حج نامه‌

نوع مقاله: حج در آیینه ادب فارسی

نویسنده

موضوعات


از ناظمی ناشناخته/ تصحیح: رضا مختاری
سفرنامههای حج، به نظم و نثر، و فارسی و غیر فارسی، بخش زیادی از میراث مکتوب ما مسلمانان را تشکیل می‌دهد و برخی کتابشناسی‌ها ویژه معرفی و فهرست سفرنامه‌ها منتشر شده است؛ از جمله:
رحلة الرحلات: مکة فی مائة رحلة مغربیة و رحلة (دو جلد، مؤسسة الفرقان/ 1426)
علاوه بر سفرنامه‌هایی که جداگانه و به شکل کتاب یا رساله‌ای خاص نشر یافته‌اند؛ بخشی از سفرنامه‌های فارسی حج هم یکجا در مجموعه‌ای به نام «سفرنامه منظوم حج» و نیز در میراث اسلامی ایران (1) (دفتر پنجم، 1376) منتشر شده‌اند.
سفرنامه‌های منظوم حج نیز فراوان است که برخی از آنچه نشر یافته، عبارتاند از:
1. سفرنامه منظوم حج؛ از بانویی اصفهانی از دوره صفوی (به کوشش رسول جعفریان، نشر مشعر، 1374 ش.)
2. سفرنامه منظوم؛ از حسین ابیوردی (همانجا).
3. سفرنامه منظوم؛ از احمد مسکین (همانجا، شاید مسکین را ناظم به عنوان وصف خود ذکر کرده باشد؛ نه اینکه «مسکین» شهرت وی و جزو نامش باشد. دقت شود)
4. سفرنامه منظوم؛ از یحیی لاری (همانجا)
اثر حاضر
از اثر حاضر تنها یک نسخه سراغ داریم که در کتابخانه مجلس شورای اسلامی به شماره 8648 نگهداری می شود و در الشریعه فی استدراک الذریعه (ج 1، ص 136، ص 268) معرفی شده است.
ناظم این مثنوی در هیچ جای آن به نام خود اشاره نکرده و تنها روی برگ اول نسخه خطی آن، این یادداشت به چشم می‌خورد: «ابن محمد حسن آشتیانی المرجع فی التقلید بالعجم» که معلوم نیست ناظم نسخه است یا مالک آن.
بنابراین، معلوم نیست این مثنوی اثر کیست و در چه زمانی سروده شده و سفر در چه تاریخی بوده است.
البته، از یک بیت آن می‌توان استفاده کرد که در عهد ناصرالدین شاه سروده شده است؛ آنجا که پیش از رسیدن به عرفات میگوید:
«جهان جمله گردد به آیین ما بده فتح بر ناصر دین ما»
ناظم به یقین شیعه و ایرانی است و برای سفر حج، به رسم آن روزگار، ابتدا به مشاهد مقدس کاظمین، سپس سامرا، کربلا و نجف رفته، آن‌گاه رهسپار مکه شده و روز بیست‌و پنجم ذی‌حجه راهی مدینه منوره گردیده، آنگاه از آنجا به شام رفته است. سفرنامه پس از وصف شام به پایان می‌رسد و معلوم نیست از چه راهی وبه کجا بازگشته است.
بنابراین، این حج نامه از کاظمین آغاز و در شام پایان یافته است.


1- مقدمه کتاب «به سوی امّ القری» بیش از ضصت سفرنامه حج یاد شده است.

ص: 58
شاید آگاهان این فن، از روی بعضی قرائن، سال دقیق این سفر را به دست آورند. نگارنده، نه کار چندانی در این موضوع کرده‌ام و نه فرصت آن را دارم، لیکن چون تصویری از این نسخه به دستم رسید، با استنساخ فاضل گرامی جناب آقای شیخ علی کبیری، به شکلی که ملاحظه می‌شود، آماده نشرکردم.
چنانکه ملاحظه می‌شود، به رغم روانی این مثنوی، برخی جاها هم قافیه تنگ آمده و رعایت نشده و همراه با تکلّف است؛ برخی قسمت‌ها هم قابل قرائت نبود که نقطه چین شد.
به هر حال، برای اینکه این اثر- که به سهم خود زوایای بسیاری از حج را به تصویر می‌کشد- در اختیار علاقه‌مندان باشد، به نثر آن اقدام گردید و چه بسا با بررسی بیشتر و فحص و تتبّع در فهارس و سفرنامه‌ها، ناظم و زمان دقیق آن نیز مشخص شود.
گفتنی است که سراینده، اعمال منا و قربانی را پیش از رمی جمره عقبه در روز عید آورده، که به یقین اشتباه است و معلوم نیست اعمال را هم همینگونه، بر خلاف ترتیب به جا آورده‌اند یا در مقام گزارش سفر و سرودن چنین شده است.
رضا مختاری
ص: 59
حج نامه
[آهنگ سفر]
شکر لله بخت با ما یار شد طالع خوابیده‌ام بیدار شد
از تفضّلهای ربِّ بی‌نیاز عُقده‌ها از کارها گردید باز
بار حج بستیم در روز سعید دل نهاده اندر آن راهِ بعید
در نوردیدیم آن ره با گروه دِه به دِه وادی به وادی کوه بهکوه
[رسیدن به کاظمین]
تا به توفیق خداوند جهان کاظمیین آمدیم با همرهان
دل پر از شوق و زبانها مدحْ گو پس بر آن درگاه مالیدیم رو
عرض کردیم حاجت خود با مراد جان فدای آن امام و آن جواد
... عازم شدیم آن راه را بوسه دادیم آستان شاره را
[عزیمت به سامرا]
زار و نالان از جوار آن دو شه آمدیم وارد شدیم در سامره
سامره آن منبع نور و صفا سامره آن معدن مهر و وفا
پایتختِ حجّتِ جان آفرین مایه عیش همه روی زمین
وان امامان همامان کِرام جمله نور واحد بدر تمام
تا رسیدیم بر در آن بارگاه چون گدایی در حضور پادشاه
مدتی ایستاده همچون بیهُشان کی مرا با بخت خود بود این گمان؟
این بود جنّات عَدْنِ کردگار یا علی بن محمد را مزار
یا رب این خواب است یا بیداری اسْت عسکریین یا که عرش باری اسْت
در طوافِ آن دو شاهِ انس و جان کرده از آب دو دیده دُر فشان
ص: 60
عرضه کردیم آرزوهای نهان سر بمالیدیم پس بر آستان
پس شتابان جانب مه آمدیم جانب قبر حلیمه آمدیم
بانوی عظمی و خاتون زنان سرنشین مسند باغ جِنان
پیش آن شه زاده عالی نَسَب خاک بوسیدیم از روی ادب
قبر نرجس بانوی با احترام آن مه خلوت گه بزم امام
مادر صاحبْ امام انس و جان روشنی دیده اهل جَنانّ
پس بگردیدیم دور قبرشان جان فدای آن جلال قدرشان
جانب سرداب بنهادیم رو بود در دل سالها این آرزو
چون بدیدیم آن زمان سرداب را بی امامْ آن چاه و آن محراب را
