خفتگان در بقیع (3)

نوع مقاله: تاریخ و رجال

نویسنده

موضوعات


بخش نخست و دوم «خفتگان در بقیع» پیشتر در شماره‌های 65 و 66 از نظر خوانندگان گرامی این فصلنامه گذشت، اکنون سومین بخش و دنباله این بحث را که معرفی دیگر صحابه صادق و بزرگوار آرمیده در بقیع است پی می‌گیریم:
13. جابر بن عبدالله انصاری
جابر بن عبدالله انصاری، از صحابه بلند مرتبه و بزرگوار پیامبر خدا و از مخلص‌ترین دوستداران خاندان عصمت و طهارت است. مادرش نسیبه، دختر عُقبه بن عدی، کنیه‌اش ابوعبدالله و یا ابوعبدالرحمان بوده است. وی در سال دوم؛ بعد از عقبه نخستین، با پدر خویش در عقبه حضور داشته است.
او شخصیتی بلندآوازه است که همواره در کنار پیامبر (ص) بوده و پس از رحلت آن حضرت تا زمان امام باقر (ع) حیات داشته است. او همان کسی است که پیامبرخدا به وسیله او به امام باقر (ع) سلام می‌فرستد. جابر در این باره چنین گفته است:
«إِنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) قَالَ لِی یَوْماً یَا جَابِرُ إِذَا أَدْرَکْتَ وَلَدِیَ الْبَاقِرَ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلّامَ فَإِنَّهُ سَمِیِّی وَ أَشْبَهُ النَّاسِ بِی ...» (1)
«همانا پیامبرخدا- که درود خدا بر او و آلش باد- روزی به من فرمود: ای جابر، آنگاه که فرزندم باقر را ملاقات کردی، از من به او سلام برسان. او هم‌نام من و شبیه‌ترین مردم به من است.»
همانگونه که اشاره کردیم، وی همواره در کنار پیامبر بوده و خود گفته است:
«حضرت رسول، شخصاً در بیست و یک غزوه حاضر بود که من در نوزده غزوه آن شرکت داشتم.» (2)
از منابع تاریخی برداشت می‌شود، جابر در نبردهای بدر و احُد شرکت نداشته؛ زیرا پدرش او را از جنگ منع کرد ولی به مسلمانان و مبارزان آب می‌رساند. پس از رحلت پیامبر، در تمام جنگ‌ها حاضر بود و در نبرد صفین در رکاب امیرمؤمنان، علی (ع) افتخار حضور داشت.
پدر جابر در کنار پیامبر (ص)
عبدالله، پسر عمرو خزرجی سلمی، پدر جابر، رییس قبیله بنی‌سلمه در عقبه دوم با پیامبر بیعت کرد. در جنگ بدر و احد، در رکاب پیامبر و ملازم آن حضرت بود و سرانجام در احد به شهادت رسید.
جابرگوید: «آنگاه که پدرم در احد تصمیم گرفت به میدان رود، مرا خواند و گفت: فرزندم! من در این جنگ کشته می‌شوم و پس از خود، جز پیامبر، کسی را از تو دوست‌تر ندارم. قرض‌های مرا بپرداز. تو را درباره خواهرانت سفارش می‌کنم. او نخستین کسی است که پس از شهادتش، گوش و بینی‌اش را بریدند.» (3)
بزرگی جابر در نگاه پیامبر (ص)
جابر بن عبدالله انصاری محبوب پیامبر و در نظر آن حضرت، از جایگاه رفیعی برخوردار بود.
«در غزوه «ذات‌الرقاع»، شتر جابر از راه رفتن بازماند و بر زمین خوابید. جابر هر چه نهیب زد، از جای بر نخاست. در این حال، پیامبر از انتهای جمعیت رسید و فرمود: جابر! چه می‌کنی؟
جابر گفت: پدر و مادرم به فدایت! شترم از راه بازمانده است. پیامبر پرسید: چوب یا عصا داری؟
جابر گفت: آری. آنگاه عصایش را به آن حضرت داد و پیامبر به وسیله عصا شتر را وادار کرد که از جا برخیزد. پیامبر بار دیگر شتر را خواباند و پای مبارکش را بر دست‌های آن گذاشت و به جابر


1- سلیم بن قیس الهلالی، کتاب سلیم بن قیس، تحقیق محمدباقر الانصاری، بی‌تا، بی‌نا، ص 186
2- محمدعلی عالمی، پیغمبر و یاران، ج 2، مؤسسه مطبوعاتی افتخاریان، 1346
3- محمدعلی عالمی، پیشین، ص 114

