سفرنامه منظوم مکه‌

نوع مقاله: خاطرات

نویسنده

موضوعات


از مؤلفی ناشناخته/ به کوشش: رسول جعفریان
مقدّمه مصحح
نسخه‌ای از سفرنامه منظوم ذیل، که به نظر می‌رسد نسخه منحصر است، در کتابخانه میرزا محمد کاظمینی در یزد موجود است. این نسخه به شماره 531 در دفتر اول فهرست این کتابخانه معرفی شده است. این معرفی بسیار ناقص است و دلیلش هم آن است که گویا چند صفحه از آخر نسخه به ابتدای آن منتقل شده و فهرست نویس بر آن اساس تنها نوشته است: «سفرنامه حج است به نظم که نسخه حاضر از آغاز حرکت از بندر بوشهر تا ورود به جده را داراست». (1) در حالی که چنین نیست. این سفرنامه، چنان که از محتوای آن به دست می‌آید، کامل است و سفر از جده به بوشهر، آخرین بخش کتاب است. این نسخه در 29 برگ است و در هر صفحه به طور مورب در چندین ردیف، اشعار به خط نستعلیق نوشته شده است.
سراینده این اشعار کیست؟ مع الاسف این نکته نامشخص است. فهرست نویس بر آن است که نسخه به خط ناظم است. تنها چیزی که با توجه به متن در باره مؤلف می‌توانیم بدانیم آن است که ناظم، روحانی بوده و خود در بیتی از ابیات کتاب به این نکته اشاره کرده است. اما بیش از این خبری از وی نداریم. به همین ترتیب، از سال سفر


1- فهرست نسخه های خطی کتابخانه میرزا محمد کاظمینی، سید جعفر حسینی اشکوری، قم، 1383 دفتر دوم، ص 214

ص: 147
هم بی‌خبریم و تنها می‌توانیم حدس بزنیم که در نیمه دوم قاجاری و حوالی سال 1300 ق و شاید اندکی بعد از آن بوده است.
با این حال به دلیل آن که سفر از سلطانیه آغاز شده، می‌توان حدس زد که شاعر ما از زنجان یا حوالی آن است. وی از سلطانیه حرکت کرده، از شهر میانه راه را ادامه داده و به تبریز رسیده است. در فاصله میان این شهرها، به برخی از روستاها و کوه‌های میان راه اشاره کرده و از آنها نام برده است. اهمیت اطلاعاتی که وی در باره این مسیر و بعدا سایر مسیرها می‌دهد، کم نیست. برای مثال در باره یوسف‌آباد که پیش از تبریز از آن نام برده از وجود راهزنان یاد کرده است:
بسی دزد، بس راهزن اندر اوست یقین دان حسین پاشا هم جزو اوست
نویسنده پنج روز در تبریز مانده و سپس از طریق صوفیان، دیز خلیل و تسوج راه را به سمت هدف ادامه داده است. او شیفته مناظر طبیعی است و هر کجا چشمه‌ای، دریاچه‌ای یا مرغزاری می بیند، بی اختیار در ستایش آن شعر می‌سراید. آخرین شهری که وی در ایران گزارش می‌کند، شهر خوی است. زان پس وارد سرزمین عثمانی می‌شود.
آغازین برخورد کاروان با کردان است که تصور وی بر آن بوده که قصد دستبرد داشته‌اند. وی تفنگ دولول داشته و مرغی را روی آسمان زده و به این ترتیب به دشمن نشان داده است که با چه کسانی طرف هستند. در واقع از همین جاست که درمی‌یابیم ناظم، روحانی بوده است؛ زیرا در این باره چنین می‌سراید که:
زدم تیر و مرغی فکندم زمین بگفتند آن قوم با خود چنین
مسیری که او طی کرده طریق عثمانی است که غالبا کاروان‌های حجاج از آن طریق به حج می‌رفتند. راه دیگر، راه جبل بود که از طریق نجف و پیمودن بیابان‌های معروف به بادیه الشام طی شده به دمشق منتهی می‌شد. اما راه عثمانی چنان بود که پس از عبور از مرز به شهر وان رفته و از آنجا به سمت بدلیس و سپس منطقه صفین
ص: 148
در شمال سوریه می‌رسید. شاعر ما در آنجا قبر اویس قرن را زیارت کرده است. از اینجا باز به سمت شمال رفته به دیار بکر می‌رسیدند و پس از طی مسیری طولانی که شاعر ما نام آن محلات و روستاها و شهرک‌ها آورده به حلب وارد می‌شدند.
این زمان مثل گذشته، در جای‌های مختلف باید به بهانه‌های گوناگون پول‌هایی داده می‌شد. در این شهر قنسول ایرانی حضور داشت و او از احسان وی اظهار شادمانی کرده است، گویی با این شادمانی بخشی از مصیبت‌های راه میان وان تا بدلیس را فراموش کرده است.
ز احسان قنصول باشیم شاد نیاریم از وان به بطلیس یاد
با این حال در آنجا نیز گرفتاری‌های مختلفی بروز کرده که مهم‌ترین آن‌ها همان پرداخت‌هایی است که با انواع حیله‌ها از حجاج می‌گرفتند.
بدادند آن پول را نیز حاج که هر روز باج است بر روی باج
در حلب وی به زیارت مقام رأس الحسین رفته و سپس دنباله سفر که رفتن به سمت حما و سپس رسیدن به دمشق است. دمشق هر چه هم آباد باشد وقتی یک حاجی شیعه آنجا می‌رسد، برایش «شام خراب» است و برای شاعر ما هم چنین است. او بلافاصله به یاد کربلا می‌افتد و اشعار چندی در روضه مجلس شام می‌خواندولی شیعیان این سخن بشنوید
سر شاه دین را به حکم یزید به همراهی اهل بیتش تمام
ز کوفه نمودند وارد به شام
ده روز بعد از شام حرکت کرده از شهرهای مختلف و معروف این مسیر مانند معان و تبوک می‌گذرند تا به مدینه منوره می‌رسند. شاعر ما برای مدینه شعر بسیار اندک می‌سراید؛ یعنی فقط هشت بیت و سپس حرکت به سمت مکه آغاز می شود. از مکه هم مع‌الاسف شعر فراوانی نگفته و اطلاعات ارائه شده اندک است. ایستگاه بعدی که مسیر بازگشت است، شهر جده است. جهاز کوچکی از راه می رسد و آنان سوار شده و 18 روز بعد پس از گذر از بندر بوشهر به شهر بصره می رسند. این مسیر بسیار طولانی و برای کسی که مسافرت
ص: 149
دریایی نکرده بسیار سخت و دشوار است. شاعر ما هم که گویا به عمرش دریا ندیده، آزار فراوان کشیده، می‌گوید:
به کشتی خردمند جا کی کند اگر روز و شب صد منزل طی کند
جهنم که گفتند شیخ و فقیه بود کشتی و ساکن او سفیه
الهی به اعزاز پیغمبران ز کشتی تو این حاج را وارهان
این زائر، از بصره به کاظمین و سپس به کربلا رفته است. باید توجه داشت که اشعار این سفرنامه، به لحاظ شکل و محتوا، اشعار ضعیفی است اما هرچه هست، سندی است از یک سفر طولانی و پرمشقت با اطلاعاتی از چند و چونی این مسیر که سالانه هزاران عاشق را به خود جذب می‌کرده است؛ عاشقانی که فارغ از همه این مشقات، وقت برگشتن، چندان شادمان بودند که هرگز در عمر خویش چنین تجربه روحی را نیندوخته بودند.
ص: 150
حرکت از سلطانیه
ز سلطانیه چون برون آمدیم به زنجان رسیدیم ساکن شدیم
چو وارد به زنجان شدیم از وفا یکی شهر دیدیم بس خوش صفا
عجب منزل و شهر نیکو بود اناث [و] ذکورش چه خوش رو بود
سه شب اندر آن شهر ساکن شدیم چو یوم سوم شد برون آمدیم
رسیدیم آنگاه در «نیک پی» بماندیم یک شب که خوش بود وی
از آنجا چُه صبحی روانه شدیم رسیدیم «سرچم» فرود آمدیم
ز سرچم سوار از دل و جان شدیم روانه سوی کوی جانان شدیم
رسیدیم در پای «قافلان کوه» که از خستهایی آمدیم در ستوه
یکی رود بود وگذشتیم از او به سوی «میانه» نمودیم رو
«قزل اوزون» آن رود مشهور بود که آبش ز اوهامِ ما دور بود
از آن تلّ معظم چُه بالا شدیم به رودخانه شهر چای کسن آمدیم
عجب رود! بسیار پرمایه بود عجیب تر، پُلش بیست فیل پایه بود
[میانه] غرض شب «میانه» نمودیم جا یکی قصبه‌ای بود خوش با صفا
در آن شب همان شهر ساکن شدیم صباحش از آنجا برون آمدیم
رسیدیم در «ترکمان» آن زمان نمودیم در آن روز سیر جهان
که صحرا همه زرع [و] آب [و] علف بگشتم در آن دشت با صد شَعَف
ز شعبان جمعه اول ماه بود همه کار بر وفق دلخواه بود
ص: 151
چُه شد صبح، از «ترکمان» پا شدیم همان دم سوار مرکب‌ها شدیم
به وقت ظهر اندر کجین (1) آمدیم به خانه کربلایی بابا ساکن شدیم
در آن شب مرا آب آمد ضرور برفتم به حمام شب با سرور
صباحش برون آمدیم با سرور به قهوه‌خانه «کمداش» نمودیم عبور
یکی دیده شد کوه بس ژرف بود که از پایه تا قلّه پربرف بود
ز سرحدّی آنجا ندارد عیار چهل پنج بگذشته بُد از بهار
ز توصیف آن کوه همین قدر بس چنین برف در این فصل ندیدست کس
غرض از «کجین» جمله از روی مهر رسیدیم «حاجی آقا» قبل ظهر
چُه شب اندر او جا گرفتیم ما به صبحی نهادیم رو را به راه
چُه در بین ره آمدیم آن زمان بدیدیم دریاچه‌ای ناگهان
نه داخل نه خارج از او آب بود یقین دان که از حکم وهّاب بود
بسی مرغ و ماهی در او کرده جا به امر خداوند ارض و سما
در آن جنب بُد «یوسف آباد» دان بود آن زمین برج نحسین قران
بسی دزد، بس راهزن اندر اوست یقین‌دان حسین پاشا هم جزء اوست
از آنجا گذشتیم با صد سداد رسیدیم در کرپی (2) «سید آباد»
عجب سبزه زار [و] چمن زار بود تو گویی که آن دشت گلزار بود
خلاصه رسیدیم واس مج (3) همه نبد ذرّه‌ای در میان همهمه [تبریز] پس از ماندن شب همه سر به سر
نمودیم در شهر تبریز سفر چُه شهری که تبریز خود نام از اوست
چُه شهری که مبهوت، اوهام از اوست چُه شهری که طهران از او آیتی
فلک جنب رایات او رایتی بحسن طراوت همه خوب رو
سلیقه جهان جمع گشته در او