سر زدیم از دل برآوردیم فغان جان فدایت ای شه عصر و زمان
جان فدایت ای مهِ گردونْ سریر مهر تابانْ مهدی آفاق گیر
از چه ره رفتی برون از مسکنت لعنت حق تا ابد بر دشمنت
ای شه شمس امامت تا به کی؟ ای مهِ برج سعادت تا به کی؟
شیعیانت از فراقت دل کباب خانه دلها شد از هجرت خراب
پس ز دیده دُرْ فشاندیم در رهش وز مژه رُفتیم خاک درگهش
بوسه دادیم آستانِ شاه را دل پر از غم برگرفتیم راه را
[عزیمت به کربلای معلّی]
برفتیم با غم سوی کربلا همان شهر پر محنت و پر بلا
چو دیدیم آن روضه انورش گرفته به بر کشته اکبرش
نهادیم صورت بر آن قبر پاک نمودیم بهتن جامه‌ها چاک چاک
که ای شاه لب تشنه کم سپاه اسیر بیابان کرب و بلا
ص: 61
توئی زینت و زیب عرشِ خدا جگر گوشه خاتم انبیا
گل گلشن ابن عمِّ رسول ضیاء دو چشم شریف بتول
بهشت برین از تو دارد صفا مه آسمان از تو دارد ضیاء
چه سان شد که قدر تو نشناختند؟ چه سگها زکوفه برون تاختند
نه عقل و نه مهر و نه دین و حیا زنا زاده و مرتد و بی حیا
چه محشر به پا کردند آن کوفیان نیاید به وصف و نگنجد بیان
ز اوّل ببستند آب فرات بر آن اهل بیتِ شه کائنات
ز هر سو فکندند تیر جفا بر انصار اصحاب اهل وفا
جوانان مَه روی گلگون عذار همه غرق در خون صفِ کارزار
چه سان نوحه کردی بر آن کشته‌ها که هر یک چو سروی فتاده ز پا
جدا دست عباس از پیکرش چه سان بر نهادی به زانو سرش
علی اکبر آن یوسفِ صف شکن به خون گشته غلطان در آن انجمن
چه سان بوسه کردی رخ انورش رساندی به خیمه برِ مادرش
چو شه زاده قاسم به دشت بلا ... بیفکند از آن اشقیا
ز هر سو گرفتند او را میان تن نازک و زخم تیر و سنان
چه سان خویشتن را رساندی برش به خون غرقه دیدی رخ انورش
زدی ناله کای مبتلای محن انیس دل و یادگار حسن
ز عباسِ مهْ روی نامْ آورت چه گفتی به خیم برِ خواهرت
چه اصغر شد از تیر اعدا خموش چه سان کشته‌اش را نهادی به دوش؟
چه سان کردی از خود سکینه جدا وصیت چه کردی به زین العبا [کذا!]
ص: 62
در آن دم که افتادی از زین به خاک برت آمد عبدالله آن نور پاک
چو بلبل برآورد از دل فغان به حسرت بنالید کای ناکسان
چرا میکُشید عمّ نامی من عموی عزیز گرامی من
نمود دست خود حایل آن مهربان که تا حفظ سازد تنِ ناتوان
جدا کردند آن پنجه انورش بنالید سو مهربان مادرش
تو در زیر شمشیر و او زیر تیغ چه کردی در آن دم چه خوردی دریغ
فدای تنت ای غریب فرید همه جنّ و انس و سیاه و سفید
برایت اگر خون ببارم کم است ز بعد تو عیش همه ماتم است
از آنجا برفتیم با حال زار به پابوس اصحاب شاه کبار
زیارت نمودیم انصار او به رنج و به محنت همه یار او
همان کوکبانِ سعادت قرین سزاوار هر یک بهشت برین
لب تشنه کشتید فدا [کذا] در برش شمایید شایسته کوثرش؟!
سر و جان عالم فدای شما چه مقدار دارد سر بی بها
برفتیم از روضه انورش رسیدیم برِ پاسپانِ درش
زیارت نمودیم قبر حبیب که ای رازِ دلهای مارا طبیب
هزار آفرین از جهان آفرین به تو باد ای سرور پاکْ دین
چون نرد محبّت به دل باختی پیاده ز کوفه برون تاختی
چو پرانه شمعِ روی حسین پریدی ز کوفه به کوی حسین
چو زد آتش کین بر آن شه، شرر توجان را نمودی برایش سپر
نمودی به پیری تو جان را فدا گرفتی جوانی به دار بقا
***
ص: 63
از آنجا نهادیم رو در حرم برِ آن شهِ با وفا و کرم
زیارت نمودیم عباس را علمدار شه زبده ناس را
همان نور چشم شهِ خافقین چراغ شب مهر روز حسین
امید حرم پشت شاه و سپاه بدادی دو دستت به راه خدا
همه اهتمامت ز لطف و کرم که آبی رسانی بر اهل حرم
نه تدبیر جنگ و نه در فکر جان دلت در حرم در برِ تشنگان
دو گوشت بر آواز آن مقتدا که باشد کجا آن شه بی سپاه
فشردی چه پای یلی در رکاب برآوردی آن دست چون بوتراب
به یک حمله آن قومِ از دین بری برفتند چون مردم خیبری
چو پر کردی آن مشک ز آب حیات برون آمدی تشنه لب از فرات
چون بر دوش افکندی آن مشک آب برفتی سوی خیمه‌ها با شتاب
چو دیدند آن قوم بی نام و ننگ که بر تشنهکامان شده کار تنگ
ز هر سو رسیدند آن گمرهان زدند زخم شمشیر و تیر و سنان
صد افسوس کان مشک دستِ تو بست علی زین مصیبت به ماتم نشست
دو دست شریفت نمودن جدا ز هر سو زدند بر سرت حربه‌ها
چو مظلوم ماندی تو در پشت زین از این غصّه لرزید عرش برین
لب تشنه تن خسته و ناتوان ز تیر جفا خون ز چشمت روان
از این غم بنالید خیر النسا ملایک بنالید اندر سما
چو افتاد دستت به روی زمین شده شط گِل آلوده و دل غمین
بهشت برین از غمت شرمسار که کوثر نمی بایدم در کنار
ذبیح‌الله از جان شده بنده‌ات که صد همچون من گشته شرمندهات
پس آنگه برش بوسه کردیم زمین مدد خواستیم زان شه پاک دین
ص: 64
[عزیمت به نجف اشرف]
از آنجا برفتیم به سوی نجف دل زائران پر ز شوق و شعف
رسیدیم به پابوس آن شاه دین همان لنگر آسمان و زمین
به تعظیمِ آن نقش بند سپهر به زاری بسودیم رخساره چهر
زدیم بوسه بر آستان درش ستادیم چون شمع سوزان بَرَش
گرفتیم ضریح شهِ لافتی وصی رسول و ولی خدا
تویی ز ابتدا یار پیغمبران در آخر به دست تو نار و جنان
فضای جنان سبز میدان تو مهِ آسمان گوی چوگان تو
نه آدم نه نوح و نه جنّ و مَلَک ز روی تو روشن بُدی نه فلک
چو نوح نبی ساخت آن کشتیاش در آن دم تو بنمودی استادی‌اش
ز تو خواهم ای شاه با اقتدار به محشر نباشیم ما شرمسار
