خفتگان در بقیع (4)

نوع مقاله: تاریخ و رجال

نویسنده

موضوعات


واجنب إلی الصحراء بالبقیع فثمّ أرض الشرف الرفیع
به دنبال مطالبی که در شمارههای گذشته در باره خفتگان و غنودگان در بقیع آوردیم، اکنون به یادکرد و بررسی مدفونین دیگری از صحابه صادق و با وفای پیامبر (ص) میپردازیم. تا کنون به شرح حال نوزده تن از شخصیتها پرداختیم و اکنون بقیه آن را پی میگیریم:
20. حاطب بن أبو بَلْتَعه
حاطب بن ابی بَلْتَعه الخالفی اللخمی، متوفّای سال 30 هجرت و مدفون در بقیع است. مشهور آن استکه چون حَطَب (حیزم) جمع میکرده، حاطب برنام اصلیاش غالب شد و به تدریج آن را به فراموشی سپرد. حاطب اهل یمن بود و به مکه آمد و در مکه، چون عشیره و قبیلهای نداشت، همپیمان زبیربن عوام، برادر زاده حضرت خدیجه (س) گردید و پس از آنکه پیامبر (ص) به رسالت مبعوث شد، درکنار کوه ابوقبیس، آن حضرت را ملاقات کرد و به وی ایمان آورد و شهادتین بر زبان جاری ساخت.
او یکی از یاران پاک نهاد و با کفایت و دانشمند حضرت رسول بود که روایاتی هم در فضیلت و مقام والای او از پیامبر (ص) نقل شده است.
«یکی از غلامانش به حضور پیامبر خدا آمد و از حاطب شکایت کرد و گفت: ای فرستاده خدا، حاطب به جهنّم میرود؟»
پیامبر در پاسخ وی فرمودند: نه؛ زیرا او در جنگ بدر و حدیبیه شرکت داشت و خدای متعال از کسانی که در بدر بودهاند، راضی است.» (1)
مهاجری بدری
حاطب بن ابو بلتعه، در نزد پیامبر (ص) جایگاهی برجسته داشت و شخصیتی بود بلند آوازه. او با پیامبر از مکه به مدینه هجرت کرد و افتخار شرکت در جنگ بدر نصیبش شد.
«و حاطبُ مهاجریّ بدریّ، له کرامة عند الرسول». (2)
«حاطب، شخصیتی بدری و مهاجری بود که در نزد پیامبر جایگاهی والا و موقعیتی ارجمند داشت.»
او همچنین در حدیبیه همراه پیامبر حضور داشت و شاهد پیمان حدیبیه نیز بود.
روایتگر حضرت رسول (ص)
حاطب، راوی احادیث پیامبرخدا (ص) بود و از آن حضرت روایات فراوانی را نقل کرده است که به دو نمونه از آنها اشاره میکنیم:
1. «عن حاطب بن أبی بلتعة مرفوعاً عن رسول الله (ص): «مَنْ زارنی بعدَ موتی فکأَنّما زارنی فی حیاتی، ومَنْ مات فی أحد الحرمین بُعث یوم القیامة من الآمنین». (3)


1- محمد علی عالمی، پیغمبر و یاران، ج 2، ص 207، مؤسسه مطبوعاتی افتخاریان، 1346
2- السید شرف الدین، الفصول المهمّه، قسم الاعلام الخارجی لمؤسسة البعثة، بی تا
3- عبد الحسین امینی، الغدیر، ج 5، دارالکتب العربی، بیروت، لبنان، بی تا

ص: 48
«از حاطب بن ابی بلتعه، از پیامبرخدا (ص)- که درود خدا بر او و آلش باد- روایت کرده که آن حضرت فرمود: هرکس مرا بعد از مرگم زیارت کند، گویا در دوران حیاتم مرا زیارت کرده و هر کس در یکی از دو حرم (مکه و مدینه) از دنیا برود، روز قیامت از عذاب الهی در امان است.»
2. «عن حاطب بن أبی بلتعه قال: قال رسول الله (ص):
«یزوج المؤمن فی الجنّة اثنتین وسبعین زوجة من نساء الآخرة واثنتین من نساء الدنیا». (1)
«هر مؤمنی دربهشت، با هفتاد و دو زن بهشتی ازدواج می کند و دو نفر آنها از زنان دنیا میباشند.»
نامه حاطب به مشرکان
پس ازآنکه پیامبر (ص) در حدیبیه، با قریش و اهل مکه پیمان بست، از شرایط آن پیمان این بود که هر طایفه دیگری اگر خواست با پیامبر و قریش پیمان ببندند، آزاد است و کسی نباید به ایشان حمله و تجاوز کند. قبیله خزاعه داخل پیمان پیامبرخدا شدند و طایفه بنوبکر با قریش پیمان بستند ولی با تحریک قریش وکمک آنها، بنوبکر به خزاعه شبیخون زدند، پس از آن ترسیدند که مبادا پیامبر تصمیم به جنگ با آنها بگیرد، از این رو، درصدد کشف و فهم این مطلب برآمدند که آیا پیامبر با آنها وارد جنگ خواهد شد یا خیر. پیامبر هم تصمیم گرفت به قصد فتح مکه حرکت کند و از خدا خواست که اهل مکه از تصمیم او آگاه نشوند. در این میان، حاطب که مسلمان شده و به مدینه هجرت کرده بود و خانوادهاش در مکه به سر میبردند و چون یمنی بودند کسی را درمکه نداشتند، قریش نزد خانواده او آمده، پیشنهاد کردند که نامهای به حاطب بنویسند و به او بگویند که قریش را در جریان تصمیم پیامبر بگذارد که آیا به قریش حمله خواهد کرد یا خیر؟ خانواده حاطب پذیرفتند و نامهای نوشته، به زنی به نام ساره دادند که به مدینه ببرد و به حاطب بدهد. هنگامی که ساره به مدینه رفت، پیامبرخدا پرسید: آیا مسلمانی انتخاب کرده و به اینجا آمدهای؟ گفت: نه. فرمود: آیا به مدینه کوچ کرده ای؟ گفت: نه. پیغمبر پرسید: پس چه چیزی باعث شد که به این سفر بیایی؟ گفت: ای پیامبرخدا، شما در مکه پناهگاه و آقای من بودید، همه رفتند و من محتاج شما شدم، اکنون آمدهام تا به من کمک کنید.
پیامبر (ص) فرمودند: جوانان مکه چه شدند مگر به تو کمکی نمیکنند؟
ساره (از آنجا که ساره آوازه خوان مکه بود و طبیعی بود که جوانان مکه یاریای کنند) گفت: بعد از پیشامد بدر و کشته شدند بزرگان قریش آنها دیگر دل و دماغی ندارند.
پیامبر به بنیهاشم فرمود: به او کمک کنیدد. بنی هاشم هم کمک شایانی به وی رساندند و مرکب و توشه و لباس به او دادند. حاطب نیز نامهای برای اهل مکه نوشت و به همراه ده دینار و یک برده به وی داد و در نامه به اهل مکه نوشته بود که محمد درصدد جنگ با شما است، احتیاط نگهدارید!
وقتی ساره به سوی مکه راه افتاد، جبرئیل نازل شد و پیامبر را از اقدام حاطب آگاه کرد. پیامبر (ص) زبیر را فرستاد و فرمود: تا فلان محل بروید، در آنجا زنی را درهودجی خواهید یافت که نامهای با فلان مشخصات در دست دارد، آن را از وی بازستانید و برگردید. آنان به محل معهود آمدند و ساره را در هودج یافتند. هرچه تفتیش کردند چیزی نیافتند. او سوگند یاد کرد که چیزی همراه من نیست.
زبیر پیشنهاد کرد که برگردیم. علی بن ابی طالب (ع) فرمود: پیامبر (ص) و


