گروه های عمده یهودی در مدینه بنو قَینُقاع و بنو نضیر

نوع مقاله: تاریخ و رجال

نویسنده

موضوعات


* 1- بنوقَینُقاع
مبحث نخست: «مفاهیم و تعاریف»
گفتار اول: معنای لغوی قَینُقاع؛ «قینقاع» از دو واژه «القَین» و «القاع» ترکیب یافته است. «قین» به معنای حدّاد آمده و بر هر زرگری اطلاق میشود و جمع آن «قیون» است. (1) و «قاع» را به معنای زمین صاف گفتهاند.
ابن فارس افزوده است: زمینیکه محصول نمیدهد (2) مجمع البحرین و لسان العرب نیز به این معنا اشاره دارند. (3) مجمع البحرین مینویسد: «قینقاع، بفتح القاف و ضم النون و قد تکسر و تفتح، بطن من یهود المدینة و منه سوق قینقاع أضیف السوق إلیهم». (4)
معجم البلدان هم تصریح میکند: «ن» به ضم، کسر و فتح خوانده‌میشود. (5)
گفتار دوم: ماهیت بنی‌قینقاع: اینان نخستین گروه از یهودیان مدینه بودند که عهد و پیمانشان با مسلمانان را شکستند. (6) شغل آنان صنعتگری و بیشتر آهنگر و زرگر بودند. به خلاف دو گروه دیگر که زمین کشاورزی داشتند (7)و زراعت میکردند و از این رو، در بُعد اقتصادی از دیگران به مراتب قویتر بودند و از نظر نظامی و روحیه جنگجویی، به تصریح مورخان، شجاعتر از سایر یهودیان بودند. آنها بعد از جنگ بدر، به دلیل ویژگیهای قومی، حسادت خود را آشکار نموده و دست به تبلیغات سوء، علیه مسلمانها زدند و عهد و پیمان خود را نادیده گرفتند. به دنبال این رفتار خلاف و ناقض وحدت و دوستی که تخلّف از میثاق قانونی هم بود و نزول آیه شریفه: قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إلَی جَهَنَّمَ وَبِئْسَ المِهَادُ قَدْ کَانَ لَکُمْ آیةٌ فِی فِئَتَینِ التَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِی سَبِیلِ اللهِ وَاخْرَی کَافِرَةٌ یرَوْنَهُمْ مِثْلَیهِمْ رَأی العَینِ وَاللهُ یؤَیدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یشَاءُ إنَّ فِی ذَلِکَ لَعِبْرَةً لُاوْلِی الأبْصَارِ. (8)
نقض عهد آنها آشکار شد.
مبحث دوم: ماجرای پیمان شکنی بنی قینقاع و واکنش پیامبر (ص)


1- المصباح المنیر، ص 521
2- المصباح المنیر، ص 519
3- مجمع البحرین، ج 4، ص 385؛ لسان العرب، ج 8، ص 304
4- مجمع البحرین، ج 4، ص 382
5- معجم البلدان، ج 4، ص 424
6- به یاری خداوند، درباره چگونگی نقض عهد این گروه در قسمت های بعد، ان شاءالله به تفصیل سخن خواهیم گفت.
7- الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 540
8- آل عمران 3: 12 و 13

ص: 49
به دنبال فاش شدن نقض عهد و پیمان شکنی بنی قینقاع؛ پیامبر به آنان پیام داد که در سوق بنی‌قینقاع (و به گفته برخی «سوق نبط») جمع شوند (1)و آنان در آن مکان گرد آمدند و پیامبر (ص) خطاب به ایشان فرمود: «ای جماعت یهود، مراقب باشید چیزی که بر سر قریش آمد گریبان شما را نگیرد و اسلام را بپذیرید پیش از آنکه به سرنوشت قریش دچار شوید. شماها خوب می‌دانید که من پیامبری برگزیده هستم.»
یهود بنیقینقاع با درشتی درپاسخ پیامبرگفتند: «ای محمد، پیروزی بر قریش (در جنگ بدر) تو را مغرور نکند. تو با گروهی نادان جنگیدی و مقهورشان کردی، در صورتی که ما مرد جنگ و مبارزهایم و اگر با ما بجنگی خواهی دیدکه تا کنون با گروهی چون ما نجنگیدهای. در همین هنگام که یهودیان اظهار دشمنی میکردند و پیمان میشکستند، زنیکه اصل او از قبیلهای دیگر و همسر مردی از انصار بود، برای فروختن کالا (2) وارد بازار قینقاع شد و جلوی دکان زرگر یهودی مشغول فروختن کالا گردید. (3) یهودی زرگر از زن خواست که پوشش صورت خود را کنار بزند، اما او خودداری کرد. یهودی، به طوری که زن متوجه نشود، از پشت پایینِ لباس زن را بهوسیله خار به بالای لباس او دوخت و وقتیکه آن زن به پا خاست بدنش نمایان شد ویهودیان بر این کار خندیدند. زن استغاثه کرد و یاری خواست و مرد مسلمانیکه در آنجا بود، با مرد یهودی درگیر گردید و در نتیجه یهودی کشته شد. یهودیان با مشاهده این کار، جملگی بر سر مرد مسلمان ریختند و او را کشتند و بعد از این واقعه، اعلان جنگ کرده و در دژهای خود جای گرفتند. به دنبال این حرکت و نزول آیه شریفه (وَإمَّا تَخَافَنَّ مِنْ قَوْم خِیانَةً فَانْبِذْ إلَیهِمْ عَلَی سَوَاء إنَّ اللهَ لا یحِبُّ الخَائِنِینَ. (4)
پیامبر آهنگ ایشان کرد و آنها را به محاصره خود درآورد. مدت محاصره ایشان 15 روز (و بهگفتهای، شش روز (5)) بوده است؛ (6) از نیمه شوال سال دوم، بعد از واقعه بدرالکبری. مسلمانها در این جنگ شعار «یا رَبّنَا لَا یغْلِبَنَّکَ» (7)سر میدادند.
ابن اثیر و طبری میگویند: پرچم به دست حمزه بوده (8) لیکن به نظر میرسد درستتر این باشد که بگوییم: پرچم را حضرت علی (ع) در دست داشت. در این غزوه، ابولبابه در مدینه جانشین پیامبر بود. (9)
بنوقینقاع که در اثر محاصره به زانو در آمده بودند، چارهای جز تسلیم ندیدند؛ بنابراین، به حکم پیامبر از قلعهها فرود آمدند و توسط مسلمانان دستگیر شدند. مسلمانان دستان گروهی از آنان را بستند و بستن دستها علامت این بود که پیامبر تصمیم داشت آنها را سخت تنبیه کند (10) و یا به قتل رساند. (11) ابولبابه که در جاهلیت همپیمان خزرج بود، از اینرو عبدالله بن ابَی از کنار ایشان گذشت در حالی که منذر بن قدامه سالمی را پیامبر بر آنها گماشته بود، به او گفت: ایشان را باز کنید. منذر گفت: آیا می‌خواهید گروهی را که پیامبر بسته است باز کنید؟ به خدا سوگند هرکس آنها را باز کند گردنش را میزنم. عبدالله بن ابی به جانب پیامبر دوید و دست خود را در گریبان زره آن حضرت کرد وگفت:
ای محمد، نسبت به دوستان من نیکیکن! پیامبر با چهره برافروخته و خشمگین به او فرمود: وای بر تو، رهایم کن! گفت: رهایت نمیکنم تا نسبت به دوستانم دستور نیکی دهی. آنها چهارصد مبارز زرهدار و سیصد جنگجوی بیزرهاند (12) که در جنگهای حدائق و بعاث مرا از سرخ و سیاه حفظ کردند و تو میخواهیکه در یک روز همه آنها را درو کنی؟ ای محمد، من مردی هستم که از پیشامدها بیم دارم. پیامبر فرمود: رهایشان کنید. خدا ایشان را و او را، همراه ایشان لعنت کند! پس چون عبدالله بن ابی درباره آنها صحبت کرد، پیامبر آنها را از کشتن رها ساخت و فرمان داد که از مدینه بیرونشان کنند. عبدالله بن ابی همراه همپیمانان خود، که آهنگ خروج از مدینه را داشتند، به حضور پیامبر آمد و قصد داشت با آن حضرت صحبت کند تا اجازه فرماید که آنها همچنان در خانههای خود بمانند. عویمبن ساعده جلو درِ خانه پیامبر بود، چون عبدالله بن ابی خواست وارد شود، عویم کنارش زد و گفت: نباید پیش از آن‌که پیامبر اجازه دهد وارد شوی. یهودیان وقتی چنین دیدند، عبدالله بن ابی را به کنیه صدا کردند وگفتند: ابو حباب! هرگز بر درِ خانهای نمیایستیم که چهره تو چنین مجروح شود و ما نتوانیم کاری انجام دهیم. ابن ابی در حالی که خونهای چهره خود را پاک میکرد، فریاد می‌کشید: بمانید. وای بر شما! آنها هم فریاد میزدند: همانگونه که گفتیم، هرگز بر در خانه‌ای که چهره تو این چنین زخمی شود و ما نتوانیم غیرتی از خود نشان دهیم، نمیمانیم! (13)
پیامبر (ص) خمس غنایمی را که از ایشان گرفته بودند جدا کرد (14) و میان اصحاب خود تقسیم نمود و به عبادة بن صامت دستور داد ایشان را تبعید کند. بنی‌قینقاع به عباده گفتند: چرا از میان تمام قبیله اوس و خزرج، با ما که همپیمان تو هستیم چنین میکنی؟! ما دوستان تو هستیم. عباده گفت: وقتی شما به پیامبر خدا اعلان جنگ دادید، من به حضور پیامبر رسیدم وگفتم: ای فرستاده خدا، من از ایشان و همپیمانی با ایشان بیزارم.
ابن ابی و عباده از جهت همپیمانی با آنها یکسان بودند. از این رو بود که عبدالله بن ابی به عباده گفت: تو از پیمان


1- تفسیر قمی، ج 1، ص 97؛ بحارالأنوار، ج 20، ص 6
2- سیره ابن هشام ج 2، ص 632 و اعیان الشیعه ج 1، ص 251 کالای زن را شیر دانستهاند.
3- فروغ ابدیت، ج 1، ص 531؛ تاریخ تحلیلی اسلام، دکتر شهیدی، ص 79
4- انفال 8: 58
5- المناقب، ج 1، ص 191؛ اعلام الوری، ص 79
6- تاریخ سیاسی اسلام، ج 1، ص 454؛ بحارالأنوار، ج 19، ص 163
7- کافی، ج 5، ص 47؛ وسائل‌الشیعه، ج 15، ص 138، باب استحباب اتخاذ المسلمین شعاراً.
8- الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 541؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 174
9- المناقب، ج 1، ص 163؛ الصراط المستقیم، ج 3، ص 132؛ بحارالأنوار، ج 22، ص 248
10- فروغ ابدیت، ج 1، ص 532
11- الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 540
12- طبری و اعیان الشیعه و ابن اثیر، 300 زره‌دار و 400 بی زره نقل میکنند.
13- مغازی، ج 1، صص 128 و 129
14- طبری و ابن اثیر می‌گویند: این نخستین خمسی بود که پیامبر جدا کرد؛ در حالی که علّامه جعفر مرتضی این مطلب را مردود می‌داند.

