سفرهای حج ابن بطوطه سالهای (749- 725)

نوع مقاله: تاریخ و رجال

نویسنده

موضوعات


حاجیان مغرب اسلامی و حج
حجاج مغرب اسلامی، شامل اندلس و مراکش و بخش میانی آفریقای مسلمان، فاصله زیادی تا حجاز داشتند اما این راه را عاشقانه طی کرده و به دنبال ریشه های خود، به حرمین میآمدند. طی کردن این راه که چند هزار کیلومتر مربع است، آسان نیست و میتوان تصور کرد با امکانات آن روزگار، چه مقدار زمان لازم بوده تا این مسیر طی شود و زائر به حرمین برسد. تحمّل این سختیها بود که سبب شد از دیر زمان لقب «الحاج» به عنوان یک لقب مهم برای کسانی که از مغرب اسلامی به حج رفتهاند، روی این اشخاص بماند. این همان چیزی است که بعدها در شرق دورِ اسلامی هم رایج گردید.
منهای چند سفرنامهای که از دوره میانی تمدّن اسلامی برجای مانده، مانند ناصر خسرو و ابن بطوطه و ابن جبیر و به خصوص پس از آن دوره، حجم زیادی از سفرنامه‌های حج که برجای مانده، متعلق به حجّاج مغربی است. این آثار منبع بسیار مهمی برای شناخت ادبیات حج و تاریخ بلاد حرمین و همین طور شناخت راه حجاج مغربی است. تعداد زیادی از این سفرنامهها به چاپ رسیده اما بخش بسیاری از آنها همچنان مخطوط برجای مانده است. گزارش یک صد مورد از این سفرنامه ها را دکتر عبدالهادی التازی در دو جلد کتاب فراهم آورده که به مناسبت سال 2004 که در آن، شهر مکه به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام معرفی شد، توسط مؤسسه «الفرقان»، وابسته به زکی یمانی، به چاپ رسیده است. عنوان این کتاب و مشخصات آن چنین است:
رحلة الرحلات؛ مکة فی مائة رحلة مغربیة و رحلة، مکة المکرّمة، مؤسّسة الفرقان، 2005).
اینکتاب شرح مطالبیاستکه در این سفرنامهها، در باره مکه مکرمه آمده است.
ویژگی این سفرنامهها، بهخصوص برخی از آنها؛ مانند سفرنامه عیاشی، که اخیراً در دو جلد بسیار بزرگ به چاپ رسیده، این است که نه تنها مشتمل بر مطالبی است که در سفرنامههای عادی آمده بلکه حاوی شرح حال تعداد زیادی از مشایخ و حتی طرح بسیاری از مباحث علمی و دینی است.
یک چهره مغربی، وقتی به شرق سفر میکند، با این پشتوانه است که در گذشته تاریخ تمدن اسلامی، اعتبار و ارزش ویژهای برای شرق اسلامی قائل بوده و علم و حدیث و دین خود را از شرق میگرفته است. برای یک مغربی اهمیت داردکه گزارش این سفر را بنویسد و گزارش راه و سفر نه تنها دینی باشد، بلکه گزارش سفر علمی او هم به شرق اسلامی و شاگردیاش نزد مشایخ و گرفتن اجازه حدیث و غیره هم باشد. او این مطالب را در سفرنامهاش نشان میدهد.

ص: 26
وقتی بحث از مغرب اسلامی میشود، منطقهای گسترده را- که در قرون نخستین اسلام حکم یک منطقه واحدی را داشت- شامل میشود. این ممکن بود که کسی اصلش از مغرب نزدیک؛ یعنی تونس باشد، در قرطبه؛ یعنی اندلس تحصیل کند و در مغرب میانی؛ یعنی تلمسان قاضی باشد و بعداً به منصب قضاوت در اشبیلیه برود یا حتی در مغرب دور؛ یعنی فاس به این سمت منصوب گردد.
مغربیها در مکه کاملًا شناخته شده بودند و در متون تاریخیِ این دوره مکه، آثار آنان فراوان است. از آنان به عنوان «مغاربه» یاد میشود. رنگ پوست و ساختار جسمانی ایشان بیش از همه، حکایت حضورشان را داشت. بهخصوص در قرن دهم به بعد، تعداد زیادی از مغربیها پس از انجام حج برای تحصیل یا عبادت و یا کار در حرمین، باقی میماندند. کتابی با عنوان «المَغاربة فی المدینة المنورة إبان القرن الثانی عشر الهجری» (از محمدعلی فهیم بیومی، قاهره، 2006) شرحی مفصل از حضور اینان در مدینه را به دست داده و نقش آنان را در زندگی اجتماعی و اقتصادی و دینی این شهر نمایانده است.
دکتر تازی در مقدمه کتاب «رحلة الرحلات» نام نزدیک به صد نفر از علمای مغرب و آندلس، از قرن سوم به بعد را آورده است که اینان در مکه یا مدینه سماع حدیث کردهاند. بسیاری از اینان تا بغداد هم میآمدند. این افراد حسّی را در میان عالمان مغربی ایجاد کردند که می بایست علم را در شرق جستجو کنند.
یکی از مشهورترین سفرنامههای مغربی، سفرنامه ابن بطوطه است که نه تنها سفرنامه حج بلکه گزارشی از بلاد اسلامی در دهه سوم و چهارم قرن هشتم هجری است. وی شش بار حج بهجای آورده و گزارش آنها را نوشته است.
در اینجا مروری بر این کتاب و شرحی که وی در مورد راههای حج، از نقاط مختلف داده است، ارائه میکنیم:
ابن بطوطه مغربی و راه حج
سفرنامه ابن بطوطه یکی از مشهورترین سفرنامهها در تمدّن اسلامی است که برجای مانده است. این سفرنامه متعلق به شخصی به نام ابوعبدالله محمد بن عبدالله بن محمد بن ابراهیم لواتی طنجی، مشهور به «ابن بطوطه» است. وی در قرن هشتم و پیش از حمله تیمور می زیست.
ابن بطوطه به قصد سفر حج به راه افتاد اما این سفر چندان به درازا کشید و طولانی و پر مطلب شد که سبب گردید تا اثر او تبدیل به یک اثر بسیار مهم شود. سفرهای او به اقصا نقاط عالمِ اسلام؛ به ویژه اقامت چندین ساله او در برخی از کشورها، بهخصوص در هند و علاقة خاص او به ثبت آنچه که دیده و شنیده، این متن مهم را پدید آورده است. وی سفر به حج را در سال 725 آغاز کرد. حج پنجم او در 732 و ششمین آن در سال 749 بود. سه حج میانی او- دوم، سوم و چهارم- در اقامت سه ساله او در مکه به انجام رسید.