1- پیشین.

ص: 49
همچنین جبرئیل به ما دروغ نگفتهاند، شمشیر را کشید و فرمود: نامه را بده و گرنه گردنت را می زنم. ساره وقتی وضع را چنین دید، از لای موی سرش نامه را بیرون آورد و به ایشان داد. آنان نامه را نزد پیامبر آوردند.
رسول الله حاطب را به حضور خواست و از وی پرسید: این نامه از آنِ تو است؟ حاطب گفت: آری، ای فرستاده خدا. فرمود: چه چیزی تو را واداشت که چنین نامهای بنویسی؟ (1)
حاطب در پاسخ حضرت گفت: از زمانیکه مسلمان شدهام به کفر برنگشته و پیوسته به راه شما ایمان داشته و دارم. همانطور که میدانید هر یک از مهاجران به مدینه بستگانی در مکه دارند که از خانواده خود حمایت کند اما من چون اهل مکه نیستم، کسی را در این شهر ندارم. خواستم راهی بیابم که به وسیله آن، خانوادهام مورد آزار قرار نگیرند.
پیامبر (ص) فرمود: حاطب راست میگوید. به او جز سخن نیک نگویید. عمر گفت: ای پیامبر خدا، اجازه دهید گردن این منافق را بزنم!
حضرت فرمود: عمر! تو چه میدانی؟! خداوند به اهل بدر توجهی ویژه دارد و گناهانشان را بخشیده و بهشت را بر آنان واجب کرده است.
دراین هنگام بود که آیه مبارکه سوره ممتحنه نازل شد که:
(یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیَّاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فی سَبیلی وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتی تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَیْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ ...). (2)
«ای کسانی که ایمان آورده‌اید، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستی برمگیرید [به طوری] که با آنها اظهار دوستی کنید و حال آنکه قطعاً به آن حقیقت که برای شما آمده، کافرند [و] پیامبر [خدا] و شما را [از مکّه] بیرون می‌کنند که [چرا] به خدا، پروردگارتان ایمان آورده‌اید، اگر برای جهاد در راه من و طلب خشنودی من بیرون آمده‌اید. [شما] پنهانی با آنان رابطه دوستی برقرار می‌کنید، در حالی که من به آنچه پنهان داشتید و آنچه آشکار نمودید، داناترم.»
حاطب و سفارتش به مصر
از کارهای مهم و پر ارزش حاطب، که معرف شخصیت وی نیز میباشد، بردن نامه پیامبر به مقوقس، پادشاه مصر است. هنگامی که آن حضرت تصمیم گرفت به سلاطین و زمامداران نامه بنویسد و آنان را به آیین اسلام دعوت کند، نامهای هم به مقوقس، حاکم مصر نوشت. پس از مهر کردن نامه فرمود: چه کسی حاضر است این نامه را به مقوقس برساند و از خدا اجر و مزدش را بگیرد؟
حاطب گفت: من این دستور را انجام میدهم پیامبر فرمود:
«بارک الله فیک یا حاطب»
. حاطب نامه را گرفته، با پیامبر و اهل خویش خداحافظی کرد و راهی مصر شد. راه طولانی میان مدینه و مصر را پیمود ولی آنگاه که وارد مصر شد، به او گفتند پادشاه در اسکندریه، در ویلای مخصوص کنار دریا است. حاطب خود را به اسکندریه رساند ولی نگهبانان مانع از ورودش به ویلا شدند و نگذاشتند نامه را به مقوقس برساند.
در این هنگام نقشهای به ذهنش خطور کرد و سوار کشتی شده، در ساحل دریا، مقابل کاخ شاهنشاهی، نامه را سر چوبی بلند کرد تا سلطان مصر متوجه گردید و او را


1- بحار الانوار، ج 30، ص 576 «یا حَاطِبُ مَا حَمَلَکَ عَلَی مَا صَنَعْتَ؟ قَالَ: یا رَسُولَ اللَّهِ مَا بِی أَنْ لَا أَکُونَ مُؤْمِناً بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ لَکِنِّی أَرَدْتُ أَنْ تَکُونَ لِی عِنْدَ الْقَوْمِ یدٌ یدْفَعُ اللَّهُ بِهَا عَنْ أَهْلِی وَ مَالِی، وَ لَیسَ مِنْ أَصْحَابِکَ أَحَدٌ إِلَّا وَ لَهُ هُنَاکَ مِنْ قَوْمِهِ مَنْ یدْفَعُ اللَّهُ بِهِ عَنْ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ، قَالَ: صَدَقَ، لا تَقُولُوا لَهُ إِلَّا خَیراً، قَالَ: فَعَادَ عُمَرُ، فَقَالَ: یا رَسُولَ اللَّهِ قَدْ خَانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الْمُؤْمِنِینَ، دَعْنِی فَلأَضْرِبْ عُنُقَهُ. قَالَ: أَ وَ لَیسَ مِنْ أَهْلِ بَدْرٍ، وَ مَا یدْرِیکَ لَعَلَّ اللَّهَ اطَّلَعَ عَلَیهِمْ، فَقَالَ اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ أَوْجَبْتُ لَکُمُ الْجَنَّةَ
2- ممتحنه: 1