رسانی تو بی‌رنج و بی واهمه کنیزان خود را برِ فاطمه
به پیش تو آورده‌ایم التجا که گردد قبول این زیارات ما
شود حج ما و همه همرهان ز لطفت قبول ای خدای جهان
دگر همرهانم که هستند سفر سلامت رسان همرهم سر به سر
کسانی که از ما بود در وطن سلامت رسانی در اینجا به من
پس آن گه زدیم بوسه بر آستان مدد خواستیم زآن شهِ انس و جان
ولی بودم آن روز همی در تعب گهی لرز و گاهی چون آتش به تب
[عزیمت از نجف به سوی جبل]
به بیرون دروازه پشت نجف زدند خیمهها حاجیان هر طرف
همه خلق از ذوق آن حاجیان شدند انجمن چون تماشائیان
نشسته به خیمه امیر جبل پس آن حمله داران که هستند دغل
غروب از نجف با تب و حال زار شدیم با دو صد رنج و محنت سوار
بماندیم آن شب در آن خیمه‌ها چو شد صبحِ صادق گرفتیم راه
شدیم در چهارم از آنجا سوار بر آن اشتران جَبَل کوه وار
بیابان بَرُّ و شترهای تور گهی آب پشگل گهی آب شور
الهی همان آب آن اشتران کنی قسمت جمله دوستان
برفتیم منزل به منزل چو باد نه از بوم و بر بود کس را به یاد
ز گرما نمانده به تنها توان به دل حسرت جوی آب روان
نه آبادی شهر جز دشت و کوه نمودیم به سوی خداوند رو
به روز ده و دو در آن راه سخت نمودار شد شهر آب و درخت
رسیدند وزیرانِ میرِ رشید ز اهل جبل از سیاه و سفید
بزرگان و گردنکشان جبل همه خویش را ساخته چون هُبل
ص: 65
همه گونه گون جامه رنگ رنگ گرفته به کف نیزههای بلند
فرو کوفتند طبل شادی همی تمامی غزل خوان به مدح نبی
رسیدند چو آن بد صفت مردمان گرفتند همه حاجیان را میان
ستانند آن قوم ابلیس خو همه دور حجاج از چار سو
ز جمّالی و از اشتران ذلول دل حاجیان گشته زار و ملول
چو محشر ستادند در آن آفتاب که یک یک نویسند به پای حساب
هم اسم آن حاجیان سر به سر نوشتند آن مردمِ کینه ور
از آنجا برفتیم گروهها گروه سوی منزل آن دم نهادیم رو
رسیدیم جَبل صبح وقت نهار همه خوشدل آنجا گرفتیم بار
شبش سرد آبش گوارا بسی نه از مردمش دید اذیت کسی
در آنجا بماندیم یک هفته، ما گهی سیر باغ و گهی سبزه‌ها
دگر از جبل باز بستیم بار شترها سوی مکه با اقتدار
[رسیدن به مقیات]
تا به مُحرمگه رسیدیم آن زمان خرّم و خوشدل جمیع حاجیان
خیمهها برپا نمودیم هر طرف سر زپا نشناختی کس از شعف
لاله‌ها در خیمه‌ها افروختند هر طرف خار مغیلان سوختند
مشک آبی هر کسی در بر گرفت غسل کرد و زندگی از سر گرفت
جامه احرام بگرفته به کف «لا شریک له» بلند از هر طرف
جامه احرام دوش انداختند بینی ابلیس بر خاک آختند
اوفتاد اندر میانشان ولوله یک کلام و یک لباس و یک دله
هر کسی با خالق خود در نیاز کف بکش [کذا] پیش خدای بی نیاز
چوب ذمّامان چو بر طبلان رسید گشت صحرا از کفن پوشان سفید
همچون صحرای قیامت سر بسر کز مقابر بر کشد اموات سر
ناله لبیک‌شان هر سو بلند سر برهنه پا برهنه مستمند
جمله از شوق و شعف مجنون شدند همچو سیل از کوه برهامون شدند
هر کسی دیدن رود شادان بود خاصّه کان بیت الله رحمان بود
ای خوش آن مهمانی آن راه دور آن حرم، آن زمزم و آن آب شور
ای خوشا آن روز خوش، آن حال ما شکر لله طالع اقبال ما
[طواف و سعی]
سوی کعبه یکسر نمودیم رو همه بسته احرام لبیک گو
چون بدیدیم کعبه مقصود خود شکرها کردیم بر معبود خود
وه چه مسجد روضه خلد برین! وه چه خانه، خانه جان آفرین!
وان حجر بخشنده نور بصر انبیا و اولیا بگرفته بر
فوج فوج اندر طواف خانه اش صد هزاران تن، همه پروانهاش
هر طوافش مرده را جان می دهد مجرمان را آب حیوان می‌دهد
چون قیامت آن کفن‌هاشان به دوش هر کسی از دل برآورده خروش
سنّی و شیعه شده با هم قرین همهمه پیچیده تا عرش برین
گریه‌های شوق هر یک در گلو با خدای خانه اندر گفتگو
ص: 66
رو نمودند صف به صف اندر مقام در رکوع و در سجود و در قیام
در صفا و مروه بنهادند رو جوقه جوقه دسته دسته هر گروه
با مطوِّف در دعا و در ثنا گه به مردم گاه در کوه صفا
راه او گویا بود راه جنان روح بخشد در تن هر ناتوان
از صفا وارد به منزلها شدیم در تماشای عمارتها شدیم
گهی خوابیدن و گاهی نشستن بهحب حب خوردن وفسفس شکستن
[عزیمت به منا در شب نهم]
به شام نهم چون ببستند بار هزار اشتر از هر سویی در کنار
خروشان و جوشان نهادند رو به سوی منا صدهزاران گروه
برفتند با صد هزاران نیاز پی طاعتِ خالق بی نیاز
رسیدند بدان وادی دل فروز ز شمع و چراغ و ز مشعل چو روز
زدند خیمه ها تنگ بر یکدیگر صبا را نبودی در آنجا گذر
خوش آن وادی خاکِ نیکو سرشت تو گویی هوایش هوای بهشت
فزو نیش داده خدای جهان عباتگه جمله پیغمبران
عبادتگه جمله شاهان ما رسولِ امین و امامان ما
پس اول به لطف جهان آفرین فتادیم سجده کنان بر زمین
ز هر خیمه بر درگه بی نیاز ستادند هر یک ز بهر نماز
نَبُد بندگان را جز این آرزو که خشنود گردد خداوند ازو
ز تسبیح و تهلیل اهل منا ملایک فرود آمدند از سما
... خوردنیها بیاراستند بخوردند از هرچه میخواستند
به بیتوته آن دم نهادند سر به آرامگَه تا به وقت سحر
به صد ذوق از جای برخاستند دگر تخت و محمل بیاراستند
زمین و زمان زُ اشتران گشت تنگ ز بس محمل و هودج رنگ رنگ
نشستند بر جای خود هر کسی ز مکّی و شامی و مصری بسی
ز بطحا ز بصره ز حاج جبل ... ... خبیث و دغل
الهی به حقّ وصی رسول نماند تنی زان گروه جهول