ص: 50
دوستان خود بیزاری میجویی؟! این چه رفتاری است که داری؟ و مواردی را که بنی‌قینقاع متحمّل زحمت شده بودند، یادآوری کرد. عباده گفت: ای ابو حباب، میدانی که دلها دگرگون شده و اسلام پیمانها را از میان برده است! به خدا سوگند به کاری دست زدهای که بدبختی آن را فردا خواهی دید. بنی‌قینقاع گفتند: ای محمد، ما از مردم طلب داریم! فرمود: شتاب کنید و این حرفها را رها سازید. عباده ایشان را تبعید کرد. آنها از عباده مهلتی خواستند. در پاسخشان گفت: از سه شبانه روزی که پیامبر خدا به شما مهلت داده، حتی یک ساعت هم بیشتر مهلت نمیدهم. این فرمان پیامبر خداست و اگر به عهده من بود، اصلًا مهلت نمیدادم.
چون سه روز گذشت، عباده هم از پی ایشان روان شد و آنها به سوی شام کوچیدند. عباده میگفت: به مناطق دور و دورتر بروید. او تا محل ذباب آنها را همراهی کرد و بازگشت و یهودیان به اذرعات رفتند. (1)
ابن اثیر گوید: «ثُمَّ سَارُوا إِلَی أَذْرِعَاتٍ ...» (2) «فَلَمْ یلْبَثُوا إِلَّا قَلِیلًا حَتَّی هَلَکُوا» (3)
واقدی از قول ربیع بن سبره، از پدرش نقل میکند که میگفت: من از شام به مدینه میآمدم، در ناحیه فَلَجَتَین بنوقینقاع را دیدم که زنان و فرزندان خود را سوار بر شترها کرده بودند و خودشان پیاده میرفتند، موضوع را از ایشان پرسیدم. گفتند: محمد ما را بیرون کرد و اموال ما را گرفت. گفتم: کجا می‌روید؟ گفتند: به شام. سبره میگوید: چون به وادی‌القری رسیدند، یک ماه در آنجا توقف کردند و یهودیان وادی‌القری، برای پیادگان آنها مرکوب دادند و آنها را تقویت کردند و آنها به اذرعات رفتند و در آنجا بودند و پس از مدت کمی، از میان رفتند. (4)
مبحث سوم: نکاتی در باره بنوقینقاع
نکته 1: در تاریخ آمده است: چگونگی نقض عهد و پیمان بنوقینقاع بدین ترتیب بوده که بعد از جنگ بدر، آنان به پیامبر حسد ورزیدند، بدین جهت که دیدند اسلام روز به روز استوارتر می‌شود و عظمت مییابد و حکومت اسلامی شکل قدرتمندتری میگیرد و بدین ترتیب یهود اهمیت سابق خود- به‌خصوص مرجعیت علمی و فرهنگی- را از دست میدهد؛ بنابراین، آغاز به تبلیغات مسموم بر ضدّ اسلام نمودند و از طعنه و تعرض (حد اقل لفظی) ابایی نداشتند و لذا پیامبر ایشان را در سوق قینقاع گرد آورد و آنها را نسبت به عواقب اعمالشان هشدار داد، که قرآن هم این مطلب را تصریح میکند. آنجا که می‌فرماید: وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ. (5)
و مطلب دیگر که مورخان از آن به عنوان «نقض عهد یهود بنیقینقاع» یاد کردهاند، تعرض به زن یکی از مسلمانان انصار و در پی آن، کشته شدن یک مرد مسلمان به دست گروهی از یهود است که آنجا بودند و متعاقب این کار، در قلعههای خود رفته و موضع جنگی گرفتند؛ ولی با این حال نویسنده محترم کتاب تاریخ صدر اسلام، چگونگی نقض عهد را مبهم دانسته و مینویسد:
«در تمام گزارشهای مربوط به غزوه بنی‌قینقاع، آنچه آشکارا از آن سخن نرفته و ناگفته مانده، چگونگی شکستن پیمان وحدت از سوی یهودیان یاد شده است» و آنگاه میافزاید: «فقدان گزارشی صریح در باب چگونگی نقض پیمان وحدت از سوی بنی‌قینقاع، تنها زاییده غفلت و ناآگاهی مورّخانی است که حدود یک قرن ونیم بعد به تدوین اخبار این غزوه پرداختند.» و سپس ایشان قراینی را بر نقض عهد توسط یهود بنی‌قینقاع ارائه میکند. (6) در پاسخ ایشان باید گفت نقض عهد وی چقدر باید صریح باشد؟! در حالی که هر یک از اعمال آنها به تنهایی در جامعه آن روز عرب، برای یک درگیری بزرگ کافی به نظر می‌رسد:
الف) تبلیغات سوء ب) تعرض به ناموس یک زن عرب که می‌دانیم این مسأله نزد عرب آنروز بسیار حساس و دارای اهمیت بوده است ج) کشتن دسته جمعی یک مسلمان د) داخل شدن در قلعه‌ها و اتخاد موضع‌جنگی.
و نیز شایسته بود ایشان این دو مطلب را به عنوان قراین نقض عهد بنیقینقاع ذکر میکرد:
الف) خود این کار پیامبر (ص) که ایشان را جمع نموده و به آنها هشدار داد ب) جواب درشت بنی‌قینقاع به پیامبر.
نکته 2: ابن اثیر و طبری نقل میکنند که در این غزوه، پرچم مسلمانان به دست حمزه بود؛ لیکن علّامه جعفر مرتضی این را نپذیرفته، میگوید: «إِنَّ حَامِلَ لِوَاءِ النَّبِی (ص) فِی جَمِیعِ حُرُوبِهِ هُوَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِین (ع) فَکُلُّ مَا یذکَر خِلَاف ذَلِکَ مَا هُوَ إِلَّا عَرْبَدَة وَ تَضْلِیل». (7)
در تأیید نظریه ایشان باید گفت: روایات زیادی این معنی را تأیید میکند (8)و ثابت میکند که صاحب پرچم پیامبر در همه جنگها حضرت علی (ع) است؛ از جمله: «... وَ هُوَ الَّذِی کَانَ لِوَاؤُهُ مَعَهُ فِی کُلِّ زَحْف ...». (9)


1- مغازی، ج 1، صص 129 و 130
2- بلد فی أطراف الشام یجاور أرش البلقاء و عمان معجم البلدان، ج 1، ص 130.
3- الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 541؛ تاریخ سیاسی اسلام، ج 1، ص 455
4- مغازی، ج 1، ص 130
5- انفال 8: 58
6- تاریخ صدر اسلام، دکتر زرگری نژاد، ص 398
7- الصحیح، ج 4، ص 150
8- الخصال، ج 1، ص 210؛ الخصال، ج 2، ص 580؛ العدد القویه، ص 195؛ کنزل الفوائد، ج 1، ص 264؛ مستدرک، ج 11، ص 188؛ بحارالأنوار، ج 15، ص 210؛ همان، ج 31، ص 445؛ همان، ج 40، ص 8
9- بناء المقاله، ص 130؛ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 116؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 117؛ العدد القویه، ص 244؛ کشف الغمه، ج 1، ص 80؛ بحارالأنوار، ج 26، ص 43؛ همان، ج 38، ص 240؛ همان، ج 42، ص 59

ص: 51
و شاید بتوان گفت روایت «أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِی فِی الدُّنْیا وَ اْلآخِرَةِ» (1)
نیز مؤید این معناست.
نکته 3: در مورد کار مسلمانی که یهودی را- به خاطر گره زدن لباس زن مسلمان و مکشوف شدن عورتش- کشت پرسشی به ذهن انسان خطور میکند و آن اینکه: آیا رفتار آن مسلمان در به قتل رساندن زرگر یهودی درست بود؟
در پاسخ، افزون بر آن‌چه درباره اهمیت عِرض و ناموس در نزد عرب، در آن زمان گفتیم، باید بگوییمکه گره زدن، خندیدن ومسخره کردن یهودیان را نباید عمل جاهلانه چند جوان تلقّی کرد؛ بلکه با توجه به وضعیت آن روزِ مدینه و اظهارات قبلی یهودیان، که حاکی از نقض عهد توسط آنها بود؛ از جمله سخنان درشت آنها در پاسخ پیامبر (ص) میتوان نتیجه گرفت که این کار، کاری حساب شده و برای تحقیر مسلمانها بوده است؛ بنابراین، به دنبال استغاثه زن، مسلمان غیرتمند به یهودی اعتراض میکند و به دنبال آن، درگیری به وجود میآید و در نتیجه، یهودی در این درگیری کشته میشود؛ بنابراین، کار آن مسلمان کاملًا طبیعی است؛ اما حمله گروهی یهودی بر ضدّ مرد مسلمان، کار ناجوانمردانه محسوب میشود.
نکته 4: علّت درشتگویی یهود در حضور پیامبر (ص) چه بوده است؟
صاحب کتاب «تاریخ صدر اسلام» این مطلب را به غزوه سویق؛ یعنی حمله 200 نفری ابوسفیان به اطراف مدینه و هماهنگی یهود بنی‌قینقاع و مشرکان مکه مرتبط می‌داند.
در این باره باید گفت: اگرچه این فرض بهظاهر درست بهنظر میرسد، اما به دو جهت نباید در مورد این مطلب غفلتکرد:
1. با توجه به شکست سخت آنها در جنگ بدر و اراده عمومی و تصمیم جمعی قریش، مبنی بر گرفتن انتقام از مسلمانان.
2. اگر ایشان میخواستند تسلیم این اراده عمومی شوند و خواست قریش را عملی نمایند و کار مهمی انجام دهند، میتوانستند و باید تعداد زیادی را بسیج میکردند، در حالی که همه مورّخان اذعان دارند، سپاه ابوسفیان در غزوه سویق بیش از 200 نفر نبوده و ثانیاً زمان غزوه سویق را غالباً متفاوت نوشتهاند؛ مثلًا طبری آنرا در سال چهارم و با «بدرالموعد» یکی میداند (2)؛ بنابراین، رابطه میان لشکرکشی ابوسفیان و نقض پیمان بنیقینقاع در پردهای از ابهام باقی میماند.
نکته 5: ابن هشام مدعی است آیات شریفه: یا أیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الیهُودَ وَالنَّصَارَی أوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أوْلِیاءُ بَعْض وَمَنْ یتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإنَّهُ مِنْهُمْ إنَّ اللهَ لَا یهْدِی‌القَوْمَ الظَّالِمِینَ فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یسَارِعُونَ فِیهِم یقُولُونَ نَخْشَی أنْ تُصِیبَنَا دَائِرَةٌ فَعَسَی اللهُ أنْ یأتِی بِالفَتْحِ أوْ أمْر مِنْ عِنْدِهُ فَیصْبِحُوا عَلَی مَا أسَرُّوا فِی أنفُسِهِمْ نَادِمِینَ وَیقُولُ الَّذِینَ آمَنُوا أهَؤُلاءِ الَّذِینَ أقْسَمُوا بِاللهِ جَهْدَ أیمَانِهِمْ إنَّهُمْ لَمَعَکُمْ حَبِطَتْ أعْمَالُهُمْ فَأصْبَحُوا خَاسِرِینَ یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرینَ یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللَّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُون وَمَنْ یتَوَلَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا فَإنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الغَالِبُونَ (3)
در شأن عبدالله بن ابی نازل شده؛ (4) لیکن این مطلب به دلایل زیر محلّ تردید است:
1. مفسران گفتهاند: سوره مائده در حَجّة الوداع، یکباره نازل شده و واقعه غزوه بنیقینقاع در سال دوم هجرت رخ داده‌است.
2. آیه إنَّمَا وَلِیکُمُ اللهُ بنا بر روایات متواتره، در شأن حضرت علی (ع) میباشد و حال آنکه، ابن هشام مدعی است در شأن عبدالله بن ابی نازل شده است.
3. خطاب آیه یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مؤمنان هستند، در حالی که عبدالله بن ابَی مؤمن نبوده است.
4. در این آیات سخن از نصاری به میان آمده، در حالی که در قضیه غزوه بنیقینقاع سخن از نصاری در میان نبوده است. (5)
و امّا در مورد آیه شریفه: قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إلَی جَهَنَّمَ وَبِئْسَ المِهَادُ قَدْ کَانَ لَکُمْ آیةٌ فِی فِئَتَینِ التَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِی سَبِیلِ اللهِ وَاخْرَی کَافِرَةٌ یرَوْنَهُمْ مِثْلَیهِمْ رَأی العَینِ وَاللهُ یؤَیدُ بِنَصْرِهِ مَنْ یشَاءُ إنَّ فِی ذَلِکَ لَعِبْرَةً لُاوْلِی الأبْصَارِ. (6)
تفسیر قمی و مجمع البیان نقل میکنند که آن، بعد از بدر نازل شده و درباره یهود بنیقینقاع است. (7)
اما صاحب المیزان، ضمن نقل قول ایشان مینویسد: این آیات تناسبی با یهود ندارد؛ بلکه مناسب با سیاق آیات این