1- از روستاهای خلخال.
2- به معنای پل.
3- با سمنج، در حدود شش کیلومتری تبریز.

ص: 152
به پنج روز آن شهر ساکن شدیم که بعضی از آن روز ناخوش بُدیم
پس آنگه به یک شنبه وقت صباح (1) به حال فلاکت فتادم به راه
از سرما تب سخط (2) بنموده بود به رویم غم [و] درد بگشوده بود
به ظهری رسیدیم در «صوفیان نمودیم منزل همه آن مکان
بُوَد الحق آن ده بسی با صفا که بخشاید اندر بصر او ضیا
عجب چشمِه [و] باغ [و] رودی در اوست که با اهل آن قریه جمله نکوست
به عزم تماشا تفرّج کنان نمودم در آن قریه سیر جهان
همه چیزِ او را نکو یافتم پس آنگه به منزل چُه بشتافتم
همان شب در او مکث کردیم ما به فردای آن شب فتادیم به راه
چُه صبحی شد از «صوفیان» در شدیم همه حاج با هم برابر شدیم
نظر چون فکندم به صحرا و دشت کدورت ز قلب محبّان بشست
جهان سر به سر سبزه [و] مرغزار گلستانِ دلکش چُه روی نگار
رسیدیم آنگه به «دیز خلیل» به همراهی حاجیان جلیل
بماندیم در آن مکان یک شبی در آن شب مرا گشت عارض تبی
که از حدّتش استخوانم بسوخت اگر راست خواهی روانم بسوخت
ز دیز خلیل چون برون آمدیم روان ره، چون باد صرصر شدیم
بدیدیم دریای ژرف عمیق که کشتی افلاک در وی غریق
ولی آب او تلخ مثل حمیم یقین او نمونه بود از جحیم (3)
بلی هر که اهل عذاب خداست حمیم جهنّم مر او را غذاست
به ظهری رسیدیم اندر «تسوج» ز یاران مرا قلب گردیده سوج (4)
به من عقل رهبر شد در آن دیار اگر شوق داری تو دیدار یار
چرا هم نشینی به اهل جهان جدا شو برو گوشه‌ای شو نهان


1- در اصل «صباه». باشد برای درست کردن قافیه!
2- شاید: سخت.
3- در اصل «جهیم».
4- سوج: به معنای «سوز».

ص: 153
[خوی] چُه صبحی برفتیم در خوی ما زیاران دیرین گشتیم جدا
سر خویش در پیش انداختم دگر با رفیقا [ن] نپرداختم
رسیدیم در «خوی» با عزّ [و] ناز نمودیم شکر خدا از نیاز
چُه شهری که یک قطعه از جنّت است چُه شهری که طهران از او آیت است
دو شب اندر آن شهر ساکن شدیم شب سومین «ده پیره» آمدیم
ز «ده پیره» چون جمله گشتیم رکیب رسیدیم چخماق، (1) شنو ای لبیب
در آن سرزمین گفتگو شد عیان میان حاج افتاد از هر سو فغان
جمعی از «دیار بکر» روانه شدند جمعی «ارض روم» با ترانه شدند
ز «زیوه» چُه صبحی برون آمدیم به اوضاع مغشوش گون آمدیم
نکردیم بر قول کس اعتماد که این ره دهد جملگی را به باد
به قدر دو ساعت به مشق جنون به همراهی چاوش شدیم ره نمون
همه حاج با هم ترانه شدیم ره «قره درّه» روانه شدیم
رسیدیم در قریه «ملحمی» که‌سنّی (2) بدند جمله خلقش همی
بدیدم یکی سبزه [و] مرغزار در آن سرزمین همچو روی نگار
همان سبزه را نام کردم سؤال بگفتند بخورست آن خوش حمال‌ورود به دیار عثمانی‌از آن جا روان جانب «قوچ قران»
شدستیم ما جمله‌اندر زمان همان سرزمین، اول «روم» بود
که خلقش همه سربه سر شوم بود چُه وارد شدند حاج در آن زمین
بگفتند کردان بخود این چنین که امشب عجب دستبردی کنیم
که این حاج را در تعب افکنیم در این حال، یک جفت مرغ از هوا
نشستند مرداب در جنب ما


1- این کلمه به صورت مخحجان یا شبیه آن هم خوانده می شود. اما مشابه آن در فهرست روستاهای خوی فرهنگ جغرافیایی سازمان جغرافیایی ارتش «خوی و سلماس» نبود و تنها کلمه ای که شبیه آن بود، همین چخماق بود.
2- در اصل: ثنی. در چندین جای دیگر هم، به همین صورت آمده است.

