم و مشمول مراحم علیّه‌اش (2) می‌گشتم. آنگاه مرا مرخّص فرمود که به اهل خود معاودت نمایم؛ وقت وداع، زیاده از پنجاه هزار درهم با خود داشتم. خدمت آن حضرت بردم، التماس زیاد نمودم که قبول فرماید. تبسّم نموده، فرمود که: استعانت بجو با این پول‌ها در برگشتن به‌سوی وطنِ خود که راهِ دور در پیش داری و دعای بسیار در حقّ من فرمود. (3)


1- تُتُق کشیدَن؛ پرده کشیدن. لغت نامه.
2- عَلِیَّه؛ بلندمرتبه و رفیع‌القدر و بلند و بالا. لغت نامه.
3- با اندکی تغییر بحار، ج 52، ص 9، ب 18، ح 6؛ الخرائج، ج 2، ص 785، ب 5

ص: 24
ک- وظایف حج‌گزار
اوّل آن‌که، نیّت خود را از برای خدا خالص کند؛ به‌نحوی که شائبه هیچ غرضی از اغراض دنیویّه در آن نباشد. پس نهایت احتیاط کند که مبادا در خفایای دل او نیّت دیگر باشد؛ از ریا و یا احتراز از مذمّت مردم به سبب نرفتن حج و یا قصد تجارت و شغل دیگر. چه، همه اینها عمل را از قربت و اخلاص خالی می‌کند و مانع از مراتب ثواب موعود می‌گردد و چه احمق کسی است آن‌که متحمّل این‌قدر زحمات شده، به‌جهت خیالات فاسده خود بجز خسران فایده‌ای و ثمری نبرد.
دوّم آن‌که، از گناهانی که کرده، توبه خالص کند و از حقّ‌النّاس خود را بری‌ء الذّمّه سازد و چنان تصوّر کند که از این سفر برنخواهد گشت و وصیّت خود را مضبوط سازد و آماده سفر آخرت شود؛ چه، غرض اصلی این سفر نیز از جمله تدارک خانه آخرت است و تمام محبّت دنیا و اهل و عیال را از دل بیرون کند.
سوّم، باید علی‌الدّوام در فکر و خیالات نفقه و تعلّم مسائل حج باشد؛ جهت این‌که حج عملی است قلیل الابتلا و عبادتی است که همیشگی به فعل نمی‌آید که تا مسائل آن مثل مسائل
ص: 25
عباداتِ دیگر (چون نماز و روزه) در نظر باشد؛ نه این‌که اوقات خود را به تماشا و سیاحت صرف نموده و از مذاکره لوازم حج غافل شده، عنداللّزوم حیران و سرگردان مانده، عمل خود را ناقص کرده و زحماتش را وِزر و وبالِ خود گرداند و کورکورانه داخل مکّه شده و همان‌طور خارج بشود، مثل آن حاجی بیچاره که بعد از مراجعت از مکّه از او پرسیدند که حجرالأسود را دیدی؟ گفت: بلی، در مکّه دیدم، دکّان بقّالی داشت و به او بیع و شری هم کردیم! گفتند: جناب حاجی، حجرالأسود سنگی است سیاه! گفت: بلکه بعد از من در معامله‌اش خیانت کرده، کم فروخته، خدا او را مبدّل به سنگ فرموده! پس این کسی است که اصلًا اعتنا به مسائل و لوازم حج ننموده و نتیجه‌اش این بود که معلوم شد.
چهارم، ملاحظه نکند سنگ و گِل بودن خانه خدا را، بلکه متذکّر باشد شأن و عظمت و بلندیِ رتبه او را که خلّاق عالم زائران را زائر خود قرار داده و به منزله این است کأنّه، العیاذباللَّه، بلاواسطه و بلاحجاب، با حضرت کبریایی به مقام مکالمه آمده، نه این‌که مثل آن حاجیِ بیچاره، که بعد از معاودت از او سؤال می‌کنند که به کجا رفتی و آمدی؟ جواب گفت که: یک سال زحمت بیهوده کشیدیم، به مکّه رفتیم، خدا که درِ خانه‌اش بسته بود و هرچه داشتیم عربهای برهنه بیابانی از ما گرفتند، برگشتیم!
پنجم، دلِ خود را فارغ سازد از هر چیزی که در راه یا در مقصد دلِ او را مشغول سازد و احوال را منقلب و خاطرش را پریشان کند، که بالاخره موجب ارتکاب معاصی و هلاک دنیا و آخرت او باشد.
ششم، سعی کند که توشه سفر و خرجی راه او از مَمرّ حلال باشد و اموال مردم را [از اموال خود] برداشته، بدون ملاحظه حلال و حرام نرود، جهت این‌که: اوّلًا خداوند عالم اعمال حسنه را از اهل تقوا قبول می‌کند و در ثانی اگر هم خیال داشته باشد که بعد از برگشتن ادا بکند، باز خلاف کرده، به دو جهت:
اوّل آن‌که، ادای حقّ النّاس مقدّم است بر سایر واجبات، به حسب امکان و ثانیاً به حیات خود اعتبار نکند، بلکه رفت و برنگشت؛ چنانکه یک نفر از اراده کنندگان حج به کسی مبلغی قرض داشت و ادا نکرده، اراده سفر می‌نمود، مرد طلبکار آمده مطالبه حقّ خود نمود و گفت:
تا حقّ من را نداده‌ای راضی نیستم به رفتنِ تو. [و] گفت: بلکه رفتی و برنگشتی. حاجی گفت:
ص: 26
وقتی که من مردم، بگذار از تو هم مبلغی رفته باشد!
خر عیسی گرش به مکّه برند چون بیاید هنوز خر باشد
هفتم آن‌که، به مخارج راه وسعت دهد و با طیب نفس و گشاده‌رویی بذل و انفاق نماید، بخل و تبذیر از خود دور کند، به‌جهت آن‌که هر چه در آن راه صرف کند انفاق فی سبیل‌اللَّه است؛ مقصود این است که: نه این‌که لوازم اطعمه و اشربه خود را رنگین کرده شکم‌پرستی نماید بلکه غرض آن است که از فقرا و مساکین و عاجزین و واماندگان حجّاج دستگیری و اعانت نماید.
فی الحدیث، رسول‌خدا صلی الله علیه و آله فرموده: «الحَجُّ الْمَبْرُورِ لَیْسَ لَهُ أَجْرٌ إِلَّا الْجَنَّةِ»، یعنی:
«نیست برای حج، اجر و مزد مگر بهشت.» عرض کردند: یا رسول‌اللَّه، چند چیز است بر حجّ؟
فرمود: «طِیبُ الْکَلامِ وَ إِطْعامُ الطَّعامِ»، یعنی: «در آن راه، نیکو و پاکیزه کردن کلام و احتراز از لغو و بیهوده‌گویی و اطعام نمودن بر مستحقّین.» (1) چه خوشبخت و مرد سعید است آن مردی که مال او در راه خیر مصرف شود مطلقاً؛ چه خود به حج رفته باشد یا نه، چنانکه نوشته‌اند که علیّ‌بن یقطین، وزیر هارون، ممکنش نبود که خودش به مکّه رود و در سوق هَدی کند، بعضی سال‌ها دیده شد که سیصد نفر و در بعضی از سنوات پانصد و پنجاه نفر از جانب خود نایب گرفته و به مکّه می‌فرستاد؛ اقلّ آنها را هفتصد دینار و اکثر آنها را ده هزار دینار اجرت داده و در روایتی به نظر رسیده که مقصودش ایصال آن اموال بود به مستحقّش و استنابه حجّ (2) را وسیله این معنی کرده بود. (3) هشتم آن‌که، در این سفر هر قدر زحمت بدنی و مشقّت جانی و صدمات مالی وارد شده باشد، باید مرد حاجّ متحمّل شده و به مقام انزجار آمده، بعضی کلمات نگوید که باعث الخطاطِ (4) رُتبت (5) و نقصان اجر باشد، بلکه صبر نموده بر خود گوارا بداند که خداوند احدیّت از عوض دادن عاجز نیست؛ خواه در دنیا و خواه در آخرت، چنانکه مروی است که یکی از اکابِرِ (6) تجّار گوید که: سالی عزم خانه کعبه نمودم و همیانی که هزار دینار طلا و جواهر در آن بود به میان بسته بودم، در منزلی از منازل به‌جهت قضای حاجت نشستم و همیان از میان گشاده شده می‌افتد. وقتی ملتفت شدم که مقداری راه رفته بودم و مراجعت ممکن نبود. تن به قضای الهی دادم و شکر کردم که یقین باعث قبول حج من خواهد شد. چون به ولایت خود