نه لشکر بماند نه عسکر نه شاه شود وارث تختشان، شاه ما
جهان جمله گردد به آیین ما بده فتح برناصر دین ما
در و دشت و هامون پر از غلغله ز یک سو قطار و ز یک سو یله
[عرفات]
رسیدند آن روز پیش از زوال بر آن وادی رحمت ذوالجلال
گرفتند بار و زدند خیمه ها دل حاجیان گشته از غم رها
چو فردوس از او دل شده شادمان چو جنّت یکی نهر آبش روان
که تا حاجیانش به فرخندگی طهارت به جا آرن و بندگی
سر و تن بشستند به آب روان رخ زرد و لب خشک و زاری کنان
چو محشر فکندند سرها به پیش پشمان ز افعالِ [ماضی] خویش
عرفات آن وادی محترم که بخشد گناهان خدا از کرم
نَبُد بندگان را جز این آرزو که خشنود گردد خداوند از او
به عجز و نیاز و به سوز و گداز گهی در نماز و گهی در نیاز
بسی خون فشاندند از دیده ها خوش آن نالهها و خوش آن ندبهها
ص: 67
به یک ناله در پیش حق با نیاز به از طاعت سالها دراز
رَوَد روز و شبها به باطل بسی که تا همچون روزی ببیند کسی
چنین بود هنگامه ها تا غروب که ناگه برآمد صداهای توپ
[به سوی مشعر]
ببستند بار و فُتادند راه در و دشت و هامون ز مردم سیاه
پِی طاعتِ خالق بی نیاز برفتیم با صد هزاران نیاز
بحمد الله آن شب به از روز بود به حاجی براز روز نوروز بود
شبِ عیدِ اضحی و دل شادمان رسیده به مقصد همه حاجیان
در آنجا یکی محملِ با شکوه شده روشن از وی بیابان و کوه
نوشته بر آن محمل زرنگار که محمل بود از رسول کبار
شده پیش رو شامیان را همه چو شاهی به دنبال آن شه رمه
دگر محملی همه مهریان به پشت سر او گروه زنان
ز شادی کشیدند همه هلهله چو شیطان به دورش پر از ولوله
یکی روکش سرخ وزرین به سر تو گویی برون آمده از سَقَر
در آن شب به رغم عدو هر زمان به مدح علی بر گشوده زبان
ثنا خوانِ شاهنشه لافتی شدند جملگی از سمک تا سما
جهان از مدیحش پر از نور شد تو گویی همه وادی طور شد
در آن شب برفتند به مشعر همه دل شاد و خندان سراسر همه
ز محمل نهادند چو پا بر زمین نَبُدْ جای خالی به قدر نگین
زفانوس و مشعل به هر رهگذر که گویی چراغان شده دشت و در
همه اهل مشعر ز بیش و ز کم نشستند چو صحرای محشر به هم
غذا خورده، آسودهگشتند دمی وزان ریگ صحرا بچیدند همی
زمانی چنان تا به وقت نماز که از خوابگه دیده گردید باز
در آن وادی خوشتر از شهد ناب برآمد به سر اهل مشعر ز خواب
[منا]
ز بعد فریضه برفتند راه دگر باره خیمه زدند بر منا
ز هر سو شده طبل شادی بلند برون رفته غم از دل مستمند
زدند هر طرف خیمه رنگ رنگ ز توپها دریده دل خاره سنگ
ز یک سو بیامد شبان با رَمَه خریدند از او گوسفندان همه
زبان را گشوده به مدح و ثنا نمودند قربان به راه خدا
دگر مرد و زن برگرفتند راه به همراه هر یک از آن ریگها
هوا گرم و مردم برون از شمار رسیدیم نزدیک آن سنگسار
ز مردم به دورش شده انجمن چه برنا چه پیر و چه مرد و چه زن
یکی محشری گشته آنجا عیان تو گویی تگرگ بارد از آسمان
جَمَره بود اسم آن تیر بخت ز هر سو زدند بر سرش سنگ سخت
ز گرما و از تابش آفتاب فُتادم در آنجا نه طاقت نه تاب
چنان تنگ گردید بر من نفس که بیرون رود مرغ روح از قفس
دگرباره از لطف پروردگار کشیدیم خود را ز یک سو کنار
برفتیم با زحمت و رنج‌ها به جَمْره زدیم هفت از آن سنگها
ص: 68
از آنجا نهادیم سوی خیمه، رو ز گرما عرق‌ها روان همچو جو
رسیدیم به خیمه در آن خستگی گرفتیم ناخن به آهستگی
نمودیم تقصیر و گشتیم سوار ز گرما نمانده به تن‌ها قرار
[بازگشت به مکه]
به توفیق آن خالق مهربان به مکه رسیدیم با همرهان
به راحت نشستیم به منزل دمی نماند از عطش بر دهن‌ها نمی
پس آنگاه حاضر نمودند آب نمودند غسل وضو با شتاب
به شادی نهادیم رو در حرم همان مسجد و خانه محترم
فکندیم به دور حرم چون نظر خلایق همه از پی یکدگر
ز هر سو رسیدند همی فوج فوج زمین همچو دریا برآمد به موج
چو صبح قیامت بُد آن در نظر پدر را نَبُد آگهی از پسر
چهل در درآن مسجد با صفا ز هر سو گروهی رسید از قفا
برفتیم آهسته تا پیش باب نه جای درنگ و نه پای شتاب
همه همرهان گم شدند از نظر نمانده به من تاب و طاقت دگر
زمین داغ، سرگشته راه عبور نه راه طواف و نه جای مرور
بگفتم الهی به حق نبی به آن خانهزادت علی ولی
الهی از این غم نجاتم بده تو توفیق سعی و طوافم بده
ز هر سو رسیدند یاران همه مطوِّف، دگر آشنایان همه
موفق شدیم بَر طواف و نماز به توفیق بخشنده بی نیاز
پس آنگَه برفتیم به کوه صفا ز هر سو شده ذکر حق تا سما
ز جمعیت و کثرت بی شمار نَبُد چاره جز آن که گردیم سوار
چو شد سعی در هفت نوبت تمام هوا گشت تاریک شد وقت شام
در آنجا به منزل برفتیم دمی ز منزل به محمل نشستیم همی
[به سوی منا برای بیتوته]
دگر ره به سوی منا تاختیم همه خیمه خویش را یافتیم
رسیدیم در آن خاکِ مینو سرشت ز خرگاه و خیمه شده چون بهشت
ز محمل برون آمدیم در منا نشستیم آسوده در خیمهها
چه گویم دگر زانشب با صفا شب بندگی و وداع منا
شب خرّمی بود و روز نکو چو خورشید تابان برآمد ز کوه
ز خیمه برون آمدیم آن زمان سوی مسجد خَیف گشتیم روان
چو آن مسجد پاک پروردگار ثواب نمازش بود بی شمار
رسیدیم در آنجا خواندیم نماز به درگاه بخشنده بی نیاز
درآنجا به منزل درآن وقت روز ز گرما جگرها شده نیم سوز
به لطف خدای رحیم و غفور رسیدیم به خیمه از آن راه دور