ص: 50
احضار کرد.
حاطب با وقار و شهامت، به حضور سلطان مصر رفت و نامه پیامبر اسلام را به سلطان داد. پس از آنکه سلطان نامه را گشود و آن را خواند، به حالت اعتراض رو به حاطب کرده، گفت:
اگر کسیکه این نامه را از جانبش آوردهای پیغمبر و فرستاده خدا است، چرا به کسانی که آزارش میدهند و از وطن بیرونش کردهاند نفرین نمیکند تا هلاک شوند؟!
حاطب که از قرآن و دستورات آن مطالبی مهم را فرا گرفته بود، بیدرنگ در پاسخ سلطان گفت: مگرعیسی پیامبر نبود، پس چرا به یهودانی که در مقام کشتنش بودند نفرین نکرد؟ مقوقس از پاسخ حکیمانه حاطب شادمان شد وگفت:
«أحسنت، أنت حکیمٌ من عند حکیمٍ»
؛ (1) «توحکیمی و از جانب حکیمی خردمند آمدهای.»
حاطب که زمینه را مناسب دید گفت:
«إنّه کان قبلک من یزعم أنّه الربّ الأعلی- یعنی فرعون- فأخذه اللّه نکال الآخرة و الأولی فانتقم به، ثمّ انتقم منه، فاعتبر بغیرک، و لا یعتبر غیرک بک». (2)
«همانا پیش از تو مردی (فرعون) در این آب و خاک سلطنت داشت که خیال می کرد، او پروردگار بزرگ جهانیان است. خداوند مورد مؤاخذه و عذابش قرار داد و به ذلّت و خواری دنیا و آخرت گرفتارش کرد. پس تو که وارث این آب و خاکی، از سرگذشت او عبرت گیر و زندگی خود را مایه عبرت دیگران قرار مده.»
سپس او را موعظه کرد و موعظههایش در مقوقس تأثیری عمیق گذاشت. مقوقس، علائم و نشانههای وجودی پیامبر (ص) را از حاطب پرسید و حاطب به خوبی آنها را پاسخ داد. مقوقس به رسالت پیامبر اذعان و اعتراف کرد، ولی ایمان نیاورد. هدایایی را برای پیامبر خدا فرستاد؛ از جمله هدایا، دو خواهر بودند به نام سیرین و ماریه قبطیه که حاطب آنها را سالم به حضور پیامبر آوردند. پیامبر سیرین را به عقد حسّابن ثابت و ماریه را به عقد خود در آورد. ابراهیم از ماریه قبطیه تولد یافت.
مرگ حاطب بن ابی بلتعه
پس از رحلت پیامبرگرامی حاطب در مدینه ماند. دوران خلافت ابوبکر را سپری کرد. دوران عمر را دید و در عصر خلافت عثمان، دیده از جهان فرو بست. عثمان بر جنازه وی نماز خواند و در حشّ کوکب، منطقهای در وسط قبرستان بقیع مدفون گردید.
21. حکیم بن حزام
حکیم بن حزام، پسر برادر حضرت خدیجه کبری (س) در دوره جاهلیت از اشراف و برجستگان مکه بود و از افراد دارای مکانت و موقعیت در آن دوران محسوب میگردید. دارالندوه که مرکز شورا و مجلس مشورتی قریش در دوره جاهلیت بود، در اختیار وی قرار داشت. هرگاه قریش تصمیم میگرفتند در دارالندوه گرد هم آیند، باید از او اجازه میگرفتند. او مسلمانی برگزیده بود و دار الندوه تا دوره خلافت و حاکمیت معاویه در اختیار او بود اما در این زمان او دارالندوه را در ازای صدهزار دهم به معاویه فروخت و تمام قیمت آن را صدقه داد و به فقرا و مساکین بخشید. به این جهت عبدالله بن زبیر بر او ایراد گرفت که
«بعت مکرمة قریش» ی
عنی تو، عزت و شرافت قریش را فروختی! در پاسخ گفت:
«ذهبت المکارم، إلّا التقوی»
؛ «جز پرهزکاری، همه عزتها از بین رفت.»
«حکیم بن حزام، در بدر جزو لشکر قریش بود، ولی به نحو عجیبی از صحنه جنگ گریخت و از مرگ رهایی یافت که پس از آن، شدیدترین و جدّیترین سوگندش این


1- الأمثل فی تفسیر کتاب الله المنزل، ج 2، ص 540
2- همان.

ص: 51
بود:
«والّذی نجانی یوم بدر
»؛ «سوگند به خدایی که مرا در جنگ بدر نجات داد.» (1)
حکیم بن حزام سیزده سال پیش از عام الفیل به دنیا آمد. در فتح مکه مسلمان شد و در جنگ حنین همراه پیامبر شرکت داشت. به دلیل تأثیر عمیقی که مسلمانی او برجای گذاشت و نقش بارزی که در ماجرای جنگ حنین داشت، پیامبر (ص) صد شتر به وی بخشید تا بدین وسیله هم او را در مسلمانی، بر اسلام دلگرم سازد و هم ترغیبی باشد برای عشیره و قبیله او درگرایش به اسلام، که چنین هم شد.
«حکیم بن حزام، مردی سخاوتمند، بخشنده و دارای طبعی عالی بود؛ از جمله پس از مسلمان شدنش به حج رفت و صد شتر قربانی کرد و صد غلام را با خود مُحرم نمود و در وقوف به عرفه، به گردن هر یک از آنان طوق طلایی افکند که بر آنها این جمله نقش بود:
«عتقاء الله عن حکیم بن حزام»
؛ «آزاد کرده‌های خدا از جانب حکیم بن حزام.»
از طبع بلند او همین بس که در زمان خلیفه اول و دوم، حتی از حق خود از بیت المال گذشت تا اینکه عمر در میان مردم اعلام کرد: مردم! گواه باشید که هرچه به حکیم اصرار میکنیم حق خود را از بیت المال بستاند، نمیپذیرد! وی دم مرگ از کسی چیزی قبول نکرد. (2)
«او طبع بلند وصفت مناعت را از یک جمله پیامبر (ص) کسب کرد. او خود میگوید: دو بار از پیامبرخدا تقاضای کمک کردم، فرمود: مال و ثروت دنیا، ظاهری خوش دارد و شیرین است، هرگاه کسی با حفظ سخاوت و شرافت مالی به دست آورد، بر او مبارک است و اگر با پست گردانیدن نفس و پست طبعی به دست آورد، بر او مبارک نباشد. آنگاه او مانند کسی است که هرچه میخورد سیر نمیشود و علاوه
«و الید العلیا خیرٌ من ید السفلی»؛ (3)
«دست بالا بر دست زیرین برتری دارد.»
حکیم گفت: ای پیامبر خدا، به آن خدایی که تو را به پیامبری بر انگیخت، پس از این، نه از شما ونه غیر شما چیزی نخواهم پذیرفت.» (4)
حکیم بن حزام در فتنه های پس از پیامبر
پس از رحلت پیامبرخدا (ص)، فتنههاییکه در ماجرای خلافت پیش آمد، حکیم بن حزام کناره گرفت و انزوا اختیار کرد ولی چنانکه از «اسد الغابه» آمده، پس از روی کار آمدن علی (ع) جانب آن حضرت را گرفت. واقعیت این است که اسناد تاریخی اشاره چندان روشنی در این باره ندارد.
بدرود زندگی
حکیم، سرانجام در سال 54 یا 58 هجری، در مدینه دیده از جهان فرو بست. خلیفه سوم (عثمان بن عفان) بر او نماز گزارد و در بقیع مدفون گردید.
22. قتاده بن نعمان
قتاده بن نعمان، بردار ابوسعید خدری از طرف مادر و از طایفه خزرج است. او اهل مدینه بوده و از انصار محسوب میگردد. قتاده همراه اهل مدینه، در عقبه، خدمت پیامبر رسید و مفتخر به پذیرش اسلام شد. در جنگهای فراوانی در کنار آن حضرت بود؛ مانند بدر، احُد، خندق، حنین، تبوک و جنگهای دیگری که پیامبر (ص) در آنها حضور داشت.
در فتح مکه همراه پیامبر بود و پرچم بنیظفر را در دست داشت و در میان یاران آن حضرت، از تیراندزان به نام و معروف محسوب میشد.