1- مستدرک، ج 8، ص 62، ب 41، ح 9078- 10؛ عوالی‌اللآلی، ج 4، ص 33، ح 117 با اندکی تغییر.
2- عبارت متن «حجر». مصحح.
3- با اندکی تغییر مستدرک، ج 8، ص 73، ب 15، ح 9104- 1 و 9105- 2؛ رجال‌الکشی، ص 434، ح 820 و 824
4- الْخِطاط؛ اختلاط. لسان العرب؛ اختِلاط: آمیخته شدن. لغت نامه.
5- رُتْبَت؛ رتبه و پایه و منزلت. لغت نامه.
6- اکابِر؛ جمع اکبر، بزرگان. لغت نامه.

ص: 27
برگشتم، روزگار بنا به عادت خود بی‌وفایی کرد و همه اموال از دستم رفت و عزّت به ذلّت مبدّل گردید. از خجالت مردم و شماتت ایشان جلای وطن نموده، اهل بیت خود را برداشته، رفتیم تا به دهی رسیدیم و در کاروانسرایی منزل کردیم. شب تاریک بود و باران سخت می‌بارید، عیال من هم حامله بود، از قضا آنجا وضع حمل نمود. به من گفت: ای مرد، برو چیزی طلب کن که قوت من باشد وگرنه جانم در تلف است! من در آن شب تاریک، افتان و خیزان به دکان بقّالی رسیدم، از مال دنیا یک دانگ ونیم نقره داشتم. بسیار زاری کردم تا بقّال در دکان را گشود و به آن نقره قدری دوشاب و روغنِ زیتون گرفتم، چون نزدیک کاروانسرایی رسیدم، پایم لغزیده افتادم [و] آنچه در دست من بود ریخت و ظرف هم بشکست! از غایت اندوه و غم، به تضرّع و زاری درآمدم و خدا را شکر می‌کردم و اشکم می‌ریخت. در آن نزدیکی سرایی بود عالی، مردی از دریچه سر بیرون کرد و از احوال من پرسید، قصّه خود را به آن [مرد] گفتم. گفت: این همه گریه و زاری برای یک دانگ ونیم نقره است؟! محنت من از این شماتت (1) بیشتر شد لکن صبر کردم. گفتم: ای مرد، خدا داناست که مال دنیا پیش من قربی نداشت، امّا آن‌که خود و زن و فرزند از گرسنگی خواهیم مرد وگرنه به خدا قسم در سفر حج همیانی زر و جواهر چند از من فوت شد و اصلًا خاطر من مشوّش نگردید. از خدا بترس و من را سرزنش مکن تا به چنین بلا مبتلا نشوی! چون آن مرد این سخن را شنید، گفت: چگونه همیانی بود که از تو فوت شده؟ من دیگر باره به گریه درآمدم که:
در چنین حالی من را سخریّه (2) و استهزا می‌کند. چه فایده از بیان کردن همیان و حال آن‌که چند سال از [فقدان] آن گذشته؟! پس روان شدم. مرد من را آواز داد. ایستادم. گفت: باید من را از شرح همیان مطلع سازی و الّا از دست من خلاص نمی‌شوی! پس، بجز بیان، چاره‌ای نیافته، کما یَنبغی (3) احوالات را نقل کردم. گفت: ای درویش، غم مخور و من را به سرای خود درآورد و کس به طلب اهل و عیال من فرستاد و به حرم خانه خود برد و لباس نو به من پوشانید و گفت: چند روز در اینجا باش تا زنت رو به صحّت شود. پس من ده روز آنجا ماندم و ما را محبّت زیاد می‌کرد. پس بعد از آن گفت: چه کار توانی کرد؟ گفتم: تاجر بودم و در عمل تجارت و معامله بصیرتی دارم. گفت: تو را سرمایه دهم تا به شراکت من تجارت کنی.
قبول کردم. دویست دینار به من داده، مشغول تجارت شدم. بعد از مدّتی آنچه حاصل شده بود آورده پیش او نهادم. چون حال من بر او معلوم شد. در خانه رفته همیانی آورده پیش من


1- شَماتَت؛ شاد شدن به خرابیِ کسی. لغت نامه.
2- سُخْرِیَّه؛ فسوس، نادان شمردن و سبک داشتن کسی. لغت نامه.
3- کَمایَنْبَغی؛ چنانکه سزاوار است. لغت نامه.