ز گرما نمانده به کس اشتها به حب حب نمودند همه اکتفا
[بازگشت به مکه و پایان اعمال]
چو شد ظهر از جای برخاستند دگر تخت و محمل بیاراستند
منا شد پر از اشتر و ساربان هیاهوی عکّام خون خوارگان
سراسر نشستند به محمل همه برفتند از آن پاک منزل همه
ص: 69
دگر حاجیان جمله از خاص عام به مکه رسیدند به هنگام شام
رسیدند به مکه گرفتند بار که تا چون شود گردش روزگار
دو روز دگر روز عید غدیر فکندیم سر، چون کنیزان به زیر
[زیارت منزل حضرت خدیجه (س)]
برفتیم به درگاه آن محترم همان بانوی بانوان حرم
ستادیم به درگاه زار و ملول مطوِّف بخواند آن دم اذن دخول
پس آن گاه داخل شدیم در حرم زدیم بوسه بر درگهش هر قدم
پی حرمتِ مادرِ فاطمه ببستیم صف همچو مژگان همه
خدیجه همان بانوی تا جدار بخوابیده آنجا مهی شاهوار
ستادیم به دور ضریحش همه فُتاده جدا از برِ فاطمه
ز دیده فشاندیم چو ابر بهار کشیدیم ز دل ناله زار زار
که ای بانوی پاک نیکو سرشت بزرگ بزرگان اهل بهشت
نبودی چه کردند با دخترت شهید جفا گشته تاج سرت
بگرییم برایش چو ابر بهار سر و جان خود را نماییم نثار
دخیلِ تو ای بانوی محترم نهی در قیامت چو شاهان قدم
گدایان خود را کنی یک نظر کنیزانِ خود را رهایی ز غم
نمانَد به ما هولِ محشر دیگر به زهرای اطهر دهیمَت قسم
که ما روسیاهیم و شرمنده‌ایم ز جان خادم حضرت فضّه‌ایم
[زیارت قبر حضرت آمنه و مدفونین قبرستان ابوطالب]
پس آنگَه زدیم بوسه خاکِ درش برفتیم سوی مادرِ شوهرش
بسودیم بر قبر او چهرهها برِ خالق خود بسی شکرها
رسیدیم به پا بوست ای آمنه که جانهای عالم فدایت همه
ز فرزندت ای گوهی بی بها شده از طفیلش دو عالم به پا
دگر پوشش قبر آن بانوان تو گویی برون آمده از جنان
بُدی مَخْمل سبز و هم زرنگار بر او دوخته لؤلؤ شاهوار
از آنجا برفتیم چون صد قدم رسیدیم به قبر بزرگ حرم
چه رفتیم در خانه با صفا فروزان در آن خانه نور خدا
دو سید در آن خانه محترم دو صندوق، هر دو برابر به هم
بُد عبدالمطلب دگر ابن او ابوطالب آن سَرورِ نامجو
بزرگانِ بطحا و نام آوران پدر بر پدر پاک بگزیدگان
ز شاهان و دیگر ز پیغمبران نیامد چو بوطالب اندر جهان
همان بس ز مدحِ شهِ نامور عموی رسول و علی را پدر
زدیم بوسه آن قبر شاهانشهش برون آمدیم آن دم از خانه اش
از آنجا به منزل برفتیم باز ستایش برِ خالق بی نیاز
چو شد صبح بیرون برفتیم دگر رسیدیم در آن کوچه نزد حجر
چو رفتی از آن کوچه خیرالأنام همیکردی آن سنگ اورا سلام
زیارت نمودیم سنگ شریف یکی قبه [بُد] بر سرش بس نظیف
[زیارت خانه حضرت ابوطالب]؟؟؟؟؟؟؟؟
از آنجا برفتیم سوی آن سرا علی کرده آن خانه نشو و نما
سرایی که بوطالبِ نامدار بر سر برده آن خانه لیل و نهار
ص: 70
سرایی که با زوجه اطهرش همیشه نشانده محمد برش
سرایی که آن بانوی محترم همی راز گفتی به طفل شکم
شنیدم ز راوی که آن پاک دین به امّید لطفِ جهان آفرین
خرامان شده سوی بیت الحرام چو در بسته دید آن مه خوشخرام
ز در بستن بیت شد دل غمین دلش درد پیچید آن نازنین
شده مضطرب بانوی نیکنام که شق گشت دیوار بیت الحرام
رساندی به گوشش ز هر سو سروش که بشتاب ای بانو تیز هوش
صدایی برآمد که ای فاطمه مشو دل غمین و مکن واهمه
که فرزند تو خانه زاد من است ز خلق دو عالم مراد من است
رسد بهر او قابله از بهشت نزیبد بدین ماه آن قوم زشت
در این خانه نورش شود منجلی کنی دیده روشن به روی علی
چو روز دگر آن مه سرفراز به رویش نمودند درِ بیت باز
برون آمد از خانه خورشید وار گرفته یکی ماهِ نو در کنار
ببردند به عزّت سوی خانه اش بزرگان مکه چون پروانه‌اش
ملایک برفتند همراهِ شاه ز هر سو رسیدند سوی آن سرا
محمد رسیدن آن زمان پر سرور علی را گرفت و بیفزود نور
[زیارت مولد النبّی صلی الله و علیه و آله]
از آنجا برفتیم سرای دگر که قدرش بدی از همه بیشتر
سرایی که عبدالله نامدار به سر برای آنجا به عزّ و وقار
حیاطی مربّع بسی با صفا کنار حیاطش یکی چرخ چاه
اطاق بزرگی چو مسجد، در آن که عبدالمطلب نشستی در آن
اطاق دگر همچنان آینه در آنجا بدی منزل آمنه
میان اطاق قبّه ای همچو نور گرفتی از او روشنی کوه طور
ز مخمل زده دور او پرده ها ز زر دوخته اندر و سروها
یکی سنّی آنجا ستاده برش گرفتی دِرَم تا گشادی درش
درونش مصفا چون خلد برین بدی نصب طشی میان زمین
که آن طشت نور دو چشم تر است تولّد چای پیغمبر است
پس آن گه زدیم بوسه طشت زمین ثنا خوان شده بر رسول امین
[زیارت منزل حضرت خدیجه (س)]
از آنجا برفتیم با یاوران سرایی که بودی خدیجه در آن
نهده چو در هشت [؟] آن خانه پا نشسته همه خادمان جا به جا
از آنجا سه پله برفتیم زیر حیاطی بسی دلکش و دلپذیر
ز مرمر همه فرش گشته زمین در آنجا اطاقی چو خلد برین
میانش یکی قبّه ای همچو ماه تولد گه جای خیرالنسا
همه پرده مخمل آویخته به زر سر و گل اندر و دوخته
به حسرت نشستیم در آنجا همه که اینجا بشستند تن فاطمه
در این خانه حوّا سید از بهشت دگر مردم پاکِ نیکو سرشت
به دامن نهادند تن از انورش نمودند لباس بهشی بر سرش
از آنجا برفتیم اطاق دگر خدیجه نشستی و خیرالبّسر
اطاق دگر بود آنجا عیان درخشنده چون انجمن آسمان
چو رفتیم در آن بیت عنبر سرشت همه محو گشتیم از بوی مشک
ص: 71
بگفتند این جای آن سرور است عبادتگه خاص پیغمبر است