ص: 35
فرمان داد که سوار شتر شود. جابرگوید: هنگامی که سوار شدم، دیدم در اثر قدم‌های پیامبر، شترم از همه شتران پیشی گرفت.» (1)
پرسش پیامبر (ص) از قرض‌های پدر جابر
پیامبر از جابر پرسید آیا عبد الله قرض‌هایش را ادا کرد؟
جابر: قرض‌های پدرم باقی است.
پیامبر: طلبکارتان کیست؟
جابر: ... مرد یهودی.
پیامبر: زمان پرداخت کی است؟
جابر: هنگام خشک شدن و پختن خرما.
پیامبر: هرگاه خرما پخته شد، پیش از آن‌که در آن تصرف کنی مرا آگاه ساز ....
جابر پس از خشک شدن و پختن خرما، به یاد پیامبر (ص) آورد. پیامبر به نخلستان جابر آمد و از هر نوع خرما مشتی برداشت و کناری گذاشت. آنگاه فرمود: به طلبکار بگو بیاید. جابر طلبکار را آگاه کرد و او (مرد یهودی) آمد.
پیامبر به وی فرمود: طلب خود را از کدام خرما می‌ستانی؟
یهودی: همه این‌ها به طلب من کفایت نمی‌کند چه رسد به یک نوع آن!
پیامبر: از هر کدام که خواهی شروع کن و طلب خرمای خود را بستان.
یهودی: از خرمای صیهانی آغاز می‌کنم.
پیامبر: با نام خدا شروع کن به پیمانه کردن. تمام پیمانه‌هایش راگرفت و خرما همچنان باقی بود! پیامبر به جابر امر کرد باقی خرماها را به خانه خود ببر تا برکت یابد.» (2)
آری، جابر بن عبدالله انصاری، از جایگاهی رفیع نزد پیامبر برخوردار بود. از نمونه‌ها و نشانه‌های این علاقمندی، دعوت پیامبر از جابر به شرکت در برخی نشست‌های آن حضرت بود. مکرّر به خانه جابر می‌رفت. حفرکنندگان خندق را برای خوردن غذا به خانه جابر برد. برای جابر و پدرش دعا می‌کرد. اخبار غیبیه را در مواقف مختلف به جابر اعلام می‌نمود. جابر را جزو دوستان اهل‌بیت خود نامید. و نیز سلام خود را به وسیله ایشان به امام باقر (ع) رساند و موارد بسیار دیگر که در کتب حدیثی و روایی آمده است.
جابر بن عبدالله، در قلّه رفیع روایتگری
جابر بن عبدالله انصاری، در سلسله روات و احادیث، دارای جایگاه بلند و رفیع است. ایشان چون پیوسته در کنار پیامبر بود، احادیث نبوی فراوان در سینه‌اش نهفته داشت. از رازهایی خبر داد که از پیامبر شنیده بود. از حوادثی فتنه‌خیز گفت که پیامبر آگاهش کرده بود. او ماجراهای فراوانی را به چشم خود دیده بود؛ ماجراهای تخلّف از فرمان‌های پیامبر، عظمت حادثه‌ها، عظمت پیامبر، عظمت علی (ع)، مظلومیت و غربت خاندان پیامبر بعد از رحلت آن حضرت، ماجرای غم پنهان زهرا و علی (ع)، ماجرای رفتن علی و فاطمه به در خانه‌های مهاجر و انصار ... همچنین حضور در کنار علی و همدردی با آن حضرت در ماجرای دفن فاطمه (علیها السلام)، مظلومیت و غربت بیست و پنج ساله علی (ع) و حوادث غمبار این دوره، شهادت و غربت علی (ع)، ماجراهای دردآور دوران امامت امام مجتبی (ع)، جگر فروریخته آن حضرت در تشت، غم‌های جگرگوشه دیگر زهرا و سبط دیگر نبی، حسین بن علی (ع)، و سرهای بریده و بر نیزه قرار گرفته، نظاره صحنه اسیران پس از حادثه غمبار نینوا، غربت امام سجّاد (ع) و ... و بالأخره دعاهای آن گرامی در کنار قبر پیامبر (ص)، و مناجات‌های جانگداز شبانه امام سجاد، ماجرای حرّه و دیدن حمله مسرف بن عقبه تبهکار و سرانجام شهادت سجّاد اهل‌بیت و نیز حوادث غمبار دیگر. از همه مهمتر، زیارتش از شهیدان واقعه طف و گریستن و نالیدن بر مزاری که


1- همان، ص 116
2- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 16، دارالعلم بیروت، 1987، ص 31