اما در این میان مهم همین است که او به قصد انجام فریضه حج به راه افتاد و این انگیزه بود که او و دیگرانی مانند او را بر میانگیخت تا به نقاط دیگر جهان اسلام بروند و چنین آثاری را بیافرینند. ما در این گزارش از ترجمه محمدعلی موحد (تهران، بنگاه نشر و ترجمه کتاب، 1348) استفاده کردهایم.
اهمیت سفر ابن بطوطه به لحاظ تبیین راه حج در آن سالها جالب است.
اولًا: او در باره راه طنجه به مصر، اطلاعات جالبی را به دست داده و شهر به شهر مطالبی را بیان کرده است.
ثانیاً: در باره راه مصر به سمت عیذاب و رفتن از راه دریا به سمت حجاج، توضیحاتی آورده است. البته وی تا عیذاب آمده، اما به دلیل جنگ و نابود شدن کشتی‌ها مجبور به بازگشت از بندر عیذاب به قاهره شده و مجدداً راه خشکی را به سمت شام آغاز کرده است. از آنجا به بعد نیز وی منزل به منزل شرحی بیان کرده است. ما تنها بخشهایی را که مربوط به راه حج اوست بیان کرده و از باقی توصیفات وی، از شهرها جز در موارد استثنایی خودداری خواهیم کرد.
در راه حج
ابن بطوطه می نویسد: «روز پنج شنبه، دوم ماه رجب، سال 725، به قصد حج و زیارت قبر پیغمبر (ص) یکه و تنها از زادگاه خود، طنجه، بیرون آمدم. نه رفیقی بود که با او دمساز باشم و نه کاروانی که با آن همراه گردم. میل شدید باطنی و اشتیاقی که برای زیارت آن مشاهد متبرّکه در اعماق جانم جایگزین بود مرا بدین سفر برانگیخت. دل بر هجران یاران نهادم و بسان مرغی که از آشیان خود جدا افتد از وطن دوری گزیدم.» (1/ 6)
ابن بطوطه از طنجه به تلمسان می رود و پس از سه روز اقامت در این شهر، عازم «ملیانه» میشود. از آنجا همراه شماری بازرگان به سمت الجزایر میرود و بعد از آن، از راه متیجه به «جبل الزان» رفته عازم شهر «بجایه» میگردد.
وی در بجایه مریض میشود. وقتی به او پیشنهاد میشود آنجا بماند و استراحت کند، میگوید: «اگر مرگ من فرا رسیده باشد، بهتر است در راه خانه خدا بمیرم.» (1/ 8)
ص: 27
مقصد بعدی شهر کنستانتین یا قسطنطنیه بوده که حاکم آنجا استقبالش کرده، لباس احرام و دو دینار (سکه طلا) به او می دهد. از آنجا عازم بونه میشود.
وی با وجود بیماری و تب عازم میشود. گرچه بازرگانان به دلیل ناامنی متوقف میگردند لیکن او به مسیرش ادامه میدهد تا به «تونس» میرسد. بی آنکه کسی را بشناسد، در مدرسه کتیبیین منزل میکند.
ماه رمضان می رسد و ابن بطوطه تا عید را در تونس میماند. در این ایام قافله حج آماده رفتن میشود، اما نه برای حجّ همین سال بلکه برای حج سال آینده؛ زیرا تازه اواخر ذی قعده از تونس حرکت میکند.
ابن بطوطه می نویسد: «ریاست قافله با شیخی بود به نام ابویعقوب موسی از اهالی آفریقا و اکثر افراد قافله از قبیله مصامده بودند. مسافرین از میان خود، مرا به عنوان قاضی انتخاب کردند. اواخر ذی قعده بود که از تونس حرکت کردیم و از راه ساحل به شهر «سوسه» رفتیم. این شهر کوچک و نیکو بر کنار دریا ساخته شده است و با تونس چهل میل فاصله دارد. پس از سوسه به شهر صفاقس رسیدیم ... از صفاقس به «قابس» رفتیم و در داخل شهر منزل کردیم و چون پیاپی باران میآمد، ده روز در این شهر ماندیم. آنگاه به قصد طرابلس حرکت کردیم. در برخی از مراحل این راه، در حدود صد سوار یا بیشتر با ما بودند و نیز عدهای تیرانداز در قافله بودند که قبایل بدوی از آنان حساب می بردند و از دستبرد خودداری می‌نمودند. عید قربان را در یکی از منازل بین راه گذرانیدیم. روز چهارم عید به طرابلس رسیده چند روز در آنجا توقف کردیم.» (1/ 10)
ابن بطوطه، دختر یکی از امنای تونس را به عقد خود درآورده و در طرابلس عروسی کرده است و از این پس همراه همسرش به راه ادامه میدهد؛ «از مسلاته و مسراته و قصور سرت گذشتیم. در اینجا طوایف عرب خواستند دستبردی بزنند، موفق نشدند و به ملاحظه آمادگی ما از تعرض خودداری کردند. پس از جنگلی عبور کرده به قصر برصیصای عابد رسیدیم». اینجا با پدر زنش اختلاف پیدا کرده، همسرش را طلاق می‌دهد و دختر یکی از طلاب قابس را میگیرد «در قصر زعافیه عروسی کردم و ولیمه دادم و قافله را برای این کار یک روز متوقف ساختم و همه را اطعام کردم.»
مقصد بعدی اسکندریه است. او می نویسد: «در اول جمادی الأولی به شهر اسکندریه رسیدیم.» سپس در اینجا به وصف شهر می پردازد و از میوهها و باغات و دروازههای شهر و جز اینها سخن میگوید. در اینجاست که به گردش در شهرهای مختلف مصر رفت و از جمله آنها دمیاط است و هرجا که می رسد، از عالمان و عارفان و فقیهان و قاضیان و نیز خود شهر سخن میگوید. آشکار است که او کاروان حج را رها کرده و به دنبال گردشگری است تا موعد حج فرا رسد. پس از دیدن چند شهر، به قاهره می رسد و در اینجا به تفصیل از آن یاد میکند. (1/ 41- 29)
پس از آن می نویسد:
«از راه مصر علیا به قصد حجاز حرکت کردم و شب اول را در رباطی که صاحب تاج الدین حند در دیر الطین ساخته است، بهسر بردم ... بعد از رباط مذکور، به شهر کوچک «منیة القائد» که بر کنار نیل واقع است رسیدم و از آنجا به شهر بوش رفتم. بوش از حیث محصولِ کتان، بر همه شهرهای دیگر مصر برتری دارد و کتان آن به سایر نواحی مصر و آفریقا صادر میشود و از آنجا به شهر «دلاص» رفتم ... از آنجا به شهر «ببا» و «بهنسا» رفتم. بهنسا شهری است بزرگ و باغهای زیاد دارد و پارچههای پشمی خوبی در آن بافته می شود ... از آنجا به شهر منه خصیب «مینیا» رفتم. شهری است بزرگ و پهناور و وسیع و بر کنار نیل بند شده است و به حقیقت بر کلیه نواحی مصر علیا برتری دارد ...» (1/ 43- 42)
از آنجا به شهر کوچک منلوی، که دو میل از نیل فاصله دارد، رفتم ...