یکی شیر آبی به دیوار او از آنجا گرفتی پیمبر وضو
دگر حوض پاکیزه در زیر شیر در آنجا نشستی بشیر نذیر
همی بوسه کردیم آن خانه ها بسی گریه کردیم چو دیوانه ها
از آنجا نهادیم رو در حرم طواف همان خانه محترم
کشیدیم ز دل ناله الفراق برفتیم بر دل نهادیم داغ
[به سوی مدینه منوره]
دگر بیست و پنج نمودیم بار ز مکه به شهر رسول کبار
ز مردم بجوشید همه دشت و کوه ز بطحا به یثرب نهادیم رو
گهی شادمانی و گاهی ملول ز دوری بیت و ز شوق رسول
در آن ره همه جویهای روان همه مردمش شیعه و مهربان
ز انگور و خرما و از میوه‌ها چه باغات پاکیزه و با صفا
عربهای شیعه در آن مرز و بوم همی خاوه گیرند ز سلطان روم
برفتند یکسر همه حاجیان سواد مدینه شد آن دم عیان
چو دیدیم آن گنبد اخضری به از لذّت شاهی کشوری
رسیدن به آن خاکِ نیکو سرشت به از رفتن یکسره تا بهشت
رسیدیم به شهر و گرفتاریم بار به سجده فُتادیم به کردگار
نمودیم غسل و وضو ساختیم ز شوقش دل و جان خود باختیم
به تن‌ها نمودیم رخت سیاه که دارد عزا خاتم النبیاء
زدیم بر سر و صورتِ خود گلاب برفتیم به پابوشِ ختمی مآب
[زیارت حضرت رسول (س)]
ستادیم و خوادیم اذنِ دخول بر آن آستان ملایک نزول
پس اول به لطفِ جهان آفرین فتادیم سجده کنان بر زمین
ز شوقِ نبی دل شده پر طرب گشودیم به تکبیر و تهلیل لب
همی راه رفتمی و دل شادمان بسی یاد کردیم از دوستان
بدیدیم چو آن دستگاه مهی جلال و بزرگی و شاهنشهی
زمین همچو جنّت بزرگ وسیع ضریحش همان آسمان رفیع
بر آن روضه و آن ضریح و زمین بخواندیم همی نام جان آفرین
ضریح شریعت رسول امین چون آن کعبه بیت خدای مبین
تو گویی یکی بوده استادشان همان یک نفر کرده بنیادشان
ز هر سو درآید اگر صد نفر به آن سو نباشد کسی را خبر
شود عقل حیران از آن بارگاه که این عرش حق باشد اندر سما
و یا آنکه درخواب بینم چنین بخوابیم در سر خلدِ برین
غلط گفتم از عرش بالاتر است که آن مدفن پاک پیغمبر است
بود زینت عرشْ سبطین او کند فخر از گردِ نعلینِ او
همان فرش آن عرش خلد برین ز نورش بیاراست جان آفرین
گذشتیم هر دم ز پای ستون ستونش بدی از شماره فزون
میان سوتنها چون بستان و باغ نهاده به هر جا درخت و چراغ
رسیدیم آن دم بر منبرش ستادیم گریان همه دربرش
زدیم بوسه بر منبر پر بهاش به دیده کشیدیم آن پایه‌هاش
وز آنجا برفتیم با حال زار رسیدمی به محراب شاه کبار
ص: 72
از آنجا که دنیا همیشه غمست به هر خرّمی یک جهان ماتم است
به محراب و منبر شدیم نوحه گر ................ ................ .....
شدیم زان مصیبت همه دل غمین ................ ................ .....
از آنجا برفتیم با حال زار ................ .............
رسیدیم ناگاه بر قبرشان ................ .......
نمودیم رو را به قبر بتول الهی به پهلوی بنت رسول
............ ...............
............... ...............
از آنجا برفتیم زار و ملول رسیدیم به قبر شریف بتول
زیارت نمودیم شاه حجاز به سجده فتادیم بر بی نیاز
تعالی الله از بخت بیدار ما که توفیق و اقبال شد یار ما
زیارت نمودیم و مدح ثنا گرفتیم ضریح شه انبیاء
که ای شاه باشد بر تو عیان همه راز و پنهانِ این عامیان
ز تو خواهم ای رحمت ذوالجلال به صد رو سیاهی و صد انفعال
کنی التفات این کلام مرا ز رحمت جوابِ سلام مرا
شود لطفِ تو شاملِ حال ما پسندد خدای تو اعمالِ ما
که ما روسیاهیم و شرمنده ایم همه از طفیل شما زنده ایم
عباداتمام ناقص و ناقبول به تو چشم امیدمان یا رسول
تو پیغمبر رحمت داوری ز رحمت دمی سوی ما بنگری
دگر حجّ و آن عمره راه دور پذیرد به یمنِ و ربّ غفور
ز اولاد و اعقاب یاران ما چه از دوست و از دوستدارانما
بخواهی تمامی به پرامنت رسد دست کوتاه ما دامنت
دگر حاجیان که هستند رفیق به ما مهربانند یار و شفیق
به محشر فزونی دهی قدرشان دو صد الف زاید دهی اجرشان
شده از طفیل تو دنیا بنا کنند کسب نو از تو خورشید و ماه
به قرآن ثناگوی خلّاق تو ملایک همه محو اخلاق تو
به محضر دهی چشم خود گردشی نماند به ما عاصیان رنجشی
نمانده به عصیان کسی در گرو کس دارد چنین سیدی پیشرو
زدیم بوسه بر آستان رسول برفتیم بر قبر پاک بتول
در آنجا ضریح شریف بتول بود زینت قبر پاک رسول
تو گویی یکی خرمن گل همه نشسته بر پیش پدر فاطمه
چنان بگرفته حسین اکبرش گرفته بر خود نبی دخترش
ولی قبر آن پادشان زنان زیارت کندش دو جا در گمان
یکی نزد قبر شریف پدر دوم در بقیع است نزد پسر
برفتیم چون خادمان خفیف ستادیم نزد ضریح شریف
عرض کردیم ای شهِ خوبان اسلام بانوی با لطف و با احسان سلام
از سر قبر امامان آمدیم از سر کوی شهیدان آمدیم
آمدم اینک من از کوی حسین از بر آن نخل دلجوی حسین
عقده‌ها اندر دلم بُد سالها بس کشیدم از فراقت ناله‌ها
سر نهم بر آستانت روی خاک در حضورت جامه سازم چاک چاک
سر زنم بر زینبت زاری کنم با تو بنشینم عزاداری کنم
بر آن شاه بی‌یار و بی‌یاورت بنالم چو رعد بهاران برت
ص: 73
سرو جانِ عالم به قربانِ تو فدای تو قبر و پنهان تو
ندانم مها در کجا جویمت همه راز دل در کجا گویمت
گمانم همانم اسمِ اعظم تویی به باغ جنان آن معظّم تویی
کجا بشنوم عنبرین بوی تو کجا نالم از بهر پهلوی تو
بگریم بر آن باز و نیلی‌ات ...........