ص: 36
همه عظمت‌ها در آن مدفون گردید؛ مزار سبط نبی، سید شهیدان عالمِ انسانیت و عاقبت، رساندن سلام گرم پیامبر به باقر اهل‌بیت (علیهم السلام) و البته با این همه، هنوز هم در عظمت جابر و شأنش حرف‌های گفتنی بسیار است و این تصویری در حد و توان ما بود که ارائه کردیم.
بالأخره، او روایتگری صادق، امین، عاشق، دلسوخته، غم دیده و هجران کشیده است که گویی غم همه تاریخ را در دل خود نهفته داشت.
با این وصف، اگر روایات پیامبر و اهل‌بیت تا دوره امام باقر (ع)، را بنگرید، کمتر روایتی است که در سلسله روات آن، شخصیت عظیم جابر، خودنمایی نکند.
جابر و حدیث لوح فاطمه (علیها السلام)
از افتخارات جابر، نقل حدیث لوح و قرار داشتن در سلسله راویان این حدیث ا ست؛ حدیثی که ائمه (علیهم السلام)، به آن می‌بالیدند. حدیث لوح چنین است.
«ابوبصیر از امام صادق (ع) نقل کرد که پدرم امام باقر (ع)، به جابربن عبدالله انصاری فرمود: مرا با تو حاجتی است، آیا فرصتی هست بیایی با هم بنشینیم و آن حدیث را با شما در میان گذارم؟
جابر: آری، یابن رسول‌الله، هر زمان که فرمان دهید، حاضرم.
امام 7: می‌خواهم مرا از لوحی که دست مادرم زهرا دیده‌ای خبر دهی که در آن چه نوشته بود؟
جابر: خدا را گواه می‌گیرم که در زمان پیامبرخدا برای تبریک و تهنیت به ولادت حسین بن علی (ع) به خانه زهرا (علیها السلام) رفتم. لوح سبزی در دست او دیدم که گمان کردم زمرّد است. در آن نوشته‌ای دیدم که مانند نور آفتاب روشن بود. گفتم: دختر پیامبر! پدر و مادرم به قربانت، این چه نوری است؟ زهرا (علیها السلام) فرمود: این لوحی است که خداوند برای پدرم هدیه فرستاد. در آن است نام پدرم و نام شوهرم و دو فرزندم و نام‌های پیشوایان و جانشینان از فرزندانم. پدرم آن را به من داد تا خوشحالم کند. سپس جابر اضافه کرد که من آن لوح را از مادرت گرفتم و نسخه‌ای از آن برداشتم.
امام (ع): جابر! ممکن است آن را به من نشان دهی؟
جابر: آری.
امام (ع) به اتفاق جابر به خانه وی رفتند و جابر قطعه‌ای از پوست نازک بیرون آورد و به امام باقر (ع) تقدیم کرد.
امام (ع): جابر! لوح را نگه‌دار تا من از حفظ بخوانم و ببین که صحیح است:
به نام خداوند بخشنده مهربان، این نامه‌ای است از خدای عزیز و حکیم که توسط جبرئیل امین از نزد پروردگار جهانیان برای محمد (ص) که نور خدا و سفیر او به سوی بندگان و واسطه میان خلق و خالق و دلیل و راهنمای به سوی او است، فرستاده است.
محمد! نامِ مرا بزرگ شمار و نعمت‌هایم را شکر گزار و منکر آن مباش. منم پروردگار عالمیان، جز من خدایی نیست. منم شکننده و خوار کننده ستمگران، هلاک کننده سرکشان، پاداش دهنده روز رستاخیز. منم خدا و جز من خدایی نیست، هر که امیدوار به فضل غیر من باشد و یا از غیر عدل من بترسد، او را عذابی دهم که احدی از جهانیان را چنین عذاب نکرده باشم! مرا بپرست و بر من توکّل کن. هر پیامبری که فرستادم و مدتش به پایان رسید، برای او جانشینی قرار دادم. تو را بر تمام پیامبران برتر شمردم و وصی تو را بر همه اوصیا فضیلت دادم و تو را به دو فرزند گرامیت محترم داشتم؛ حسن را معدن علم و حسین را نگهبان وحی قرار دادم و او را شهادت نصیب ساخته، زندگی‌اش را به سعادت منتهی کردم.
ص: 37
او برترین شهیدان در نزد من، کلمه تامّه و حجّت بالغه من است. با دوستی و دشمنی او است که ثواب و عقاب می‌دهم. اوّل ایشان، بعد از حسین (ع)، سیدالعابدین (ع) و زینت دهنده اولیا و فرزند او همنام جدّ پسندیده‌اش (محمد باقر (ع)) شکافنده علم و مرکز دانش من می‌باشد.
ششم آن‌ها جعفر صادق (ع) است، آن کس که درباره او شک نماید، هلاکش می‌کنم. هر که او را رد کند مرا رد کرده است. او را درباره شیعیانش مسرور می‌گردانم، پس از او، فرزندش موسی (ع) است. در دوران او، فتنه و آشوب‌های تاریک و دهشتناکی رخ می‌دهد ولی وجوب حفظ او همچنان تکلیف من است. هر کس یک آیه از کتاب الهی را تغییر دهد، بر من دروغ بسته است. وای بر کسانی که پس از گذشتن زمان موسی بن جعفر، منکر حق شوند و دروغ ببندند. فرزند او علی بن موسی (ع) است؛ کسی که بار سنگین نبوت را بر دوشش می‌نهم و او را به اطلاع کامل بیازمایم. درآخر، اهریمنی متکبر او را می‌کشد و در شهری که بنده صالح، ذوالقرنین بنا کرده، در کنار بدترین آفریده‌هایم (هارون) مدفون می‌گردد. چشم او را به فرزندش محمد (ع)، روشن می‌گردانم. او وارث علم و معدن دانش و محل اسرار من و حجّت و دلیل بر خلق من است. بهشت را جایگاه او قرار می‌دهم. درباره او هفتاد نفر از خاندانش را شفاعت می‌کنم. فرزند او علی (ع) است، سعادت را به او می‌دهم. او ولی و یار من است. او داعی به راه خدا، فرزندش حسن (ع)، خزانه‌دار علم من و برای جهانیان، مایه رحمت است. در او، کمال موسی و نورانیت عیسی و صبر ایوب مشاهده می‌شود. فرزندش حجت الهی (ع) است. به وسیله او تمام فتنه‌ها را از روی زمین برمی‌چینم، و به خاطر او لغزش‌ها را دفع می‌کنم. گرفتاری‌ها و سنگینی‌ها را برمی‌دارم، درود و رحمت بر اینان باد.
جابر: به خدا قسم همین طور است که قرائت کردید.
عبدالرحمان بن سالم که راوی این حدیث است می‌گوید: ابوبصیر گفت: اگر در مدت عمر خود، جز این حدیث را نمی‌شنیدی تو را کافی بود. آن را جز برای اهل‌بیت خود و اهلش نقل مکن.» (1)
جابر و علاقه به خاندان پیامبر (ص)
جابر ارادت عمیقی به خاندان پیامبر و اهل‌بیت: داشت.
امام صادق (ع) فرمود: «پدرم از پدرش امام زین‌العابدین (علیهم السلام) نقل کرد، همان سالی که امام مجتبی از دنیا رفتند، من روزی پشت سر پدر و عمویم از کوچه‌های مدینه می‌گذشتیم، در آن هنگام، تازه به حدّ بلوغ رسیده یا نزدیک به بلوغ بودم، در راه به جابر بن عبدالله انصاری و انس بن مالک و جماعتی از قریش و انصار برخوردیم. جابر با دیدن امامان، خود را به پای حسن و حسین (ع) افکند و می‌بوسید، مردی از قریش که از بستگان مروان بود بر او خُرده گرفت که با این سن و موقعیتی که از مصاحبت پیامبرخدا کسب کرده‌ای، چنین می‌کنی؟ جابر گفت: ای مرد! از من دور شو، اگر فضل و مقام این دو بزرگوار را می‌دانستی، بر من اشکال وارد نمی‌کردی، بلکه خاک زیر پایشان را می‌بوسیدی.»(2)
روایات فراوانی در این باره، در منابع روایی ما وجود دارد که گفته‌اند جابر علاقه فراوان به خاندان عصمت و طهارت داشت و نقل‌ها و داستان‌های فراوانی در کتب تاریخی آمده است که پرداختن به آن‌ها، نوشته را از مسیر اصلی خود خارج خواهد کرد و در همین زمینه، باید به زیارت جابر بن عبدالله انصاری در اربعین اشاره کرد که آن گرامی، با چه سوز و گدازی به زیارت امام حسین (ع) و شهدای کربلا پرداخته است!


1- محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 2، پاساژ سعدی، بی‌تا، ص 606
2- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 41، ص 302، دارالعلم بیروت، 1987 م.