از منلوی به «منقلوط» آمدم که شهری است زیبا و خوش ساخت و پر برکت و بر کنار نیل نهاده است ...
از این شهر به اسیوط رفتم که شهری است بس نیک و بازارهای بدیع دارد ...
از آنجا به شهر اخمیم رفتیم که شهری بزرگ و محکم و عجیب است ...
از اخمیم به شهر «هو» که شهر بزرگی است در کنار نیل رفتم و در مدرسه تقی‌الدین بن سراج منزل کردم. در آنجا هر روز بعد از نماز صبح یک حزب از قرآن میخواندند ...
از شهر «قو» به «قند» رفتم ...
از آنجا به شهر بزرگ «قوص» رفتم. این شهر خیرات فراوان و باغهای سرسبز و بازارهای زیبا و مساجد زیاد و مدارس عالی دارد و حاکم نشین مصر علیا است ...
از آنجا «باقصر» رفتیم که شهرکی زیبا است ...
از آنجا شهر «ارمنت» رفتم. ارمنت شهر کوچکی است در کنار نیل که باغهای فراوان دارد ...
ص: 28
از آنجا به شهر «اسند» رفتم که شهر بزرگی است و کوچههای وسیع و عایدات بسیار و زوایا و مدارس و جوامع متعدد و بازارهای خوب و باغات سرسبز دارد ...
از آنجا به شهر «ادفو» رفتم که فاصله آن تا شهر «اسند» از طریق بیابان یک شبانه‌روز راه است. (1/ 48)
سپس از نیلگذشته بهشهر «عطوانی» رفتیم و ازآنجا شترانی کرایهکرده، با طایفه‌ای از عرب که دغیم نام دارند، حرکت کردیم. راه ما از صحرایی بود که آبادانی نداشت ولی راه امنی بود. یکی از منازل این راه حمیثرا است که قبر ولی خدا ابوالحسن شاذلی در آن است.
شهر عَیذاب
پس از پانزده روز راه پیمایی، به شهر عیذاب رسیدیم. عیذاب شهری است بزرگ که ماهی و شیر فراوان دارد و غلات و خرما را از مصر علیا به آنجا میآورند. اهالی این شهر از طایفه بجات می باشند که رنگ پوستشان سیاه است و خود را در ملحفه زرد رنگی می پوشانند و بر سر خود عصابهای میبندند که عرض آن یک انگشت بیشتر است .... در شهر عیذاب مسجدی است مشهور و متبرک که به شیخ قسطلانی منسوب است و من آن را زیارت کردم ... در آن زمان که ما به عیذاب رسیدیم «حدربی» پادشاه بجات مشغول جنگ با ترکان (ممالیک) بود. او کشتیهای ترکان را شکسته و آنان را به هزیمت داده بود. و به همین علت سفر ما از راه دریا میسر نشد. ناچار وسایلی را که برای این مسافرت آماده کرده بودیم فروخته و با همان اعراب، که شترهایشان را کرایه کرده بودیم، به مصر علیا مراجعت کردیم و به شهر قوص رسیدیم و از آنجا، از طریق نیل، که مصادف با موقع مد بود سرازیر شده، پس از هشت روز راه پیمایی به قاهره رسیدیم. ولی من یک شب بیشتر در آنجا نماندم و به قصد شام حرکت کردم و آن مقارن نیمه شعبان سال 726 بود.
راه قاهره به شام
اشاره شد که ابن بطوطه به دلیل جنگی بودن منطقه دریا، در سواحل عیذاب، ناگزیر از بازگشت به قاهره و رفتن از راه خشکی به سمت شام شد. روشن است که سفر وی به این شهرها، تنها در مسیر حج نیست بلکه وی به دنبال دیدن آثار این شهرها و به خصوص ملاقات با مشایخ آنها است. با این حال، به تقریب در مسیر حج حرکت می‌کند. وی مینویسد:
«در این راه نخست به شهر «بلبیس» رسیدیم که شهری بزرگ است و باغهای زیاد دارد.
از آنجا به «صالحیه» رفتم و از آن پس، داخل ریگزار (بیابان) شده، منازلی مانند «سواده» و «راده» و «مطیلب» و «عریش» و «خروبه» را طی کردیم. در هر یک از این منازل، کاروانسرایی است که آن را خان مینامند و مسافرین با چارپایان خود در آن منزل میکنند. در بیرون هر خان چشمهای هست ودکانی که مسافرین مایحتاج خود و مرکب های خود را از آن میخرند.
دیگر منازل معروف این راه «قطیا» است که مردم قطیه تلفظ میکنند. در این نقطه، از بازرگانان مالیات میگیرند. هیچ کس از مردم شام حق ندارد بدون اجازه حکومت مصر از این مرز عبور کند. همچنین کسانی که به سوی شام می روند، باید اجازه آن حکومت را ارائه دهند و این تدابیر به لحاظ حفظ اموال مردم و جلوگیری از فعالیت جاسوسان عراق (قلمرو حکومت سلطان ابوسعید بهادرخان) اتخاذ گردیده است. امنیت این راه بر عهده اعراب بادیه می باشد که چون شب فرا میرسد، از روی ریگها رد پاها را محو میکنند و امیر بامدادان خود برای معاینه محل میآید و اگر در روی ریگها ردّ پایی ملاحظه شود، اعراب به تعقیب عامل آن می پردازند و به هر حال او را گیر آورده تسلیم امیر میکنند تا به مجازات برسد.» (1/ 50- 48)
آنگاه راه خود را دنبال کرده تا به شهر «غزه» که پس از مصر، اول بلاد شام است، رسیدیم. غزه شهری است وسیع و دارای عمارتهای بسیار و بازارهای خوب و مساجد متعدد و بارو و مسجد جامعی زیبا داشت ...