ص: 28
گذاشت. چون نیک نگاه کردم دیدم همان همیان من است که از من گم شده بود. از غایت شادی نتوانستم چه کنم. گفتم: مگر تو فرشته‌ای؟ گفت: نه، من مال تو را پیدا کرده بودم و چند سال است به رنج تمام آن را نگاه داشتم. در شب اوّل خواستم بدهم. ترسیدم که از شادی هلاک شوی! پس او را دعای خیر نموده، به دولت رسیدم.
نهم آن‌که، [در وقت سفر] خوش خُلق و گشاده‌رو و شیرین کلام باشد و مدارا و رفتار را با اهل قافله و رفقا و جَمّال (1) و سایرین پیشه خود قرار دهد و به هر چیز مختصری به مقام ایرادگیری و مؤاخذه نیاید و متحمّل زحمات رفقا باشد؛ از هر جهت چابکی کرده، کار خود را پیش ببرد و کَلِّ دیگران نباشد و از لغو گفتن و خروج از طاعت و جِدال و خصومت پرهیز کرده، خود را نگاه دارد؛ چنانکه [خداوند] در کلام مجیدی می‌فرماید: فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ (2)
و تمامی این صفات مذمومه، منافی است و ضدّ است با غرض شارع از حج، و مشغول کننده است انسان را از اعمال خیر.
دهم آن‌که، ژولیده و متواضع و مُنکسِر باشد و خود را در راه زینت ندهد و میل به اسبابی که باعث فخر و خودنمایی است ننماید و اگر تواند پیاده رود؛ خصوصاً در مشاعر معظّمه؛ یعنی از مکه به منا و مشعر و عرفات، به شرط آن‌که مقصود او از پیاده رفتن صرفه اخراجات (3) نباشد، بلکه غرضش زحمت و مشقّت در راه خدا باشد و اگر مقصود صرفه‌ای باشد و وسعت هم داشته باشد. سواری بهتر است و همچنین از برای کسی‌که پیاده‌روی باعث ضعف از عبادت و دعا شود سواری بهتر است.
یازدهم آن‌که، هر روز بر فقرا اطعام کرده و تصدّق نماید (4) که باعث رفع بلیّه و زیادی عمر و قبول عمل و محفوظ بودن جان و مالش باشد.
تبصره: از عبداللَّه مبارک منقول است که گوید: سالی به حج می‌رفتم، از قافله عقب ماندم، در بین راه زنی را دیدم تنها در صحرا نشسته، می‌گوید: أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ ...،(5) عبداللَّه گوید: همین‌که این را شنیدم، نزد وی رفته، پرسیدم: کیستی؟ این آیه را خواند: وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ، (6) سلامش کردم، گفت: سَلامٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ، (7) پرسیدم تو جنّی یا انس؟ گفت: وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ، (8) گفتم: از کجا می‌آیی؟ گفت: یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ، (9)گفتم: به کجا می‌روی؟ گفت: أَمْ أَمِنْتُمْ أَنْ یُعِیدَکُمْ فِیهِ تارَةً أُخْری، (10) گفتم: سؤال من آن است که از


1- جَمّال؛ شتروان، اشتربان، ساربان. لغت نامه. در این زمان راننده و امثال آن. مصحح.
2- بقره: 196
3- اخْراجات؛ جمع اخْراج، وجه معاش. لغت نامه.
4- تَصَدُّق؛ صدقه دادن. لغت نامه.
5- نمل: 62
6- زخرف: 89
7- انعام: 54
8- اسراء: 70
9- طارق: 7
10- طه: 55

ص: 29
کدام شهر می‌آیی؟ گفت: سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَی، (1)گفتم: به کجا می‌روی؟ گفت: وَ للَّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَیْهِ سَبِیلًا،(2) گفتم: پس تنها در این صحرا چه کار می‌کنی؟
گفت: مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَلا هادِیَ لَهُ، (3) گفتم: چند روز است در این صحرا هستی؟ گفت: ثَلاثَ لَیالٍ سَوِیّاً، (4) گفتم: پس مونس تو که شده؟ گفت: وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ، (5)گفتم:
پس در این چند روز، طعام چه خوردی؟ گفت: هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ، (6) گفتم: با چه چیز وضو گرفته‌ای، اینجا که آب نیست؟! گفت: فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً، (7) گفتم: نزد من طعام هست، میل داری بدهم؟ گفت: ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیامَ إِلَی اللَّیْلِ، (8) گفتم: ماه رمضان که نیست، چه روزه است که گرفته‌ای؟ گفت: فَمَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ، (9) گفتم: روزه واجبی که نیست، افطار عیب ندارد. گفت: وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ. (10) گفتم: مثل سایر مردم چرا تکلّم نمی‌کنی؟ گفت: ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ. (11) گفتم: از کدام قبیله‌ای و از کدام طایفه هستی؟ گفت: وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا، (12) گفتم: خطا کردم. من را حلال کن. گفت: لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ. (13) پس دیدم به آرامی می‌رود. گفتم: شتاب کن در رفتن! گفت: لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها. (14) گفتم: می‌خواهی تو را به شتر خود سوار کنم [و] به آن قافله رسانم؟ گفت: وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللَّهُ. (15) گفتم: بیا ردیف من باش. گفت: لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا. (16) پس، از شتر پایین آمده، شتر را خوابانیده [او را] تکلیف کردم به سوار شدن. گفت: قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ


