خفتگان در بقیع (7)

نوع مقاله: تاریخ و رجال

نویسنده

موضوعات


أَعَزَّ اصطباری و أجری دموعی
وقوفی ضحی فی بقاع البقیع
از صحابه راستین پیامبر خدا (ص) که در بقیع آرمیدهاند، برخی در کنار و همراه آن حضرت بودند و پیش از رحلتش دنیا را وداع کرده، یا به شهادت رسیدند و تعدادی از آنان، سالها پس از رحلت پیامبر زیستند و همچنان راه و سیره و آرمان‌های آن حضرت را پاس داشتند و سرانجام اندکی از بزرگان ایشان، نسبت به اهل بیت: وفادار ماندند و راه انحراف نپیمودند.
در بخشهایی که گذشت (شمارههای 70- 65)، در باره شرح حال آن شخصیتها پژوهش و بررسی کردیم. اکنون در بخش پایانی (هفتمین بخش) به بررسی زندگی چند تن دیگر از صحابه صادق می‌پردازیم و به دلیل قلّت منابع و ناپیدایی ذکر یارانی از این دست در منابع و متون تاریخی و صعوبت بیش از حد یافتن این شخصیتها در مطاوی تاریخی و به دلیل غبار ضخیمی که بر چهره چنین یارانی کشیده شده، این موضوع را با همین نوشتار به آخر برده و از شماره آینده، در ادامه این پژوهش، به ذکر و یاد کرد صحابه‌ای خواهیم پرداخت که بسیاری از آنان از نیمه راه برگشتند، برخی سکوت و انزوا پیشه کردند و گروهی باکمال تأسف، رو در روی حقیقت ایستادند و به قربانی فضیلتها کمر بستند و آرمان نبی گرامی را به فراموشی سپردند:
35. عبدالله ابن امّ مکتوم
نامش عبدالله فرزند عمرو است. او در مکه به دنیا آمد و در همان شهر زیست تا آنکه پیامبر خدا (ص) رسالت یافت و مبعوث گردید. پس از شنیدن دعوت پیامبر، به جمع یاران آن حضرت پیوست

ص: 58
و مسلمانی برگزید و شیفته آیات وحی شد.
هجرت به مدینه
ابن امّ مکتوم، صحابی صادق پیامبر، همواره در کنار آن حضرت بود و چون آن گرامی، به مدینه هجرت کرد، ابن امّ مکتوم هم پس از چند روز، همراه با کاروان مهاجران، به مدینه النبی هجرت نمود و همواره صداقت و ارداتش به پیامبر را حفظ کرد و تا پایان عمر آن حضرت و پس از رحلت ایشان، ملازم آرمان‌هایش بود.
ابن امّ مکتوم، مؤذن پیامبر
پیغمبر خدا (ص) دو مؤذن داشت؛ 1. مؤذنی مشهور و نامدار به نام «بلال بن رباح حبشی» 2. عبدالله ابن امّ مکتوم؛
- «کَانَ لِرَسُولِ اللَّهِ (ص) مُؤَذِّنَانِ؛ أَحَدُهُمَا بِلَالٌ وَ الآخَرُ ابْنُ أُمِّ مَکْتُومٍ وَ کَانَ ابْنُ أُمِّ مَکْتُومٍ أَعْمَی وَ کَانَ یُؤَذِّنُ قَبْلَ الصُّبْحِ». (1)
«پیامبر خدا (ص) دو مؤذن داشت؛ یکی از آن دو، بلال (ابن رباح حبشی) بود و دوّمی، عبدالله ابن امّ مکتوم که نابینا بود وپیش از صبح (برای نماز شب) اذان می‌گفت.»
- «وَ کَانَ ابْنُ أُمِّ مَکْتُومٍ یُؤَذِّنُ قَبْلَ بِلَال بالصُّبْحِ وَ کَانَ یُؤَذِّنُ بِلَال بَعدَ ابْنُ أُمِّ مَکْتُومٍ». (2)
«ابن امّ مکتوم پیش از بلال اذان می‌گفت و بلال بعد از ابن ام مکتوم.»
در روایتی دیگر اینگونه آمده است که در ماه مبارک رمضان پیامبر (ص) فرمودند:
«إِذَا أَذِنَ ابنُ أُمُّ مَکتُومٌ فَکُلَوا فَإنَّهُ یُؤَذِّنُ بِالَّلیلِ وَ إِذَا أَذِنَ بِلَالُ فَامسُکُوا» (3)
«هرگاه ابن امّ مکتوم اذان گفت، بخورید که او در شب اذان می‌گوید و هر گاه بلال اذان گفت امساک کرده و از خوردن باز ایستید.»
در واقع، اذان ابن امّ مکتوم به معنای اعلام این نکته بوده که مردم بدانند دارند وارد صبح می‌شوند، مواظب باشند که بعد از او بلال اذان خواهد گفت.
به خوبی می‌دانیمکه شأن مؤذن در صدر اسلام، شأن والایی بوده و مقامی معنوی استکه پیامبرخدا این مقام معنوی را به افرادی می‌دادند که در نظر ایشان، برای این امر، صالح و شایسته بودند و البته به معنای آن نیست که دیگر صحابه صادق پیامبر، این محبوبیت و جایگاه را نداشته‌اند؛ زیرا به افراد معدودی برای گفتن اذان نیاز بوده است.