از غزه به «مدینه الخلیل» رفتم که شهری است به ظاهر کوچک و در معنی بزرگ و نورانی و زیبا و عجیب. این شهر در وسط درهای واقع گردیده است ...» (1/ 51)
«از این شهر به سوی بیت المقدس روانه شدیم و در راه تربت حضرت یونس را زیارت کردم. این مقبره ساختمانی بزرگ و مسجدی هم دارد ... آنگاه به شهر بیت المقدس رسیدم که در رتبت فضیلت بعد از مسجد الحرام و مسجد پیغمبر بر همه نقاط و اماکن متبرکه پیشی دارد ...» (1/ 54).
از بیت المقدس به قصد دیدار عسقلان حرکت کردم. عسقلان اکنون بالمره خراب است و از آن ویرانهای بیش برجای نمانده است ... در عسقلان مزار مشهوری است که سر امام حسین (ع) پیش از آن که به مصر فرستاده شود، در آنجا بوده است. این مزار عبارت است از مسجدی بزرگ و مرتفع که چاه آبی هم دارد. بنای مسجد چنانکه بر سر درآن نوشته شده است، به فرمان یکی از امرای عبدیین (فاطمیان) صورت گرفته است (1/ 57).
از آنجا به شهر «رمله» رفتیم که همان فلسطین باشد. رمله شهری است بزرگ و کثیر الخیر که بازارهای خوب دارد ....
ص: 29
از آنجا به نابلس رفتم. نابلس شهری است بزرگ دارای درختان بسیار و نهرهای فراوان که از حیث محصول زیتون، از پربرکت ترین بلاد شام محسوب می شود ...
از آنجا به شهر عجلون رفتم و آن شهری است نیکو، دارای بازارهای زیادی و دژی مهم. نهر آبی گوارا از وسط آن جاری است.
از این شهر به قصد لاذقیه به راه افتاده، از وادی غور، که در میان یک رشته تل واقع است، عبور کردیم. قبر ابوعبیده بن جراح در این محل است و ما آن را زیارت کردیم. (1/ 58).
از آنجا به شهر «صور» رفتم. این شهر خود مخروبه است ولی در بیرون آن، قریه آبادی وجود دارد. بیشتر مردم آن رافضی (شیعه) هستند. روزی بر سر آبی رفتم تا وضو سازم، یکی از اهالی آن قریه هم برای وضو آمد. نخست پاها را شست و سپس صورت را. مضمضه و استنشاق هم نکرد و آنگاه قسمتی از سرش را مسح کشید. من به این ترتیب وضو اعتراض کردم .. (1/ 59).
از آنجا به صیدا رفتم. این شهر بر ساحل دریا قرار دارد و شهری قشنگ و پرمیوه است ...
از آنجا به طبریه رفتم. طبریه در گذشته شهر بزرگ و با عظمتی بوده و اکنون فقط آثاری از آن عظمت و بزرگی بر جای است.
از آنجا به شهر بیروت رفتم. بیروت شهری است کوچک، دارای بازارهای خوب و جامعی بسیار زیبا. اقسام میوهها و آهن از این شهر به مصر میبرند ... (1/ 60).
از بیروت به طرابلس رفتم. این شهر یکی از مراکز پرجمعیت شامات است. چشمه‌سارها از همه سوی آن در جریان است و باغها و درختان سرسبز اطراف آن را فرا گرفته ...
از طرابلس به حصن الأکراد که شهرکی پرآب و درخت است رفتم ...
ازآنجا بهشهر «حمص» رفتم. حمص شهری است نمکین و دلنشین، دارای درختان سرسبز و جویبارهای فراوان و بازارهای گشاد ... اهالی حمص عرب و به فضل و کرم موصوفاند ....
سپس به حمات، که یکی از مراکز مهم شام و از زیباترین شهرهای آن است، رسیدم.» (1/ 64)
از آنجا به شهر «معرّه» که ابوالعلای معری، شاعر و عدّه بسیار دیگر از شعرا به آن منسوب هستند، رفتم. معره شهری است بزرگ و خوب و بیشتر درختهای انجیر و پسته دارد که محصول آن را به مصر و شام می برند ...
بعد از معره به شهر سرمین رسیدیم که باغهای فراوان دارد و بیشتر درختان آن زیتون است ... مردم این شهر نیز صحابه دهگانه را دشمن میدارند و سب و لعن میکنند. عجب آن که این مردم حتی از استعمال لفظ «ده» خود داری می نمایند و دلالها که در بازار متاعی حراج میکنند، وقتی به عدد ده میرسند میگویند «نه و یک». و کلمه ده را بر زبان نمیرانند. روزی ترکی از آنجا میگذشت، دلالی صدا می زد «نه و یک». ترک چماق برکشید و بر سر او کوفت و گفت: حالا بگو: ده!
این شهر مسجد جامعی دارد که نُه گنبد برای آن ساختهاند و چون به مذهب، بدشان بر میخورد، مخصوصاً یکی را کم ساختهاند تا ده تمام نشود. (1/ 65)
از آنجا به شهر حلب رفتیم که شهری بزرگ و مرکزی مهم است. (1/ 70- 65) وی در این صفحات مطالبی در باره حلب مینویسد.
از حلب به شهر «تیزین» رفتم که در راه قنسرین واقع است. تیزین شهری است جدید البنا که ترکان آبادش کرده اند.
قنسرین شهری قدیمی و بزرگ بوده ولی اکنون فقط آثاری از آن برجای مانده است.
از قنسرین به انطاکیه رفتم و آن شهری است عظیم و کهن ....
از انطاکیه به دژ غراس رفتم که دژی است مستحکم و دارای کشتزارها و باغها ...
از بغراس به دژ قُصیر رفتم ...
از آنجا به شهر صهیون رفتم که شهری است نیکو، آبها روان و درختان سرسبز و قلعه خوبی دارد ... (1/ 71)
از آنجا به شهر لاذقیه رفتم که شهری است کهن بر ساحل دریا ... (1/ 79).
ص: 30
از لاذقیه به دژ مرقب، که نظیر دژ کرک و از دژهای بزرگ است، رفتم ...
از آنجا به سوی جبل الأقرع حرکت کردیم. اقرع بلندترین جبال شام و از طرف دریا که پیش روی، نخستین کوههای این ناحیه است ...
از آنجا نیز گذشته به کوههای لبنان که از سرسبزترین و خرمترین کوههای دنیاست رسیدم ... (1/ 82)
از کوهستان لبنان به شهر بعلبک رفتیم که شهری است نیکو و کهن و از بهترین شهرهای شام به شمار میآید ... در بعلبک یک نوع پارچه مخصوصی می بافند که پاره احرام بعلبکی هم از آن است ..