1- اسراء: 1
2- آل عمران: 97
3- اعراف: 186
4- مریم: 10
5- حدید: 4
6- شعراء: 79
7- نساء: 43؛ مائده: 6
8- بقره: 187
9- بقره: 184
10- بقره: 184
11- ق: 18
12- اسراء: 36
13- یوسف: 92
14- بقره: 286
15- بقره: 197
16- انبیا: 22

ص: 30
أَبْصارِهِمْ. (1) پس چشم خود را پوشیدم، خواست سوار شود شتر نفرت کرده لباس او را به دهنش خایید. گفت: وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ. (2) گفتم: صبر کن تا شتر را ببندم. گفت: فَفَهَّمْناها سُلَیْمانَ. (3) پس شتر را بستم برای او؛ سوار شده، گفت:
سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ. (4) پس از زمام شتر گرفته شروع به راه رفتن نمودم و در اثنای راه سؤال کردم که اسمت چیست؟ گفت: ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً. (5) گفتم: من را به برادری قبول کن! گفت: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ. (6) پس، عبداللَّه می‌گوید که سعی می‌کردم و صیحه می‌کشیدم که خود را به قافله رسانم. گفت: وَ اقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ. (7) پس من به آرامی رفته و به آهستگی شعر می‌خواندم.
گفت: فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ. (8) گفتم: فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً .... (9) گفت: وَ ما یَذَّکَّرُ إِلَّا أُولُوا اْلأَلْبابِ. (10) پس من این را شنیده، گفتم: ای سیّده، بگو که شوهر داری یا نه؟
گفت: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ. (11) گفتم: پندی ده من را. گفت: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً. (12) در اثنای راه پشته‌ای دیده، گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ. (13) ناگاه از دور قافله‌ای نمایان شد. سؤال کردم که در این قافله چه داری؟ گفت: الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا. (14) سؤال کردم که پیشه و حرفه اولاد تو چیست؟ گفت: وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ. (15) دانستم که ایشان دلیل حاجّند. (16) گفتم: اسم پسرهایت چیست؟ گفت: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلًا، (17)وَکَلَّمَ اللَّهُ مُوسی تَکْلِیماً، (18) یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ. (19) پس میان قافله صدا زدم: یاابراهیم، یا موسی، یا یحیی. ناگاه سه جوان خوش‌سیما دیدم که به طرف ما آمدند. شناختم که پسرهای او هستند. پس مادر خودشان را به منزل بردند. پس زن گفت: فَابْعَثُوا أَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنْظُرْ أَیُّها أَزْکی طَعاماً فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ. (20) پس یکی از ایشان رفته، طعامی گرفته، حاضر ساخت. زن گفت: کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً بِما أَسْلَفْتُمْ فِی اْلأَیَّامِ الْخالِیَةِ. (21) پس طعام را خوردیم. زن به فرزندان خود رو کرده، گفت: یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ اْلأَمِینُ. (22) فهمیدم که می‌خواهد به من اجرت بدهد. پس بعضی چیزها و رخت و خرما آوردند و به من تعارف کردند. زن گفت: وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ.(23) یعنی: کم است بیشتر از آن زحمت کشیده‌ای. پس او را وداع کرده، گفتم: مرا پندی ده، گفت:
اقْرَأْ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً. (24) پس، از یکی از آن جوانان پرسیدم که این


1- نور: 30
2- شوری: 30
3- انبیا: 79
4- زخرف: 13
5- فجر: 28
6- حجرات: 10
7- لقمان: 19
8- مزّمّل: 20
9- اشاره است به: وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ اوتِیَ خَیْراً کَثِیراً؛ بقره: 269. مصحّح.
10- بقره: 269
11- مائده: 101
12- طه: 124
13- فاطر: 34
14- کهف: 46
15- نحل: 16
16- راهنمای حاجیانند.
17- نساء: 125
18- نساء: 164
19- مریم: 12
20- کهف: 19
21- الحاقّه: 24
22- قصص: 26
23- بقره: 261
24- اسراء: 14

ص: 31
زن کیست که تمامی جواب حرف‌های من را به آیه قرآن داد؟ گفتند: این، مادر ما، فضّه، کنیز فاطمه زهرا- سلام‌اللَّه علیها- است که سال‌های سال و مدّت مدید است بغیر از آیه قرآن به چیزی تکلّم نکرده. (1) ل- فقه الحج
1- مروی است که سالی، جماعتی از صحابه برای حج به مکه آمده [بودند، فردی] از یکی از اصحاب پرسید که: من در احرام بودم. در بین راه رسیدم به موضعی که شترمرغ تخم گذاشته بود. نفهمیدم که معصیت است. از روی جهل آنها را پخته، خوردم. چه چیز باید کفّاره بدهم که پاک شوم و مُعاقَب (2) نباشم؟ آن شخص گفت: حکم این عمل در نظرم نیست.
بنشین شاید از اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله کسی پیدا شود، از او بپرسیم. در این اثنا [حضرت] امیر علیه السلام پیدا شد و [امام] حسین علیه السلام عقب سر آن حضرت بود. گفت: یا اعرابی، این است علی‌بن ابی‌طالب علیه السلام، از او بپرس. اعرابی برخاسته از آن جناب سؤال کرد. حضرت اشاره نمود به‌سوی امام حسین علیه السلام [و] فرمود: «سَلْ هذَا الْغُلامَ»: از این پسر بپرس. اعرابی گفت: از هر کدام می‌پرسم به دیگری حواله می‌کند. این طفل جواب مسأله من را چه می‌داند؟! پس مخلوقات گفتند: «وَیْحَکَ! هذا ابنُ رَسُولِ اللَّه صلی الله علیه و آله»؛ این فرزند پیغمبر صلی الله علیه و آله است. بپرس، جواب خواهی شنید. پس قصّه خود را عرض کرد. امام حسین علیه السلام فرمود که: شتر داری؟ گفت: بلی، دارم.
فرمود: به عدد تخم‌ها، شتر مادّه از شتر نر بکش، هرچه بچه آورد هدی (3) خانه کعبه قرار بده.
خلیفه ثانی، عمر هم حاضر بود، گفت: یا امام‌حسین علیه السلام: «النُّوقُ یُزلِقْنَ» فقال علیه السلام: «إنَّ الْبِیضَ یَمْرُقْنَ» یعنی: یاحسین علیه السلام، شتر همه‌اش نمی‌گیرد و حامله نمی‌شود. حسین علیه السلام گفت: تخم‌ها [نیز] همه جوجه نمی‌شود. بسا باشد که تخم می‌شکند و یا آن‌که فاسد می‌گردد. خلیفه گفت:
درست فرمودی. امیر علیه السلام برخاست، حسین علیه السلام را در آغوش کرده و بوسید. فرمود: ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ، (4) حقّا که تو پسر پیغمبری و علم را ارث می‌بری. (5) (و این‌که امیر علیه السلام به اعرابی فرمود از حسین علیه السلام بپرس، می‌خواست مقام علم او را به مردم ظاهر فرماید و الّا خودش می‌فرمود).
2- ... از میان علمای عصر، یحیی بن أکثم را که در آن وقت قاضی بغداد بود و سرآمد فضلای عصر و در علم فقه و حدیث از همه مقدّم و اعتبارش از سایر علما بیشتر بود، انتخاب