1- پیغمبر و یاران، ج 2، ص 282، مؤسسة افتخاریان، 1346
2- همان، ص 282
3- مقتنیات الدرر و ملتقطات الثمر، ج 1، ص 231
4- همان.

ص: 52
«در جنگ احد تیری به چشمش اصابت کرد وآن را از حدقه بیرون آورد و برگونهاش آویخت. درهمان حال، خدمت پیامبر آمده و گفت: «ای پیامبر گرامی، تازه با زنی ازدواج کرده ام که او را زیاد دوست میدارم، میترسم اگر مرا در این حال ببیند، علاقه اش را از من ببرد. پیامبر با دستان مبارکش چشم او را در جایش گذاشت و اینگونه دعا کرد:
«اللهمّ اکسها جمالًا»؛
«خدایا! او را زیبا گردان!» در اثر دعای پیامبر، چشمش قتاده از اول بهتر و زیباتر شد و بر بنیاییاش افزون گشت و هرگز مریض نشد.» (1)
قتاده، روایتگر صادق
قتاده بن نعمان انصاری خزرجی، از راویان صادق پیامبر (ص) است که روایات فراوانی درسلسله روات شیعه و اهل سنت، از او نقل گردیده و معلوم است که درحفظ کلام رسول الله (ص) اصرار بلیغی داشت.
از جمله روایات نقل شده از او، روایت زیر است که به عنوان نمونه به آن اشاره می کنیم:
«عن قتادة بن نعمان بن زید قال: قال رسول الله- صلی الله علیه و سلم-:
«نزل علیّ جبریل بأحسن ما کان یأتینی صورة فقال: إن السلام یقرئک السلام یا محمد ویقول: إنّی أوحیت إلی الدنیا أن تمرری وتنکدی وتضیقی وتشدّدی علی أولیائی حتّی یحبو لقائی وتوسّعی وتسهّلی وطیبی لأعدائی حتّی یکرهوا لقائی فإنّی جعلتها سجناً لأولیائی وجنّة لأعدائی ... رواه الطبرانی و ...». (2)
«قتاده بن نعمان بن زید روایت کرده که پیامبر خدا (ص) فرمود: جبرئیل با زیباترین صورت به نزدم آمد و گفت: خدای متعال سلام رساند به تو ای محمد و فرمود: وحی کردم به دنیا که سخت بگیر و در فشار قرار ده و در تنگنا بگذار اولیا و دوستانم را تا اینکه درجستجوی دیدار من و در خواست وسعت و آسانی از ناحیه من باشند و بر دشمنانم آسان گیر تا اینکه دیدار مرا ناخوش دارند؛ زیرا که من دنیا را زندان اولیای خود و بهشت دشمنانم قرار دادم.»
این روایت را طبرانی ودیگران هم روایت کردهاند.
اجابت آخرین دعوت
قتاده بن نعمان، بعد از پیامبر (ص) در مدینه مرارتهای زیادی را شاهد بود و همه را حتمل کرد و هرگز در ایمانش خللی ایجاد نگردید. در اسد الغابه، عبارتی است درباره او که میگوید:
«ما بدّل و ما غیرّ ولا رجع علی عقبه ...» (3)
«هیچگونه تغییر و تبدیلی نیافت و به عقب برگشت.»
قتاده در سال 23 هجرت، در 65 سالگی از دنیا رفت. عمر بر جنازه او نماز گزارد و در قبرستان بقیع مدفون گردید و در جوار رحمت حق آرمید.
23. مالک بن قیس (ابوخیثمه)
مالک بن قیس، اهل مدینه و از طایفه خزرج است. کنیهاش ابوخیثمه و به کنیه شهرت دارد. او ازیاران با وفای پیامبر بود، «در جنگ احد، خندق، حنین، ذات السلاسل، ذات العشیره و حمراء الاسد، در حالی که جراحاتی از جنگ احد به تن داشت شرکت کرد.» (4)
«هو ممّن شهد بدراً و ما بعدها من المشاهد»؛ (5)
«او از کسانی است که در بدر و


1- پیغمبر و یاران، ج 5
2- الهیثمی، نورالدین علی بن ابی بکر الهیثمی، مجمع الزوائد، ج 10، دارالکتب العلمیه، بیروت، بی تا
3- اسد الغابه، ج 5؟؟؟
4- اسد الغابه، ج 4
5- محد بن علی شوکانی، نیل الاطار، ج 5، دار الجلیل بیروت، 1973 م