چون سخت مشتاق دیدار دمشق بودم، فردای آن روز، بعلبک را ترک گفتم و پنج شنبه نهم رمضان سال 726 به دمشق رسیدم و در مدرسه معروف مالکیان موسوم به الشرابشیه منزل کردم. دمشق بهترین و زیباترین شهرهای جهان است که ادای حق آن از قدرت وصف و بیان بیرون است ... (1/ 83)
این وصف تا صفحه 111 به طول می انجامد.
حرکت در مسیر شام- مدینه
دراول شوال سال مزبور (726) کاروان حجاز بهخارج دمشق رهسپارگردید و در قریه معروف «کسوه» فرود آمد. من نیز با کاروان حرکت کردم. امیرکاروان سیف‌الدین چوپان بودکه یکی از امرای بزرگ به شمار می آید و قاضی آن شرف الدین اذرعی حورانی بود. در این سال صدرالدین غماری مدرس مالکیان نیز به حج می رفت. همسفران من طایفهای از اعراب بودند که عجارمه خوانده میشدند و امیرشان محمد بن رافع از اعاظم امرا بود.
از کسوه به قریه بزرگ «صنیمن» رفتیم و از آن پس به شهر کوچک زرعه، که از بلاد حوران است، رسیدیم و در نزدیکی شهر منزل کردیم و از آنجا به شهر کوچک بصری رفتیم. (1/ 112- 111)
بُصری:
کاروان حج بهطور معمول چهار روز در بصری توقف میکند تا بقیه حاجیان هم برای کارهای خود، که در دمشق ماندهاند برسند. بصری محلی است که حضرت رسول، در دورانیکه- قبل از بعثت- برای خدیجه تجارت میکرد به آنجا آمد و خوابگاه شتر آن حضرت در بصری هم اکنون شناخته شده است و مسجد بزرگی در آنجا ساختهاند.
اهل حوران در شهر بصری جمع میشوند و حجاج آذوقه و لوازم و مایحتاج خود را از این محل تهیه میکنند و از آنجا به ببرکه زیره می روند و یک روز در آنجا اقامت میکنند و سپس به لجون می روند. لجون آب روانی هم دارد.
حصن کرک:
پس از لجون به «حصن کرک» میرسند که از عجیبترین و مستحکمترین و مشهورترین قلعههاست و حصن الغراب هم خوانده میشود ... (1/ 112)
کاروان مدت چهار روز در خارج کرک در محلی موسوم به ثنیه توقف کرد تا خود را آماده ورود در صحرا گرداند. آخر حد شام «معان» بود که بعد از وصول بدان از طریق عقبه صوان وارد صحرا شدیم. در باره این صحرا گفتهاند: هرکس درآنجا رود، راه خود را گم میکند و اگر بتواند جان به سلامت بدر برد چنان است که عمر دوباره یافته باشد.
پس از دو روز که راه رفتیم به ذات الحج رسیدیم و آن محل بایری است که آب زیرزمینی دارد
تبوک:
بعد از آن، به رودخانه بی آب بلدح رسیدیم و از آنجا به «تبوک» رفتیم. تبوک سرزمینی است که محل وقوع یکی از غزوات پیغمبر بود و در آن چشمه آب خردی وجود داشته که پیغمبر از آن وضو ساخته و به برکت وی آن آب فزونی گرفته و شیرین و گوارا گردیده است و هم اکنون نیز جریان دارد. حجاج شام چون به تبوک می رسند سلاح بر میگیرند و شمشیرها از نیام بر میکشند و حالت حمله و هجوم به خود می‌گیرند و درختان خرما را به شمشیر میزنند. چون معتقدند که پیغمبر به همین ترتیب وارد تبوک شده بود. کاروان بزرگ بر سر چشمه تبوک فرود میآیند و همه از آن سیراب میگردند. قافله حج چهار روز در آنجا استراحت میکند و شترها را آب می‌دهند و چون بین تبوک و العُلا، بادیه مخوفی در پیش هست، ذخیره آب نیز بر می‌دارند. سقاها اطراف چشمه را گرفته با آبدانهایی، که از چرم گاومیش درست شده است، شترها را آب میدهند و ظرف و مشکهای قافله را پر میکنند. هر یک از امرا و بزرگان، آبدان مخصوصی دارند که شتران خود و کسان را از آن آب میدهند و مشکها را پر میکنند و سایر مردم نیز در مقابل پرداخت وجهی به سقاها شتران خود را آب میدهند و مشکها را پر میگردانند.
ص: 31
قافله بعد از حرکت از تبوک، از خوف صحرا به تعجیل راه میرود. (1/ 115)
وادی اخیضر در وسط این صحرا واقع شده که نعوذ بالله توگویی وادی جهنم است. در یکی از سالها باد سمومی که در اینجا میوزد مشقات و مصائب بزرگی برای حجاج بار آورد، ذخیره آب به پایان رسید و یک خوراک آب به هزار دینار خرید و فروش شد و سرانجام فروشنده و خریدار هر دو تلف شدند که داستان آن را روی سنگی در همین وادی نوشتهاند.
بعد از طی این وادی، در برکه المعظم فرود میآیند که منسوب به الملک المعظم، از فرزندان ایوب است. در این برکه بعضی از سالها آب باران جمع میشود و در بعضی دیگر خشک و بی آب میباشد.
روز پنجم قافله به بئر الحِجر میرسد. مقصود از حِجر همان حجر ثمود است. چاهیکه در اینجا واقع است آب زیادی دارد، لیکن مردم با همه نیازمندی، از آب آن استفاده نمیکنند. چه، پیغمبر در غزوه تبوک بر سر آن چاه فرود نیامد و اجازه هم نداد که کسی ازآب آن بخورد وکسانیکه با آن آب خمیرکرده بودند آنرا به شتران خورانیدند. در این جایگاه دیار ثمود شروع میشود. این خانهها درکوهستانی واقع شده که از سنگهای سرخ رنگ تشکیل یافته و پلهکانهای پر نقش و نگاریکه بر آنها تراشیدهاند چنان است که گویی تازه از زیر دست صنعتگر بیرون آمده باشد. استخوان‌های آن قوم، درون خانههاشان پوسیده و مایه عبرت آیندگان گردیده است.