1- با تغییرات زیاد بحار، ج 43، ص 86، ب 4 ذیل ح 8؛ المناقب 3، ص 343
2- مُعاقَب؛ شکنجه شده و عقوبت کرده شده و عذاب کرده شده، عقوبت شده. لغت نامه.
3- هَدْیْ؛ آنچه به حرم برده شود، از چارپایان و گویند آنچه برای قربان کردن برند. لغت نامه.
4- آل عمران: 34
5- بحار، ج 44، ص 197، ب 26، ح 12

ص: 32
نمودند و با او قرار کردند که به آن امر اقدام نمایند و در روز موعود، جمیع اعیان و علما و اهل ملل و ادیان را طلبیدند. مأمون بر تخت حکومت نشسته، گفت که: آن حضرت علیه السلام را طلب کنند و نزدیک به خود به‌جهت او مسند انداخته [بود]، چون آن حضرت علیه السلام حاضر شد، برخاسته تعظیم کرد و به‌جای خود نشانید. پس یحیی متوجّه مأمون شده، گفت: امیر مرا رخصت می‌دهد که از ابوجعفر علیه السلام سؤالی کنم؟ مأمون گفت: این مجلس به‌جهت همین منعقد شده، هرچه خواهی بپرس. پس یحیی متوجّه حضرت شده، گفت: رخصت می‌دهی که مسأله بپرسم؟ فرمود: «سَلْ عَمَّا شِئْتَ»؛ «هرچه خواهی بپرس.» پس گفت: چه می‌گویی در باب کسی که در راه مکّه احرام بسته باشد و صیدی را بکشد، کفّاره آن چه چیز است؟ حضرت فرمود:
آیا در بیرون حرم کشته یا درون حرم؟ دانسته این عمل را کرده و علم به حرمتش داشته یا جاهل به مسأله بوده؟ و آیا آن عمل عمداً صادر شده یا خطا کرده؟ و این شخص آزاد بوده یا بنده؟ بالغ بوده یا نابالغ؟ بار اوّل بوده یا بار دیگر هم این کار کرده؟ و این صید که کرده، از طیور است یا از جانوران دیگر؟ و آیا صید کوچک است یا بزرگ؟ و از این عمل پشیمان بوده یا نه؟ در شب این صید را کشته یا در روز؟ در احرام عمره بوده یا احرام حج؟ پس یحیی را لکنت به زبان افتاده، رنگش متغیّر شد و آثار عجز و انکسار بر او ظاهر گشت؛ اهل مجلس هر قدر انتظار کشیدند که دیگر حرفی بزند نتوانست. مأمون گفت: الحمدُ للَّه‌که ظنّ من خطا نبود و متوجّه حضرت شده، گفت: فدای تو شوم! اگر [از] آنچه پرسیدی یک [مسأله] را به‌جهت ما بیان فرمایی، مستفید می‌شویم. پس حضرت علیه السلام شروع نموده، جواب هر یک را [فرمودند] بر وجهی که صدای آفرین و احسنت از اهل مجلس بلند شد .... (1) م- طواف
1- ... موعظه؛ چون شروع به طواف نماید، دل خود را از تعظیم و محبّت و خوف و رجا مملوّ سازد و بداند که در حال طواف، شبیه است به ملائکه مقرّبین که پیوسته در حول عرش اعظم طواف می‌نمایند و بداند که مقصود کلّی، طوافِ دل است به یاد خدای خانه؛ پس ابتدا و ختم طواف را به‌یاد او کند و چنانکه گفته‌اند این است سرّ اختیار طرف چپ به طرف راست؛ چون در طرف چپ است قلب و دل انسان، که سلطان اعضای بدن و منشأ تمام احکام و اختیارات مکلّف است که در ملک بدن به‌عمل می‌آید. پس روح طواف و حقیقت آن،


1- بحار، ج 50، ص 74، ب 4، ح 3؛ الاحتجاج، ج 2، ص 443؛ الارشاد، ج 2، ص 281؛ روضةالواعظین، ج 1، ص 237؛ کشف‌الغمّه، ج 2، ص 353