1- بحار الأنوار، ج 80، ص 111
2- بهاء الدین محمد بن حسن بن محمد اصفهانی، معروف به فاضل هندی، کشف اللّشام، منشورات مکتبه المرعشی، 1405 ه-. ج 1، ص 207
3- شیخ یوسف بحرانی، الحدائق الناظره، ج 7، مؤسسه النشر الاسلامی بقم، بی‌تا، ص 338

ص: 59
امامت بر مردم در نماز جماعت
عبدالله ابن امّ مکتوم، فردی نابینا بوده که به دستور پیامبر (ص) بر مردم اقامه جماعت می‌کرد؛ زیرا او هم دارای تقوا و ملکه عدالت نفسانی بود و هم در نماز قرائتی زیبا داشت و از همین رو، هنگامی که برخی از یاران پیامبر از ایشان در باره امامت جماعت به وسیله ابن امّ مکتوم پرسیدند: حضرت فرمود:
«یَؤُمُّکُمْ أَقْرَؤُکُم»
؛ (1) «باید با قرائت‌ترین شما بر شما امامت کند.»
و آنگاهکه افراد از پیامبر می‌پرسیدند: آیا می‌شود نابینا بر مردم اقامه جماعت کند؟ می‌فرمود: «
إِمَامَةُ ابنَ أُمّ مَکتُوم فَضلٌ لَکُم
»؛ (2)«امامت ابن امّ مکتوم فضیلتی است بر شما.»
علّامه حلّی در تذکره الفقها اینگونه نگاشته است:
«أنّ النّبی- صَلَّی اللَّه علیه و آله- استخلف ابن أمّ مکتوم یؤمّ الناس و کان أعمی.
قال الشعبی: غزا النّبی- صلّی اللَّه علیه و آله- ثلاث عشرة غزوة، کلّ ذلک یقدّم ابن أمّ مکتوم یصلّی بالناس». (3)
«پیامبر خدا- که درود خدا بر او وآلش باد- ابن امّ مکتوم را جانشین خویش ساخت تا بر مردم اقامه جماعت کند، در حالی که نابینا بود. شعبی از قول پیامبر نقل کرده که پیامبر درسیزده غزوه ابن ام مکتوم را پیش انداخت تا برای مردم نماز جماعت بخواند.»
«قال ابن حجر، رواه جماعة من أهل العلم بالنسب والسیرة، أنّ النبی استخلف ابن أمّ مکتوم ثلاث عشر مدّة فی الأبواء وبواط، و ذی العشیرة و غزوته فی طلب کرزبن جابر، و غزوة السویق و غطفان و غزوة أحد و حمراء الأسد و نجران و ذات الرقاع و فی خروجه فی حجة الوداع و فی خروجه إلی بدر ... و کان النبی (ص) یستخلفه علی المدینة، یصلّی بالناس عامّة غزواته، استخلفه علی المدینة فی غزوة بنی النضیر و غزوة الخندق و فی غزوة بنی قریظة و غزوة بنی لحیان». (4)
«ابن حجر و جماعتی از اهل علم که دانش سیره و نسب را می‌دانستند، نقل کرده‌اند که پیامبر (ص) در سیزده غزوه ابن امّ مکتوم را جانشین خویش کرد؛ مانند ابواء وبواط و ذی العشیره و غزوهای که پیامبر در جستجوی کرزبن جابر بود و غزوه غطفان و احُد، وحمراء الأسد و نجران و ذات الرقاع و نیز هنگام رفتن به حج وداع و در جنگ بدر او را برای امامت جماعت در مدینه جانشین خود کردند ... و نیز پیامبر او را جانشین خویش می‌ساخت تا در مدینه بماند و در تمام غزوه‌ها بر مردم امامت جماعت کند. همچنین او


1- همان، ج 4، ص 219
2- همان، ج 4، ص 220
3- جمال الدین ابن الحسن بن یوسف بن علی بن المطهر المعروف بحلّی، تذکره الفقها، مکتبه الرضویه، بی‌تا، ص 179 
4- الشیخ علی الاحمدی المیانجی، مکاتیب الرسول، مرکز تحقیقات الحج، 1998 م. ص 49