ص: 154
گرفتم تفنگ دو لوله به دست که تا آورم قلب سنّی شکست
زدم تیر و مرغی فکندم زمین بگفتند آن قوم با خود چنین
که ملّای این حاج، صید افکند! جوانان ما را به قید افکند
نسازیم بر حاج ما دستبرد بماندیم آسوده از دست کُرد
از آنجا «چُپُقلی» روانه شدیم سوی قلعه ملحدانه شدیم
در آنجا شبی همچو لیل ممات بماندیم و بودیم ما جمله مات
وز آنجا روان سوی «ارچک» شدیم در آن قریه آن روز سرخوش بُدیم
همه ارمنی اهل آن قریه دان زن و دخترش جمله گویا جوان
ز «ارچک» چُه بیرون کشیدیم مال مرا خود دیگر واژگونست حال
یکی سبزه دیدم چُه روی بتان دیگر بحر دیدیم در جنب آن
ندانم که آن دجله یا بحر بود مرا حیرت اندر تفکّر فزود
یکی گفت این شطّ بغداد هست مرا نیست معلوم چون شخص مست
غرض زان مکان چون روانه شدیم به سوی «اوان» با ترانه شدیم
ز بلدان روم اولین شهر بود نبایست بنمود گفت و شنود
چُه رفتیم «اوان» از برای خدا نبودیم یک ساعت آسوده ما
گهی خانه قنصلات ایران گهی گمرک روم بودم روان
که از بهر تذکره دادند نوید که از بهر گمرک شدم ناشکیب [وان] دیگر «وان» که ویران گمرک بُوَد
دل حاج از غصّه چون خون شود گهی پول از بهر قُول (1) می‌گرفت
نبودیم ما لحظه‌ای در شگفت یکی عارضه بود در «وان» به ما
که رفتار کردم به قول خدا ز سرّی که تدبیر گفتار شد
تردّ الامانات رفتار شد


1- قُول کشیدن، به معنای مهر کردن گذرنامه.

ص: 155
الهی تویی واقف از کار من تو دانایی از امر سرّ و علن
ولی سرّ این کار نزد خداست که ذاتش منزّه ز چون و چراست
هر آن کس گمان خیانت نمود سپردم هم او را به خلّاق خود
خلاصه سه شب «وان» کردیم جا چُه روز سوم شد فتادیم به راه
به بحری رسیدیم بس ژرف بود در اطراف او کوه پر برف بود
کلیسای احمار! در آن میان بُد و بود او مسکن دختران
ز دنیا گذشتند گر دختران مجاور در او می‌شدند آن زمان
از آن بحر «وان» سبزه کردیم عبور همه حاج آن روز اندر سرور
رسیدیم «چرچی» به وقت غروب خریدیم زان قریه بسیار چوب
از آنجا برون آمدیم با سرور به صحرای سبزی نمودیم عبور
پسندیدم آن دشت نیکو عیار بدیدم در او دو سه تن گاو یار (1)
زراعت (2) نمودند بردند سود ز نوروز دو ماه بگذشته بود
چنین گفت آن روز آشیخ علی نمایم به وصفش سخن گستری
عجب گاو یارانِ صاحب فن‌اند که دوجفته سه جفته زمین گاو زنند
همه رود [و] دریا بود تا به شام همه کوه [و] صحرا بود و السلام
عجب کوه خوش دشت صحرا بُوَد که روم است یکباره غوغا بُوَد
همه سبزه [و] مرغزار نکوست چمن همچو رخسار یار نکوست
دهات خوش خلق خوش آب رنگ زن و مرد گویی چُه اهل فرنگ
ز «چرچی» چو بیرون شدیم سربه سر «کلو» شب بشد جملگی را مقر
صباح از «کلو» چون ببستیم بار بجنب «سرب» جمله خوردیم نهار
در آن روز اطراف دریای وان بگشتیم، آمد ز هر سو فغان
که از خستگی ما به تنگ آمدیم تو گویی به چنگ پلنگ آمدیم
که گشته است خُرد استخوان‌های ما گر رحم بر ما رسد از خدا


1- تنی چند، که با گاو شخم می زنند.
2- در اصل: ضراعت!

ص: 156
به سوی طواف خدا رو کنم نَهَم جِبهه بر آستان او کنم
شمارندم از حاجیان در جزا که ناقابل است جمله افعال ما
غرض جنب «سرب» بخوردیم نهار شب اندر سرب حاج بگشود بار
چُه صبحی از آنجا برون آمدیم به «بطلیس» (1) رفتیم و ساکن شدیم
دو فرقه در آن شهر ساکن بُدند یکی سنّی [و] ارمنی آمدند
عمارات جمله از سنگ خام در او جمع شد ساده رویان تمام
ندانم چُه گویم که این شهر چیست ولی در وی آهو نموده است زیست
تصوّر نمودم در او از یقین که گشته است واقع به زیر زمین
ندیدیم در این شهر روز خوشی ز باران [و] سیلاب از ناخوشی
گهی ترس از دزد [و] از راهزن بیا طعنه بر ما تو جانا مزن
که یک شب تفنگ ترا دزد برد دو قاطر ز زوّار شد دستبرد
در آن شهر بدحال جمله تباه نماند بهر زوّار کفش [و] کلاه
دو گرمابه در شهر بطلیس بود چُه تحقیق کردیم رفتیم زود
عجب باصفا جای خوش آب هست که این چشمه از حکم وهّاب هست
بود خاصیت‌های نیکو در او که اوجاع علّت از او شد رفو
برفتم در آن چشمه یکساعتی از آن چشمه بس یافتم راحتی
چهار شب به بطلیس بودم مقیم چُه شد شنبه زآنجا بیرون آمدیم
به اطراف رودخانه رهرو شدیم چُه شیرین که در کوی خسرو شدیم
شب اندر دخان توی جنگل بدیم عجب با صفا بود ساکن شدیم
به فردای آن روز ای خوش سیر به سوی «دیاربکر» (2) نمودیم سفر
چُه در زیر «سنّاح» رسیدیم ما بدیدیم آن رود خود شد دو جا
یقیناً یکی شطّ بغداد بود مظنّه فرات دیگری می‌نمود
الهی تو این مشکلم را برآر نه چاوش داناست نه حمله دار


1- درستِ آن، بدلیس است.
2- در اصل: دیاربیک.

ص: 157
[مزار اویس قرنی] رسیدیم ظهری اویس القرن ز اوصاف باشد چُه درّ عدن
در آن سرزمین شب بماندیم ما سفیده نهادیم رو را به راه
یکی چاقویی را جز ای نیک خو بشد گم، نگشتیم جویای او
نظر چون نمودم به صحرا و دشت همه سبز [و] خرّم بُد آن پهن دشت
رسیدم به «ذق قریه» زان مکان بدیدم در آن قریه رعنا بتان
همه گلعذاران نیکوسرشت همه لعبتان همچو حور بهشت
گذشتیم از آن قریه با صد لعب بماندیم به دشت چمنزار شب
گذشتیم از آن قریه با صد لعب به «کانی برازه» رسیدیم شب
چُه شد صبح زان رود دریا صفات گذشتیم و بودیم با صد نشاط
به صورت چُه لارست ای هوشیار ولی لاله زارست تو گوشدار
که هر درّه اش از دو صد لار ما بود بهتر [و] برتر و با صفا
در او بود یک رود چون رود لار ولی صد برابر بود آب دار
علف تا کمر، کوه [و] صحرا و دشت تو گویی جهان سر به سر لاله گشت
ز «کانی برازه» چو گشتیم سوار به «کوسیریان» ما گشودیم بار
از آنجا چُه صبحی روانه شدیم برابر به یک رودخانه شدیم
چُه رودخانه! چون بحر عمان بُوَد که آبش چُه دریا، بی‌پایان بود
همه حاج در جنب او آمدند پریشان [و] ترسان [و] حیران بُدَند
برای گذشتن همه چاره گر چو اطفال مسکین همه در به در
نه یارا کسی را ز رود عظیم زنند آب لرزند از ترس [و] بیم
غرض آخر الامر چند خیکِ باد بیامد از او حاج شد بر مراد
نزاعی در آن روز شد بین حاج که روباه بگرفت از شیر باج
خلاصه گذشتیم از آب رود چُه رودی که آن رود، خود نیل بود
ص: 158
بکردم سؤال زان مکان از راعی [ای] بگفتند این است «باتمان چایی»
گذشتیم زآن رود با خیک باد در آن روز گشتیم از غصّه شاد
سر فتنه [!] آن روز اندر میان فتاد [و] نشد راه طی یک زمان
چو آن شب رسیدیم به یک پهن دشت بماندیم بودیم تا صبح گشت
چو از اسم آن قریه کردم سؤال بگفتند «سیناست» ای خوش حمال
ولی حاجی دایی بگفت این چنین بود «المدن» اسم این سرزمین
از آنجا چُه صبحی روانه شدیم سوی قریه «ملحدانه» شدیم
سر سبزه‌زاری گشودیم بار و زآنجا همه حاج خوردند نهار
از آنجا به تعجیل گشتیم سوار سرسبزه زاری گشودیم بار (1)
چُه پرسیدم از اسم آن قریه جا بگفتند «بسمل» بود ای فتی
یکی رود اندر همان قریه بود بگفتند فرات است آن نیک رود
چُه آب فرات دیده شد ای جوان همه غسل کردند در آن مکان
پیاپی درختان توت از وفا در آن سبز با صفا گشت جادیاربکربه چهار ساعتی در «دیاربکر» روان
شدیم بعد شام زان مکان ای جوان در آن شب نَبُد در میان همهمه
رسیدیم به شهر دیاربکر مه چمن زار [و] سبزه بُد و با صفا
به «دوره» چُه شد منزل حاج ما به طوماس افندی بدادند باج
دو شب در دیاربکر بماندند حاج به یک شنبه رفتم کلیسای شهر
نمودم نظر وضعش از روی قهر به ناقوسشان من شدم مستمع
یکی تخته میزد در آن مجتمع در آنجا چنان صوت پیچیده بود
که از مغز افلاک در رفته دود زن [و] دختر شهر یکجا همه
نمودند در آن دیر بس همهمه