ص: 33
طواف دل است در حضرت ربوبیّت؛ و خانه، مثال ظاهری است در عالم جسمانی و خانه در عالم ملک و شهادت، نمونه‌ای است از حضرت ربوبیّت در عالم غیب و ملکوت و آنچه [از روایات] رسیده که بیت‌المعمور در آسمان در مقابل خانه کعبه است و طواف ملائکه بر آن، چون طواف بنی آدم است بر کعبه، دور نیست که اشاره به این مشابهت باشد و چون رتبه اکثر نوع انسان از طواف خانه اصلی قاصر است، امر شد به این‌که متشبّه به ایشان شوند و در طواف خانه کعبه: «فَإِنَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ»؛ «یعنی: هرکه خود را شبیه به قومی کند، از ایشان محسوب است.»
(زائر باید) ژولیده و متواضع و مُنکسِر باشد و خود را در راه زینت ندهد و میل به اسبابی که باعث فخر و خودنمایی است ننماید
2- ... ثواب؛ زمانی‌که حاج داخل مکّه شد با تواضع و زمانی که داخل مسجدالحرام شد و قدم‌ها را کوچک برداشت، مثل آدمِ خائف و ترسان، پس به همین حالت طواف خانه خدا کرد و دو رکعت نمازش را خواند. می‌نویسد خداوند عالم از برای او هفتاد هزار حسنه و محو می‌کند از او هفتاد هزار سیّئه و بلند کند از برای او هفتاد هزار درجه و شفاعتش را قبول می‌فرماید در هفتاد هزار حاجت و به منزله آن باشد که هفتاد [هزار] غلام آزاد کرده است که قیمت هر یک از آنها ده هزار درهم باشد. (1) 3- ... وارد شده، کسی که کعبه را یک دفعه طواف کند، می‌نویسد خلّاق عالم از برای او هزار حسنه و محو می‌کند از او هزار سیّئه و غرس می‌کند به‌جهت او هزار درخت در بهشت و می‌نویسد از برای او ثواب آزاد کردن هزار بنده و می‌گشاید بر روی او [در] روز قیامت هشت در بهشت را و می‌فرماید که:
داخل شو از کدام در که خواهی. و در ذیل همین حدیث است که: قضایِ حاجت یک مؤمن افضل است نزد خداوند عالم از ده مرتبه طواف کردن. (2) 4- رسول‌خدا صلی الله علیه و آله فرموده: چون حاج هفت بار طواف خانه خدا کند، او را می‌باشد به‌جهت این طواف نزد خدا عهدی و ذکری، که حیا می‌نماید از او خداوند او که عذاب نماید


1- کافی، ج 4، ص 411 باب‌فضل‌الطواف ...، ح 1؛ الفقیه، ج 2، ص 206 باب‌فضائل‌الحجّ ...، ح 2151؛ وسائل‌الشیعه، ج 11، ص 121، ب 43، ح 14407؛ بحار، ج 96، ص 9، ب 2، ح 22؛ ثواب‌الاعمال، ص 49؛ المحاسن، ج 1، ص 64 ثواب‌الطواف ...، ح 117؛ المقنعه، ص 388، ب 3
2- وسائل‌الشیعه، ج 13، ص 304، ب 4، ح 17807؛ بحار، ج 71، ص 303، ب 20، ح 46؛ ثواب‌الاعمال، ص 49 ثواب‌الحجّ ...

ص: 34
او را بعد از آن و چون نزد مقام ابراهیم علیه السلام دو رکعت نماز خواند، بنویسد برای او دو هزار رکعت مقبوله. (1) 5- [حضرت] صادق علیه السلام فرموده: به‌درستی که خداوندِ عالم را در اطراف کعبه، صد و بیست رحمت است: شصت رحمت از آنها به‌جهت طواف کنندگان او، چهل از برای نماز خوانندگان، و بیست رحمت از برای نظر کنندگان به سوی کعبه. (2) ن- سعی
1- موعظه؛ بدان که چون حج کننده، به‌جهت سعی، به میدان صفا و مروه آید، باید متذکّر شود که: اینجا شبیه است به میدانی که در بارگاه پادشاهی واقع باشد که بندگان در آنجا آمد و رفت می‌کنند؛ گاهی می‌آیند و گاهی می‌روند و به‌جهت اظهار اخلاص خدمت و امید نظرِ رحمت، در آنجا تردّد می‌نمایند (مثل کسی‌که به خدمت پادشاهی رسیده باشد و بیرون آمده باشد و نداند که پادشاه در حقّ او چه حکم خواهد کرد. پس در درِ خانه آمد و رفت می‌کند که شاید در یک مرتبه بر او ترحّم نماید) و در آنجا یاد آورَد آمد و رفت خود را در عرصات محشر، میان دو کفّه میزان اعمال خود و در هروله به‌یاد آورَد فرار کردن نفوس را از عیوب خودشان در وادی محشر و خود را چنین داند که با این حرکت سریعه، از هوا و هوس خود فرار می‌کند و از حول و قوّه خود بیزار می‌شود و نفس خود را مهیّا نمود به مبذول داشتنِ ارکان وجود در اطاعت الهی، و تجنّب از تکبّر و خودپرستی (که منافات با عالم بندگی و خداپرستی دارد)، و در صدد تکمیل وجود خود باشد در معنی، به مباشرت هر قسم از عبادت که بوده باشد، ولو این‌که آن عبادت به سبب تسویلاتِ شیطانیّه، (3) در صورت ظاهر منافی با وَقر (4) و شخصیّت بنده باشد.
2- لطیفه؛ گویند که یکی از صاحب منصبان شاه عبّاس در سالی سفر مکّه نمود و در سعی، هروله [را] که مستحبّ بود به عمل نیاورد، چون به اصفهان بازگشت، کیفیّت هروله کردن او به شاه عبّاس رسید. او را احضار نموده فرمود که: در کارخانه خدایی تأ نُّف (5) و استِنکاف (6) و استِکبار (7) می‌ورزی و هروله نمی‌کنی؟! پس امر کرد که تَبَرزین (8) بر دوشش گذاشتند و حکم کرد که در حضور پادشاه و اعیان دولت در میدان شاه اصفهان هروله کند.
پس آن شخص لابد مانده، به آن حالت هروله نمود (باقی‌مانده عمل حج را در اصفهان به


1- الفقیه، ج 2، ص 202 باب‌فضائل‌الحجّ ضمن، ح 2138؛ بحار، ج 96، ص 3، ب 2 ضمن، ح 3؛ امالی‌صدوق، ص 549 س 51 ضمن، ح 22؛ الخرائج، ج 2، ص 514 ضمن حدیث آخرصفحه.
2- کافی، ج 4، ص 240 باب‌فضل‌النظر ...، ح 2؛ الفقیه، ج 2، ص 207 باب‌فضائل‌الحج، ح 2153؛ وسائل‌الشیعه، ج 13، ص 263، ب 29، ح 17700؛ بحار، ج 96، ص 61، ب 5، ح 30 ثواب‌الاعمال، ص 48 ثواب‌الحجّ.
3- تسویلات شیطانی؛ فریب و مکر و اغوای شیطان. لغت نامه.
4- وَقْر؛ وقار، سنگینی. لغت نامه.
5- تَأ نُّف؛ عار و ننگ دانستن. لغت نامه.
6- استِنکاف؛ ننگ داشتن، عیب داشتن. لغت نامه.
7- استِکْبار؛ بزرگ‌منشی کردن، گردن‌کشی کردن. لغت نامه.
8- تَبَرزین؛ سلاح، نوعی از تبر باشد که سپاهیان در زین اسب نگاه دارند. لغت نامه.