1- احتجاج، ج 1، ص 121؛ بشاره المصطفی، 197، 200، صص 216 و 220
2- تاریخ طبری، ج 2، ص 429
3- مائده: 51- 55
4- ابن هشام، ج 2، ص 634
5- الصحیح، ج 4، ص 148
6- آل عمران 3: 12 و 13
7- تفسیر قمی، ج 1، ص 97

ص: 52
است که بعد از احد نازل شده‌باشد. (1)
* 2- بنو نضیر
مبحث اول: مفاهیم و تعاریف
گفتار اول: معنای لغوی و اصطلاحی
واژه «نضیر» در لغت به معنای حُسْن و رونق آمده است. (2) الصحیح به نقل از یعقوبی مینویسد: «النضیر اسم جبل نزلوا به فسمّوا بإسمه».
گفتار دوم: نسب بنینضیر
این طایفه و طایفه بنوقریظه، از فرزندان هارون، برادر حضرت موسی 8 هستند و از این رو، اعتباری ویژه نزد دیگر یهودیان داشتند. (3)
دکتر جواد علی، در این‌باره به نقل از الأغانی و تاج‌العروس مینویسد:
«در میان یهودیان، بنوقریظه و بنونضیر به «الکاهنین» معروفاند؛ و این به خاطر آن است که به جدّ آنان (الکاهن) گفته میشد و او به زعم اهل اخبار، کاهن بن هارون بن عمران بوده و آنان به خاطر این نسبت، از ریشهای رفیع و نسبی والا برخوردار بودند و به همین علت از سایر یهودیان ممتاز بودند و به نسب خود افتخار میکردند و نیز برای ایشان، سروری و شرافت، نسبت به همکیشان دیگرشان قائل شدهاند.» (4)
مبحث دوم: تاریخ وقوع غزوه بنی نضیر و علت و چگونگی وقوع آن تاریخ، علت و چگونگی وقوع غزوه بنی‌نضیر
گفتار اول: تاریخ وقوع
واقدی و بیشترکتابهای تاریخ، وقوع این غزوه را آغاز سال چهارم، بعد ازفاجعه بئر معونه، در ماه ربیع الأوّل، سی و ششمین (5) ماه هجرت نوشته اند؛ (6) لیکن قول دیگری آنرا پیش از غزوه احد و شش ماه بعد از غزوه بدرالکبری میداندکه این قول هم پیروان زیادی دارد و الصحیح نیز با ارائه دلایلی، قول دوم را میپذیرد. (7) ابن هشام میگوید: سوره حشر درباره غزوه بنینضیر نازل شده (8) و مفسران هم در این‌باره اتفاق نظریه دارند.
گفتار دوم: علت وقوع غزوه بنینضیر
درباره دلیل وقوع این غزوه، چندین نظریه وجود دارد و تا پنج قول در این‌باره گفتهاند:
1. طبری، ابن هشام، تاریخ صدر اسلام، فروغ ابدیت، تفسیر تبیان، تاریخ سیاسی اسلام، المیزان، ابن اثیر، تاریخ تحلیلی اسلام، اعیان‌الشیعه و ... می‌نویسند:
«ابو بِرَاء عامر بن مالک، از بزرگان بنی عامر، به حضور پیامبر (ص) آمده، هدایایی تقدیمش کرد و حضرت پذیرش هدایا را مشروط به مسلمان شدن وی نمود، او اسلام را نپذیرفت اما رد هم نکرد بلکه این آیین الهی خوشایند وی واقع گردید؛ از این رو، از پیامبرخدا (ص) درخواست کرد که نخبگانی (و قاریانی از قرآن) به جانب نجد، برای دعوت به اسلام بفرستد. پیامبر فرمود: من از اهل نجد بر فرستادگانم بیمناکم. او گفت: افراد تو در امان خواهند بود. پیامبر چهل و دو نفر و بنا به قولی 70 یا 72 نفر را با او فرستاد که این گروه توسط عامر بن طفیل، در منطقه بئرمعونه به شهادت رسیدند؛ اما


1- المیزان، ج 3، ص 118
2- لسان العرب.
3- تفسیر قمی، ج 1، ص 168؛ همان، ج 2، صص 176 و 177
4- المفصل، ج 6، ص 522
5- ماه سی و هفت درست است؛ چون هجرت در ماه ربیع الاول اتفاق افتاده و ربیع الاول سال چهارم، ماه سی و هفتم از هجرت می‌شود.
6- مغازی واقدی، ج 1، ص 268؛ تاریخ الطبری، ج 2، ص 223
7- الصحیح، ج 6، ص 33
8- ابن هشام، ج 2، ص 716

ص: 53
عمرو بن امیه ضَمری نجات یافت. بر پیشانی وی داغ نهاده بودند که در هنگام بازگشت، به دو نفر از بنیعامر برخورد کرد که آنان از پیامبر (ص) اماننامه گرفته بودند و عمرو این مطلب را نمیدانست. آنان در زیر درختی به استراحت پرداختند و عمرو صبر کرد تا آن دو به خواب رفتند. پس هر دوی آنها را به انتقام شهدای بئر معونه کشت؛ وقتی پیامبر از این موضوع آگاه شد، اراده کرد که دیه ایشان را به همراه وسایل باقی‌ماندهشان برای خانوادهشان بفرستد؛ برای همین، پیامبر به همراه تعدادی از اصحاب، برای مذاکره درباره پرداخت دیه آن دو، نزد قبیله بنی‌نضیر رفتند؛ زیرا بنی‌نضیر، هم با مسلمانان همپیمان بودند و هم با بنیعامر. پیامبر ویارانش بیرون دژ در سایه دیواری نشستند، آن حضرت در مورد کمک بنی‌نضیر برای پرداخت خونبهای دو نفری که عمروبن امیه آنها را کشته بود، صحبت کرد. بنی‌نضیر گفتند: ابوالقاسم! هر چه دوست داشته باشی انجام میدهیم، لطف کرده، به دیدار ما آمدهای. بنشین تا غذایی بیاوریم. پیامبر (ص) نشسته بود که در این هنگام گروهی از آنها با یکدیگر خلوت کرده و درگوشی حرف میزدند. حُیی بن اخطب گفت: ایگروه یهود، محمد با تعداد اندکی از یاران خود، که به ده نفر نمیرسند، به اینجا آمده است؛ (1) پس باید از پشت بام سنگی بر سر او بیفکنید و به قتلش رسانید، چون هیچ وقت او را تنهاتر از این ساعت نمی‌یابید! اگر او کشته شود یارانش پراکنده شده، قریش به مکه برخواهند گشت و تنها افراد دو قبیله اوس و خزرج، که همپیمانان شمایند، اینجا باقی میمانند. بنابراین، کاری را که یک روزی باید انجام دهید، اکنون تمام کنید! عمرو بن جحاش گفت: من هم اکنون پشت بام می‌روم و سنگ را بر او میافکنم. سلّام بن مِشکم گفت: فقط این دفعه حرف مرا گوش کنید و پس از آن، در موارد دیگر با من مخالفت ورزید. به خدا، اگر این کار را بکنید، شایع خواهد شد که ما نسبت به محمد غدر و مکر کردهایم و این نقض عهد و پیمانی است که میان ما و او بسته شده است. این کار را نکنید! به خدا سوگند اگر چنین کنید، هرکس که تا روز قیامت سرپرستی اسلام را به عهده بگیرد، دشمنی خود با یهود را آشکار خواهد ساخت! در این هنگام که سنگ را آماده کرده بودند تا بر سر پیامبر بیندازند و آن حضرت را به قتل رسانند، جبرئیل (ع) آن حضرت را از قصد آنان آگاه ساخت و به سرعت برخاست و چنین وانمود کرد که برای انجام کاری می‌رود و آهنگ مدینه کرد.
یاران پیامبر نشسته، مشغول حرف زدن بودند و تصور میکردند که پیامبرخدا برای انجام کاری رفته و باز میگردد؛ ولی چون از مراجعت آن حضرت مأیوس شدند، یکی از ایشان گفت: نشستن ما در اینجا فایدهای ندارد و معلوم است پیامبر دنبال کاری رفته و بر نمیگردد. پس برخاستند. حُیی‌بن‌اخطب گفت: ابوالقاسم عجله کرد! حال آن‌که ما قصد داشتیم خواسته او را برآوریم و در حضورش غذا بخوریم. یهود از کردار خود سخت پشیمان شدند؛ پس کنانه بن صویراء از ایشان پرسید: آیا فهمدید چرا محمد برخاست و رفت؟ گفتند: نه! گفت: محمد از مکر و قصد شما آگاه شد! پس نسبت به خود خدعه و مکر نکنید؛ به خدا سوگند او پیامبر خداست و برنخاست مگر اینکه از مکر شما آگاه شد. به هرحال او خاتم پیامبران است؛ البته شما طمع داشتید که پیامبر خاتم از فرزندان هارون باشد؛ ولی باید بدانید که خداوند هرکس را بخواهد به آن منصب بر میگزیند. کتابهای ما و آنچه که در تورات آموخته و خواندهایم- که تغییرناپذیر است- حاکی از این استکه زادگاه آن پیامبر، مکه و محلّ هجرت او مدینه است و صفات محمد چنان است که هیچ اختلافی با آنچه که در کتابهای ما بیان شده است ندارد ویقین داشته باشید آنچه که او برای شما آورده، بهتر از جنگیدن با اوست و اطاعت هر فرمانی هم که در این مورد صادر کند آسانتر و بهتر از این است که با او بجنگید. گویی من میبینم که شما، در حالی که کودکانتان گریه میکنند، باید از این سرزمین بکوچید، خانههای خود را ترک کنید و اموالتان را رها سازید وحال آنکه اموال و ثروت شما مایه شرف‌شماست.