ص: 38
جابر و حجاج بن یوسف ثقفی
جابر بن عبدالله انصاری، به دلیل عشق عمیق و وافری که به اهل‌بیت و خاندان عصمت و طهارت داشت، همواره به انتشار فضایل علی و زهرا و اهل‌بیت (علیهم السلام) می‌پرداخت. به همین دلیل حجاج بن یوسف ثقفی، هنگامی که بر مدینه مسلّط شد، جابر و گروهی دیگر را به جرم طرفداری از علی (ع) و انتشار فضایل آن‌ها دستگیر کرد و مورد آزار و شکنجه قرار داد.
«هنگامی‌که عبدالله بن زبیر در مقابل عبدالملک مروان به دعوی خلافت برخاست، عبدالملک، خلیفه مروانی، حجّاج بن یوسف را برای دستگیری وی به مکه فرستاد. عبدالله به خانه کعبه پناه برد. حَجّاج خانه را آتش زد. پس از دستگیری ابن زبیر، حکومت مکه و مدینه بر او مسلّم شد. پس از آنکه مسجد را از سنگ‌ها و خون‌ها پاک کرد، به مدینه رفت و یک ماه یا بیشتر در این شهر توقّف کرد. مردم مدینه را به جرم کشتن عثمان، با انواع شکنجه آزار داد. از جمله با مهر فلزّی گداخته، دست جابربن عبدالله انصاری، آن صحابی بزرگ و یار باوفای پیامبر اسلام را مهر زد .... و گردن بسیاری دیگر را ممهور ساخت.» (1)
مرگ جابر و دفن در بقیع
جابربن عبدالله انصاری، افتخارات زیادی کسب‌کرد و نامش در تاریخ اسلام بلندآوازه و ماندگار شد.
او از شدت ضعف و در اثر زیادی سن، در سال 77 هجرت دار فانی را وداع کرد. سینه‌اش لبریز از عشق به پیامبر و اهل‌بیت و پر از معارفی بود که توسط آن گرامیان به او منتقل شده بود.
«توفّی جابر سنة سبع و سبعین و صلّی علیه أبان بن عثمان و کان أمیر المدینة و کان عمر جابر أربعاً و تسعین سنة ...». (2)
«جابر، در سال 77 هجری از دنیا رفت و ابان بن عثما ن که امیر مدینه بود، بر او نماز گزارد و 94 سال عمر کرد.»
جابر بن عبدالله انصاری در بقیع به خاک سپرده شد و قبر پاکش، طبق نقل‌های تاریخی، در ضلع شرقی بقیع است. لیکن حوادث و ماجراهای فراوانی سبب ناپیدایی قبر آن بزرگوار گردید.
«صَلَّی عَلَیْهِ مَلَائِکَةُ السَّمَاء»
؛ «فرشتگان آسمان‌ها بر او درود فرستاده و می‌فرستند.»
14- صهیب بن سنان
صهیب بن سنان رومی، ابو یحیی، که نامش عبدالملک بوده، از صحابی معروف پیامبرخدا (ص) است؛ چنانکه مبارکفوری در کتاب «تحفه‌الأحوذی» آورده است:
«منزل صهیب در سرزمین موصل، میان دجله و فرات بوده است. رومیان بر این ناحیه دست یافتند و وی به اسارت آنان درآمد و به روم برده شد. دوران کودکی و جوانی‌اش را در رم گذراند. طایفه بنی‌کلب او را خریده، به مکه آوردند. پس از آن، عبدالله جدعان او را از بنی‌کلب خرید و مدت‌ها برده عبدالله جدعان بود. چون پیامبر به رسالت برگزیده شد، به آن حضرت ایمان آورد و با عبدالله جدعان به مخالفت برخاست. از دست او آزار و اذیت فراوان دید. او از مستضعفان و رجال صفّه بود. با پیامبر به مدینه هجرت کرد.» (3)
به نوشته مبارکفوری و برخی دیگر از مورخان، صهیب بن سنان از اصحاب صفه بوده و جزو کسانی است که شب‌ها را به عبادت می‌پرداخت و روزها را در میدان‌های نبرد و جهاد در رکاب پیامبر با مشرکان می‌جنگید.
درباره این شخصیت، مطالب چندانی نیست لیکن روایاتی گویای عظمت جایگاه او در اندیشه پیامبر است.
«الصُّهَیبُ، هُوَ صُهَیْبُ بْنُ سِنَانٍ، مَوْلَی رَسُولِ الله». (4)
«صهیب، همان صهیب بن سنان است که غلام و خدمتکار پیامبر خدا بود.»


1- امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج 9
2- ابن اثیر، ابی‌الحسن علی بن محمد الجزرنی، ج 10، دار احیاءالتراث العربی، بیروت، بی‌تا، ص 257
3- ابن عبدالرحیم المبارکفوری، تحفه الاحوذی، ج 2، دارالکتب العلمیه، التبیان، 1283 ه-. ق.، ص 304
4- الشیخ حسن صاحب المعالم، التحریر الطاووسی، تحقیق فاضل الجواهری، مکتبه آیه‌الله المرعشی، 1411 ه-. ق، ص 92