در این محل، بین دو کوه، خوابگاه ناقه صالح واقع شده و در آنجا مسجدی است که مردم در آن نماز میگزارند. بین حجر و العلا به قدر نصف روز یا کمتر فاصله می‌باشد. العلا ده بزرگ و نیکویی است که نخلستانها و آبهای جاری دارد. حجاج چهار روز در اینجا استراحت کرده لباسهای خود را میشویند و ما یحتاج خود را فراهم میکنند و هرچه اضافه بار دارند در این محل میگذارند و فقط به قدر کفایت از آن بر میدارند.
اهل این ده مردمان امینی هستند. تجار مسیحیِ شام، ازاینجا قدم فراتر نمیگذارند و معاملات خود را با حجاج در همین محل انجام میدهند.
کاروان از العلا حرکت کرده، فردا به وادی عطاس میرسدکه بسیارگرم می‌باشد و باد سموم کشندهای در آن میوزد. در یکی از سالیان، که به نام سال «امیر جالقی» معروف شده است، حجاج گرفتار شدت این باد گردیده و جز معدودی، همه تلف شدند.
بعد از عطاس به «هدیه» میرسند. در این محل خاک را که حفر میکنند آب شوری در می آید.
روز سوم حرکت از العلا به خارج شهر مدینه منوره وارد می شوند. (1/ 116).
زین پس، ابن بطوطه به شرح آنچه که در مدینه و مکه سپری شده است می‌پردازد.
مکه به عراق از راه زبیده
ابن بطوطه مفصل از مکه و مسائل مختلف آن، به ویژه جنبههای دینی و آثار و بناها و نیز وضعیت سیاسی آن و نفوذ دولت ایلخانی در مکه سخن میگوید. مقصد بعدی وی مدینه است، اما وی این بار کاروان عراق را که از طرف سلطان ابوسعید خان بهادر ایلخانی اعزام شده همراهی میکند. قصد او آن است که پس از زیارت مدینه عازم عراق شود.
اطلاعاتیکه وی از کاروان و مسیر مکه به مدینه میدهد جالب است. گزارشی از آن را می آوریم. او می نویسد:
بیستم شهر ذی حجه در صحبت امیر قافله عراق پهلوان محمد حویج، که از اهالی موصل بود و پس از مرگ شهاب الدین قلندر امارت حاج را بر عهده داشت از مکه حرکت کردم. (1/ 179)
امیر پهلوان برای من یک نیمه محمل تا بغداد کرایه کرد و کرایه راهم را از خودش پرداخت و مرا در جوار خود پذیرفت. بعد از طواف وداع حرکت کرده به «بطن مر» رفتیم. همراهان ما عده بیشماری از مردم عراق و خراسان و فارس و ایرانیان بودند. زمین از کثرت جمعیت موج میزد و گروه مردمان مانند تودههای ابری که روی هم متراکم شده باشد، در حرکت بودند و ازدحام به حدّی بود که هرکس از قافله کنار می‌رفت و علامتی با خود نداشت در مراجعت گم میشد.
در این قافله عظیم عدهای شتر برای حمل آب به مسافرین بی بضاعت تخصیص داده شده بود. همچنین مقداری خواربار به وسیله شتر برای احسان به بینوایان حمل می‌شد و دارو و مشروبات و شکر برای بیماران مهیا بود.
در هر منزل که قافله توقف میکرد، در دیگهای مسی بزرگیکه دسوت می‌نامیدند، غذا میپختند و درماندگان و مسافرین بیتوشه را اطعام میکردند و یک دسته شتر، مخصوص حمل کسانی بود که از راه درمانده بودند و همه این وسایل از طرف سلطان ابوسعید تأمین شده بود.
همراه قافله، بازارهای معتبر و وسایل لازم و انواع اطعمه و میوههای موجود بود. هنگام شب راه میرفتند و پیشاپیش قطار محملها، مشعلهها بر میافروختند چنان که شب مبدل به روز میگشت و زمین پر از نور و روشنایی میشد.
ص: 32
از «بطن مر» به «عسفان» و از آنجا به «خلیص» رفتیم. از خلیص چهار منزل آن طرفتر «وادی السمک» نام شد و پنج منزل دیگر به «بدر» رسیدیم. این راه را دو منزل در یک روز طی میکنند و منزل دوم شب پیموده میشود. بعد از بدر به منزل «صفرا» رسیدیم و در آنجا یک روز استراحت کردیم. از صفرا تا شهر مدینه سه روز راه است. در مدینه توفیق زیارت پیغمبر برای دومین بار نصیب شد و شش روز در آن شهر توقف کردیم و به اندازه ذخیره سه روز آب برداشته حرکت کردیم.
راه حجاز- بغداد
ابن بطوطه پس از شش روز توقف در مدینه حرکت کرده و سه روز بعد در «وادی العروس» توقفکرده «از چاههای کم عمقیکه حفر میکنند آب گوارایی» بر میدارد و پس از آن که ذخیره آب خود را تجدید میکند «وارد سرزمین نجد» میشوند.
وی مینویسد:
نجد سرزمین پهناوری است که تا چشم کار می کند گسترده است. پس از تجدید نفس از نسیم جانفزای نجد چهار منزل که پیمودیم بر سر آبی معروف به «عسیله» رسیدیم و بعد از آن آب دیگری بود به نام «نقره» که آثار حوض های بزرگی در کنار آن دیده می شد و سپس به «قاروره» رسیدیم که حوض هایی مملو از آب باران داشت و این آبدانها را زبیده دختر جعفر بنا کرده است. این محل در وسط سرزمین نجد واقع شده و بسیار دلگشا و دارای نسیم ملایم و زمین خوبی است و هوای آن همه فصول معتدل میباشد.
از آنجا به «حاجر» رفتیم. آبدانهایی در این محل وجود دارد که برخی از آنها خشکیده و به جای آنها چاههای بزرگی حفر کردهاند.
بعد از آن به «سمیره» رسیدیم که زمینی گود میباشد که در محوطه وسیعی واقع شده و قلعه مانند جایی دارد. در سمیره آب چاه فراوان است اما طعم آن تلخ میباشد. قبایل عرب گوسفند و روغن و شیر به این محل آورده، در مقابل پارچه خام به حجاج میفروشند و غیر از پارچه خام با جنس دیگر معامله نمیکنند.
از سمیره به «جبل المخروق» رفتیم. جبل در بیابانی واقع شده و قسمت بالای آن را باد از هم شکافته است.