ز سیلی آن دشمنِ دین تو چو گل سرخ شد چشم حق بین تو
زدند از جفا صحیه بر روی تو ز کینه شکستند پهلوی تو
همان دستِ ببُریده پر جفا در آتش شود طعمه اژدها
بسی ناله کردیم همی در برش زدیم بوسه بر آستان درس
[زیارت بقیع]
برفتیم از آن آستان رفیع سوی قبر آن سرورانِ بقیع
بر بقعه شاهِ خوبان حسن شده سنّی از بهر سیم انجمن
ستانند از زائرانش درم پس آنکه گشایند باب حرم
در آن روضه و آن مکان شریف شده قبر خوبان عالم ردیف
حسن زینت عرش ربِّ مجید علی نور چشم حسین شهید
دگر باقر آن شاه با اقتدار که بنیاد دین شد از او استوار
امام هدی رهبر عالمین رفیق ره کربلای حسین
شد آن مقتدای به غم مبتلا در آنجا به طفلی اسیر بلا
ز داغ حسینش شده دل کباب چرا اسیران به شام خراب
پدر پیش رویش اسیر ستم دل نازنینش شده پر ز غم
دگر جعفر آن رهنمای جهان جهان شد از او همچون باغ جنان
فرازنده رایتِ احمدی فروزنده شمع دین نبی
از او جلوه، شرع محمد گرفت زمین سر به سر دین احمد گرفت
دگر فاطمه آن کشیده محن عزیز رسول و انیس حسن
همان دختر رحمت کردگار جلاش به محضر شود آشکار
دگر مادر شاه، بنت اسد که بگزیده او را خدای احد
که قدرش ز عالم فزونتر بود عروسش چو زهرای اطهر بود
همان بس که آن بانوی نیکنام بود امّ پاک ده و دو امام
ولی بود ایام رنج و تعب محرّم عزای شه تشنه لب
حضور حسن روز قتل حسین فشاندیم خونابه از هر دو عین
ز هر سو مصیبت نمودند به پا ستادیم بر قبر زین العبا
به هر جا ستاده یکی روضه خوان چو بلبل برآورده از دل فغان
ز داخل جگر لخت لخت حسن به یاد شهیدان خونین کفن
ز بیماری آن شه محترم ز بی یاری بانوانِ حرم
همه حاجیان همچون ابر بهار کشیدند ز جان ناله‌های فکار
همه دل غمین و همه غم زده بقیع حسن گشته ماتم کده
دل دشمنان گشته از کینه خون شده روی‌ها زرد و سره نگون
چو افعی فتادیم در پیچ و تاب سیه رنگ درخون خود چون کباب [؟]
به توفیق پروردگار جهان بسودیم چهره بر آن آستان
نمودیم وداع امامان همه دگر مدفن طاهر فاطمه
از آنجا ببردیم با خود دلیل برفتیم بر قبر پاک عقیل
ص: 74
گریستیم بر مسلم و کشتنش به بازار کوفه کشیدند تنش
بدان ناله‌هایی که آن شه کشید بر آن طفل‌هایش که کردند شهید
وز آنجا تن خسته و حال زار برفتیم بر بانوان کبار
چو آن بانوان هر دو تاج سرند به صدیقه طاهره خواهرند
.... ....
زیارت نمودیم نبات رسول برفتیم از آن بقعه زار و ملول
رسیدیم بر قبر شه زادگان از آن بقعه چاه بزرگی عیان
ابراهیم و قاسم دو ابن رسول برادر به خاتون محشر بتول
که آن هر دو نزل رسول امین برفتند ز دنیا به خلد برین
شنیدم ز گوینده داستان چو رفت مرغ روحش به سوی جنان
سپردند چو آن ماه را زیر خاک ز بهرش شد افسرده آن نور پاک
برفت جانب تربتش بی قرار دُرْ افشان ز مژگان چو ابر بهار
ز رحمت نظر کرد آن کامیاب که تابیده بر مدفنش آفتاب
از این غصه افسرده گردید سخت نشانید بر قبر پاکش درخت
کجا بودی ای شاه دنیا و دین ببینی تن نازنین حسین
زیارت نمودیم دو ابن نبی از آنجا برفتیم گریان همی
گذشتیم از پیشِ اهل قبور یکی بقعه دیدیم آنجا ز دور
به گودالی آن بقعه مانند چاه در آن بقعه پیچیده دود سیاه
.............. ................ ....
بگفتند مبالی که پیدا بود همان خانه قبر .... بود
تو گویی یکی چاه زندانیان چو دوزخ برون آید از وی دخان
تبرّا کنان روی برتافتیم بسی ................ ..... بهر او ساختیم
برفتیم به درگاه باب رسول نمودیم با شادمانی نزول
فتادیم به پابوش شاه جلیل پدر بر پدر محترم تا خلیل
به درگاه عبدالله کامکار کز او در جهان نور حق آشکار
مهین بابِ شاهنشهِ نیکبخت نکو اصل آن خسروانی درخت
سزد بر جهان سرفرازی کند هم از ماسوی بی نیازی کند
خجسته چو فرزند او احمد است که فرخنده نور حق سرمد است
زرجسش چه جان آفرین پاک کرد پس آن‌گاه مدحش به «لولاک» کرد
ستادیم بر قبر آن نامدار ثنا خوانِ باب رسول کبار
به قبر شریفش نهادیم رو به مدحش زبان‌ها پر از گفتگو
ولی زار و جوشان و دیده پر آب تو گفتی که بینیم ما خود به خواب
از آنجا پس آنگاه برخاستیم سوی راه دلها بیاراستیم
[زیارت شهدای احد]
شدیم یکسر از شوقِ حمزه سوار برفتیم به پابوس آن نامدار
رسیدیم در آن وادی دردناک همی آمدی بوی خونش ز خاک
زیارت نمودیم عموی نبی دگر گلرخان بنی هاشمی
در اطراف آن حمزه پاک دین همه قبرهای شهیدان دین
ستادیم بر قبر آن شهریار ز دیده روان اشک بی اختیار
احد وادی رنج و درد و بلا کشیده از او کرده کربلا [کذا]
ص: 75
چنین گفت آن راوی خوش سخن ز جنگِ احد وادی پر محن
ز کینه بیاورد سفیانِ شوم همه پهلوانان ز هر مرز و بوم
ز بطحا برون آمدند همچو گرد به همره سپاه سلیح و نبرد
وز آن سو مدینه رسید این خبر به خدّام درگاه خیرالبشر
بفرمود تا اهل دین مبین کمر تنگ نبندند بر مشرکین
پس آنگه سپه را بیاراستند ز هجرش ظفر از جهان آفرین خواستند
برفت در احد از مدینه رسول ز هجرش به ناله برآمد بتول
همی ریخت خون جگر بر کنار بنالید با دیده اشکبار
نشت بر شتر همچو بدر تمام روان در رکابش همه خاص و عام
علی آن شهنشاه نُصرت قرین خرامان به پیشِ رسولِ امین