1- کذا. مصرع اول بیت بالا، در اینجا تکرار شده است.

ص: 159
ملک گر در آنجا نظر می‌نمود ز اوصاف اوضاع عقلش ربود
و آنجا سوی جامع سنیان برفتم دو مسجد بُد در آن میان
بگفتند این دو، یک از شافعی است دگر مسجد از مذهب حنفی است
زن [و] مرد آن شهر در سیر [و] گشت روانه صباح و مسا سوی دشت
غرض از دیاربکر چُه بیرون شدیم وزان شهر رو سوی هامون شدیم
شب اندر «سر سینک» خیمه زدیم در آن سرزمین یک شب ساکن بُدیم
ز «سر سینک» نصف شبی ای جوان چو گشتند در راه حجاج روان
رسیدند در زیر یک آسیاب یکی نهر کاو (1) داشت سه سنگ آب
عجب آب سردی در آن نهر بود که شش ساعت آنجا الی شهر بود
بکوبید فنیخ، میخ چادر در او همان دم بشد بین حاج گفتگو
گروهی به فنیخ تابع شدند دگر فرقه با او نقیض آمدند
که در این زمین ما نباشیم شاد اگر مال ما رفته یکسر به باد
نخواهیم تابع به فنیخ شد در خیمه چون دیگران سیخ شد
که تا اذن فرماید و جا دهد به هر روز یک خیمه ما وا دهد
شکستند و رفتند بر سوی شهر ز چاووش [و] فنیخ نمودند قهر
بیامد حاجی دایی در بین راه ز دل برکشید درد [و] افغان [و] آه
که ای حاج این راه را آب نیست کسی را به راه از عطش تاب نیست
دل جمله زان قول بی‌تاب بود از آن جا الی شب همه آب بود
غرض حاجی دایی به قلب حزین نمود عود بر منزل اوّلین
چُه ما رو نهادیم در راه شهر نمود حاجی دایی ز زوّار قهر
دوان جانب «صدرسو» آمدیم به چشمه رسیدیم ساکن شدیم
چُه شب اندر آن منزل با صفا برای وجود خود گزیدیم جا
به نصف شبی حاجی دایی رسید که ای حاج، بهر خدا برجهید


1- که او.

ص: 160
روانه سوی شهر با هم شویم که شاید هم از غصّه ره رهیم
«سویرک» رسیدیم بی‌گفتگو دویدیم هر سو برای وضو
شنیدیم چون صوت قُرباقه (1) را بگفتیم آب است رفتیم به راه
برفتیم چون جمله در جنب آب شدیم آن زمان از جهان کامیاب
چُه شد فرض صبحی ادا آن زمان نمودیم منزل همه آن مکان
الی شب بماندیم در آن مکان نمودیم در شهر سیر جهان
از آنجا به ره چون روانه شدیم به «میش میش» با صد ترانه شدیم
چو شد نصف شب جملگی پا شدیم روانه به فریاد [و] غوغا شدیم
به «تتریش» یک قریه آمدیم در آن سرزمین یک شب ساکن شدیم
چو حرکت نمودیم زان سرزمین «هوک» (2) آمدیم چشم واکن ببین
به سایه درختان توت نرک نشستیم در آن مکان با کمک
بیامد به نزد ما حاجی عباس کمر بسته شمشیر همچون الماس
در این سرزمین پول چاووش دهید که از دام من آن زمان می‌رهید
بگفتیم چاووش ای مرد خوب مکن قال مقال تا نبینی تو چوب
اگر گفته‌ای تو به ما حرف بد همین لحظه بینی تو از چوب بد
چو سرخورده گردید زان قول پست برفت [و] سبک منزل خود نشست
به وقت غروب از غرض پا شدند روانه به ره حاج یکجا شدند
نگویم نماز غروب [و] عشا کجا کرده شد مردم پارسا
خلاصه در آن شب به یک سنگلاخ گذشتیم گفتیم هر ساعت آخ
الهی تو ما را نگهدار باش در این راه پر سنگ غمخوار باش
اگر بر زمین افتم از روی مال ز ضرب لگد می‌شوم پایمال
چُه گویم در آن شب که خود ابر بود ز تلخی سرازیری قبر بود
چُه شد راه گم برکشیدیم آه ز الله آمد دلیلی به راه


1- در اصل چنین است.
2- شاید: هرک.

ص: 161
به جایی رسیدیم وقت سحر که از پرّه کاهی نبودش اثر
خلاصه به نوعی در آن سرزمین بخفتیم بودیم لکن غمین
سفیده که از جای خود پا شدیم دو دسته روانه بدان راه شدیم
رسیدیم در یک کلش زار جَو که تازه نمودند او را درو
نهادیم اسباب خود بر زمین بشد گفتگو بین حجاج چنین
فنیخ را که دیگر ما چاووش [و] نخواهیم گردیم ز ایشان جدا
همان لحظه چاوش [و] فنیخ رسید چُه از گرگ گوسفند حجاج رمید
گروهی برفتند با حمله دار که در خفیه، ظاهر هم گشتند یار
از آنجا به برچنگ آورد رو نمودند جمعی بی‌پا گفتگو
که ما یاوریم با شما سر به سر ولی چون که از حال شان بُد خبر
نکردیم بر قولشان اعتماد چُه دیدیم از ایشان رأی زیاد
پس از گردش شهر وقت صباح نشستیم کمّی فتادیم به راه
چُه کمّی از آن رود دریا صفت گذشت و گذشتیم زان قوم بد
جلوکش نمودیم ره رو شدیم چُه شیرین که در کوی خسرو شدیم
رسیدیم در یک محل خوشی نشستیم در شه سر ناخوشی
یکی نهر پر آب جاری در او نمودیم چایی در او آرزو
از آنجا به ره چون روانه شدیم به صوت غزل با ترانه شدیم
چُه ره نرم و هم بکر بی‌سنگ بود ولی اسب حاجی نوری لنگ بود
به لنگُ به لنگ چون ره فتادیم ما به هر ساعتی ره ستادیم ما
به عصری رسیدیم «ساجن» همه ولی ره نبد خوف نی واهمه
نمودیم جا سبزه زار [و] چمن یکی رود نامند رود عدن
صباحی از آنجا برون آمدیم به «آقابران» جمله خیمه زدیم
بگفتیم ماها به هم یاوریم به شهر حلب صبح رو آوریم
ص: 162
صباحی از آن چَه، چُه بستیم بار به پهلوی چاهی بخوردیم ناهار
عجب با صفا بود آن سرزمین گر انکار داری بیا و ببین
اگر چشمه جاریی بُد در او به نیکویی او نبد جا نکوحلب از آنجا برفتیم شهر حلب
به توفیق حق زو نبینیم تعب یکی نکت دیگر آمد به یاد
که از خواندنش ذهن گردد زیاد گرچه جمل حاج بی‌پا بُدند
ز وان تا حلب مکفّی شدند چو دادند به فنیخ قول و قرار
بگشتند مسلوب از اختیار غرض چون که از حاج بار شدیم (1)
به شهر حلب جمله وارد شدیم رسیدیم در شهر با عزّ [و] ناز
بیامد ز قنصول (2) چند پیش باز ز بی‌عقلی حاج گویم چو من
نه مردانه مرد [و] نه باشند زن بگفتند قنصول احسان نمود
همه حاج در شهر مهمان نمود ز احسان قنصول باشیم شاد
نیاریم از وان به بطلیس یاد به همراه میرزا کوچک خان بُدند
همه حاج وارد به یک خان شدند همه را ز تحدید منزل بداد
شود رفع تا بینشان اتحاد نگردید در منزل آسوده حاج
بگفتا بیارید ای حاج باج به جبرا همه تذکره‌ها گرفت
به نوعی که هوش از سر ما برفت چو بگرفت تذکره بنشست زمین
بگفت با کمال تغیّر چنین سری یک مجیدی [و] ربعی دهید
وگرنه ز چنگال من کی رهید غرض وقت خفتن که شب رفته بود
زیادی ز حجاج هم خفته بود به فانوسِ غوّاص درب اطاق
ستادند [و] دادند یکپا به طاق دهید پولِ قُول تا ز غم وا رهید
وگرنه کنم قهر سخت و شدید