ص: 39
نکاتی بدیع درباره صهیب
چنانکه پیشتر اشاره داشتیم، پیامبرخدا (ص) بسیار به صهیب بن سنان علاقمند بود. در روایتی آمده است که پیامبر خدا (ص) فرمودند:
«مَنْ کَانَ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَلْیُحِبَّ صُهَیْبًا حُبَّ الْوَالِدَةِ لِوَلَدِهَا». (1)
«هر کس به خدا و روز قیامت ایمان دارد، پس دوست بدارد صهیب را، مانند دوستی و محبت مادر به فرزندش.»
همچنین در روایاتی دیگر از علی (ع) درباره صهیب، نکاتی بدیع اشاره شده که دلالت بر عظمت شأن و والایی جایگاه او در نزد پیامبر و علی (ع) دارد:
«کَانَ صُهَیب مِمَّن اعْتَزَلَ الْفِتْنَةَ فِی المَدِینَة وَ أَقْبَلَ عَلَی عَلی 7». (2)
«صهیب از کسانی بود که در فتنه‌های مدینه از آن‌ها کناره گرفت و به علی (ع) روی آورد.»
گرویدن این شخصیت نامی، در فتنه‌های بر باد دهنده و دهشتناک مدینه، به علی (ع) و کناره‌گیری از این فتنه‌ها، دلالتی روشن بر وجود ضمیری روشن و فکری تابنده در صهیب دارد و اگر نبود این روشنی‌ها و بصیرت‌ها، هرگز صهیب در آن فتنه‌هایی که اصحاب کبار پیامبر هم لغزیدند، کناره نمی‌گرفت و به علی (ع) ملحق نمی‌شد.
مرگ و بدرود حیات
حاکم از عبدالله بن نمیر نقل کرده که گفت:
«صهیب یکنّی أبا یحیی وهو صهیب بن سنان النمری من النمر بن قاسط، و کان أصابه سبی فوقع بأرض الروم، فقیل: صهیب الروم، بلغ سبعین سنة، و کان یخضب بالحناء، مات بالمدینة فی شوال سنة ثمان و ثلاثین و دفن بالبقیع». (3)
«صهیب، با کنیه ابو یحیی خوانده می‌شود و او همان صهیب بن سنان نمری، از تیره نمره بن قاسط است. وی به اسارت رفت و در سرزمین رم بود. گفته شده، صهیب رومی، به هفتاد سالگی رسید. عادت او این بود که با حنا خضاب می‌کرد. در مدینه در ماه شوال سال 38 هجری بدرود حیات گفته و در بقیع مدفون گردید.»
صهیب بن سنان را در ردیف صحابی پاکباخته و خالص پیامبر یاد کرده‌اند که در بیشتر نبردها همراه و در کنار پیامبر بود. البته وی در مکه نیز زیسته است که در خانه عبدالله جدعان سختی‌های فراوانی دید.
صهیب بن سنان در نبردهای بسیاری در کنار پیامبر خدا بود و افتخارات فراوانی نصیب او گردید.
«مات بالمدینة سنة 38، ثمان و ثلاثین فی خلافة علی بن أبی‌طالب». (4)
«در مدینه از دنیا رفت، در سال 38 هجری، در زمان خلافت علی (ع)»
طبق نقل ابن اثیر، حاکم مدینه و برخی از مسلمانان بر او نماز گزاردند و در بقیع، دفنش کردند «البته در مطاوی روایی انعکاس یافته که صهیب، در اواخر عمر از مسیر حق انحراف یافت و به مخالفت با بیعت با علی (ع) پرداخت. (5)
15. شمّاس بن عثمان
شمّاس بن عثمان، از قبیله بنی‌مخزوم و فرزند عثمان بن الشرید و صفیه بنت ربیعه بن عبد شمس است. او از مردان و معاریف مکه و از اشراف بلندآوازه این شهر بود که در دوران جاهلیت، به رسم آنان می‌زیست. در اسنادی که مبارکفوری ارائه کرده، او بردگانی داشته و به شدت به رسوم جاهلیت وفادار بوده است.
رسالت پیامبر گرامی اسلام، باعث تحوّل عجیبی در روحیه او گردید، به محضر آن حضرت آمد و تقاضا کرد که اسلام را بر او نماید. پیامبرخدا (ص) کلمات وحی را برای او بیان کرد. وی به محض


1- مجلسی، محمدباقر، ج 41، دارالعلم بیروت، 1987 م، ص 326
2- همان، ص 327
3- الحاکم النیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج 3
4- المبارکفوری، پیشین، ص 303
5- ر. ک: اسد الغابه، ج 2، ص 36

ص: 40
شنیدن بخش‌هایی از کلمات نورانی پیامبر، ایمان آورد. در این دوره، آزار فراوانی از قبیله خود و قبیله قریش تحمّل کرد. با سختی و شدتی که یاران نخستین پیامبر داشتند، او به همراه شخصیت‌های بزرگی مانند جعفر بن ابوطالب، به دستور پیامبرخدا (ص)، به حبشه هجرت کرد. بدین روی، شماس بن عثمان از مهاجران نخستین است که تمام امکانات و معلّقات را به خاطر ایمان خویش رها کرد. پس از هجرت پیامبر به مدینه و سپری شدن دوران رنج و شکنجه مسلمانان در مکه، به همراه مهاجران نخستین، در هجرت دوم، به مدینه رهسپار شد.
وی در ردیف اصحاب صفه درآمد و سپس به منزل مبشّر بن عبد منذر رفت و در منزل وی سکنی گزید. در ماجرای عقد اخوّت میان مسلمانان، پیامبرخدا میان او و حنظله بن ابی‌عامر، عقد اخوّت بست.
«مشهد البدر و الأحد مع رسول الله ...» (1)
«همراه پیامبر در بدر و احد شرکت کرد.»
شمّاس بن عثمان در جنگ احد، جراحات بسیار برداشت. به فرمان پیامبر (ص) به مدینه انتقال یافت و پس از مدتی در اثر جراحات وارده به شهادت رسید. پیامبرخدا بر جنازه وی نماز خواند و در بقیع دفنش کردند.
16. ابوقتاده انصاری
اسم او «حارث» و به گفته‌ای «نعمان» و کنیه‌اش ابوقتاده است. وی فرزند «رِبْعِی بْن بَلْدَمَه انصاری» است و مادرش «کبشه»، دختر «مظهر بن حزام» می‌باشد.
ابوقتاده در زمره اصحاب پیامبر (ص) و از شجاعان و دلاوران کم‌نظیر و از برترین یاران پیامبر است که به همین سبب «فارس رسول‌الله» لقبش دادند.
مورّخان نگاشته‌اند: «ابوقتاده در تمام غزوه‌ها و جنگ‌های صدر اسلام همراه پیامبر (ص) بوده لیکن درباره حضور وی در بدر، یک رأی و یک نظر نیستند، لذا برخی او را از بدریون می‌دانند و جمعی هم بر این عقیده‌اند که او از جنگ احد به بعد حضور داشته است.» (2)
ابوقتاده و همگامی‌اش با علی (ع)
ابوقتاده از یاران مخلص و با وفای امیرمؤمنان بوده و در تمام جنگ‌های زمان خلافت آن حضرت (مانند جمل، صفین و نهروان) حضور داشته و در جمل و صفین، ملازم رکان آن حضرت بوده است.» (3)
ابوقتاده، والی مکّه
هنگامی که علی (ع) به خلافت رسید، خالد بن عاص بن هاشم بن مغیره مخزومی را که از سوی عثمان والی مکه بود عزل کرد و ابوقتاده انصاری را بر ولایت آن شهر منصوب کرد لیکن پس از مدتی، وی را از سمت خویش برکنار نمود و قثم بن عباس را به جایش گمارد.
ابوقتاده به خاطر عشق وافری که به علی (ع) داشت، از مکه راهی کوفه شد و در کنار آن حضرت تا پایان عمر شریفش در کوفه ماند.
«آنگاه که امیر مؤمنان (ع) آماده حرکت به سوی بصره و جنگ با ناکثین گردید، ابوقتاده مطالبی گفت که حکایت از ایمان عمیق او به ولایت آن حضرت و وفاداری نسبت به او داشت.» (4)
«امیرمؤمنان در جنگ خوارج، سپاه خود را آرایش داد و فرماندهی ممینه را به حُجر بن عدی و میسره را به شیث بن ربعی یا معقل بن قیس ریاحی و سواره نظام را به ابو ایوب انصاری و پیاده نظام را به ابوقتاده انصاری سپرد و خود در قلب لشکر قرار گرفت.» (5)
خطیب بغدادی نقل می‌کند: «هنگامی که امیر مؤمنان علی (ع) از جنگ با نهروانیان فراغت یافت، ابوقتاده انصاری، با شصت یا هفتاد نفر از اصحاب رسول الله، به مدینه مراجعت نمود.» (6)