1- از جمله افراد یاد شده، حضرت علی 7 بود.

ص: 54
اکنون دو پیشنهاد دارم؛ آنها را بشنوید و اطاعت کنید، که در راه سوم خیری نیست! گفتند: دو پیشنهادت چیست؟ گفت: نخست اینکه اسلام بیاورید و به آیین محمد درآیید تا اموال و فرزندانتان در امان باشد. به علاوه، از گزیدگان اصحاب او خواهید شد. از سرزمین خود بیرون نمی‌روید و اموالتان هم در دست خودتان باقی میماند. گفتند: ما از تورات و عهد موسی بیرون نمیرویم و آن را رها نمی‌کنیم؛ گفت: پس، در این صورت یقین بدانید که محمد برای شما پیام میفرستد که از سرزمین من بیرون بروید. پیشنهاد دوم آن است که: سخن او را بپذیرید و بیرون بروید؛ چون در غیر این صورت، خون و مال شما هدر خواهد شد؛ یعنی اگر بپذیرید اموالتان برای خودتان باقی خواهد ماند. آنگاه، اگر خواستید میفروشید و اگر نخواستید با خود میبرید. گفتند: این پیشنهاد را میپذیریم. گفت: برای من هم پیشنهاد دوم بهتر است؛ هر چند اگر شما آبروی مرا نمیبردید مسلمان میشدم؛ ولی به خدا سوگند دلم نمیخواهد دخترم شعثاء به خاطر مسلمان شدن من مورد شماتت قرار گیرد! پس، هر چه بر سر شما بیاید بر سر من هم خواهد آمد.
سلّام بن مشکم گفت: من از این کار شما خوشنود نشدم. به هر حال محمد کسی نزد ما خواهد فرستاد و هشدار خواهد داد که از سرزمین من بیرون بروید. ای حُیی، از من بشنو و در آن باره صحبت بیهوده مکن و از اینجا برو. گفت: چنین خواهم کرد و از این دیار بیرون خواهم رفت!
چون پیامبر (ص) راهی مدینه شد، یارانش از پی آن حضرت روان شدند؛ در راه به مردی برخوردند که از مدینه میآمد، پرسیدند: آیا پیامبرخدا را ندیدی؟ گفت: چرا، آن حضرت را دیدم در حالی که وارد مدینه میشد. آنها به حضور پیامبر رسیدند و دیدند که آن حضرت کسی را به دنبال محمدبن مَسلَمه فرستاد و احضارش کرد. یکی از آنان پرسید: ای پیامبر، ندانستیم علت برخاستن و راهی مدینه شدن شما چه بود؟ فرمود: یهودیان تصمیم گرفته بودند مرا غافلگیر کنند؛ ولی خداوند مرا آگاه کرد. پس، از جای خود برخاستم و راه افتادم. در این هنگام محمد بن مسلمه آمد. پیامبر به او دستور داد: نزد یهودیان بنی‌نضیر برو و به ایشان بگو: رسول الله مرا فرستاده است تا به شما بگویم که از سرزمین او بیرون روید.» (1)
2. مرحوم طبرسی و راوندی، قضیه را بهگونهای دیگر نقل کرده و نوشتهاند:
«پیامبر نزد کعب بن اشرف رفت و از او قرض خواست و او گفت: درود بر تو ای ابوالقاسم! خوش آمدی. پیامبر و اصحابش نشستند و کعب از جای برخاست، گویی میخواست برای ایشان غذا آماده کند و با خود میگفت: خوب است پیامبر را بکشم! در این هنگام جبرئیل نازل شد و پیامبر را از نقشه یهود آگاه ساخت؛ پس پیامبر برخاست و مثل اینکه برای انجام کاری میرود، راه افتاد و میدانست تا زمانیکه او زنده است یارانش را نخواهند کشت. راه مدینه را در پیش گرفت و در راه، از جمله کسانیکه کعب از آنها بر ضد پیامبر کمک خواسته بود، پیامبر را دیدند و به کعب خبر دادند که پیامبر به طرف مدینه رفت؛ پس مسلمانها هم به مدینه برگشتند. عبدالله بن صوریا که از میان یهودیان، دانشمندترینشان بود گفت: به خدا سوگند که پروردگارش به او خبر داد از آن‌چه که شما اراده کرده بودید و به زودی فرستاده او نزد شما خواهد آمد، در حالی که پیام او را مبنی بر بیرون رفتن از مدینه به شما ابلاغ میکند؛ پس یکی از دو پیشنهاد مرا بپذیرید که در سومی خیری نیست. (2)
پیشنهاد اول: اسلام بیاورید و ایمن باشید در دیارتان و حفظ کنید اموالتان را.
پیشنهاد دوم: از این سرزمین بیرون بروید.
گفتند: این برای ما بهتر است. ابن صوریا گفت: اما پیشنهاد نخست بهتر است برای شما، اگر نبود که شما را تنها گذارم، اسلام میآوردم.
پیامبر (ص)، محمد بن مسلمه را به سوی آنان فرستاد و امر کرد بدیشان به کوچ کردن و بیرون رفتن


1- تاریخ طبری، ج 2، ص 223؛ ابن هشام، ج 2، ص 713؛ تاریخ صدر اسلام، ص 438؛ فروغ ابدیت، ج 2، ص 92؛ التبیان، ج 9، ص 559؛ تاریخ سیاسی اسلام، ج 1، ص 495؛ المیزان، ج 19، ص 207
2- منظور از سومی جنگ و درگیری است

ص: 55
از سرزمینشان و اموالشان و امر فرمود که به ایشان سه شب برای خروج مهلت بدهد.» (1)
3. مرحوم قمی، صاحب «تفسیر قمی» به نوعی میان این دو قول جمع کرده و فشرده سخن ایشان این است که:
«حضرت برای قرض کردن دیه دو مرد عامری به خانه کعب بن اشرف رفته بود.» (2)
4. قول دیگر را زمخشری در کشاف آورده و مینویسد:
«هنگامی که مسلمانان در احُد متحمّل شکست شدند، بنی‌نضیر از عهد و پیمان خود برگشته و آن را نقض کردند، بدین صورت که کعب‌بن اشرف با چهل نفر راهی مکه گردید و در کنار کعبه، با هم بر ضدّ پیامبر هم قسم شدند. پس حضرت امر فرمود به محمد بن مسلمه انصاری که کعب را (که برادر رضاعیاش بود) بکشد و پیامبر هنگام صبح با لشکریانی بر بنی نضیر وارد شد و آنان را محاصره کرد و به آنها فرمود: از مدینه خارج شوید. گفتند: مرگ برای ما بهتر از این است. پس برای جنگ آماده شدند.» (3)
5. قولی دیگر نیز درباره چگونگی آغاز غزوه بنی‌نضیر آمده، که فشرده آن چنین است:
«آنان پیام دادند که پیامبر با 30 نفر از نخبگان اصحاب و بنی نضیر نیز با 30 تن از برگزیدگان خود نشستی ترتیب دهند و درباره مسائل دینی گفتگو کنند. نقشه آنها این بود که افرادشان سلاحهای خود را زیر لباس مخفی کنند و پیامبر و یارانش را غافلگیر نمایند و پیامبر (ص) به وسیله وحی یا زنی از بنی‌نضیر، که خواهر یکی از انصار بود، از قضیه آگاه شد و به آنها پیام داد که از مدینه بیرون روند.» (4)
گفتار سوم: چگونگی وقوع غزوه بنی نضیر
وقتی محمد بن مسلمه نزد یهودیان رفت، گفت: پیامبر خدا مرا برای رساندن پیامی نزد شما فرستاده است و آن پیام را نمیدهم تا اینکه پیشتر مطلبی را که خودتان بهتر میدانید برایتان بگویم و چنینگفت: شما را به توراتی که خدا بر موسی نازل کرده است سوگند میدهم، به یاد بیاورید که من پیش از آن‌که محمد به رسالت مبعوث شود پیش شما آمدم. تورات پیش شما بود و شما در همینجا که اکنون نشستهاید به من گفتید: ای ابن مسلمه، اگر آمدهای که با هم چاشت بخوریم، غذا آماده کنیم و بیاوریم و اگر دلت میخواهد، تو را بهآیین یهود درآوریم وآداب آن را به تو بیاموزیم. و من گفتم: برای من چاشت بیاورید ولی مرا به دین یهود دعوت نکنید که به خدا قسم من هرگز یهودی نمی‌شوم! و شما مرا در کاسه بزرگی غذا دادید و به خدا سوگند، گویی هم اکنون نیز آن کاسه در نظرم هست که شبیه عقیق رنگارنگ بود. شما به من گفتید: چیزی تو را از دین ما باز نمیدارد مگر همین دین یهود!
پسگفتید: شاید میخواهی پیرو دین حنیفی شوی که راجع به آن شنیدهای؛ ولی ابو عامر آن آیین را دوست نمیدارد و به آن عقیدهای ندارد و هم گفتید: صاحب آن آیین، که خندان و در عین حال بسیار کشنده است، میآید، چشمان او سرخ فام است، او از جانب یمن خواهد آمد، بر شتر سوار میشود و عبا میپوشد و به پارهای از هر چیز قناعت میکند، شمشیر او بر دوش اوست، و نشانه و آیتی همراه او نیست و او به حکمت صحبت میکند. گویی همین جمع شما در آن روز هم جمع بود و به خدا قسم! گفتید که در دهکده شما خونریزی و مثله و غارت خواهد بود! گفتند: بله ما این مطالب را گفتهایم؛ ولی محمد آن پیامبری که میآید نیست. محمد بن مسلمه گفت: اکنون آسوده شدم. به شما میگویم که پیامبر خدا (ص) مرا به سوی شما فرستاده و پیام داده است که به شما بگویم: پیمانی را که با شما بسته بودم با تصمیمی که برای غافلگیر کردن من داشتید شکستید! آنگاه محمد بن مسلمه اندیشهای را که یهودیان برای کشتن پیامبر (ص) کرده بودند و رفتن عمرو بن جحاش را به روی پشت بام برای انداختن سنگ باز گفت. یهودیان سکوت کردند؛ چون سخنی نداشتند که بگویند. محمد بن مسلمه گفت: پیامبر (ص) میفرماید: از شهر من بیرون روید. ده روز به شما مهلت دادم و پس از آن هر کس در اینجا دیده شود گردنش را خواهند زد! یهودیان گفتند: هرگز فکر نمیکردیم مردی از قبیله اوس حاضر شود و چنین پیامی برای ما بیارود. محمد بن مسلمه در پاسخ گفت: دلها دگرگون شده است.
یهودیان پس از چند روز، کارهای خود را رو به راه کردند و بارهای خود را به حصاری، که در محل ذو الجدر داشتند، فرستادند و از گروهی از مردم قبیله اشجع، شتر کرایه کرده، آماده حرکت شدند. در این هنگام ابن ابی دو نفر به