1- در اصل چنین است. قافیه مشکل دارد.
2- در اصل: قنصور. در موارد قبلی و بعد از این هم، همه جا «قنصور» یا «قنصورات» آمده است.

ص: 163
رسیدند بالین حاجی میرزا که ای مردکه، زود پا شو بیا
به زاری بگفت مهلتی تا صباح دهیم پول قولُ [و] بیفتیم راه
کشیدند او را از آن رختِ خاب (کذا) کشیده که رفت از دلش صبر و تاب
شنیدند دادش هداوندها به یک دفعه از غیظ (1) جستند ز جا
بیایید ببینیم این داد چیست خود این هزرگویی در این شب ز کیست
برفتند هنگامه کردند بلند طپانچه به یکدیگر آن شب زدند
کشیدند از پله‌ها تا به زیر همان خان غوّاص‌های شریر
بگفتند کای حاجی علی کرم توچون مانعی حاج را از درم
ترا می‌کنیم حبس در قنصلات که مِن بعد حجاج گردند مات
کشیدند تا درب کاروانسرا همان دم برآورد حاجی صدا
که ای حاج بهر خدا این جلب مرا برد در قُنُصلات (2) حلب
بیایید پایین یاری کنید که شاید ز الطاف کاری کنید
رهانیدم زین گیرُدار اساس که این قوم دونند حق ناشناس
گروهی ز حجاج بیرون شدند به صد ترس در توی خان آمدند
غرض دست کشیدند زین کار قبح بدادند مهلت به ما تا به صبح
صباحی به تمهید صد خدعه‌ها گرفتند پنج ربعی از حاج ما
بگفتیم آسوده، کی می‌شود بگفتند نه یک کار جزئی بُوَد
همان لحظه کردند عود از جفا همان خان چاووش غوّاص ها
دهید پول چاوش امپریال کم [و] بیش این پول باشد محال
خلاصه گرفتند آن پول را که از یک نفر بر نیامد صدا
شب دوّمین شد که خانچی رسید کرایه به من بهر منزل دهید
کرایه اطاق سه قروش گر دهید پس از آن ز تکلیف‌ها وا رهید
بدادند آن پول را نیز حاج که هر روز باج است بر روی باج


1- در اصل: غیض.
2- در اصل: قنصرات

ص: 164
صباحی چُه دزدان ز شهر حلب برون آمدند حاج پیش عقب
رسیدند در جنب یک آسیا که بد اسم آن قریه «داما سنا»
دو شب مکث کردیم در آن چمن نشد حاج فارغ دمی از فتن
شب اوّلین چون به شوق [و] شعف فتادیم یک سر به آب [و] علف
نمودند دزدان بما دستبرد دو قاطر ز حاجی فنیخ دزد برد
چُه شد عرض بر والی قنصلات که عقل سلیم است زین غصه مات
که آن‌هابه آن دزد خود همرهند کجا مال را پس به صاحب دهند
چُه گشتند مأیوس زان گیرُدار فتادند به ره جمله با حال زار
رسیدند «سراقب» همه وقت ظهر زبان از عطش در دهان گشته مهر
شبی آن زمین صرف اوقات شد ز آسودگی عذر مافات شدمقام رأس الحسین (ع) از آنجا چُه بر مال گشتند سوار
به شهر معرّا گشودند بار سه ساعت در [آن] مکث کردیم ما
زیارت نمودیم اندر دو جا یکی بقعه [چون] درّ مکنون بود
که این بقعه از یوشعِ نون بود دگر رأس مولای جنّ [و] بشر
امامُ الوَری هادی راهبر همان سَر که از امر ربّ مُبین
نمود، شست [و] شو جبرئیل امین همان سَر که بی‌ترس [و] بی‌واهمه
زدی شانه بر گیسویش فاطمه شب [و] روز را ختم پیغمبران
زدی بوسه از مِهر بر آن دهان زبانم شود لال گویم سخن
که در کربلا با هزاران مِحن به حکم یزید آن سگ بَد گهر
حسین را به زاری بریدند سر عیالات او را نمودند اسیر
به سر کردگیهای شمر شریر چُه بردند از کربلا سوی شام
اسیران آل مُحمّد تمام
ص: 165
ز راه حلب بود منزلگهی که بد خان خولی اصبحی
همان ظالم تیره بخت شرور سر شاه دین را شبی در تنور
زبان لال شد از چه در وی نهاد به خاکستر آن را شبی از عناد
زیارت نمودیم مر آن تنور هنوز زان مکان بر فلک رفته نور
غرض از معرّا چو بستیم بار «سراقب» گشودیم وقت نهار
از آنجا به «حما» رسیدیم ما شبی آن زمین آرمیدیم ما
عجب گَاو چاهان [و] باغات داشت که اندر سلیقه نه باقی گذاشت
از آنجا چُه صبحی ببستیم بار رسیدیم رستان به وقت نهار
همان قریه را عسقلان (1) بود نام که رستان بنامند خلقان تمام
چُه صرف نهار اندر آنجای شد به «حمص» (2) رسیدیم [و] مأوای شد
خریدند زان شهر احرام حاج ندادند زان شهر حجاج باج
درو گاو چاهان چرخ فلک که محوند ز او جمله جنّ [و] ملک
همه خلق بشّاش خوش [و] آبرنگ در او مجتمع همچو اهل فرنگ
از آنجا سرِ شب چُه ره رو شدیم «حُصین» آمدیم جمله خیمه زدیم
فراوان در او بیضه گاه شعیر که آن قریه بود از حُصین نُمیر
الهی به‌اندازه علم خود بکن لعن بر آن سگ شوم بد
از آنجا سحرگه ببستیم بار رسیدیم به «ده قار» وقت نهار
از آنجا به منزل برفتیم زود که اسمش «زین العابدین چشمه» بود
بدان چشمه چون نهرهای بهشت ز اعجاز آن شاه نیکو سرشت
از آنجا سر شب چُه ره رو شدیم صباحی ده «طائفی» آمدیم‌ورود به دمشق‌ز ده طائفی چون به چشم پرآب
رسیدیم صبحی به شام خراب