1- مؤسسه البحوث الاسلامیه، شهداء الاسلام فی عصر الرساله، مرکز الاعلام.
2- ر. ک: الاصابه فی تمییز الصحابه، ج 7، ص 237
3- ابن اثیر، ابی‌الحسن علی بن محمد، ج 5، دراحیاء التراث العربی، لبنان، 1970 م.
4- تاریخ طبری.
5- همان.
6- همان.

ص: 41
ابوقتاده به محض ورود به مدینه، به دیدار عایشه شتافت وگفت‌وگوهایی میان آنان انجام گرفت. در پایان، عایشه گفت: ای ابوقتاده، نباید چیزی مانع آن شود که من حقّی درباره علی بن ابی‌طالب بگویم و آن این است که از پیامبرخدا شنیدم درباره علی فرمود:
«تفترق أمّتی علی فرقتین، تمرق بینهما فرقة محلّقون رئوسهم مخفّون شواربهم .... یقرئون القرآن لاتتجاوز تراقیهم، یقتلهم أحبّ النّاس إلی و أحبّهم إلی الله تعالی». (1)
«امّتم به دو گروه تقسیم می‌شوند؛ گروهی از دین خارج می‌شوند، سرهایشان را می‌تراشند، شارب‌های خود را کوتاه می‌کنند. قرآن تلاوت می‌کنند که از حنجره‌شان تجاوز نمی‌کند. این گروه را کسانی می‌کشند که نزد من و خداوند محبوبترین بندگان خدایند.»
چون عایشه اقرار به حقانیت علی (ع) کرد، ابوقتاده گفت: حال که می‌دانی علی محبوبترین آفریده خدا در نزد پیامبر و خداوند است اکنون چرا با او به مخالفت برخاسته‌ای؟! عایشه از پاسخ طفره رفت.
تاریخ وفات ابوقتاده
«ابوقتاده در سال 48 یا 50 هجری، پس از خلافت امیرمؤمنان و دوران امامت امام مجتبی (ع) در مدینه از دنیا رفت و در بقیع دفن گردید.» (2)
17. قیس بن سعد بن عباده
نامش قیس، کنیه‌اش ابو عبدالله، پدرش سعد بن عباده، رییس قبیله خزرج بود و مادرش فکهیه نام داشت. ولادتش را اندکی پیش از ظهور اسلام دانسته‌اند. او در همان روزهای نوجوانی و در سن 12 سالگی به پیامبرخدا (ص) گرایش یافت و به گروه مسلمانان پیوست و از صحابه مکّی پیامبر شمرده می‌شود.
با پیامبرخدا به مدینه هجرت کرد و پس از غزوه بنی‌المصطلق، در همه جنگ‌های آن حضرت شرکت داشت. در مکه کنار رسول الله و در مدینه همگام با آن حضرت بوده و خدمات فراوانی را در جبهه‌های جنگ به اسلام و پیامبر نموده است.
حضور در واقعه غدیر
طبق نقل ابن اثیر در «اسدالغابه»، قیس بن سعد در واقعه غدیر حضور داشت و با توجه به ایمان عمیقی که به پیامبر و بیانات آن حضرت داشت، یکی از دوازده نفری است که با ابوبکر، رویاروی شد و در اثبات فضیلت و حقانیت علی (ع) دفاعیه‌های فراوانی را ارائه کرد. علی (ع) او و همراهانش را به آرامش دعوت کرد و آنان به اعتراض کلامی بسنده کردند.
حضور در نبردهای دوران امام علی و امام مجتبی (ع)
«قیس بن سعد» در نبردهای جمل، صفین و نهروان، حضوری چشمگیر داشت و به جانبازی پرداخت و جراحاتی برداشت. او در دوران علی (ع) به فرماندهی شرطه‌الخمیس رسید و از یاران با وفای علی (ع) بود.» (3)
قیس بن سعد درکنار علی (ع) افتخار می‌کرد و به خود می‌بالید که همگام با شخصیتی است که محبوبترین فرد در نزد خدا و رسول‌است.
ایشان، همچنین مدتی را از ناحیه علی (ع) فرماندار آذربایجان بود ودر زمان امام مجتبی (ع) از فرماندهان و پیشقراولان سپاه آن حضرت به شمار می‌رفت و پس از امام مجتبی (ع) جزو محبّان و پیروان امام حسین (ع) بوده است.
بازگشت به مدینه و لبیک دعوت الهی
چنان‌که از ماجرای زندگی وی برمی‌آید و ابن‌اثیر به آن اشاراتی رمزی و کوتاه نموده، قیس در سال 19 پس از هجرت، در فتح مصر شرکت کرد و مدتی را همانجا ساکن شد تا این که در ماجرای اعتراض و شورش مردم مدینه علیه عثمان و قتل وی و خلافت علی (ع) به مدینه بازگشت. او همچنین در کوفه، در