ص: 53
دیگر مشاهد حضور داشت.»
ابوخیثمه در جنگ تبوک؛ مانند چند تن دیگر از خواص یاران پیامبر (ص) از رفتن به میدان جنگ خوداری کرد ولی پس از ده روز از حادثه تبوک و رفتن پیامبر به میدان جنگ، به شدت پشیمان شد وطی یک ماجرایی، به سمت تبوک حرکت کرد.
«پس از ده روز از حرکت پیامبرخدا، یک روز ظهر هنگام گرمای شدید تابستان مدینه، به خانه آمد. در میان باغی که داشت برای هر یک از دو همسر خود سایبانی ساخته بود، که در تابستان در آن زندگی میکردند. چون وارد شد، دید زنانش هرکدام دیوارهای سایبان خود را آب پاشیدهاند تا هوای داخل خنک شود و هر یک کوزه آب خنکی آماده کرده و غذای مطبوعی تهیه دیدهاند و به انتظار وی نشستهاند. ابوخیثمه نگاهی به وضع زنان افکند و با خود گفت: انصاف نیست که پیامبرخدا (ص) در زیر آفتاب و در مقابل باد و گرما باشد ولی ابوخیثمه در زیر سایبان و آب سرد و غذای آماده و در کنار همسران زیبایش در آسایش به سر برد. به خدا سوگند وارد هیچیک از خانههای شما نمیشوم و از آب سرد و غذای گرم استفاده نمیکنم تا به پیامبر (ص) ملحق شوم. وسایل سفرم را آماده کنید که من رفتنی شدم. زنان در مقام تهیه وسایل سفر همسرشان شدند و ابوخیثمه شتر خود را آماده کرد و به سوی تبوک راه افتاد.
وی در میان راه با عمیربن وهب جمحی رفیق شد. همینکه نزدیک سپاه پیامبرشدند، ابوخیثمه به رفیق خود گفت: من به جهت تخلّف از همراهی با پیامبر گناهکارم. قدری تأمّل کن تا تنها به حضور پیامبر بروم و از آن حضرت عذر بخواهم.
ابو خیثمه وقتی نزدیک اردوی پیامبر رسید، شخصی به پیامبر عرض کرد:
کسی از راه دور میرسد. پیامبر (ص) فرمود: خداکند ابوخیثمه باشد! چون نزدیکتر شد، گفتند: به خدا سوگند او ابوخیثمه است!
وی شترش را خوابانید و شرفیاب حضور پیامبر گردید. حضرت به او فرمود: ابوخیثمه! از تو انتظار همین بود. او داستان حرکتش را به عرض پیامبر رسانید و پیامبر دربارهاش دعا کرد.» (1)
در سیره ابن هشام آمده است: مالک بن قیس (ابوخیثمه)، ماجرای تخلّف خود را شرکت در جنگ تبوک و سپس رفتنش به این جنگ را چنین سروده است:
لَمّا رَأَیْت النّاسَ فِی الدّینِ نَافَقُوا أَتَیْت الّتِی کَانَتْ أَعَفّ وَأَکْرَمَا
وَبَایَعْت بِالْیُمْنَی یَدِی لِمُحَمّدٍ فَلَمْ أَکْتَسِبْ إثْمًا وَلَمْ أَغْشَ مَحْرَمَا
تَرَکْت خَضِیبًا فِی الْعَرِیشِ وَصِرْمَةً صَفَایَا کِرَامًا بُسْرُهَا قَدْ تَحَمّمَا
وَکُنْت إذَا شَکّ الْمُنَافِقُ أَسْمَحْت إلَی الدّینِ نَفْسِی شَطْرَهُ حَیْثُ یَمّمَا (2)
«چون دیدم مردم در دین نفاق می کنند، من راهی را برگزیدم که به تقوی و بزرگواری نزدیکتر بود.
با دست راستم با پیامبر بیعت کردم و گناهی را مرتکب و حرامی را انجام ندادم.
حتی زنان زیبا را در سایه گذاشتم و از درختان خرمای پرباری که رسیدنش نزدیک بود دست کشیدم.
هنگامی که منافق در دین شک میکرد، روانم بههمان سوی که دین بهآن توجه میدهد روی میآورد.»
ازجمله دعاهای ابوخیثمه، این است:
«اللَّهُمَّ وَ لَا تَکِلْنِی إِلَی نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْن، وَ لَا تَنْزِعْ عَنِّی صَالِحَ مَا أَعْطَیْتَنِی». (3)


1- پیغمبر و یاران، ج 5،
2- ابن هشام، سیره، ج 4، ص 163؛ الروض الأُنُف، ج 4، ص 295
3- همان سیره.

ص: 54
«خدایا! مرا یک چشم به هم زدن به خودم وا منه و از من امور شایستهای را که عطا کردهای دریغ مدار.»
ابوخیثمه درسال 25 هجری، در اواخر خلافت عمر، از دنیا رفت و در بقیع، مقبره عمومی شهر مدینه مدفون گردید.
24. ابی بن کعب، سید القرّاء
او از فضلا و فقهای صحابه پیامبر (ص) و کاتب وحی نبی بوده و استاد مسلّم قرآن؛ در حفظ، قرائت، تفسیر و در ارائه آرای پیامبر (ص) بوده است.
ابی بن کعب، از جمله دوازده نفری است که درعقبه با پیامبر بیعت کرد و در تمهید زمینه ورود آن حضرت به مدینه، تلاشهای بسیار کرد.
ابی بن کعب، خود نقل کرده است که: «پیامبرخدا (ص) از من پرسید: کدام آیه از کتاب خدا نزد تو بزرگتر و کریمتر است؟
گفتم: آیه: (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ ...)، (آیه الکرسی).
پیامبر در این هنگام، دستی به سینهام زد و فرمود: یا ابا المنذر، این علم تو راگوار باد! از این زمان، او به این کنیه (ابوالمنذر) معروف گردید.» (1)
ابی بن کعب نقل کرده که: «عصر روز سقیفه، به جمعی از انصار برخوردم. پرسیدند: از کجا می‌آیی؟
گفتم: از نزد اهل بیت پیغمبر (علیهم السلام).
گفتند: درچه حالی بودند؟
گفتم: جمعیتی که خانه ایشان محل فرود آمدن جبرئیل و خوابگاه پیغمبر خدا بود و اکنون وحی از خانه ایشان قطع شد و حق مسلّم آنها از دست رفته، چگونه میتوانند باشند؟ این جمله را ابی نقل کرد وگریست و کسانی که حاضر بودند نیز به سختی گریستند.
و نیز نقل کرده که چون سوره (
لَمْ یَکُنِ الَّذینَ کَفَرُوا
...) (2)نازل شد، جبرئیل عرضه داشت: یا رسول الله، خداوند امر فرموده است این سوره را به ابی بیاموزی! ابی گفت: یا رسول الله، خداوند مرا نام برد؟ فرمود: آری، سپس گریست. از وی پرسیدند: خوشحال شدی؟ گفت: چرا خوشحال نشوم با آنکه خدا فرموده است: از فضل و رحمت پروردگار باید خوشحال شوند.»
ابی بن کعب، مؤید به روح القدس
در میان صحابه پیامبر (ص)، تعداد انگشت شماری هستند که مؤید به روح القدس بودهاند؛ ازجمله آنها همین شخصیت بلند آوازه است که پیامبر در حقش فرمود: «
یَا ابَیّ مَا زِلت مُؤَیّداً بروح القدس»؛ (3)
«ای ابی، تو همواره مؤید به روح القدس هستی.»
علت مؤید بودن او به روح القدس، انس همواره او با قرآن بوده است. که خودش نقل کرده است:
«و عن أُبیّ بن کعب أنّ رسول الله (ص) قال: مثل القرآن فی قلب المؤمن فکما أنّ هذا المصباح یستضاء به» (4)
«از ابی بن کعب نقل شده که پیامبر گرامی اسلام فرمودند: داستان و مثل قرآن درقلب مؤمن، مانند چراغی است که به وسیله آن نور حاصل می گردد.»
ابی بن کعب، راوی خبیر و آگاه نبی