1- در اصل: اسقلان.
2- در اصل: همس

ص: 166
به اطراف باغات اشجار داشت صفای خوش [و] آب بسیار داشت
زراعات باغات بی‌حدّ [و] مرّ گرفته است عالم همه سر به سر
ندارد جهان همچو صفحه به یاد چنین بود کز حکم شدّاد عاد
نمای ارم کرده شه آن زمین خدا کرده وصفش به قرآن چنین‌روض مجلس شام ولی شیعیان! این سخن بشنوید
سر شاه دین را به حکم یزید به همراهیِ اهل بیتش تمام
ز کوفه نمودند وارد به شام به دروازه شام قومی کثیر
شدند مجتمع تا ببینند اسیر که ناگه رسیدند آل رسول
دل افگار [و] نالان [و] زار [و] ملول سر حلقه شان زینب زار بود
که‌اندر مصیبت دل افگار بود صباحی به دروازه وارد شدند
غروبی خرابه فرو آمدند تماشاگر شام چون بُد وفور
بشد مانع اهل بیت از عبور به حکم یزید آن سگ اشقیا
ببستند آیین (1) بازارها که تا اهل بیت حسین را تمام
بگرداند از ظلم، بازار شام پس از گردش شام آل رسول
نمودند اندر خرابه نزول شبی دختر شه رقیه به نام
پدر را عیان دید اندر منام برآورد افغان [و] آه [و] خروش
پرد عقل از سر ز ارباب هوش یزید اندر آن شب چُه بیدار شد
از آن واقعه چون خبردار شد فرستاد رأس حسین از جفا
خرابه به نزدیک آن طفل‌ها چُه آن طفل ببیند سرِ باب خویش
تسلّی شود قلب زارش ز نیش نهادند آن سر چُه در پیش او
بگفتا به عمّه که ای نیک خو نکردم ز تو خواهش آب [و] نان
نمودی تو [آن را] به نزدم عیان


1- شاید: آذین.

ص: 167
بگفت عمّه جان رأسِ بابای تو است شب و روز بابا به جویای تو است
رقیّه چُه سر پوش زان رأس پاک برفکند، افکند خود را به خاک
سر انور باب زارش حسین به سینه نهاد او به صد شور و شین
ز غصه همان دم شدش قبض روح به قلب زنان زد شَرَر کوه کوه
فغانِ زنان چون به گوش یزید در آن نیمه شب به افغان رسید
بگفت چیست این آه [و] راز [و] نیاز که اندر خرابه بلند است باز
بگفتند طفل حسین شهید شد از عمر خود در جهان نا امید
همان ظالم کفر کیش عنود بفتا فرستید تعجیل زود
فرستید غسّال [و] کافورُ کفن که امشب نمایند آن طفل دفن
مگر باب این طفل، سبط رسول حسینِ شهید، نورِ عین بتول
سه روزو سه شب چشم زارش فتاد روی خاک [و] خاشاک [و] خورشید [و] باد
نبُد یک مسلمانی در آن دیار گذارد به پیش خود او این قرار
نماید کفن آن بدنهای پاک کند دفن آن نعش‌ها را به خاک
پس آنگه یزید پلید از جفا به مجلس بخواند آل الله را
چِه گویم به وضعی طلب کردشان که یارا ندارد به وصفش زبان
به حکم همان کفر کیش عنود زنان را به یک ریسمان بسته بود
سر انور شاه خوبان حسین دگر نوجوانان آن نور عین
نهاده به طشت (1) زر آن کفر کیش عیان ساخت آن روز او کفر خویش
یکی خیزران بود دست لعین سر شه مخاطب نمود او چنین
عجب با صفا موی خوشروستی ز خلقان عالم تو نیکوستی
چرا سر ز فرمان من تافتی عیالات خود را چنین یافتی
بزد چوب بر آن لب [و] آن دهان که ای خلق، باشد حسین نوجوان!
چُه آن ظلم زینب بدید از یزید بگفتا که ای تیره بخت پلید


1- در اصل: تشت.

ص: 168
زنی چوب بر بوسه‌گاه نبی نما شرم ای تیره بخت دنی
نماید خدا خانه‌ات را خراب که هرگز نکردی تو کار صواب
نمود امر از ظلم، آن دم یزید کنون زینب زار گردن زنید
سکینه به پا خاست اندر زمان گشود آن زمان از فصاحت زبان
یزید لعین را مخاطب نمود به نوعی ز افلاک در رفته دود
نمودی حسین را شهید جفا جوانان او را تو در کربلا
ز خونخواری اهل بیت رسول نکردی حیا ای ظَلومِ جَهول
برفت نزد سجاد جان اخا بکن ای برادر تو رحمی به ما
ستاده لعینی به حکم یزید که بنماید او عمّهام را شهید
چنین گفت سجاد کی خواهرم! نشین یک زمانی تو اندر برم
که این ظالم تیره‌بخت عنید نه بنماید او عمّه‌ات را شهید
چُه ملعون، فصاحت از آن طفل دید به جلّاد گفتا هماندم یزید
که این زن به این طفل بخشیده شد نمی‌گویم آیا که چه دیده شد
به یک بار یک ظالم سرخ مو که لعنت بر او باد [و] بر کیش او
گرفت دست کلثوم را آن لعین بگفت ای یزید این کنیزک ببین
چه خوش روی [و] نیکوی باشد عزیز مرا هست در خانه لازم کنیز
یزید آن سگ شوم ظالم شعار نماندش به این حرف صبر [و] قرار
بگفتا به آن سرخ مو از جفا خدا بشکند آن دهان تو را
کسی کو به عالَم ز آل رسول کنیزی گرفته است ای بوالفضول؟
غرض گفتگویی در آن بین بود که آن روز را خود قیامت نمود
بیا مذنبا رو در ارض شام نما ثبت نام غریبان تمام
که در شام خود قبر زینب نمود به یک فرسخی دور از شهر بود
سکینه وکلثومُ زار [و] علیل که باشند بس مجتبی وجلیل
ص: 169
دگر فاطمه کو به صغرا لقب در او هست مدفون نمایند عجب
مدینه بدان سینهریشِ کباب کی آورد او را به شام خراب
رؤوس شهیدان کرب [و] بلا در او دفن گردیده بُد از جفا
بود رأس عباس [و] قاسم دگر علی اکبر آن شبه خیر البشر
حبیب مظاهر و حرّ رشید دگر کان شهیدان شدند نا امیدحرکت از دمشق بماندیم ده روز در شهر شام
تماشاگر شام باشد بنام غرض چون که رفتیم از شهر شام
تماشاگر از مرد و زن، خاص [و] عام دم کوچه [و] مسجد [و] پشت بان!
زنان فواحش تماشاکنان ز دروازه شام بیرون شدیم
همه حاج رو سوی هامون شدیم ز مه شانزدهم بود ای تاجدار
شدند حاج یکسر به اشتر سوار که بودند اندر مزارات شام
زنان تماشاگر از خاص [و] عام خلاصه چُه از شام بیرون شدیم
به «کردی» رسیدیم خیمه زدیم از آنجا چُه صبحی روانه شدیم
بمنزلگه «اعذران» آمدیم یکی برکه خوب پر آب داشت
که آن حاج را جمله سیراب داشت یکی برکه آب بود در او
که دریا به جنبش بود آب جو از آنجا چُه صبحی روانه شدیم
به «حصّا» رسیدیم خیمه زدیم در او گاو چاهی ست عذب [و] فرات
که اوهام زان آب محوند [و] مات از آنجا چُه صبحی برون آمدیم
«عُنَیزه» رسیدیم خیمه زدیم نَبد آب [و] دانه در آن سرزمین
کسی را نه یاد ست منزل چُنین از آنجا چُه صبحی روانه شدیم
«معان» آمدستیم خیمه زدیم بود در معان رأس قوم ثمود
شده سنگ، رفتیم زان درّه زود
ص: 170
یکی قری کوچکی بی‌گیاه بُد و لکن آبش بود آب چاه
بیا بشنو از حملهداران شام غنی هستند از وصف ایشان تمام
ایا حاج اسلام از شرق [و] غرب زترک [و] ز تاجیک [و] روم [و] عرب
به مکه چرایید از راه شام کنند روزتان را همین‌ها چُه شام
اگر خُدعه [و] جور ایشان تمام بگویم نگنجد به این دفتر ای خاص [و] عام
معان گرچه نی زرع [و] نی باغ‌داشت ولکن دو سه چشمه آب داشت
از آن جا چُه ظهری روانه شدیم تمام شب [و] روز راه آمدیم
صباحش سه ساعت ز روز رفته بود به درّه همه حاج آمد فرود
«عقبه» مر آن درّه را نام شد ز قلب همه صبر وآرام شد
زآب آن زمین را نبودی خبر همین است از خستگی ره اثر
صباحی به «دواره» حاج آمدند ز یک برکه‌ای حاج سیراب شدند
بدان غُرّ ماه ذیقعده بود به روز سه شنبه که حجاج شد (1)
غروبی ز «دواره» گشتند روان به «دوهیج» صبحی شدند شادمان
ز «دوهیج» با صد نشاط [و] طرب «ارائی» نمودیم منزل عجب
که یک قطر آب در او نبود زبی آبی راه ما را چه سود
به اشتر بیارند در منزل آب شوند زان آب پس کامیاب‌تبوک‌سحر از «ارائی» چُه بستیم بار
«تبوک» آمدیم [و] بخوردیم نهار عجب آب خوش نخل [و] انگور داشت
که حجاج را شاد [و] مسرور داشت از آنجا سحرگه روانه شدیم
پس از ظهر «دار المقر» آمدیم نبود آب [و] آبادی آن سرزمین
بیا نیک بنگر تو ای نازنین ز دار المقر عصری ای هوشیار
برفتیم در «اغدر» ای نامدار