از آنجا به «وادی الکروش» رفتیم. آب در این محل نبود و ما شب را راه پیموده بامدادان به دژ «فید» رسیدیم. این قلعه بزرگ در زمین مسطّحی واقع شده و بارویی هم دارد. اطراف این قلعه محلهای است که اعراب در آن سکونت دارند. گذران این جماعت از معامله با حجاج است. حاجیان عراق که به مکه می روند، قسمتی از زاد و راحله خود را، تا هنگام مراجعت در این محل میگذارند. دژ فید در وسط راه بغداد- مکه واقع شده و از آنجا تا کوفه دوازده روز راه است که از میان بیابان عبور میکند و در هر یک از منازل آن، آبدانهایی برای تأمین آب مشروب مسافرین موجود است. کاروانیان معمولًا در این محل با تجهیزات و احتیاط کامل حرکت میکنند تا اعراب به فکر دستبرد و غارت نیفتند. (1/ 181).
در این نقطه با امیرفیاض و امیر حیار پسران امیر مهنا ملاقات کردیم. عده زیادی از اعراب چادر نشین سواره و پیاده با آنان بودند و ایشان حفظ و حمایت قافله را به عهده گرفتند. اهل قافله در این محل هرچه میتوانستند از شتر و گوسفند که اعراب برای فروش عرضه میکردند خریداری کردند.
از فید حرکت کرده به محلیکه به نام اجفر نامیده میشد رسیدیم. این محل به نام دو عاشق معروف جمیل و بثینه میباشد. شب را از راه بیابان حرکت کرده به زرود رفتیم. زرود زمین پهناور شنزاری است و خانههای کوچکی دارد که گرداگرد آن را مانند قلعه فرا گرفتهاند. در این محل چاههای آب وجود دارد اما آب آن خوشگوار نیست.
بعد از زرود به ثعلبیه رسیدیم که قلعهای خراب دارد و روبهروی آن آب انبار بزرگی استکه به وسیله پله به آن میروند. آب این انبار از ذخیره باران فراهم میشود.
در اینجا گروه زیادی از اعراب برای فروش گوسفند و اشتر و روغن و شیر جمع میآیند. از ثعلبیه تا کوفه سه روز راه است. منزل نخست برکه المرجوم نام دارد. در این جایگاه تلّ بزرگی از سنگ فراهم شده و هرکس از آنجا رد شود سنگی بر روی آن میافکند. میگویند مرجوم مردی رافضی مذهب بوده و با قافلهای به حج می رفته و در اینجا بین او و ترکهای سنی مذهب مشاجرهای به وقوع پیوسته و آن رافضی یکی از صحابه پیغمبر را دشنام داده و سنیان به سزای این عمل او را سنگسار کردهاند.
در برکه المرجوم خانههای زیادی هست که اعراب در آن سکونت دارند و آنان برای فروش روغن و شیر و غیره، تا نزدیکی کاروان میآیند. برکه آب انبار بزرگی دارد که زبیده آن را بنا کرده و کفایت ما یحتاج کاروانیان را میکند. در این راه مکه تا بغداد هر کجا که برکه یا چاه آبی پیدا شود از برکت زبیده و آثار خیر اوست و اگر عنایت او به این امر مهم نبود، مسافرت از این راه ممکن نمیشد. (1/ 182).
بعد از برکه، به مشقوق رسیدیم. در این محل دو آب انبار با آب صاف خوشگوار وجود داشت. اهل قافله آبی را که از پیش داشتند فرو ریخته از اینآب با خود برداشتند.
ص: 33
منزل بعد، تندنیر نام داشت که آن نیز دارای آب انبارهای مملوّ از آب بود. شب را به راه ادامه دادیم و چاشتگاه در زباله بودیم که قریه آبادانی است و عربها در این محل قصری ساختهاند. زباله دارای دو آب انبار و چاههای متعدد است و از منازل پرآب این راه به شمار می رود.
پس از زباله به «هیثمین» رسیدیم که آن هم دو آب انبار دارد و از آنجا حرکت کرده، پای به گردنه معروف به عقبة الشیطان فرود آمدیم و روز دوم از گردنه بالا رفتیم. تنها گذرگاه سخت این راه همین گردنه می باشد که آن هم زیاد طولانی و مشکل نیست.
منزل دیگر، «واقصه» نام داشت که قصری بزرگ و آب انبارهای خوب در آن بود. واقصه آخرین منزل این راه است که آب دارد. از آنجا تا کوفه جز شاخههایی از فرات که از آن رودخانه جدا شده، آبی پیدا نمی شود. بیشتر مردمان کوفه برای تهنیت و چشم روشنی در همین محل، به پیشواز حاجیان میآیند و با خود آرد و نان و خرما و میوه میآورند.
بعد از واقصه به «لوره» رسیدیم که آب انبار بزرگی دارد و پس از آن به مساجد، که سه آب انبار دارد و سپس به محلی معروف به «منارة القرون» رسیدیم. این مناره بسیار بلند و در وسط بیابان واقع شده و اطراف آن را با شاخهای آهو تزیین کردهاند و دور و بر آن اثری از آبادی نیست.
بعد از مناره به وادی عذیب رسیدیم که محلی پربرکت و حاصلخیز و آباد است و اطراف آن را فلاتی حاصلخیز و خوش منظر فراگرفته است.
منزل دیگر قادسیه بود که جنگ مشهور اسلام و مجوس در آن واقع شد و این جنگ منجر به پیروزی قطعی مسلمین و ذلت و زبونی آتش پرستان گردید که دیگر بعد از آن نتوانستند قد علم کنند. (1/ 183).
ابن بطوطه اینجا به عراق رسیده و نخستین شهری که زیارت کرده، شهر نجف است که گزارش آن را آورده و سپس از دیگر شهرهای عراق سخن گفته است.
سفر دوم به مکه و حج دوم و سوم و چهارم
ابن بطوطه از نجف عازم بصره شده، از آنجا به آبادان و شوشتر و ایذه و اصفهان و شیراز رفته باز به عراق باز میگردد. این باره، از کوفه و کربلا و بغداد دیدن کرده و سپس بهموصل ونصیبین و سنجار ماردین میرود و سپس به بغداد باز میگردد (1/ 261). وی می نویسد:
چون به بغداد رسیدیم، حاجیان آماده حرکت بودند. من پیش خواجه رفتم و از او خواستم که سفارش سلطان ابوسعید را در باره من به کار بندد و او یک نیمه محمل به من تخصیص داد و توشه راه به اندازه آب و خوراک چهارتن در اختیار من گذاشت و فرمانی نیز به دست من داد و به پهلوان محمد حویج، که امیر قافله بود، سفارش مرا کرد.