ص: 35
عمل آورد!)، از هر طرف صدای تقبّل اللَّه به آسمان بلند شد!
معلوم می‌شود که این حاجی بیچاره، مثل بعض معاصرین ما، به حساب خود پیروی عقل کرده و تصوّر نموده که هروله چه معنی دارد و با عقل درست نمی‌آید و ملاحظه این نمی‌کند که کدام را از فروعات و مسائل شرعیّه تطبیق به عقل قاصر می‌توان کرد، مادامی که یک دلیلی و راهنمایی نشان از این معنی ندهد؟ جهت این‌که مصالح و تکالیف شرعیّه و مفاسد مناهی دینیّه، امورات واقعه مستوره از عقول بنی‌آدم و بلکه مستور از مطلق مخلوق است، چنانچه رد نمودن ملائکه بر خلّاق عالم در خلقت آدم علیه السلام، که بالاخره ملتجی به عرش شده، هفت هزار سال طواف عرش نمودند، شاهد بر مدّعا است و نمی‌داند اسرار را مگر اشخاصی که وجود ایشان مُخَمَّر است با علوم و انوار الهیّه و اصل در متابعت عقل بعد از اثبات اصول دین، عبارت است از تصدیق کردن و گردن‌گذاری بر چیزهایی که حضرت نبوی صلی الله علیه و آله به امر الهی دلالت بر آنها فرموده، و الّا اگر بنا باشد بر رسیدن به همه مصالح و مفاسد اوامر و نواهی شرعیّه، اکثر مردم بلکه تمامی آنها از دنیا بی دین می‌روند بغیر از اولیاءاللَّه و بعضی از علمای راشدین، که همّت خود را در راه شریعت مصروف داشته، ظاهر و باطن خود را با علوم دینیّه و معارف حقیّه مزیّن ساخته‌اند و در همه مسائل از انوار مقدّسه اهل بیت طاهرین علیهم السلام اقتباس نموده‌اند؛ از جمله: نصیرالملّة و الدین، خواجه نصیر طوسی- أعلی اللَّه مقامه- وقتی که هلاکوخان از آن جناب درخواست نمود که احکام عبادات را بر طبق عقل به نحوی که عقل سلطان پسندد مدلّل سازد، پس خواجه قبول این معنی کرد و همه احکام را به عقل چنان ثابت کرده که هلاکو را پسند آمد.
س- قربانی
1- تدبّر؛ چون حاج ذَبح قربانی کند، یاد آورَد که این ذبح اشاره به آن است که: به‌سبب حج، به نفس امّاره و شیطان غالب شدم و ایشان را کشتم و از عذاب الهی خلاص شدم؛ پس در آن وقت سعی کند در توبه و بازگشت از اعمال قبیحه که سابق مرتکب بود (و امّا در این اشاره صادق باشد)، و فِی الجمله شیطان و نفس امّاره را ذلیل کرده، حلقوم هوا و هوس و طمع را قطع نماید و از این جهت رسیده است که: علامت قبول حجّ آن است که حال آدمی بعد از حج بهتر از سابق گردد. و در خبر دیگر وارد است که: از علامت قبول حج، ترک معاصی
ص: 36
است که سابق می‌کرد و بدَل کردن همنشینان بد را به همنشینان خوب، و مجالس لهو و غفلت را به مجالسی که در آن یاد خدا می‌شود.
2- ثواب؛ مروی است که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده که: چون در مِنا ذبح کنی گوسفند قربانی را، یا نحر نمایی شتر قربانی را، بوده باشد برای تو به هر قطره‌ای از خون آن که حسنه نوشته شود برای تو در مستقبل عمر تو. (1) فرازی از بخش آخر کتاب «مصباح الحرمین»
1- کعبه اشرف مواضع است از جهت شأن و شرف، و هکذا سید الشهدا علیه السلام اشرف ناس است در حسب و نسب؛ چنانکه ابن عبّاس گوید که: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله به اصحاب خود فرمود: «یا أیُّهَا النّاسُ أَلا أُخْبِرُکُمْ بِخَیْرِ النّاسِ جَدّاً و جدَّةً؟»، یعنی: ای مَعاشِر ناس (2)، آیا خبر بدهم به شما بهترین مردم را از حیثیّت جدّ و جدّه؟ گفتند: بلی، یا رسول‌اللَّه (صلی الله علیه و آله). فرمود:
«الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ»، که جدّ آنها رسول‌اللَّه صلی الله علیه و آله و جدّه آنها خدیجه بنت خویلد است. «أَلا أُخْبِرُکُمْ أَیُّهَا النَّاسُ بِخَیْرِ النَّاسِ أَباً وَ أُمّاً» آیا خبر بدهم به شما اشرف ناس را از جهت پدر و مادر؟ گفتند: بلی یا رسول‌اللَّه (صلی الله علیه و آله). فرمود: «الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ (علیهما السلام)»، که پدر آنها علیّ بن ابی طالب علیه السلام و مادر آنها فاطمه علیها السلام بنت محمّد صلی الله علیه و آله است. «أَلا أُخْبِرُکُمْ أَیُّهَا النَّاسُ بِخَیْرِ النَّاسِ عَمّاً وَ عَمَّةً»؛ خبر بدهم شما را، خیر ناس از حیثیّت عمّ و عمّه؟ گفتند: بلی یا رسول‌اللَّه (صلی الله علیه و آله).
فرمود: «الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ»، که عمّ آنها جعفر بن ابی طالب و عمّه ایشان أُمّ هانی بنت أبی طالب است. «أَیُّهَا النَّاسُ أَلا أُخْبِرُکُمْ بِخَیْرِ النَّاسِ خالًا وَ خالَةً»، ایّها النّاس، خبر دهم به شما اشرف ناس را از جهت خال (3) و خاله؟ گفتند: بلی یا رسول‌اللَّه (صلی الله علیه و آله). فرمود: «الْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ (علیهما السلام)»، که خال آنها قاسم بن رسول‌اللَّه (صلی الله علیه و آله) و خاله ایشان زینب بنت رسول‌اللَّه (صلی الله علیه و آله) است. «أَلا إِنَّ أَباهُما فِی الْجَنَّةِ وَأُمُّهُما فِی الْجَنَّةِ وَجَدَّتُهُما فِی الْجَنَّةِ وَ عَمَّهُما فِی‌الْجَنَّةِ وَعَمَّتُهُما فِی الْجَنَّةِ وَ هُما فِی الْجنّةِ وَ مَنْ أَحَبَّهُما فِی الْجَنَّةِ وَ مَن أَحَبَّ مَنْ أَحَبَّهُما فِی الْجَنَّةِ»، یعنی:
به‌درستی که پدر آنها در بهشت است، [و مادر آنها در بهشت است]، و عمّه آنها در بهشت و جدّ آنها در بهشت و جدّه آنها در بهشت و عمّ ایشان در بهشت و عمّه ایشان در بهشت و آنها خودشان در بهشت، و کسی که آنها را دوست دارد، دوست آنها هم در بهشت [است]. (4)