1- در اصل چنین است.

ص: 171
ز اغدر به عصری همه حاج ما برفتند در «مقدم» ای پارسا
مقدم رسیدیم ای پاک زاد ندارد چُنین برکه‌ای کس به یاد
یکی گاو چاهی در آن قلعه بود که حجاج زان بردند سود
از آنجا چُه ظهری روانه شدیم نهار «منزل احمد پاشا» آمدیم
که بیست ودو ساعت مر اوراه داشت ولی باز در ره شدیم وقت چاشت
سه ساعت درآن سرزمین مکث شد نه یک قطره آبی در آنجای بُد
از آنجا چُه صبحی روانه شدیم «مداین» رسیدیم، فرود آمدیم
خطا شد که اینجاست «شعب العجوز» که از تشنه بر من افتاد سوز
به قدردو صد زرع شدطی چُه راه به تحقیق پیوست حال تباه
که این درّه را آب باشد بسی ولکن نه پیداست بیند کسی
بود زیرش آب سرد روان فراوان بود رو ببین ای جوان
بدان آب این قسم کارخداست که کار حق از کار خلقان جداست
بُد اندر مداین یکی برکه آب که زان آب گشتند حاج کامیاب
صباح از مداین چُه رهرو شدیم به «دار الغنم» ظهر خیمه زدیم
ز «دار الغنم» ظهر بستیم بار رسیدیم به «سورکبه» وقت نهار
در آنجا بود آب چاه وفور ولی آب او بود فی الجمله شور
غروبی ز «سورکبه» با عزّ [و] ناز به «بئرالجدید» رفت وقت نماز
عجب برکه و قلع آب داشت ز نیکی جُوی او فروکش نداشت
ولی شمّه‌ای گویم از حمله دار که اوّل گذارند قول [و] قرار
پس آنگه دوصد حیله درتیک [و] ریو نمایند با حاج مانند دیو
گهی عذر از بهرِ بار آورند دو صد مکر در ره به کار آورند
به حجاج جور [و] عداوت کنند کجا یک جو حاج استراحت کنند
الهی به شاه زمان شو تو یار که از حمله داران برآرد دمار
که تا بود با حاج مشفق شوند دو صد خدعه‌اندر میان ناورند
ز «بئر الجدید» حاج وقت غروب روانه شدند جمله با فوج وتوپ
ص: 172
رسیدند صبحی به «راء شنو» که بودیم آن روز ما پیش رو
به ظهری از آنجا روانه شدیم به نصف شب «حدیه» فرود آمدیم
ندانم حدیه آنجا بود که آبش سراسر به خیبر رود
که خیبر به آنجا یکی روز هست بگویند عجب شهر فیروز هست
کنم شمه‌ای وصف «حدیه» همان بود ظلم حالش نگردد عیان
عجب رود آبی [و] خوش‌منزلی‌است همان منزل حجاج را خوش‌دلی است
چُه ظهری از آنجا نمودیم بار رسیدیم منزل به وقت نهار
ندانم که آنجای را نام چیست همین قدر دانم در او آب نیست
به قدر سه ساعت گشودیم بار پس آنگه به تعجیل گشتیم سوار
سحرگه «زحرو» رسیدند حاج که آب اندر آن جایگه بد رواج
همه زیر شن اندر او آب بود چه آبی که از مزّه نایاب بود
مرا مهری کیسه بس چیزها ببردند سقا و جمّال‌ها
بماندیم آن روز در آن زمین نمودیم حظ زآب ای نازنین‌مدینه منوره از آنجا چُه حجاج بستند بار
مدینه رسیدند وقت نهار چه گویم مدینه بهشت (1) است بس
به ماوای عنقا مگس کی رسد (2) مرا خامه در این زمین بازماند
ز بین دو معشوق خود راز ماند همین قدر گویم که نور خدا
در آن سرزمین کرده از لطف جا حریمش که جنّات عدن نعیم
نمودست آن نور آنجا مقیم دگرعرش [و] کرسی و لوح [و] قلم
بود محو آن نور بر گوی کم در او مرقد حضرت مصطفی است
که نور وجودش ز نور خداست بود قَرّةُ العین آن نور پاک
درآن سرزمین است روحی فداک (3)


1- در اصل: بحشت!
2- در اصل اینگونه است. شاید یک مصراع افتاده و مصراع بیت دوم به جای مصراع دوم بیت اول درج شده است.
3- در اصل: فداه.

ص: 173
مکه مکرمه‌از آنجا به وادی لیمو شدند که حجاج از صدمه پنهان بُدند
ولی آن زمین آب [و] هر میوه بود به جان آمدند حاج، آن لحظه زود
از آنجا همه حاج با صد سرور نمودند آن روز در ره عبور
رسیدند عصری به مکه همه ز لبیک بُد بینشان همهمه
به مکه رسیدیم با صد نشاط بگیریم تا از خدا ما برات
برفتیم آن شب برای طواف بدان بیت عزّ [و] کرامت مَطاف
چُه نیّت نمودیم شرط نماز پس آنگه به زاری [و] سوز [و] نیاز
پس از نیّت [و] طوف در عمره ما برفتیم از بهر سعیِ صفا
ز کوه صفا تا به مروه بدان بود هفت سعی آن عمل ای جوان
چُه گشتیم فارغ ز سعیِ صفا نهادیم رو سوی بیت خدا
طواف و نماز نساء ای گروه به اتیان رساندیم با صد شکوه
ز ذیحجّه چون روز هشتم رسید ز جمعیت آن روز عقلم پرید
نمودیم ما غسل و مُحرم شدیم از آنجا به سوی منا آمدیم
شب اندر منا جمله را صرف شد میان همه حاج این حرف شد
رویم جمله بر جانب عرفات در آن سرزمین جمله محویم و مات
ز حیّ حاجت خویش کردم سؤال به زاری به درگاه عزّ و جلال
دوشب آن زمین صرف اوقات شد به درگاه حق عذر مافات شد
از آنجا به مشعر نهادم قدم وجود آمدم گوئیا از عدم
وقوفین چُه تکمیل شد از وفا به عید ضُحی آمدم در منا
پس از رمی قربانی [و] حلق رأس نباشد ز تقصیر بر حاج بأس
چُه شد یازدهم سوی کعبه شدیم به طوف نماز نساء آمدیم
همان روز رفتیم اندر منا نمودیم ما رمی آن میل‌ها
ص: 174
صباحش همه رمی کردند حاج تو گویی نهادند بر فرق تاج
همه سوی مکه شتابان شدند ز اعمال حج جمله فارغ بُدند
بماندیم چندی در آن سرزمین بود بیت حق چون بهشت برین
ولی پر بها بود مأکول او یکی (1) ربعی یک هندوانه شنو
همه چیز او پر بها و گران نخوردیم ارزان در او لقمه نان
گر از ماست گویم براری خروش دو مثقال موزون او یک قروش جدّه‌از آنجا به جدّه نهادیم رو
بیا مذنباً شمّه‌ای بازگو بود جدّه در جنب یک بحر ژرف
ندارد ز نیکویی آن شهر، حرف بود مثل مکّه در او خوردنی
همه پر بها اهل او ارمنی غرض حاج بگرفت بهر جهاز
چنین قیمت سه لیره با نیاز بود ثقل کشتی ز باد نقیض
شنو ای سخن سنج اندر جهیز خلاصه به کشتی نشستند حاج
گرفت ناخدا را عمل در رواج به کشتی خردمند جا کی کند
اگر روز [و] شب صد منزل طی کند جهنم که گفتند شیخ [و] فقیه
بود کشتی و ساکن او سفیه (2) دو بار ار نشیند به کشتی لبیب
بود کافر آن شخص، بی‌شک [و] ریب الهی به اعزاز پیغمبران
ز کشتی تو این حاج را وا رهان بشو یار بر شیعیان علی
ز الطاف‌های خفی و جلی الهی اگر رَستم از این محن
زکشتی دگر ره نیارم سخن زشهر ذیحجه بیست چهار رفته بود
نشستیم گشتیم پشیمان، چه سود؟ اگه «گُه» خورد شخص اندر جهان
بود به که با کشتی گردد روان حمیم جهنّم که بر عاصیان
خدا وعده داده است ای عاقلان