1- اعلام الوری، ص 88؛ قصص راوندی، ص 343
2- تفسیر القمی، ج 2، ص 359
3- الکشاف، ج 4، ص 498؛ بحارالأنوار، ج 9، ص 74، نیز این مطلب را نقل نموده است.
4- اسباب النزول، صص 278 و 279

ص: 56
نام سُوَید و داعی را پیش آنها فرستاد؛ آن دو به یهودیان گفتند: ابن ابَی میگوید: از خانهها و اموال خود دست برندارید و نروید، دو هزار نفر همراه من هستند، که از خویشان من و از اعراباند. آنها با شما وارد حصارتان میشوند و تا نفر آخر، تا پای مرگ، ایستادگی خواهند کرد. این عده پیش از آن‌که مسلمانان به سراغ شما بیایند، خواهند آمد؛ بعلاوه یهود قُریظه شما را یاری خواهند کرد. از سوی دیگر، ابن ابی کسی را پیش کعب بن اسد (رییس بنوقریظه) فرستاد و با او مذاکره کرد که یاریاش کند؛ ولی کعب پاسخ داد: حتی یک مرد از بنوقریظه، پیمان شکنی نمیکند. ابن ابی از قریظه مأیوس شد، در عین حال میخواست میان بنونضیر و پیامبر جنگ درگیرد و خونریزی شود. به همین منظور مرتب به حُیی پیام میداد، مقاومت کنند. در این‌باره این آیه شریف نازل شد: أَلَمْ تَرَ إلَی الَّذِینَ نَافَقُوا یقُولُونَ لإخْوَانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أهْلِ الکِتَابِ لَئِنْ اخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَلا نُطِیعُ فِیکُمْ أحَداً أبَداً وَإنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ وَاللهُ یشْهَدُ إنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ. (1) تا اینکه حُیی گفت: من کسی نزد محمد خواهم فرستاد و پیغام خواهم داد که ما از خانه و اموال خود گذشت نمیکنیم و بیرون نمیرویم، هرکاری که میخواهد بکند. حیی که از گفتار ابن ابی به طمع افتاده بود گفت: حصارهای خود را استوار و محکم میکنیم و چهارپایان را هم داخل حصار میبریم؛ برای کوچهها در میگذاریم و به میزان کافی سنگ به داخل حصارها میبریم؛ خوراک ما برای یک سال کافی است. آب داخل دژ هم که همیشگی است و از قطع آب ترسی نداریم. خیال میکنی که محمد یک سال ما را محاصره خواهد کرد؟! من که چنین تصوّری نمیکنم. سلّام بن مشکم گفت: حیی! به خدا سوگند خیال باطل در سر میپرورانی و این تصمیم تو نابخردانه است. من اگر نمیترسیدم که به تو زیانی برسد، خودم همراه گروهی از یهود که اطاعتم کنند، از تو کنار میکشیدم. ای مرد، چنین نکن؛ بعلاوه به خدا قسم! تو میدانی و ما هم میدانیم که محمد فرستاده خداست و تمام صفات او در کتب ما آمده است؛ حال اگر حسد میورزیم و از او پیروی نمیکنیم، به‌خاطر این است که نبوت از خاندان هارون بیرون رفته است! بیا امان و مهلتی را که به ما داده، بپذیریم و از سرزمین او بیرون برویم؛ توجه داشته باش که در مسأله غافلگیر کردن او نیز با من مخالفت کردی. اگر حالا برویم هنگام برداشت محصول، خودمان یا کسی از جانب ما میآید و محصول را میفروشد یا هر طور صلاح بداند رفتار میکند؛ ولی به هر حال درآمد آن به خود ما میرسد و مثل این است که از این سرزمین بیرون نرفتهایم؛ چون در واقع زمین و اموال ما در دست خودمان خواهد بود و تو میدانی که شرف و ارزش ما، میان قوم یهود، به ثروتی است که داریم و اگر طوری شود که اموال ما از دستمان بیرون شود، ما هم در خواری و تنگدستی چون دیگر یهودیان خواهیم بود و اگر محمد اینجا بیاید و ما را محاصره کند، حتی اگر یک روز طول بکشد، بعد به او بگوییم که به همین شرط آمادهایم که بیرون برویم، نخواهد پذیرفت. حیی گفت: محمد اگر در ما آمادگی جنگی ببیند، محاصرهمان نمیکند و بر میگردد. وانگهی مگر خودت ندیدی که ابن ابی چه وعدهای میداد. سلّام گفت! وعده ابن ابی ارزشی ندارد. او میخواهد تو را به ورطه هلاکت بیندازد و وادارت کند که با محمد جنگ کنی؛ ولی خودش در خانهاش بنشیند و تو را تنها بگذارد. ابی از کعب بن اسد هم کمک خواسته ولی او نپذیرفته و گفته است: تا من زنده هستم، هیچ کس از بنی‌قریظه پیمان شکنی نخواهد کرد. ابن ابی به همپیمانان خود از بنیقینقاع هم همین وعدهها را داده بود که به تو داده است؛ اما چون آنها پیمان را شکستند، جنگ را آغاز و خود را در حصارهای خویش زندانی کردند و به امید وعدههای ابن ابی منتظر ماندند. او در خانه خود نشست و محمد بنیقینقاع را محاصره کرد و ایشان ناچار تن به حکم و فرمان او دادند. ابن ابی هرگز نه همپیمانان خود را یاری میدهد و نه کسانی که او را از تعرض مردم حفظ کردهاند. ما همواره با اوسیان به روی او شمشیر کشیدهایم، اما با آمدن محمد، جنگ میان اوس وخزرج
تمام شد. به هر حال ابن ابی نه یهودی است و نه به آیین محمد و نه به دین قوم خودش؛ پس‌تو چگونه گفتار او را می‌پذیری؟
حیی گفت: با همه اینها، دل من هیچ کاری غیر از ستیز و جنگ با محمد را نمیپذیرد. سلّام گفت: این کار موجب بیرون راندن ما از زمینهایمان و از بین رفتن اموال و شرفمان خواهد بود و نیز ممکن است که همه جنگجویان ما کشته شوند و زن و فرزندمان به اسارت روند؛ اما حیی هیچ چیز غیر از جنگ را نپذیرفت. ساروک بن ابی الحقیق که در میان یهودیان به کم عقلی معروف بود و گویا جنون داشت، گفت: ای حیی، تو مرد شومی هستی و بنی‌نضیر را نابود خواهی کرد! حیی خشمگین شد وگفت: همه بنی‌نضیر و حتی این دیوانه هم، دراین‌باره با من صحبت میکنند. برادران ساروک او را زدند و به حیی گفتند: ما مطیع فرمان تو هستیم و هرگز با تو مخالفتی نداریم.
پس حیی برادر خود جُدَی بن اخطب را نزد پیامبر (ص) فرستاد و پیام داد ما خانهها و اموال خود را ترک نمی‌کنیم،


1- حشر 59: 11

ص: 57
هر تصمیم که میخواهی بگیر و به او دستور داد پیش ابن ابی نیز برود و ضمن در میان گذاشتن موضوع، از او کمک بخواهد و تأکید کند که در یاری رساندن درنگ نورزد.
وقتی جدی بن اخطب به حضور پیامبر (ص) آمد، آن حضرت میان اصحاب خود نشسته بود؛ چون این خبر را داد، پیامبر تکبیر گفت و همه مسلمانان، همراه او تکبیر گفتند. آنگاه خطاب به اصحاب فرمود: با یهود جنگ خواهم کرد.
جُدَی بیرون آمد و راهی خانه ابن ابی شد. وقتی رسید، دید که او با چند تن از هم‌پیمانان خود نشسته است. در همان هنگام فریاد منادی پیامبر خدا (ص) به گوش رسید که مسلمانان را به خروج از شهر و نبرد با بنینضیر فرا میخواند. پسر ابن ابی پیش پدر و آن چند نفر آمد، زره پوشیده، شمشیر برداشت و دوان دوان رفت تا به سپاه پیامبر بپیوندد. جُدَی گوید: وقتی دیدم ابن ابی در گوشه خانه نشسته و پسرش سلاح پوشید و رفت، از او نا امید شده، با سرعت نزد حیی برگشتم. او پرسید: چه خبر؟ گفتم: خبر بد! وقتی پیام شما را به محمد رساندم، فریاد تکبیر سرداد و گفت: «با یهود خواهم جنگید!» حیی گفت: این نیرنگ و حیله است!
جُدَی گزارش خود را پی گرفت و افزود: نزد ابن ابی هم رفتم و او را از ماجرا آگاه کردم؛ در همان حال بود که جارچی محمد فرمان او را برای حرکت به سوی بنی‌نضیر اعلام میکرد. حیی پرسید: واکنش ابن ابی چه بود؟ جُدَی گفت: خیری در او ندیدم. البته گفت که به همپیمانانم پیام میفرستم تا نزد شما بیایند و همراهتان داخل حصارها شوند ....
پیامبر (ص) همراه یارانش حرکت کرد و نماز عصر را در منطقه بنینضیر خواند. در این غزوه نیز طبق معمول پرچم را علی (ع) در دست داشت و شعار مسلمانان «یا رُوحَ الْقُدُسِ أَرِح» بود. (1)
بنینضیر وقتی پیامبر و یارانش را آماده نبرد دیدند، در حالی که مسلّح به تیر و سنگ بودند، روی دیوارهای حصارهایشان به حالت آماده باش ایستادند. بنی‌قریظه از ایشان کناره گرفته، نه با سلاح یاریشان دادند و نه با افراد و نیروی انسانی، حتی به آنان نزدیک هم نشدند!
بنینضیر آن روز را تا شب مشغول تیراندازی و پرتاب سنگ بودند؛ آیه مبارکه لا یقَاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إلَّا فِی قُری مُحَصَّنَة أوْ مِنْ وَرَاءِ جُدُر بَأسُهُمْ بَینَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَقُلُوبُهُمْ شَتَّی ذَلِکَ بِأنَّهُمْ قَوْمٌ لا یعْقِلُونَ کَمَثَلِ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِیباً ذَاقُوا وَبَالَ أمْرِهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ ألِیمٌ. (2)
به این مطلب اشاره دارد.
گروهی از اصحاب پیامبر (ص) هم که به خاطر برخی کارها تأخیر کرده بودند، تا زمان نماز عشا به اردوگاه رسیدند. پیامبر پس از اقامه نماز عشا، در حالی که زره پوشیده و بر اسب سوار بودند، با ده نفر از اصحاب خود به خانه خویش در مدینه برگشتند و حضرت علی (ع) را به فرماندهی لشکر برگزیدند. (3)
مسلمانان در آن شب، بنینضیر را در محاصره گرفته، تا صبح تکبیر میگفتند. چون بلال در مدینه اذان صبح گفت، پیامبر (ص) همراه با یلانی که با او بودند، در میدان بنی حطمه نماز صبح گزاردند و ابن ام مکتوم را در مدینه به جانشینی خویش گماردند. (ابن امّ مکتوم فردی نابینا بود و پیامبر در برخی غزوات او را در مدینه جانشین خود قرار میداد؛ بدیهی است چون نابینایان نمیتوانند بر مسند قضا بنشینند، این جانشینی جهت امامت نماز جماعت و اموری غیر از قضا بوده است).
همراه آنحضرت خیمهای از چرم دباغی شده حمل میکردند که متشکل از چند چوب بود و بر آن، پارچهای مویین انداخته بودند و آن را سعد بن عباده فرستاده بود. پیامبر به بلال فرمود آن خیمه را در کنار مسجد کوچکی که در میدان بنی حطمه بود، نصب کند؛ البته در اینکه محل خیمه کجا بوده اختلاف است؛ زیرا برخی از محققان (4) بر این باورند که از آنجا تا بنی‌نضیر دور بوده و به صورت طبیعی نمیشد با تیر قلعههای بنی‌نضیر را هدف قرار داد.
الارشاد مینویسد: «فَضَرَبَ قُبَّةً فِی أَقْصَی بَنِی حَطْمَة». (5)
و این درستتر به‌نظر میرسد.
پیامبر (ص) وارد آن خمیه شد، مردی از یهود به نام عَزْوَک (6) که تیرانداز ماهری بود، تیری انداخت و آن، به خیمه پیامبر اصابت کرد؛ پس پیامبر فرمان داد خیمهاش را به کنار مسجد فضیخ (7) انتقال دهند تا از تیررس دور شود.
یهودیان بنینضیر آن روز را هم به شب رساندند ولی ابن ابی و همپیمانانشان به کمک ایشان نیامدند. ابن ابی در خانهاش نشست و بنینضیر از او و نصرت و یاریاش نا امید شدند. این فراز از سوره مبارکه حشر به این مطلب اشاره دارد: لَئِنْ اخْرِجُوا لا یخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَلَئِنْ قُوتِلُوا لاینْصُرُونَهُمْ وَلَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیوَلُّنَّ الأدْبَارَ ثُمَّ لا ینْصَرُونَ کَمَثَلِ