1- حسکانی.
2- ابن اثیر، اسدالغابه، ج 1، ص 120
3- محمدعلی عالمی، پیغمبر و یاران، ج 4، مؤسسه مطبوعاتی افتخاریان، بی‌تا، ص 232

ص: 42
کنار امیر مؤمنان بود و پس از شهادت آن حضرت، به مدینه بازگشت و در آغاز امامت امام حسین (ع) سال 61 هجرت، در مدینه دار فانی را وداع گفت و در بقیع مدفون گشت. (1)
18. ابو رافع
در نام وی اختلاف است؛ بعضی او را طالب و برخی خزیمه خوانده‌اند. (2) کنیه وی ابو رافع است. خاندانش از سابقین وپیشگامان اسلام‌اند. خاندان ابو رافع از برترین خانواده‌های شیعه‌هستند که به نام وی به عنوان «آل ابی‌رافع» شهرت یافته‌اند.
مسلمانی ابو رافع، در همان روزهای نخستین رسالت روی داد. او دو بار هجرت کرد؛ هجرت به حبشه و هجرت به مدینه. در تمام جنگ‌ها، در کنار پیامبر (ص) و ملازم رکاب آن حضرت بوده است. جنگ‌های احد، بدر، خندق و حنین از جنگ‌هایی است که نام وی در شمار مجاهدان آن صحنه‌ها، به صورتی پررنگ ثبت شده است.
نماز بر دو قبله
روزی‌که پیامبر (ص) در مسجد قبلتین (15 شعبان) در حال نماز ظهر، مأمور به تغییر قبله شد، ابورافع در کنار آن حضرت حضور داشت و بر دو قبله نماز گزارد.
در کنار علی (ع)
بعد از رحلت پیامبرخدا (ص) ملازم علی (ع) بود و همراه آن حضرت به کوفه رفت و خزانه‌دار کوفه شد.
ماجراهای فراوانی در باره ابو رافع و خزانه‌داری بیت‌المال علی (ع) در کتب تاریخی مطرح شده است. (3)
بعد از شهادت امام علی با امام حسن مجتبی 8 به مدینه بازگشت. او از نخستین دانشمندان شیعه محسوب می‌شد. کتاب «السنن و الأحکام و القضایا» از تصنیفات او است که روایات آن را از حضرت علی 7 نقل می‌کند. عبدالله و علی نیز از فرزندان او هستند و از اصحاب و یاران با وفای علی 7 به شمار رفته‌اند. کتاب «قضایا امیرالمؤمنین» از تصنیفات عبدالله است و علی بن ابی‌رافع نیز کتاب‌های بسیاری در فنون فقه نگاشته است. (4) کتاب‌هایی در «وضو» و «صلاه» از نوشته‌های او است.
مرگ ابو رافع و دفن وی در بقیع
به نوشته فاکهی، ابو رافع در سال 58 هجرت از دنیا رفت و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
«توفّی فی المدینة فی نفس العام الذی استشهد فیه الامام أمیرالمؤمنین و دفن بالبقیع.» (5)
«در مدینه، در سالی که علی (ع) به شهادت رسید وفات یافت و در بقیع مدفون گردید.»
19. جَبَله بن عمرو انصاری (ساعدی)
او از یاران بزرگ و با فضیلت پیامبر بود و از فقهای صحابه به شمار می‌آمد.
«کان جبلة بن عمرو فاضلًا من فقهاء الصحابة.» (6)
«جبله بن عمر از افراد فاضل و از فقهای صحابه پیامبر بود.»
در کنار پیامبر، در جنگ‌های فراوان، از جمله بدر و احد و خندق و ... حضور داشت و کلمات نورانی پیامبر را فرا می‌گرفت و از پیامبر در باره مفاهیم و محتوای آیات می‌پرسید و آن‌ها را در سینه خود حفظ می‌کرد. به حق او از فقهای صحابه پیامبر بود.
در جبهه علی (ع)
پس از رحلت پیامبر (ص)، جبله بن عمرو از علی (ع) جدا نشد و در جبهه آن حضرت قرار گرفت. «با آن حضرت به کوفه رفت و در نبردهای جمل، صفین و نهروان حضور فعّال داشت.» (7)
او از منتقدان ماجرای سقیفه بود و همواره از مظلومیت و حقانیت علی (ع) سخن می‌گفت.


1- ر. ک: اسدالغابه، حرف ق.
2- ر. ک: اسدالغابه
3- جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ج 2، انتشارات جامعه مدرسین، 1363، ص 218
4- السید ناصر الطیبی، ابورافع، مولی رسول الله، مجمع البحوث الاسلامیه، 1412 ه-. ق، ص 64
5- ابن خلکان، دفیات الاعیان، مراجعه شود.
6- ابن اثیر، اسدالغابه، پیشین، ج 5، ص 187
7- جعفر سبحانی، شخصیتهای اسلامی شیعه، چاپخانه علمیه قم، 1359، ص 107