1- پیغمبر و یاران، ج 1، ص 172
2- نور: 98
3- مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 8، مؤسسة الوفاء، بیروت 1983 م، ص 24
4- همان، ج 4، ص 24

ص: 55
ابی بن کعب، روایتگری بزرگ است که خبیر و بینا است و از نبی گرامی روایات فراوان نقل کرده است که چون تعداد این روایات قابل احصا و شمارش نیست به یک روایت کوتاه اشاره می کنیم:
«رَوَی أُبَی بْنُ کَعْبٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَالَ: بُشِّرَ هَذِهِ الأَمَه بِالسَّنَاءِ وَ الرِّفْعَه وَ النُّصْرَه وَ التَّمْکِینِ فِی الأَرْضِ. فَمَنْ عَمِلَ مِنْهُمْ عَمَلَ الآخِرَه لِلدُّنْیا لَمْ یکُنْ لَهُ فِی الآخِرَه نَصِیبٌ». (1)
«ابی بن کعب گوید: پیامبرخدا فرمودند: بشارت ده این امت را به برجستگی و بلند مرتبگی و یاری الهی و قدرت در زمین. پس هرکس از آنان عمل آخرت را برای دنیا انجام دهد، درآخرت بهره ای نخواهد داشت.»
روایاتی نقل شده از ابی بن کعب، به لحاظ کثرت و انبوهی، بیشترین است.
قرائت ابی بن کعب، مطلوب امامان شیعه
از مطاوی روایات بر میآید که قرائت ابی بن کعب، درنزد امامان، به عنوان یک قرائت مطلوب و شاخص شمرده میشد.
از جمله روایاتی که بر این موضوع دلالت میکند این روایت است که امام صادق (ع) میفرماید:
«انّا أهل بیت فقرأ القرآن کما قرأه أبیّ بن کعب». (2)
«ما خاندانی هستیم که قرآن را مانند ابی بن کعب قرائت میکنیم.»
این جمله بلندای شأن و علوّ رتبه و شخصیت منیع او را در نظرها مجسّم میسازد و نیز نشان می دهد که او از جانب ائمه (علیهم السلام) مورد تأیید بوده است.
ابی بن کعب و دفاع از خاندان رسالت
در ماجرای خلافت، تعدادی از یاران علی (ع) در مجلس ابوبکر بودند و به مخالفت شدید با خلافت خلیفه اول پرداختند و به وی اعتراض کردند. یکی از قویترین، داناترین و عالمترین آنها ابی بن کعب بود که خطبهای طولانی و بلیغ را در آن مجلس ایراد کرد. اکنون به دلیل اهمیت آن خطبه، قسمتی از آن را نقل میکنیم.
«عَنْ یَحْیَی بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ عَلِیٍّ (ع) قَالَ: لَمَّا خَطَبَ أَبُو بَکْرٍ قَامَ أُبَیُّ بْنُ کَعْبٍ یَوْمَ جُمُعَةٍ وَ کَانَ أَوَّلَ یَوْمٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ، فَقَالَ: یَا مَعْشَرَ الْمُهَاجِرِینَ الَّذِینَ هَاجَرُوا وَ اتَّبَعُوا مَرْضَاةَ الرَّحْمَنِ وَ أَثْنَی اللَّهُ عَلَیْهِمْ فِی الْقُرْآنِ وَ یَا مَعْشَرَ الْأَنْصَارِ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الإِیمانَ وَ أَثْنَی اللَّهُ عَلَیْهِمْ فِی الْقُرْآنِ تَنَاسَیْتُمْ أَمْ نَسِیتُمْ أَمْ بَدَّلْتُمْ أَمْ غَیَّرْتُمْ أَمْ خَذَلْتُمْ أَمْ عَجَّزْتُمْ أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَامَ فِینَا مَقَاماً أَقَامَ (ص) لَنَا عَلِیّاً فَقَالَ: مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ وَ مَنْ کُنْتُ نَبِیَّهُ فَهَذَا أَمِیرُهُ
أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: یَا عَلِیُّ، أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی، طَاعَتُکَ وَاجِبَةٌ عَلَی مَنْ بَعْدِی؟ أَ وَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَالَ أُوصِیکُمْ بِأَهْلِ بَیْتِی خَیْراً فَقَدِّمُوهُمْ وَ لا تَتَقَدَّمُوهُمْ وَ أَمِّرُوهُمْ وَ لَا تَأَمَّرُوا عَلَیْهِمْ أَ وَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ أَهْلُ بَیْتِی الأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِی؟ أَ وَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ أَهْلُ بَیْتِی مَنَارُ الْهُدَی وَ الْمُدِلُّونَ عَلَی اللَّهِ؟ أَ وَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ یَا عَلِیُّ أَنْتَ الْهَادِی لِمَنْ ضَلَّ؟
.... أَ فَمَا تَفْقَهُونَ؟ أَ مَا تُبْصِرُونَ؟ أَ مَا تَسْمَعُونَ؟ ضُرِبَتْ عَلَیْکُمُ الشُّبُهَاتُ فَکَانَ مَثَلُکُمْ کَمَثَلِ رَجُلٍ فِی سَفَرٍ أَصَابَهُ عَطَشٌ شَدِیدٌ حَتَّی خَشِیَ أَنْ یَهْلِکَ فَلَقِیَ رَجُلًا هَادِیاً بِالطَّرِیقِ، فَسَأَلَهُ عَنِ الْمَاءِ؟ فَقَالَ: أَمَامَکَ عَیْنَانِ إِحْدَاهُمَا مَالِحَةٌ وَ الأُخْرَی عَذْبَةٌ، فَإِنْ أَصَبْتَ مِنَ الْمَالِحَةِ ضَلَلْتَ وَ