1- کافی، ج 5، ص 48؛ وسائل الشیعه، ج 15، ص 138
2- حشر 59: 14 و 15
3- واقدی می‌گوید برخی هم گفته‌اند که ابوبکر را منصوب کردند.
4- الصحیح، ج 6، ص 89
5- الارشاد، ج 1، ص 92
6- گفتنی است، اعیان الشیعه از وی با نام «غَروَر» یا «غزول» یاد کرده البته بیشتر عزول خوانده است. ج 1، ص 260 و الارشاد «غرور» نوشته است.
7- درباره علت تسمیه این مسجد به فضیخ، مطالبی از عامه نقل شده و طی آن نسبت ناروایی به پیامبر عظیم‌الشأن اسلام داده‌اند الصحیح، ج 6، ص 158.

ص: 58
الشَّیطَانِ إذْ قَالَ لِلإنسَانِ کْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إنِّی بَرِی‌ءٌ مِنْکَ. (1)
سلام بن مشکم، کنانه و ابن صوریا از حُیی پرسیدند: چه شد حمایت و یاری ابن ابی که آن همه از آن دم میزدی؟ حیی گفت: چه بگویم؟! به هر حال این جنگی است که ما ناگزیر از آنیم. پیامبر (ص) همچنان که زره بر تن داشت، شب را در حال محاصره ایشان گذراند. در یکی از شبها (احتمالًا شب همان روزی که تیر به خیمه حضرت اصابت کرد) مردم گفتند: ای پیامبر خدا، ما علی را نمیبینیم. فرمود: در پی‌کاری است، فکر بیجا نکنید. (2)
اندکی گذشت و علی (ع) در حالیکه سرِ عزوک را همراه داشت آمد. او سر را مقابل پیامبر (ص) قرار داد و گفت: ای فرستاده خدا، مدتی در کمین این مرد پلید بودم. دیدم مرد شجاعی است، از این رو، با خود گفتم ممکن است این جرأت را داشته باشد که شبانه بر ما حمله کند و شبیخونی بزند. اتفاقاً امشب دیدم او در حالی که شمشیر برهنه در دست دارد، با تنی چند از یهود پیش میآید. پس بر او حمله کردم و کشتم اما همراهانش گریختند و اکنون در همین نزدیکیها هستند. اگرچند نفری همراهم بیایند، امیدوارم بر آنها دست یابم.
پیامبر (ص) ابو دجانه و سهل بن حنیف و ده نفر دیگر را همراه او فرستادند. آنها دشمن را پیش از آن‌که به حصار برسند، کشتند و سرهای ایشان را به حضور پیامبر (ص) آوردند.
پیامبر فرمان دادند نخلهای بنی‌نضیر را قطع کنند و بسوزانند و دو نفر از یاران خود، ابولیلی مازنی و عبدالله بن سلام را مأمور این کار کرد. ابولیلی بهترین نوع درختان خرما را قطع میکرد، ولی عبدالله بن سلام درختهای نر و کم بار را میبرید. در این مورد از آن دو پرسیده شد، ابو لیلی گفت: قطع درختان برگزیده برای یهود ناراحتی بیشتر تولید می‌کند و عبدالله بن سلام گفت: من می‌دانم که خداوند، اموال ایشان را نصیب پیامبر (ص) خواهد کرد، خواستم نوع بدی را قطع کرده باشم (با توجه به این که غرض و مقصود از بریدن نخلها به فرموده قرآن «وَ لِیُخْزِیَ الْفاسِقینَ» و به تصریح تاریخ برای نومید کردن بنی‌نضیر بوده و به نظر میرسد نومید کردن و خوار نمودن یهود با درختان کم بار حاصل نمیشود؛ معلوم نیست چرا عبدالله بن سلام دست به این کار زده است. «الصحیح» احتمال داده، با توجه به شخصیت این فرد، برای همدردی با یهود بوده و او نمی‌خواست دل یهود بسوزد). (3)
نوعی درخت خرما که «عجوه» نامیده میشود، بهترین منبع درآمد یهودیان بود. درباره اینکه کار قطع درختان و رها کردن آنها هر دو مورد رضایت خداوند است، این آیه نازل شد: مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَة أوْ تَرَکْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَی اصُولِهَا فَبِإذْنِ اللهِ وَلِیخْزِی الفَاسِقِینَ. (4)
(البته در نقل دیگری آمده است نزول آیه بعد از بحثهایی بود که در بین مسلمانان درباره درستی یا نادرستی این کار پیش آمد). (5)
تفسیر قمی مینویسد: «وَ أَنْزَلَ اللهُ عَلَیْهِ فِیمَا عَابُوهُ مِنْ قَطْعِ النَّخْل» (6) البته در توضیح این سخن باید گفت: تنها یک روایت موثق درباره نهی پیامبر از قطع درختان میوه دهنده داریم.(7)
دانشمند گرانمایه، جناب جعفر مرتضی عاملی، از برخی فقهای اهلسنت، «حرمت قطع درخت مثمر، مگر در حال ضرورت» را نقل میکند و از عالمان شیعی بسیاری، مطالبی دال بر کراهت نقل کرده است. (8) و در روایت وارد شده: «لَا تَقْطَعُوا الثِّمَارَ فَیَبْعَثَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ الْعَذَابَ صَبّاً» (9)
و در جای دیگر دارد: «فَیَصُبَّ اللَّهُ عَلَیْکُمُ الْعَذَابَ صَبّا». (10)
لیکن باید دانست که قطع درختان بنینضیر یا آتش کشیدن آنها، بنا به ضرورت بوده و همانطورکه گذشت، قرآن کریم نیز بر این کار صحّه میگذارد؛ پس همین که عجوه قطع شد؛ زنان یهودی گریبانها را چاک دادند و بر صورت خود زدند و صدای آنها به شیون بلند شد. پیامبر (ص) فرمودند: نخل عجوه شایسته آن است که برایش چنین کنند. پس فرمودند: نر و ماده نخلهای عجوه و عتیق هر دو از درختان بهشتی هستند و عجوه شفای هر سمّی است.
همینکه زنها شیون کردند، ابو رافع سلّام بر سر آنها فریاد کشید وگفت: اگر نخلهای عجوه را در اینجا قطع کردند مهم نیست؛ ما در خیبر هم از این نوع نخل داریم. پیرزنیگفت: در خیبر چنین خرمایی حاصل میآید؟! ابو رافع گفت: خدا دهانت را پاره کند! همپیمانان من در خیبر ده هزار مرد جنگجو هستند؛ پس چون این خبر به پیامبر (ص) رسید، لبخند زد. مردان یهودی هم در مورد قطع درختان خرما بی تابی میکردند. پس سلّام بن مشکم گفت: ای حیی، خرمای «عَذْق» بهتر از خرمای «عجوه» است؛ چه، عجوه سی سال بعد از کاشت محصول می‌دهد، بگذار قطع کنند! پس حیی کسی پیش پیامبر (ص) فرستاد و پیام داد: تو تباهی و ویرانی را منع میکردی، پس چرا حالا خودت دستور قطع درختان خرما را دادهای. ما به آنچه که تو قبلًا میخواستی عمل میکنیم و از سرزمین تو بیرون میرویم. پیامبر (ص) فرمودند: امروز دیگر آن را نمیپذیرم؛ مگر به این شرط که از همه اموالتان فقط به اندازه بار یک شتر همراه ببرید، آن هم بدون


1- حشر 59: 12 و 16
2- برخی نقل‌ها دارد که برای صلاح کار شماست.
3- الصحیح، ج 6، ص 91، به نقل از الروض الأنف، ج 3، ص 250؛ فتح القدیر، ج 5، ص 196؛ تاریخ الخمیس، ج 1، ص 461
4- حشر 59: 5
5- واقدی، ج 1، ص 283
6- تفسیر قمی، ج 2، ص 360
7- کافی، ج 5، ص 29؛ وسائل‌الشیعه، ج 15، ص 59، باب آداب امراء السرایا؛ تهذیب، ج 6، ص 138
8- الصحیح، ج 6، ص 92
9- کافی، ج 5، ص 264
10- وسائل‌الشیعه، ج 19، ص 39