1- در اصل: یکی یک ربعی یک هندوانه شنو.
2- در اصل: صفیح.

ص: 175
همه روزه در فُلک باشد وفور خلایق ز هر ذرّ او تفور
ندانم حمیم است آن [یا] حرق که از خوردنش طبع اندر خلق
ز دست همان مالک ارمنی که دون [و] نجس [است و] زشت [و] دنی
و از اختلافات کشتی اگر بخواهی دهم ز آن من خبر
نشیند اگر پور زال زمان به کشتی ز تنگی برآرد امان
که هر حمله اش زهر شیر را کند آب ای عاقل پارسا
تلاطم اگر ذرّه‌ای آورد ز مرگ، خلق آن زمان یاد آورد
خلاصه چُه کَشتی به راه اوفتاد چنان رفتنی کرد مانند بادبندر بوشهر چنان رفت تا بندر بوشهر او
نشد هیچ در بین کس گفتگو در آن شب بشد بین حجاج نزاع
نمودیم آن گفتگوها سماع شنو ای خردمند با عقل و هوش
تو گویی ز یزدان رسیده سروش الهی من آن مُذنب عاصیم
ببخشای از کرد ماضیم دل مرده‌ام زنده کن در نشور
رحیمیّ و ستّاری و حیُ غفور رسان دست من بر ضریح حسین
به حق همان شاه بدر [و] حُنین همان لیل بود عاشورای حسین
دو سه بیت اندر عزای حسین بگفتم که باشیم ز یاران او
شمارندنم ز دوستان او دو شب لنگ کشتی به بندر نمود
ز طوفانی آن بحر مانند دود به چشم خلایق بشد تیره رنگ
ز ترس از رُخ خلق در رفته رنگ چُه ره کشتی آن روز گم کرده بود
زغم قلب حجاج مانند دود که ناگه بیامد جهاز صغیر
بدر رفت سنّی ز کشتی کثیر سبک گشت کشتی و در ره فتاد
شتابان چنان رفت مانند باد
ص: 176
بصره‌چنان رفتنی کرد بعد از نهار به بصره رسید و گشودیم بار
ز جده به بصره ایا هوشمند بپیمود هیجده روزه بی‌گزند
از آنجا به بکّاره گشتیم سوار برون آمدیم ای جوان گوش دار
نشستیم اندر جهاز صغیر که آن فُلک را خود نباشد نظیر
ز اوصاف کشتی زبان عاجز است که وصفش مرا در بیان عاجز است
ز چرخ و ز اسباب او سر به سر مرا خود تصور نباشد خبر
صفایش اگر گویم ای با بصر ز شادی رود عقل [و] هوشت به در
خلاصه چنین منزلی را به یاد نباشد به بهرام نه کیقباد
شهان جهان منزلی با صفا چنین جایگه را نکردند جا
بیا مذنب از وصف کشتی گذر ز بصره بده ذرّه‌ای تو خبر
ندیدی اگر خود تو بصره کنون ولی شهر خوبی است ای ذو فنون
ز باغات او گویم ای شهریار سه منزل همه نخل خود پر شمار
رطب‌های الوان [و] باغات خوب در اطراف شط از شمال و جنوب
زشلتوک او گر بخواهی عیان خود این عقلِ ناقص نسازد بیان
غرض همچه صفحه ندیدم به دهر خدا خلق کرده ست در جنب بحر
ز صد اندکی گفته‌ام من یقین گر انکار داری بیا و ببین
خود این شط را شط بغداد دان که کشتی به بغداد گشته روان
ز بصره به بغداد ای هوشیار همه شهر باغات نخلش شمار
چُه شبها نمودیم زآنجا عبور ندانم من اسماء آن ای غیور
نگویم که این صفحه زعالم نکوست به عالم اگر مملکت هست اوست
رسیدم به بغداد در روز پنج از آن مرکب حاصل نشد هیچ رنج
ص: 177
کاظمین‌شب پنج وارد شدم کاظمین چُه دیدم مرآن شهر با زیب [و] زین
دو نور خدا کرده جا آن زمین یکی زان دو بد قبل هفتمین
دیگر عالم کامل العارفین نقیّ جواد، نور اهل یقین
چُه آن بقعه‌ها دید چشمم عیان یقین کردم این است قصر جَنان
ولی کسب کرده جنان زان بقاع چُه مهتاب از شمس کسب ضیا (1) 
رفتیم زکاظمین سوی «سرّمن‌رأی» بودیم دل شکسته همه دیده پر بکاء
یکشب دجیل منزل ما بود دوستان! ساکن بدند آن ده جمعی ز شیعیان
لیل دوم که منزل ما بود در «بلد» گویا که خلق او همه بودند دیو [و] دد
روزسیم به «سامره» رفتیم شیعیان نور خدای بود در آن جایگه عیان
زنورحق سه نور مقابل به یکدیگر کرده ز لطف حق همه درآن زمین مقر
بعد از سه‌روز عود نمودیم به کاظمین رُفتیم غبارمرقدآن شه به هر دوعین‌به سوی کربلاز آنجا به «کربلا» بنمودیم عزم راه
هرکس به کربلا نرود هست پرگناه زیرا گناه شیعه اگر هست مثل کوه
زانجا تمام ریخته گردد ایا گروه دربین ره به شط «مسیّب» عبور شد
اندوه دردل آمداز دل شه سرورشد یک بقعه ز دور بدیدیم آن زمان
زین غم برارشیعه زدل آه [و] هم فغان رفتم درآن دیارچُه من با دل ملول
دیدم دومرغ عرش نموده دراو نزول بودند آندو بی‌کس مظلوم ناشکیب
طفلان زارمسلم ودرآن زمین غریب ازجورظلم‌حارث ملعون شدند شهید
آن نو خطان ز عمر بگشتند ناامید ازآن زمین به کرب و بلا با دل حزین
رفتیم مجتمع همه بودیم دل غمین ازرویصدق می‌شنو ایشیعه این بیان بیان
دیدمکه عرشگشته درآن سرزمین عیان عیان


1- در اصل: ضیاع.

ص: 178
داخل‌شدم چُه درحرم‌شاه تشنه لب بهر طواف مرقد سلطان ذی نصب
دیدم که کعبه طوف کند در آن آستان بنگر شرف، نگشته سخن صد یکی بیان
بهر زیارتش چُه برفتیم در رواق زاندوه سوز غصه بگشتیم جمله داغ
گفتم به عقل باعث این غصّه کن بیان گفتا شهیدگشته شهنشاه انس وجان
آب فرات کرده از او منع ابن سعد افغان کنیدشیعه ازاین داغ همچورعد
فریاد العطش ز بنات شه شهید از تاب تشنگی به سماواتیان رسید