1- همان، ج 18، ص 122
2- همان ج 18، ص 125

ص: 56
هَلَکْتَ وَ إِنْ أَصَبْتَ مِنَ الْعَذْبَةِ هُدِیتَ وَ رَوِیتَ فَهَذَا مَثَلُکُمْ أَیَّتُهَا الأُمَّةُ الْمُهْمَلَةُ کَمَا زَعَمْتُمْ ...
وَ إِنَّکُمْ بَعْدَهُ لَنَاقِضُونَ عَهْدَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَ إِنَّکُمْ عَلَی عِتْرَتِهِ لَمُخْتَلِفُونَ وَ مُتَبَاغِضُونَ ... فَقَدْ تَحَارَیْتُمْ وَ زَعَمْتُمْ أَنَّ الاخْتِلافَ رَحْمَةٌ، هَیْهَاتَ أَبَی کِتَابُ اللَّهِ ذَلِکَ عَلَیْکُمْ یَقُولُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی (وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا و ...).» (1)
از یحیی بن عبدالله بن حسن، از پدرش، از جدش، از علی (ع) نقل کرده که فرمود: چون ابو بکر نخستین خطبه خلافت را خواند و آن روز جمعه، اول ماه مبارک رمضان بود، ابی بن کعب برخاست و خطبهای خواند و چنین گفت:
ای مسلمانان، ای پیامبران که هجرت کردید برای رضایت خدا؛ ای مهاجرانی که خداوند درقرآن از آنها ستایش کرد، فراموش کردید یا خود را به فراموشی زدهاید؟ آیا تغییر نمودید؟ آیا خواری را برگزیدید؟ آیا ناتوانی پیشه کردید؟ آیا نمیدانید که پیامبرخدا علی (ع) را به امامت برگزید و فرمود: «هرکس که من مولای اویم، این علی، مولای اواست؟» آیا نمیدانید که پیامبر فرمود: «ای علی، تو نسبت به من همچون هارونی نسبت به موسی، اطاعت تو بعد من برمردم واجب است؟» آیا نمیدانید که پیامبرخدا فرمود: شما را سفارش می کنم در باره علی و اهل بیتم. پس آنها را مقدم بدارید و بر آنها پیشی نگیرید. فرمانشان را اطاعت کرده، به آنها فرمان ندهید؟ آیا نمیدانید که پیامبر فرمود: اهل بیت من امامان بعد از من هستند؟ آیا نمیدانید که پیامبرخدا فرمود: اهل بیت من امامان بعد از من هستند؟ آیا نمی دانید که پیامبرخدا فرمود: اهل بیت من نشانهها و معیارهای هدایت اند؟ که مردم را راهنمایی به حق میکنند؟ آیا شما نمیدانید که پیامبرخدا فرمود: ای علی، تو هدایتگر گمراهانی؟ آیا درک نمیکنید؟ آیا بصیرت ندارید؟ آیا نمی شنوید؟ شبهات و فتنهها بر شما عارض شد؟ داستان شما همچون داستان مردی است که در سفری تشنگی شدید بر او عارض شده باشد که به معرض هلاکت رسیده، پس مردی را می نگرد که میتواند هدایت گر باشد.
از او جای آب را می پرسد و او میگوید: پیش روی تو، دو چشمه است؛ یکی چشمهای که آبش شور شده است و دیگری چشمهای که آبی گوارا دارد و میگوید از آب شور که بخوری هلاک می شوی و آب گوارا رحمت و حیات است.
این است داستان شما ای امّت فریب خورده ... شما پس از پیامبر پیمان الهی را شکستید و شما بر عترت آن حضرت جفا کردید و با همه روشن بودنِ راه، در آن با یکدیگر اختلاف کردید.
به اختلاف افتادید و اختلاف خود را- به گمان باطلتان- رحمت دانستید! ههیات، دور باد رحمت و مغفرت از شما! این کتاب خدا است که میفرماید: «از آنان مباشید که با هم تفرقه کردند.»
ابی بن کعب، سپس رو به ابوبکر نمود و اعتراضهای تندی به وی کرد که توگمراه شده ای؟! همه کارهای خیری که انجام دادی تباه گردید ....
سخنرانی ابّی بن کعبه اثر عمیقی درتاریخ نهاد
این است اثر وجودی ابی بن کعب، حامی آل محمد (ص) که درتاریخ دوره اول اسلامی نقشی اساسی و مهم از خود برجای گذاشت. سینهاش مالامال از اسرار نهفتهای بود که پیامبر رحمت به او منتقل کرده بود و صندوق سؤالی بود و مؤید به روح القدس، حامی با وفای علی (ع) درشبهای تاریک و دیجور دوره پس از رحلت نبی مکرّم، که سخنانش درصندوق تاریخ همچنان مضبوط است و نقلهایی که او از رسول گرامی کرده، درجای جای منابع و متون فقهی، حدیثی، تاریخی، عرفانی و حتی فلسفی امت اسلامی درخشش دارد.


1- بحارالانوار، ج 28، ص 224، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1983 م.

ص: 57
در ضمن روایات فراوانی از ابی بن کعب در فضیلت هریک از امامان شیعه (علیهم السلام) نقل شده که جای تعقیب آنها دراین نوشتار وجود ندارد.
وفات ابی بن کعب
درتاریخ وفات این شخصیت بلند مرتبه اسلامی، میان مورّخان اختلاف است؛ این مسأله از تاریخ 19 تا 36 هجرت در نوسان است ولی از نقلهای مجلسی در «بحارالانوار» و طبرسی در «احتجاج» بر میآید که تاریخ وفات ابی بن کعب در سال 36 قمری است؛ دوران پس از انتقال خلافت به علی (ع) او از دنیا مفارقت کرد. درحالی که مؤید به روح القدس بود و نام بلندش دردل تاریخ معارف دینی همچنان میدرخشد.
جایگاه دفن وجود مبارکش در وسط روحاء است که محلّی است در قبرستان بقیع.
در «مستدرک سفنیه البحار» نقلی است به این مضمون که:
«سنة 19 مات أبیّ بن کعب و زینب بنت جحش و ابوالهیثم بن تیهان و اسید بن حضیر و ابوسفیان بن الحارث بن عبدالمطّلب و دفنوا بالبقیع و وقع النار فی الحّرة و حجّ بعده عمر».
«در سال 19 هجری (قمری)، ابی بن کعب و زینب بنت جحش و ابو الهیثم بن تیهان و اسید بن حضیر و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطّلب وفات کردند و در بقیع مدفون شدند و آتشی در حرّه مدینه افتاد و بعد از آن عمر به حج رفت.» (1)
25. أبو الْهَیثَمِ بْن التَّیهَان الأشهلی
نامِ ابو هیثم بن تیهان انصاری، «مالک» بوده و از یاران و صحابه صادق و راستین پیامبر گرامی است.
«عن محمد بن اسحاق قال: و شهد العقبة الأولی و الثانیة من الأنصار، ثمّ من بنی عبدالأشهل أبوالهیثم بن التیّهان و اسمه مالک حلیف لهم و هو نقیب شهد بدراً و لا عقب له». (2)
از محمد بن اسحاق نقل است که در باره ابوالهثیم گفت: در عقبه اول و دوم به حضور پیامبر (ص) رسید و از انصار شمرده شد. او از طایفه بنی عبدالأشهل، معروف به ابوالهیثم بن تیهان و نامش مالک است. سوگند خورده با پیامبر و نقیب و بزرگ مدینه بوده، در بدر حضور یافته و پس از او فرزندی نبوده است.
چنانکه در بحث مربوط به ابی بن کعب هم دیدیم، نام او در کنار ابی بن کعب آمده و از دوازده نفری است که در روز حاکمیت ابوبکر، به او اعتراض و از حق ربوده شده علی (ع) دفاع کرد.
ابو الهیثم و خلافت ابوبکر
ابو الهیثم، از گروه دوازده نفری است که به ابوبکر، در روزی که خطبه خلافتِ پس از پیامبر (ص) را برای اوّلین بار خواند، اعتراض کردند و به شدت به حمایت از علی (ع) اقدام برخاستند.
ابوالهیثم ابن تیهان پس از خزیمه بن ثابت برخاست و چنین گفت:
«ابوبکر! به خاطر نداری زمانی را که پیامبر علی بن ابی طالب را در روز غدیر برسر دست بلند کرد و فرمود:
«مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاه»؟
مردم دو دسته شدند، عدهای گفتند: پیغمبر با این عمل میخواهد علی را خلیفه و جانشین خود کند، دستهای دیگر گفتند: میخواهد عظمت و احترامش را تثبیت نماید. در پی این مشاجره برای حلّ مطلب، کسی را به حضور پیامبر فرستادند تا کشف مطلب کند. حضرت فرمود: پس از من علی