ص: 59
اینکه حقّ بردن سلاح خود را داشته باشید. سلّام بن مشکم به حیی گفت: پیش از آنکه مجبور شوی شرایط بدتری را بپذیری. همین را قبول کن. حیی گفت: مگر بدتر از این هم میشود؟ سلّام گفت: آری، جنگجویان ما کشته و زن و فرزندانمان اسیر خواهند شد، اموال ما هم از بین خواهد رفت. پس اگر امروز اموال ما، مانع از کشته شدن ما و به اسارت رفتن زن و بچههایمان شود از دست دادن آن برایمان آسان خواهد بود. حیی یکی دو روز از پذیرش این شرط خودداری کرد. چون یامین بن عمیر بن کعب، ابوسعد بن عمر و ابوسعید بن وهب این چنین دیدند، یکی به دیگری گفت: تو که می‌دانی محمد فرستاده خداست، چرا منتظر نشستهای و حاضر نمیشوی مسلمان شویم تا جان و مال ما محفوظ بماند؟ آن دو، شبانه از حصار پایین آمده و مسلمان شدند و بدین وسیله جان و مال خود را حفظ کردند. آنگاه یهودیان پذیرفتند که فقط همان مقدار از اموال خود را بردارند که به اندازه یک بار شتر باشد و هیچگونه سلاحی با خود نبرند؛ چون پیامبر (ص) ایشان را تبعید کرد، به ابن یامین گفت: دیدی که پسر عمویت، عمرو بن جحاش قصد کشتن مرا داشت؟
عمرو بن جحاش شوهر خواهر ابن یامین هم بود؛ یعنی رواع دختر عمیر، همسر عمرو بن جحاش بود. ابن یامین گفت: ای فرستاده خدا، خودم شرّ او را از سر شما کم میکنم؛ پس به مردی از قبیله قیس ده دینار داد و آن مرد عمرو را غافلگیر کرد و کشت. ابن یامین این خبر را برای پیامبر (ص) آورد. آن حضرت از این موضوع خوشحال شد.
پیامبر (ص) یهودیان را پانزده شبانه روز محاصره کرد (محل آن اختلافی است) و آنگاه آن‌ها را از مدینه تبعید نمود. کسی که این کار را بر عهده گرفت، محمد بن مسلمه بود. یهودیان گفتند: ما از مردم مطالباتی داریم که مدت دارد. حضرت فرمود: عجله کنید و حسابهای خود را تسویه کنید. چنان بود که ابورافع سلّام بن ابی حقیق یکصد و بیست دینار از اسید بن حضیر طلب داشت که مدت آن یکسال بود. سلّام با او صلح کرد که فقط سرمایهاش را که هشتاد دینار بود بپردازد و بقیه را بخشید.
زمانیکه یهودیان در محاصره بودند، از سویی خودشان خانههای خود را خراب میکردند (تا به دست مسلمانان نیفتد) و از سوی دیگر مسلمانان هرچه میتوانستند خانههای آنان را خراب میکردند. این آیه کریمه به این مطلب اشاره دارد: یخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأیدِیهِمْ وَأیدِی المُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یا اولِی‌الأبْصَارِ. (1)
درباره علّت تخریب از هر دو طرف، مطالب مختلفی در تفاسیر آمده است:
«التبیان»: یهودیان از داخل، خانههای خود را خراب میکردند تا (بهتر بتوانند) بگریزند. (2)
«الکشاف»: آنچه باعث میشد یهودیان خانههای خویش را از داخل ویران کنند، نیاز آنها به چوب و سنگ برای بستن دهانه خروجی جویهای آب بوده است. علت دیگر ویران نمودن، آن بود که حسرت نخورند از اینکه این خانهها سالم بماند و بعد از کوچ آنها محلّ زندگی مسلمانان‌شود؛ اما تخریب خانههای آنها به دست مسلمانان، به جهت از بین بردنِ قلعه و مخفیگاه آنان بود. (3)
«المیزان»: یخْرِبُونَ بُیوتَهُمْ بِأیدِیهِمْ؛ خانههای خود را به دست خود خراب میکردند؛ تا بعد از خروجشان به دست مؤمنان نیفتد. و به دست مؤمنان ویران میشد به خاطر اینکه پیامبر آنان را به این کار فرمان داده بود و این کار برای موافقت آنها با امتثال امر آن حضرت بود. (4)
یهودیان بسیاری از چوبها و چارچوبهای درها را شکسته، برده بودند. گفته شده که خراب کردن چارچوب در، به خاطر این بود که یهودیان بنا به سفارش موسی (ع) عهد دینی خود را در چارچوبه در قرار میدادند تا جای آن محفوظ باشد و هرگاه مجبور به ترک موطن خود میشدند، برای درآوردن آن عهد، چارچوبه در را خراب‌میکردند. (5)
یهودیان زن و بچه را سوار کرده و به راه افتادند و از وسط بازار مدینه گذشتند. زنان سوار بر محملها بودند و لباسهای حریر و دیبا پوشیده بودند و قطیفههای خز، به رنگ‌های سرخ و سبز به تن داشتند. مردم صف کشیده بودند و آنها را نگاه میکردند. آنها ستونی پس از ستون دیگر گذشتند و جمعاً ششصد شتر سوار بودند. پیامبر (ص) می‌فرمودند: اینان میان قوم خود، مانند بنی مغیرهاند در میان قریش.
گویند یهودیان بنینضیر در حال عبور، دف و نی میزدند. زنهای آنها زیورهای زرین و گرانقیمت خود را عمداً آشکار میکردند و از خود بی‌باکی نشان می‌دادند. (6) جبّار بن صخر میگوید: هرگز زر و زیور و شوکتی چون زر و زیور ایشان را در قومی که از سرزمینی به سرزمین دیگر تبعید میشوند، ندیدهام. ابو رافع سلّام ابن ابی حقیق در حالی


1- حشر 59: 2
2- التبیان فی تفسیر القرآن، ج 9، ص 560
3- الکشاف، ج 4، ص 499
4- المیزان، ج 19، ص 202
5- الصحیح، ج 6، ص 121
6- همه این کارها برای پوشاندن ضعف و زبونی و جبران شکست بوده است.

ص: 60
که بند از پای شتران میگشود، میگفت: مهم نیست؛ گمان میکنیم زمینهایمان فرسوده شده و ما مجبور به ترک آن هستیم، حالا هم اگر نخلهای خرمای خود را ترک میکنیم، به سوی نخلستانهای خیبرمیرویم.
آیه کریمه: (هُوَ الَّذِی أخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أهْلِ الکِتَابِ مِنْ دِیارِهِمْ لأوَّلِ الحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أنْ یخْرُجُوا وَظَنُّوا أنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللهِ فَأتَاهُمُ اللهُ مِنْ حَیثُ لَمْ یحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِی‌قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ). (1)اشاره به اخراج آنها دارد.
درباره کلمه «اوّل الحشر» در تبیان آمده است:
- «قال قوم: أوّل الحشر هو حشر الیهود من بنی النضیر إلی أرض الشام، و ثانی الحشر، حشر الناس یوم القیامة إلی أرض الشام أیضا».
- و قال البلخی: «یرید أوّل الجلاء، لأنّ بنی النضیر أوّل من أجلی من أرض العرب». (2)
البته کلام بلخی با توجه به اینکه بنی‌قینقاع قبلًا به این سرنوشت دچار شدند و آنها نیز به أذرعات در حوالی شام کوچ اجباری کردند، محل تردید است.
- الکشاف مینویسد: «و معنی أوّل الحشر: أن هذا أوّل حشرهم إِلَی الشأم، و کانوا من سبط لم یصبهم جلاء قط، و هم أوّل من أخرج من أهل الکتاب من جزیرة العرب إِلَی الشام. أو هذا أوّل حشرهم، و آخر حشرهم: إجلاء عمر إیاهم من خیبر إِلَی الشام».
«و قیل آخر حشرهم حشر یوم القیامة؛ لأنّ الحشر یکون بالشام». (3)
در «اعیان الشیعه» آمده است: «أوّل الحشر (أی خروجاً مؤبّداً)». (4)
اما اینکه بنی‌نضیر چه مقدار از اموال خود را بردند، محلّ اختلاف‌است.
واقدی میگوید: آنها قبول کردند که به اندازه بار شتر به غیر از سلاح با خود ببرند. (5)
بیشتر کتب تاریخی؛ از جمله طبری، این مطلب را پذیرفتهاند. تفسیر قمی در این‌باره چنین نقل کرده است:
«نخرج من بلادک و أعطنا ما لنا، فقال لا، و لکن تخرجون و لکم ما حملت الإبل، فلم یقبلوا ذلک فبقوا أیاماً، ثمّ قالوا نخرج و لنا ما حملت الإبل، فقال لا و لکن تخرجون و لا یحمل أحد منکم شیئاً فمن وجدنا معه شیئاً من ذلک قتلناه، فخرجوا عَلَی ذلک». (6)
مرحوم دکتر شهیدی هم قول قمی را پذیرفته است. (7)
الصحیح، از یعقوبی نقل میکند که ذهب و فضه و سلاح نبردند. (8)
در نقلی وارد شده که حضرت به ایشان فرمود: هر سه نفر، یک بارِ شتر میتوانید ببرید.
از آنجا که اموال بنی‌نضیر با صلح به دست پیامبر افتاد و اختصاص به خود پیامبر داشت، حضرت میتوانست هرجا که صلاح بداند مصرف کند. واقدی نقل میکند چون پیامبر (ص) اموال بنی‌نضیر را به غنیمت گرفت، ثابت بت قیس بن شمس را فرا خواند و به او فرمود: همه قوم خود را به اینجا بیاور! ثابت گفت: منظور قبیله خزرج است؟ پیامبر (ص) فرمود: همه انصار چه اوسی و چه خزرجی! پس او همه را فرا خواند. پیامبر (ص) سخنرانی کرد و حمد و ثنای خدای را گفت و سپس از انصار و محبتهای ایشان به مهاجران یاد کرد و این که انصار مهاجران را بر خود ترجیح داده و آنها را در منازل خود سکونت دادند. آنگاه خطاب به انصار گفت: اگر دوست داشته باشید، آنچه که خداوند از بنینضیر عنایت کرده، میان شما و مهاجران تقسیم میکنم و مهاجران همچنان در خانههای شما باشند و از اموال شما بهرهمند گردند و اگر دوست داشته باشید، آن را میان مهاجران قسمت کنم و ایشان از خانههای شما بروند. سعد بن عباده و سعد بن معاذ گفتند: ای فرستاده خدا، آن را میان مهاجران تقسیم کنید به شرط آنکه همچنان در خانههای ما سکونت داشته باشند. گروه انصار همگی گفتند: یا رسول الله، با همین پیشنهاد موافقیم و از آن خشنودیم. پیامبر دعا کرد و عرضه داشت: پروردگارا! انصار و فرزندان ایشان را رحمت فرمای! پس آن اموال را در میان مهاجران قسمت کرد و به کسی از انصار به جز دو نفر (9) که نیازمند بودند، چیزی نداد و آن دو؛ سهل بن حنیف و ابو دجانه بودند.
آیات زیر در این‌باره نازل گردید:
ما أَفاءَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ کَیْ لا


1- حشر 59: 2
2- التبیان فی تفسیر القرآن، ج 9، ص 559
3- الکشاف، ج 4، ص 499
4- اعیان الشیعه، ج 1، ص 260
5- مغازی واقدی، ج 1، ص 277
6- تفسیر القمی، ج 2، ص 359
7- تاریخ تحلیلی اسلام، ص 85
8- الصحیح، ج 6، ص 21
9- گفته شده حارث بن صمد نیز از جمله انصار بود که از اموال بنی‌نضیر به او داده شد، به نقل از الروض الانف، ج 3، ص 251؛ فتح الباری، ج 7، ص 254