به فرموده خاتمِ انبیا نمودند همه خیمه‌ه را به پا
شد از مَقْدمِ سیدالمرسلین احد آن زمان همچو خلد برین
سوی بارگه رفت خیر الأنام بفرمود بر دشتِ محنت مقام
چو آن شهریار ملایک سپاه به فرمان ایزد در آن بارگاه
به نزدیک کوه احد بنگرید وزان دامنِ دشت کوهی بدید
سپه را همه جای بر جای داد به پیش احد با سپه ایستاد
وز آن سوی سفیان بیاراست صف زنان پیش صف داشت دف‌ها به کف
چو خورشید شهریارِ نجف حمایل یکی تیغ رایت به کف
به پهلوی او حمزه نامدار چو شیر گرسنه که جوید شکار
سر ره گرفت آنکه بر اشقیا عمِ مصطفی بود شیر خدا
ز هر سوی مرکب برانگیختند بر اعدای ملت درآویختند
ز هر سو به قصد نبی فوج فوج چو بحری که آید ز هر سو به موج
چنین گفت راوی که هند پلید ... بسی داد پند و نوید
که امروز ما را یکی مشکل است ز حمزه بسی کینه‌ها در دل است
به چشمش نیامد سپه سر به سر که هاشم نژاد است والا گُهر
که هم نامدار است و فرخنده است نبی را بسی دل به او زنده است
کشد تیغ تیز از کمر این زمان نه سفیان بماند نه سفیانیان
ندانم سرانجام ما چون بود ز محنت دلم قطره خون بود
مگر تو بدین کین نشوی هم عنان بدین دشمنانم سراری [؟] زبان
روی تو به افسون مکر و عناد دهی خرمن عمر حمزه به باد
ز تو گر شود این هنر آشکار به راحت کنم دُرّ و گوهر نثار
تو را در جهان سرفرازی دهم ز سیم و زرت بی نیازی دهم
چو بشنید آن زنگی به گهر چو بت در برش بر زمین سود سر
پس آنکه به پا خاست آن بد کنشت به فرمان هند آن زنا کار زشت
کمر را ببست آن خطاکار تنگ همی رفت تازان به میدان جنگ
چه حمزه بدان سان به دست نبرد بکوشید هر سو چون مردان مرد
یکی شه سواری به دشت ستور گریزان سپه از برش همچو مور
درخشان رخش همچو تابنده ماه ملایک همه محوش اندر سما
گهی در یمین و گهی در یسار برآورد از آن بت‌پرستان دمار
چو شیری که افتد میان رمه فکندند به سفیانیان همهمه
چه دید آن زمان زنگی نابکار که از هنده بودش دل امیدوار
ص: 76
یکی خشت رخشان گرفته به کف چو رو به برون آمد از یک طرف
پس پشت سنگی نشت آن شریر چو رو به کمین کرده بر حرّه شیر
ز خود بی خبر دید شه را به جنگ بینداخت آن خشت از پشت سنگ
درید از جگرگاه او تا به ناف بغلطید از اسب بر روی خاک
دریغا از آن سید پاک دین که افتاد از زین به روی زمین
تن پاک حمزه شده غرقه خون زمین گشته از خون او لاله گون
شتابان چو ابلیس آن پُر حِیل یکی آب گون تیغش اندر بغل
گرفت خنجر آب گون از میان به زاری فتادند سماواتیان
چو بر آن سیه روی چشمش فتاد برآورد یکی آه سرد از نهاد
دم رفتن آن شاهِ والا گُهر بدان دست و خنجر فتادش نظر
ز دیده همی راند خونابِ زرد لبی پر ز افغان دلی پر ز درد
چو شمر ستم پیشه آن دل سیاه بزد تیغ کین بر جگرگاه شاه
دریغا از آن سرور پاک دین فُتاده رخ لال گون بر زمین
نه یاری که گیرد سرش در کنار نه کس واقف از حال آن شهریار
چو گل پهلوی پاک حمزه درید جگر بندش از سینه بیرون کشید
لبِ تشنه، تن خسته و ناتوان ز پهلوی چاکش شده خون روان
به زاری بغلطید بر روی خاک خرامید روحش به فردوس پاک
فرو ریختند قدسیان از فلک همه نوحه گر از سما تا سمک
همه انبیا دست محنت به سر برآورده افغان ز جان بوالبشر
دریغا از آن شاه نیکو نهاد که آن سان به خاک سیه جان بداد
پس آن گاه وحشی برفت همچو باد جگر را به هند جگرخواره داد
ز شادی گرفت آن زن بدگمان کشیدش به دندان چو درندگان
جگر در دهانش شده چون حجر فرو ماند از او آن زد بد سیر
ندید آن زمان چاره در خوردنش ز کینه بیاویخت در گردنش
به وحشی بسی آفرین کرد یاد همه زیور خود بر او نهاد
در آن سوی تنها شه انس جان ز هر سو به گردش سپاه گران
کشیدند سفیانیان تیغ کین به روی نبی سرورِ پاک دین
ز هر سو به قصد نبی فوج فوج چو بحری که آید ز هر سو به موج
بدن ها ز تیغ ستم چاک چاک همه غرقه در خون فتاده به خاک
همه پاک دینان فشردند پای بدادند جان را به راه خدای
روان شد روانشان به باغ بهشت بر لاله حور غلمان کشت [؟]
نمودند جهاد و گرفتن جنان به فردوش اعلا شدند شادمان
عمر با ابابکر تازان به راه گریزان برفتند از رزم گاه
مخالف نهادند رو بر فرار ستاده نبی در صف کارزار
همه کینه جوی و همه خود پرست به آزار او برگشادند دست
میان سپه شهریار نجف ز تیغش روان جوی خون هر طرف
علی یک تن و بت پرستان هزار گرفته به کف جان برای نثار
در آن دم ز درگاه جان آفرین ملایک به امداد سالار دین
ز بی طاقتی اذن درخواستند همه تن پی رزم آراستند
و ز آن سو مدینه رسید این خبر شهید جفا گشته خیرالبشر
شده خون از این غم دلِ مرد و زن فتاده از این غصّه آتش به تن
قیامت در آن روز شد آشکار ز خیرالنسا رفت صبر و قرار
ص: 77
به چادر پیچیده سر تا به پا روان شد سوی سرور انبیا
صفیه به همراه خود برگرفت به زاری همی ناله از سر گرفت
به همراه چندی دگر از زنان چو انجم به دور مه آسمان
برفتند یکسر پراکنده مو نهادند به دشت احد جمله رو
یکی پهن دشتی که بر طرف آن بیفروخت چون لاله در بوستان
پراکنده بودند اصحاب دین فتاده تن حمزه بر دشت کین
صفیه چو دید آن شه جان نثار به چشمش چو شب روز گردید تار
روان شد سوی رزمگه دردناک چو سروی بدیدش فتاده به خاک