ابن بطوطه در اینجا شرح راه را نمی دهد. وی از راه عراق به مکه رفته و تنها اشاره به بیماری اسهال خود میکند که تا مکه ادامه داشته و تنها وقتی به منی رفتهاند خوب شده است. او تمام سال را مانده و حج دیگری را هم در مکه بوده است. ابن بطوطه می‌نویسد:
آن سال را پس از گذراندن موسم حج در مکه ماندم ... در مدرسه مظفریه منزل داشتم و بیماریام بهکلی از میان برخسته، حالم بسیار خوش بود و تمام اوقاتم را به طواف و عبادت و عمره میگذرانیدم. در اثنای آن سال، حجاج مصر علیا به شهر مکه رسیدند ... در نیمه شهر ذی قعده امیر سیف الدین یلملک به اتفاق جمعی از همشهریان من (اهالی طنجه) به مکه رسیدند. (1/ 262)
ابن بطوطه میگوید وقوف در عرفات در این سال؛ یعنی سال 728، روز جمعه بود. سال 729 را هم در مکه بوده است. او می نویسد:
در این سال احمد بن رمیثه و مبارک بن عطیفه به اتفاق امیر محمد حویج و شیخ‌زاده حرباوی و شیخ دانیال از عراق به مکه آمدند و از جانب سلطان ابوسعید صدقات فراوان بین مجاورین و اهل مکه تقسیم کردند و هم در این سال بود که نام ابوسعید پس از نام الملک الناصر در خطبه ذکر شد و بر فراز قبه زمزم برای او دعا کردند و پس از نام او، از سلطان یمن «الملک المجاهد نورالدین» هم نام بردند. لیکن امیر عطیفه با این امر موافقت نداشت و توسط منصور، برادر خود، به الملک الناصر خبر فرستاد. وقوف سال 729، روز سه شنبه بود و من سال 730 را هم در مکه ماندم. در موسم حج آن سال بین امیر عطیفه و ایدمور ناصری امیر جاندار فتنهای برخاست. (1/ 264- 263)
وی بعد از حج، راه دریایی را انتخاب کرده، عازم یمن میشود. بنابراین، به جده آمده و از آنجا سوار نوعی کشتی به نام «جلبه» شده و در دریای سرخ به راه خود ادامه می دهد. او در این مورد مینویسد:
این کشتی از آنِ رشید الدین الفی عینی بود که اصلش از حبشه است. شریف منصور پسر ابی نمی هم در کشتی دیگری مسافرت میکرد و بسیار مایل بود که من با او باشم لیکن چون در کشتیِ او تعدادی شتر هم بود من ترسیدم و نرفتم. چه، من تا آن زمان مسافرتِ دریا نکرده بودم. (1/ 266).
ازین پس اقامت او در یمن است و گزارش تفصیلی در باره آن ناحیه ارائه کرده است. از آنجا عازم عدن و صنعا و سپس عمان شده و با پادشاه هرمز دیدار میکند. به جزیره کیش میرود و بحرین و قطیف و احساء و یمامه را پشت سر میگذارد.
ص: 34
حج پنجم
در قطیف شیعیان را میبیند و اینگونه به توصیف آنان می پردازد:
از بحرین به قطیف رفتیم. قطیف شهری است بزرگ و نیکو و دارای نخلهای فراوان، طوایفی از اعراب در آن سکونت دارند که جزو شیعیان و غُلات می باشند و در این باره تقیه ندارند بلکه تظاهر هم میکنند چندانکه مؤذن در اذان خود بعد از شهادتین «أشهد أنّ علیاً ولیّ الله» و بعد از «حیّ عَلَی الصلاة» و «حیّ عَلی الفَلاح»، «حیّ علی خیر العمل» میگوید و بعد از تکبیر آخر، اضافه میکند: «محمّد و علیّ خیر البشر، من خالفهما فقد کفر». (1/ 308).
وی از بحرین به «هجر» و از آنجا به «یمامه» میرود که هجر نامیده میشود و شهری است نیکو و پرنعمت و آب و درخت؛ طوایفی از عرب که بیشتر از بنیحنیفه از روزگار قدیم در این ناحیه سکونت ورزیدهاند و امیر آنان طفیل بن غانم نام دارد.
از یمامه همراه امیر طفیل به قصد زیارت خانه خدا رهسپار گشتیم و سال 732 بود که به مکه تشرّف جستیم. آن سال را الملک الناصر، پادشاه مصر هم با گروهی از امرا به زیارت آمده بود و این آخرین حج «الملک الناصر» بود که احسان فراوان در حق اهالی مکه و مدینه و مجاوران آن دو شهر کرد. (1/ 309).
این پنجمین حج ابن بطوطه بود.
سفر دیگر به مکه در سال 749
وی بیست سال پیش از سفر اخیرش- زمانی که به هند رفت و در آنجا مدتها اقامت گزید و در بازگشت به سمت ایران آمد و از شیراز و اصفهان دیدن کرد و به بغداد و از آنجا به شام رفت-. در شام بوده و زن حامله خود را در آنجا تنها گذاشته بود. وقتی در این سفر (749) به دمشق وارد شد، سراغ پسرش را گرفت، اما معلوم شد که دوازده سال پیش از آن، درگذشته است. (ص 763).
ابن بطوطه از شام عازم مصر شده، به قاهره می رود. در آنجا میشنود که قاضی‌القضات عزالدین، با قافله بزرگی برای عمره رجبیه به مکه رفته است. وی از قاهره از راه مصر علیا به عیذاب رفته و از آنجا سوار کشتی شده به جده می رود. وی در 22 شعبان سال 749 وارد مکه می شود. او مینویسد:
بعد از برگزاری موسم حج، همراه قافله شام به مدینه رفتم و قبر مطهر پیغمبر را زیارت کردم و در مسجد متبرک وی نماز خواندم و قبور اصحاب پیغمبر را در بقیع زیارت کردم و از مشایخ مدینه با ابومحمد بن فرحون ملاقات کردم. از مدینه به علا و تبوک رفتیم و از آنجا از راه بیت المقدس، مدینة الخلیل غزه و از طریق رمله، که پیشتر یاد کردیم به قاهره رسیدیم .... پس در کشتی کوچکی که از آنِ یکی از اهالی تونس بود برنشستیم و در صفر سال 50 به راه افتادم و به جزیره جربه آمدم ... به وسیله کشتی کوچکی به قابس رفتم ... سپس سوار کشتی شده، به سفاقس و از آنجا به بلیانه رفتیم و آنگاه از راه خشکی به اتفاق اعراب حرکت کردم و پس از تحمل زحمات فراوان به تونس رسیدم و آن در محاصره اعراب بود.
از آنجا به فاس و بعداً برای شرکت در جنگ بر ضدّ کفار اسپانیا به اندلس می‌رود. (ص 777)