1- الشیخ علی النمازی، مستدرک سفینة البحار، ج 5، مؤسسة النشر الاسلامی لجماعة المدرسین
2- ابی عبدالله حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج 2، دار المعرفه، بیروت، بیتا، ص 285

ص: 58
فرمانده شما است و از من گذشته و بعد از من او خیر خواهترین افراد است. (1)
اختلاف در تاریخِ وفات ابن تیهان
درتاریخ وفات یا شهادت ابن تیهان، اختلاف فاحش وجود دارد و این اختلاف در همه منابع به چشم میخورد. حاکم نیشابوری آن را در سنه بیست هجرت، در دوران خلافت عمر ثبت کرده است. ولی از برخی متون بر میآید که او در جنگ صفین، در رکاب علی (ع) شرکت داشت و در صفین به شهادت رسیده است.
برخی منابع، مانند حاکم نیشابوری، وفات او را در سال بیستم هجرت و برخی دیگر سال 37 هجرت نوشتهاند. به دلیل اهمیت مسأله، هر دو نقل را بررسی میکنیم:
چنانکه اشاره شد، حاکم نیشابوری، استیعاب و برخی دیگر، نقل اول را آورده و گفتهاند: زمان مرگش دوره خلافت عمر بود که وی بر جنازهاش در بقیع نماز گزارد و منابع دیگر، مرگ یا شهادت وی در صفین را نقل کردهاند.
ابوالهیثم در بقیع
از نقلهایی که در زیر میآید نیز چنین استفاده میشود که: ابوالهیثم در سال 20 هجری از دنیا رفت و در بقیع مدفون گردید. حاکم نیشابوری در مستدرک آورده است:
«و حدّثنا إبراهیم بن إسماعیل بن أبی حبیبة: سمعت شیوخ أهل الدار؛ یعنی بنی عبد الأشهل، یقولون مات أبو الهیثم بن التیهان سنة عشرین بالمدینة».
وایضاً حدّثنا سعید بن راشد عن صالح بن کیسان قال: توفی أبو الهیثم بن التیهان فی خلافة عمر بن الخطاب بالمدینة وصلّی علیه و دفن بالبقیع». (2) 
«ابراهیم بن اسماعیل بن ابو حبیبه روایت کرده که گفت: از شیوخ اهل الدار؛ یعنی بنی عبد الاشهل شنیدم که میگفتند: ابوالهیثم بن تیهان در سال بیست هجری در مدینه وفات یافت.»
«همچین سعید بن راشد از صالح بن کیسان نقل کرده که گفت: ابوالهیثم بن تیهان در دوره خلافت عمر بن خطاب درمدینه وفات یافت و عمر بر او نماز گزارد و در بقیع مدفون گردید.»
برخی منابع هم به حضور او در صفین گواهی دادهاند.
ابن تیهان درکلام علی (ع)
کلامی از مولا نشان می دهد که ابوالهیثم در ردیف اول یاران آن حضرت قرار داشته است:
«أَیْنَ إِخْوَانِیَ الَّذِینَ رَکِبُوا الطَّرِیقَ وَ مَضَوْا عَلَی الْحَقِّ؟ أَیْنَ عَمَّارٌ وَ أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهَانِ وَ أَیْنَ ذُو الشَّهَادَتَیْنِ وَ أَیْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ تَعَاقَدُوا عَلَی الْمَنِیَّةِ وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَی الْفَجَرَةِ؟- قَالَ- ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ عَلَی لِحْیَتِهِ الشَّرِیفَةِ الْکَرِیمَةِظ فَأَطَالَ الْبُکَاءَ ثُمَّ قَالَ (ع): أَوِّهِ عَلَی إِخْوَانِیَ الَّذِینَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ أَحْیَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ ...» (3)
26. نوفل بن حارث
او فرزند حارث بن عبدالمطّلب، پسر عموی پیامبرخدا (ص) است و از نظر سن از تمام افراد بنی هاشم بزرگتر بوده و همسال عباس، عموی پیامبر بوده است.
«نوفل به اجبار در جنگ بدر با مشرکین همراه شد ولی اشعاری از او نقل شده که میرساند وی راضی به پیروزی پیامبر در بدر بوده و در همین جنگ به اسارت لشگر اسلام در آمد. پیامبر به او پیشنهاد کرد فدیه خود را بپردازد و آزاد شود. نوفل گفت: مال و ثروتی ندارم. پیامبرخدا فرمود: نیزه‌هایی را که در جدّه داری بده. نوفل هزار عدد نیزه در جده


1- بحار الانوار، ج 28، ص 228
2- المستدرک علی الصحیحین، ج 2، دارالمعرفه، بیروت، بی تا، ص 285
3- صبحی صالح، نهج البلاغه، خطبه 181، دارالمعرفه، بیروت، 1987 م.

ص: 59
داشت که کسی از آنها آگاه نبود. در این هنگام عرض کرد: اکنون یقین کردم که شما پیامبر خدایید؛ زیرا هیچکس جز خدا نمی دانست که من در جده چه دارم. آن نیزهها را داد و آزاد شد مسلمانی گرفت.» (1)
درجنگ صفین سه هزار نیزه به پیامبر داد و آنها را میان سربازان اسلام تقسیم کردند.
نوفل از جمله ده نفری بود که در میدان جنگ استقامت ورزید و از صحنه نبرد فرار نکرد. او به مدینه هجرت کرد و پیامبر (ص) در نزدیکی مسجد خانهای به وی و عباس عمویش بخشید که با یک دیوار از هم جدا میشد.
مرگ نوفل بن حارث
«نوفل بن حارث در سال 15 هجری در دوره خلافت عمر، درمدینه بدرود زندگی گفته و عمر برجنازه وی نماز خواند و در بقیع مدفون گردید.»


1- ابن سعد، طبقات، ج 4