1- التهذیب، ج 5، ص 21، ب 3 ضمن، ح 3؛ الخرائج 2، ص 516 ضمن حدیثی طولانی؛ روضةالواعظین، ج 2، ص 360 ضمن حدیثی طولانی.
2- مَعاشِرِ ناس؛ گروه‌های مردم. مصحّح.
3- خال: دایی، برادرِ مادر. لغت نامه.
4- با اندکی تغییر الفضائل، ص 119؛ کشف‌الیقین، ص 314 مبحث 19؛ و به نقل از راویان دیگر: بحار، ج 36، ص 319، ب 41، ح 170 و 37، ص 90، ب 50؛ ارشادالقلوب 2، ص 430؛ امالی‌صدوق، ص 437 س 67؛ بشارةالمصطفی 9، ص 173؛ الطرائف 1، ص 92؛ کفایةالأثر، ص 98

ص: 37
شعر
أَ یُقتَلُ خَیرُ الخَلقِ أُمّاً وَ ولَداً وَ أکرمُ خلقِ اللَّهِ وَ ابنُ نَذیرِهِما؟
وَ یُمنَعُ مِن ماءِ الفُراتِ وَ تغتذی وحوشُ الفَلی ریّانة مِن نمیرِها
یدیرُ علی رأسِ السّنانِ بِرَأسِهِ سنانٌ ألا شلَّت یمینُ مدیرُها
وَیمسی یزیدُ زافلًا فی حریرِهِ وَیمسی حُسینٌ عارِیاً فی حرورِها؟!
«آیا کشته می‌شود با ظلم و جور، بهترِ خلق از جهت پدر و مادر، و اکرم و عزیزترین مخلوقات و پسر پیغمبر بشیر و نذیر؟!
و از آب فرات ممنوع می‌گردد و حال آن‌که سیراب شد وحوش صحرا از آب گوارای فرات؟!
و می‌گرداند سر مبارکش را بر سر نیزه سنان بن انسِ ملعون! کاش شل می‌شد دست راست او که نیزه را می‌گردانید!
وا مصیبتاه! یزید در لباس حریر متنعّم، و امام حسین علیه السلام برهنه در آفتاب مانده!»
2- مکّه یا کعبه را «بکّه» گویند به‌جهت آن‌که در آنجا گریه می‌کنند مردان و زنان برای طلب مغفرت. هکذا در قبر امام حسین علیه السلام به مصیبت آن حضرت گریه می‌کنند تمامی زوّار در شب و روز، بلکه گروهی از ملائکه که تا روز قیامت خواهند گریست؛ چنانکه در حدیث است که حضرت صادق علیه السلام فرموده: «وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ إِنَّ حَوْلَ قَبْرِ الْحُسَین علیه السلام أَرْبَعَةَ آلاف مَلَکٍ شُعثٍ غُبْرٍ یَبْکُونَهُ إِلی یَوْمِ القیامَةِ» (1) یعنی: «قسم به خدایی که نفس من در ید قدرت او است، به‌درستی که در اطراف قبر جدّم امام حسین علیه السلام چهار هزار ملک است گرد آلود و غبار آلود، گریه می‌کنند بر آن حضرت تا روز قیامت.»
3- «مکّه» سیّد بلاد، «کعبه» سیّد بیوت [است]؛ امّا «امام حسین» علیه السلام سیّد جوانان اهل بهشت است؛ چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: «الْحَسَنُ وَ الْحُسَینُ علیهما السلام فَهُما ابْنایَ و رَیحانَتایَ وَ هُما سَیِّدا شَبابِ أهْلِ الجَنَّة ...» (2)


1- وسائل‌الشیعه،، ج 14، ص 421، ب 37، ح 19505؛ بحار، ج 45، ص 223، ب 41؛ ثواب‌الاعمال، ص 97؛ کامل‌الزیارات، ص 84، ب 27، ح 9؛ و با اندکی تغییر در بیش از سی منبع دیگر از منابع مورد استفاده.
2- بحار، ج 37، ص 85، ب 50 ضمن،، ح 52 و 43، ص 25، ب 3 ضمن، ح 20؛ امالی‌صدوق، ص 486، س 73 ضمن، ح 18؛ بشارةالمصطفی، ج 9، ص 87 ضمن روایتی طولانی.