ص: 43
در برابر عثمان
او با توجه به اعتقاد شدید به حقانیت علی (ع) در برابر خلفا، موضع تندی داشت؛ از جمله در برابر عثمان به موضعگیری‌های صریح می‌پرداخت.
«جبله بن عمرو نخستین کسی است که با سخنان تند و خشن، به عثمان اعتراض کرد. بدین ترتیب که روزی جبله در میان گروهی از افراد قبیله «بنی‌سعد» نشسته بود و زنجیری در دست داشت، عثمان که از آنجا عبور می‌کرد، به آنان سلام کرد. مردم جواب سلام او را گفتند. در این هنگام جبله رو به مردم کرد و گفت: چرا جواب سلام کسی را می‌دهید که این همه اعمال خلاف مرتکب می‌شود؟ سپس رو کرد به عثمان کرده، گفت: باید این نورچشمی‌ها را طرد کنی وگرنه این زنجیر را به گردنت خواهم انداخت.
عثمان گفت: کدام نورچشمی‌ها؟ من برای انجام کارها افراد شایسته را انتخاب می‌کنم.
جبله پاسخ داد: آیا مروان، معاویه، عبدالله بن عامری و عبدالله بن سعد ابی‌سرح را به دلیل شایستگی آنان انتخاب کرده‌ای؟
اینان کسانی هستند که قرآن و پیامبر، خون بعضی از آنان را هدر اعلام نموده و هیچ ارزشی در اسلام ندارند. عثمان که در برابر سخنان نافذ و اعتراض منطقی جبله پاسخی نداشت، آنجا را ترک کرد. از آن روز اعتراض شروع شد و مردم نسبت به عثمان جری شدند.» (1)
همچنین موضعگیری تند او نسبت به عثمان در خصوص داروغه مدینه، حارث بن حکم، در تاریخ مشهور است.
«به تسلّط حارث بن حکم به بازار مدینه به دستور وی اعتراض کرد. عثمان، «حارث» را داروغه بازار قرار داده بود و او به دستور و موافقت عثمان، اجناس رسیده از اطراف را می‌خرید و به قیمت دلخواه خود می‌فروخت و مجالی برای بازاریان باقی نمی‌گذاشت. حارث علاوه بر این، کرایه دکانداران و دست‌فروش‌ها را برای خود جمع‌آوری می‌کرد و با مردم، بدرفتاری می‌نمود و هر چه مسلمانان در مورد کوتاه کردن دست حارث از بازار، با عثمان گفت‌وگو کرده بودند، او ترتیب اثر نداده بود و همین امر موجب اعتراض شدید جبله بود.» (2)
«باری، جبله نه تنها در زمان حیات عثمان با او مبارزه می‌کرد، بلکه از آنجا که او را عنصری خطاکار می‌دانست، پس از مرگ وی نیز هنگامی که خواستند جنازه او را در قبرستان بقیع دفن کنند، از این کار جلوگیری کرد. از این رو، جنازه عثمان را به حش کوکب بردند و در آنجا به خاک سپردند.» (3)
در بحار، متنی در خصوص وساطت افراد دارد که جبله، دست از عثمان بردارد ولی او همواره بر مخالفت با عثمان اصرار ورزیده و پای فشرده است. در این زمینه، مباحث مفصلی درباره وی در الغدیر (ج 9، ص 212) وجود دارد که خوانندگان را به آن کتاب ارجاع می‌دهیم.
«أَنَّ زَیْدَ بْنَ ثَابِتٍ مَشَی إِلَی جَبَلَةَ وَ مَعَهُ ابْنُ عَمِّهِ أَبُو أُسَیْدٍ السَّاعِدِیُّ فَسَأَلاهُ الْکَفَّ عَنْ عُثْمَانَ. فَقَالَ وَ اللهِ لا أَقْصُرُ عَنْهُ أَبَداً، وَ لا أَلْقَی اللهَ فَأَقُولُ (أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلًا ...)».(4)
«زیدبن ثابت با پسرعمویش ابو اسید ساعدی نزد جبله رفته و از او خواستند از عثمان دست بردارد. گفت: هرگز دست از او برنمی‌دارم و نمی‌خواهم خدا را در حالی ملاقات کنم که در برابر سؤال خداوند بگویم: ما از بزرگان و رییسان خود اطاعت می‌کردیم، آن‌ها ما را گمراه کردند.»
مرگ جبله و آرمیدن در بقیع
«جبله، در سال 38 هجری، چشم از جهان فروبست. مسلمانان زیادی بر جنازه مطهّرش نماز گزاردند و در بقیع دفنش کردند.» (5)


1- جعفر سبحانی، پیشین، ص 108 به نقل از تاریخ طبری، ج 5، ص 114
2- جعفر سبحانی، پیشین، ص 108، به نقل از تاریخ طبری، ج 5، ص 114
3- همان، ص 110، به نقل از الاصابه فی تمییز الصحابه، ج 1، ص 225
4- مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 21، دارالعلم بیروت، 1987 م، ص 292
5- ر. ک: الاستیعاب، ج 6

ص: 44
البته از برخی مطاوی تاریخی برمی‌آید که وی در مصر سکونت گزیده ولی هرگز اشاره‌ای به دفن وی در مصر نکرده‌اند، بلکه صاحب «الاستیعاب» محل دفنش را بقیع دانسته است. به همین جهت به نقل عبارتی از بحار، از مرحوم مجلسی بسنده می‌کنیم:
«ذکر القاضی عیاض فی المدارک أن المدفونین من أصحاب النبی هناک عشرة آلاف و لکن الغالب منهم مخفی الآثار عیناً وجهةً و سبب ذلک أن السابقین لم یعلموا القبور بالکتابة و البناء، مضافاً إلی أنّ تمادی الأیام یوجب زوال الآثار ...» (1)
«قاضی عیاض در مدارک خود آورده است: مدفونین در بقیع از اصحاب پیامبر، دو هزار نفرند لیکن بیشتر آن‌ها، آثارشان از حیث اصل و نام و نشان، مخفی است و سبب این مسأله هم این است که سابقین، قبور این صحابه را در کتب خود نیاورده‌اند. مضاف بر این، گذر ایام موجب زوال نشانه‌ها می‌شود.»
چنانکه در مورد صحابه و تابعین آن شد که درباره جبله و بهلول بن ذؤیب و ... شد.
والسلام علیکم و رحمه الله وبرکاته


1- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 48، ص 297