ص: 61
یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقاب للِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرینَ الَّذینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً وَ یَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ وَ الَّذینَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الإیمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَیْهِمْ وَ لا یَجِدُونَ فی صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. (1)
طبری گوید: یهودیان، از جمله سلّام بن ابی حقیق و کنانه بن ربیع بن ابی حقیق و حیی بن اخطب به خیبر و شام رفتند. (2)
در تفسیر قمی آمده است: برخی از آنها در فدک و برخی در وادی‌القری ساکن شدند و گروهی دیگر به شام رفتند. (3)
«الصحیح» به نقل از «مناقب آل ابی طالب» نقل میکند: «به أذرعات، أریحا، خیبر و حیره رفتند.» (4)
افرادی که به خیبر رفتند و در آنجا به عنوان مهتری پذیرفته شدند، نقش اساسی در تحریک احزاب داشتند. در شمار اینان «سلّام» شخصیت برجستهای داشت. او شمار زیادی از عربهای قبیله غطفان را پیرامون خودگرد آورد و جایزههایی برای جنگ با پیامبرخدا (ص) جهت آنها تعیین کرد. به همین دلیل رسول الله (ص) یک گروه پنج نفری را برای قتل سلّام به خیبر فرستاد. این گروه را عبدالله بن عتیک رهبری میکرد. وی زبان عبری میدانست و مادر رضاعیاش در خیبر میزیست. آنان با نقشهای دقیق و با کمک مادر عبدالله توانستند درون خیبر نفوذ کرده، سلّام را در درون خانهاش به قتل برسانند. یهودیان تلاش زیادی برای یافتن آنان کردند اما موفق نشدند. (5)
حیی بن اخطب نیز از تحریک کنندگان احزاب بود و در کشاندن بنی‌قریظه به آن سرنوشت شوم نقش داشت. تفصیل آن در بررسی غزوه بنوقریظه- ان‌شاءالله- خواهد آمد.
مبحث سوم: نکاتی در باره غزوه بنی نضیر
نکته 1- اگر بپذیریم که غزوه بنی نضیر، شش ماه بعد از بدرالکبری و پیش از غزوه احد و بئر معونه بوده؛ به خصوص با توجه به این که اسامی افرادی که در فاجعه بئر معونه به شهادت رسیدند در تاریخ آمده و اسامی افرادی که پیامبر (ص) از زمینهای بنی‌نضیر به آنها بخشیدند نیز ثبت گردیده و از سویی دو تن از شهدای بئر معونه از کسانی هستند که از زمینهای بنی‌نضیر به آنها داده شده؛ این نظریه تقویت میشود که غزوه بنینضیر پیش از بئر معونه رخ داده و شش ماه بعد از بدر بوده است.
پس چون غزوه بئر معونه (بنابراین قول) هنوز به وقوع نپیوسته، داستان عمرو بن امیه ضمری و کشته شدن دو مرد عامری به دست او و طلب دیه ایشان از بنینضیر درست به نظر نمیرسد و قول نخست که قول مشهور است، از این جهت دچار مشکل میشود.
اما نظریه دوم (قول طبرسی و راوندی) نیز که قرض گرفتن حضرت از کعب بن اشرف را مطرح میکند، با توجه به شخصیت کعب که شعرهایی بر ضدّ اسلام و مسلمانان و حتی زنان مسلمان میسرود و نیز گفته شده که همراه چهل نفر به مکه رفت و با قریش در کنار کعبه برای مبارزه با اسلام هم‌قَسَم شدند، بعید به نظر میرسد که پیامبر از چنین شخصی قرض بگیرد، مگر اینکه گفته شود هدف اصلی پیامبر (ص) از این کار، ارزیابی میزان تعهّد بنی‌نضیر به عهدنامه خود با پیامبر بوده و پیامبر این ارزیابی را تحت پوشش طلب قرض انجام داده است.
و اما قول سوم (نظریه صاحب تفسیر قمی) که میگوید: پیامبر برای طلب قرض جهت ادای دیه دو مرد عامری پیش آنها رفته بود، اشکال قول اول و دوم- هر دو- را دارد.
اما قول چهارم، (سخن زمخشری در کشاف) خوب است لیکن از نظر زمانی بر روی آن اتفاق نظر وجود ندارد.
اما قول پنجم، خلاف مشهور است و از سویی خود نیشابوری در اسباب النزول، قبل از نقل این قول، خلاف آن را از قول مفسران نقل کرده‌است. (6)
نکته 2- الارشاد مینویسد: شب فتح، نبرد مختصری روی داد و طی آن، ده نفر از بنی نضیر کشته شدند و این زمینه تسلیم را فراهم کرد. (7) به نظر میرسد که میتوان میان این قول و قضیه کمین حضرت علی (ع) و کشتن عَزْوک و همراهانش جمع کرد؛ به این صورت که هر دوی اینها یک قضیه است و زمینه تسلیم را فراهم کرده و در تسلیم بنی‌نضیر نقش اساسی داشته است؛ زیرا این فرد (عَزْوک) شجاعترین آنها بوده است. جمع میان این قول و حمل سخن


1- حشر: 7- 9
2- تاریخ طبری، ج 2، ص 266
3- تفسیر قمی، ج 2، ص 359
4- الصحیح، ج 6، ص 140 به نقل از مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 262
5- تاریخ سیاسی اسلام، استاد رسول جعفریان، ج 1، صص 501 و 502
6- اسباب النزول، ص 278
7- الارشاد، صص 47 و 48

ص: 62
شیخ مفید از این جهت است که اموال بنی‌نضیر فی‌ء بوده و اختصاص به شخص پیامبر داشته است.
نکته 3- نویسنده کتاب «تاریخ صدر اسلام» مینویسد: «با عنایت به پیوند غیر قابل انکار او (سلّام بن مشکم) با ابوسفیان و پذیراییاش ریاست عالیه مکه و فرمانده سپاه مشرکین در غزوه سَویق، شکی نمیماند که مواضع محافظهکارانه ابن مشکم به معنای علاقه به تأخیر عملیات جنگی و فراهم شدن حداکثر زمینهها بوده است، نه وفاداری او به پیمان وحدت بامسلمانان.» (1)
همانطور که ملاحظه میشود این مطلب قابل نقد است؛ بدین صورت که:
اگر جرقه آغاز غزوه بنی‌نضیر را طلب خونبهای دو نفر عامری بدانیم و آنگاه یهودیها فرصت را جهت ترور پیامبر غنیمت شمرده باشند،
و یا جرقه آغاز جنگ را قول دوم یا سوم بدانیم،
بسیار بعید به نظر میرسد که درخواست سلّام‌بن مشکم از حیی بن اخطب جهت ترک جنگ، برای این باشد که سپاه مشرکین از راه برسند، به چنددلیل:
الف) در سخنانی که از سلّام در دلایل ترک جنگ نقل کردهاند، اشارهای به محافظه کاری و سرگرم کردن مسلمانان تا رسیدن سپاه قریش نشده است.
ب) قریش هیچگاه سپاه آمادهای برای مقاصد نظامی نداشتند، بدیهی است اگر یهود میخواستند از آنها کمک بگیرند، به طور طبیعی باید با فرستادن پیکی، آنها را از نقشه خود آگاه میکردند و میگفتند وضعیت خاصی پیش آمده و نیاز به کمک دارند تا قریش هم طی چندین روز، سپاهی را ساماندهی و تجهیز کنند و پس از چند روز طی مسافت، به مدینه برسند.
ج) سلّام از ابتدا با جنگ مخالف بود و حتی حیی را از اعتماد کردن به وعدههای ابن ابی برحذر میداشت.
د) اگر علّت آغاز غزوه بنی‌نضیر قول چهارم باشد باز در صورتی، نظر ایشان درست است که سپاه قریش از مکه بیرون آمده و در راه مدینه باشد، در حالی‌که چنین مطالبی هرگز گزارش نشده است.
نکته 4- به نظر کتاب «تاریخ صدر اسلام» یهود بنی‌نضیر در تحمیل نا امنی و کشتار به اهالی مدینه، با قریش هماهنگ شدند. (2) این مطلب بعید به نظر نمیرسد، بهخصوص اگر علّت آغاز غزوه بنی‌نضیر را این بدانیم که: بنی‌نضیر به پیامبر پیام دادند با سی نفر از نخبگان اصحابش نزد آنها برود و آنها هم سی نفر از برگزیدگان یهود را گرد آورند و در نشستی، در باره مسائل دینی گفتگو کنند و پیامبر از آن بوی توطئه فهمید و پیشنهادشان را نپذیرفت. همچنین است اگر بپذیریم غزوه بنی‌نضیر شش ماه بعد از غزوه بدرالکبری بود؛ چون قریش در بدر شکست سختی خورده و همگی هم‌قَسَم شده بودند که به هر ترتیب از مسلمانان انتقام بگیرند و لذا ملاقاتهایی هم با یهودیان مدینه و به خصوص با بنی‌نضیر داشتهاند و نیز با توجه به اینکه کعب‌بن اشرف به همراه چهل نفر راهی مکه شد و با ابوسفیان ملاقات کرد و در کنار کعبه با هم برای جنگ با حضرت عهد بستند. شیخ مفید (رحمه الله) مینویسد: کعب بن اشرف در شبی به قتل رسید که حضرت امیر (ع) عَزْوک و همراهان او را به همراهی ده نفر از مسلمانان یافته و کشتند. (3) 
نکته 5- واقدی میگوید: مدت محاصره 15 روز بود. طبری (4) هم همین را گفته و اما ابن هشام و برخی دیگر 6 روز نقل کردهاند. (5)
اینکه مدت محاصره بنی‌نضیر شش روز بوده، قویتر به نظر میرسد؛ به چند دلیل:
الف) اگر حُیی بن اخطب توسط برادرش جُدَی به پیامبر (ص) پیام داد که ما از خانههایمان بیرون نمیرویم و هر تصمیمی داری بگیر، دلش به وعدههای عبدالله بن ابی خوش بود، در حالیکه وقتی جدی با پیام حیی بن اخطب نزد ابن ابی رفت، با چشمان خود دید که پسر ابن ابی در حضور پدر و برخی از یارانش، لباس رزم پوشید و سلاح به دست گرفت و به یاری پیامبر شتافت و عبدالله بن ابی هیچ واکنشی نشان نداد و آنگاه که جُدی عزم بنی‌نضیر را برای مقاومت، به ابن ابی گفت، او پاسخ سردی داد و گفت: باشد به همپیمانانم اطلاع می‌دهم؛ لذا جدی بن اخطب هنگامی که برگشت و از او پرسیدند: پاسخ ابن ابی چیست؟ گفت: در او چیزی نیافتم. بنی‌نضیر از همان ابتدا مأیوس شده و از کرده خود پشیمان شدند و یأس و نومیدی بر جبهه آنان حاکم شد.
ب) دلیل دیگری که موجب شد بنی‌نضیر زودتر تسلیم شوند، کمین کردن علی (ع) برای کشتن عَزوَک بود که بالأخره او را، در حالی که نُه نفر از جنگجویان بنی‌نضیر همراهی میکردند، به دام انداخت و شجاعانه از پای درآورد.


1- تاریخ صدر اسلام، ص 437
2- تاریخ صدر اسلام، ص 439
3- الإرشاد، ص 50
4- مغازی واقدی، ج 1، ص 277؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 225
5- ابن هشام، ج 2، ص 715

ص: 63
روشن است که این کار، تأثیر به سزایی در تضعیف روحیه بنی‌نضیر داشت. (در نکته دوم نیز به این مطلب اشاره شد). (1)
ج) گویا پیامبرخدا (ص) نیز قصد داشت این ماجرا زودتر فیصله پیدا کند و امید مختصر آنها را بدل به یأس سازد؛ لذا فرمان داد نخلهای آنها را قطع کنند که این تدبیر مؤثّر واقع شد و زنان و مردان بنی‌نضیر بیتابی کردند و حُیی مجبور شد که زود تسلیم شود.


1- حشر 59: 2