ص: 60
را در غزوه بنی نضیر، خندق، بنی قریظه و غزوه بنی لحیان جانشین خویش ساخت که در مدینه بر مردم امامت جماعت کند.»
درسی از زندگی ابن امّ مکتوم
در منابع تاریخی نقل شده که روزی ابن امّ مکتوم به خانه پیامبر رفت. زمانی که او وارد خانه شد، دو تن از همسران پیامبر در نزد پیامبر بودند. آنها پوشش و حجاب نگرفتند، پیامبر به آنان دستور داد که حجاب خود برگیرند. آن دو گفتند: ای فرستاده خدا، او نابینا است! پیامبر پرسید: آیا شما هم نابینا هستید؟
«روته أمّ سلمة قالت: کنت أنا و میمونة عند النبی- صلّی اللّه علیه و آله- فأقبل ابن أمّ مکتوم فقال: «احتجبا عنه» فقلنا: إنّه أعمی، فقال: «أ فعمیاوان أنتما؟!». (1)
«امّ سلمه روایت کرده که من و میمونه نزد پیامبر بودیم و ابن امّ مکتوم وارد شد، پیامبرخدا فرمودند: حجاب خود برگیرید. گفتیم: او که نابینا است، چه نیازی به حجاب است؟ فرمود: آیا شما هم نابینا هستید؟»
در روایت دیگر آمده است:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَهُمَا أُدْخُلَا الْبَیْتَ. فَقَالَتَا إِنَّهُ أَعْمَی. فَقَالَ: إِنْ لَمْ یَرَکُمَا فَإِنَّکُمَا تَرَیَانِه». (2)
«پیامبر (ص) به ایشان (دو تن از همسرانش) فرمودند: وارد خانه شوید. آنان گفتند: ابن امّ مکتوم ما را نمی‌بیند. حضرت فرمودند: او شما را نمی‌بیند، شما که او را می‌بینید.»
از این ماجرا، به خوبی میتوان فهمیدکه زنان در مسأله حجاب، باید نهایت دقت را بکنند و در هر حالی، خود را از نامحرم بپوشانند.
نزول آیات سوره عبس در باره ابن امّ مکتوم
(عَبَسَ وَ تَوَلَّی، أَنْ جاءَهُ الأَعْمی، وَما یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّی، أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْری). (3)
«چهره درهم کشید و روی برتافت، ازاینکه نابینایی بهسراغ او آمده بود! تو چه می‌دانی شاید او پاکی و تقوا پیشه کند، یا متذکّر گردد و این تذکّر به حال او مفید باشد!»
«قال الطبرسی (ره) فی مجمع البیان: قیل نزلت الآیات فی عبد الله بن أمّ مکتوم و هو عبد الله


1- علامه حلّی، پیشین، ج 2، ص 573
2- سید محسن حکیم، مستمسک العروه الوثقی، ج 4، بی‌نا، بی‌تا، ص 25
3- عبس: 4- 1

ص: 61
بن شریح ابن مالک بن ربیعة الفهری من بنی عامر بن لؤی و ذلک أنّه أتی رسول الله (ص) و هو یناجی عتبة بن ربیعة و أبا جهل بن هشام و العباس بن عبد المطّلب و أبیا و أمیة بن خلف، یدعوهم إلی الله و یرجو إسلامهم فقال: یا رسول الله أقرئنی و علّمنی ممّا علمک الله، فجعل ینادیه و یکرّر النّداء و لا یدری أنّه مشتغل مقبل علی غیره حتّی ظهرت الکراهة فی وجه رسول الله (ص) لقطعه کلامه ...
فنزلت الآیات، و کان رسول الله بعد ذلک یکرمه و إذا رآه، قال: مرحباً بمن عاتبنی فیه ربّی و یقول له: هل لک من حاجة؟ و استخلفه علی المدینة مرّتین فی غزوتین». (1)
«مرحوم طبرسی نقل کرده که گفته شده، آیات اول سوره عبس، درباره عبدالله ابن امّ مکتوم نازل شده است؛ در زمانی که پیامبر خدا (ص) با عتبه و ابوجهل بن هشام و عباس ابن عبدالمطّلب و امیه بن خلف، گفتگو می‌کرد تا آنها را ارشاد و هدایت کند و به اسلام فرا بخواند، که در این هنگام، عبدالله ابن امّ مکتوم وارد شد و گفت: ای پیامبر، بخوان بر من آنچه را که بر تو نازل شده و آموزشم ده. این سخن را مکرر با صدای بلند می‌گفت و نمی‌دانست که پیامبر مشغول گفتگو و ارشاد دیگران بود، که نوعی کراهت در چهره حضرت ظاهر شد، به خاطر آنکه کلام رسول را قطع نمود. پس در این هنگام این آیات (آیات نخست سوره عبس) نازل شد. پیامبر بعد از این ماجرا او را احترام میکردند و هرگاه ایشان را می‌دیدند، می‌فرمودند: درود برکسی که خدا در باره او به من عتاب کرد و خطاب به او (ابن امّ مکتوم) فرمود: ای ابن امّ مکتوم، آیا حاجتی داری از من بخواهی؟ و پیامبر ابن امّ مکتوم را بارها به جای خود بر مدینه جانشین ساختند.»
برخی از مفسران نقل کرده‌اند که کراهت در چهره حضرت رسول نبود بلکه در چهره امیه بن خلف بود که نابینایی وارد شد و ...
البته منظور ما این نیست که کراهت در چهره چه کسی ظاهر شده، مراد آن استکه آن فرد یا پیامبر مورد عتاب قرار گرفته؛ زیرا ابن امّ مکتوم زمینه پذیرش و هدایت داشته؛ چنانکه بعداً هم این نکته نمودار شد و لذا پیامبر او را مورد تکریم و احترام قرار داد.
نابینایی، معلّم قرآن
ابن امّ مکتوم، حافظه‌ای قوی و سرشار داشت. با اینکه چشمانش نمیدید، قرآن را حفظ بود و به افراد دیگر میآموخت و پیامبر خدا (ص) هم به ابن امّ مکتوم دستور دادند که او قرآن را به دیگران


1- محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 17، داراحیاء التراث العربی، 1983 م. 1403 ه-. ص 78

ص: 62
بیاموزد.
«بخاری به اسناد خود، از ابن اسحاق، از براء بن معرور آورده است که می‌گفت: از اصحاب نبی گرامی (ص) نخستین کسانیکه در مدینه بر ما وارد شدند، مصعب بن عمیر و عبدالله بن امّ مکتوم بودند که قرآن کریم را بر ما میآموختند و ما هم به سخنان آنها گوش فرا می‌دادیم و قرآن را از آن دو فرا گرفتیم.» (1)
بدرود زندگی
ابن امّ مکتوم، بعد از رحلت نبی گرامی (ص) تا سال 13 ق. در قید حیات بود. تاریخ از زندگی او پس از رحلت پیامبر نقل چندانی ندارد، جز اینکه در نقلها وارد شده که او در جنگ قادسیه هم حضور داشت و اذان می‌گفت و قرآن تلاوت می‌کرد.
«و قد غزا ابن أمّ مکتوم، و کان یمسک الرآیة فی بعض حروب القادسیة». (2)
«ابن ام مکتوم در جنگها وغزوات حضور داشت و پرچم را در بعضی از جنگ‌های قادسیه به دست میگرفت.»
در هر حال، ابن امّ مکتوم، تا سال 23 ق. در قید حیات بود و خدمات فراوانی را به اسلام کرد.
او در زمان خلافت عمر، زندگی را بدرود گفت و در جوار حق آرمید؛
«صَلَّی عَلَیهِ عُمَرُ بنُ الخَطّابُ وَ دُفِنَ بِالبَقِیعِ». (3)
«عمر بن خطاب بر جنازه‌اش نماز گزارد و در بقیع مدفون گردید.»
نکته قابل یادآوری این است که فردی نابینا این همه محبوبیت می‌یابد. معلّم قرآن و نیز جانشین پیامبر در مدینه در غیاب او می‌شود و در نماز امام مردم میشود و هرگز راه انحراف نمی‌رود و پیامبر بر او فوق العاده احترام می‌گذارد.
36. قیس بن عاصم مِنقَری
قیس بن عاصم بن سنان بن خالد بن منقر بن عبید بن مقاعس التمیمی المنقری، کنیه‌اش، ابوعلی و یا ابوطلحه و یا ابوقبیصه بوده که بیشتر مورخانِ نامآور گفته‌اند: او همان ابوعلی، قیس بن عاصم منقری است.
«قدم فی وفد بنی تمیم علی رسول الله- صَلَّی الله علیه
] وآله
[وسلّم- و ذلک فی سنة


1- سید محمدباقر حجتی، کشف الفهارس، انتشارات سروش، 1370 ش، ص 132
2- عبد الرحمان بن محمد بن مخلوف الثعالبی، تفسیر الثعالبی، ج 5، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1997 م. ص 254
3- ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 3، داراحیاء التراث العربی، 1996 م. ص 214

ص: 63
تسع، فلمّا رآه رسول الله- صَلَّی الله علیه
] وآله
[وسلّم- قال: هذا سید أهل الوبر. وکان- رضی الله عنه- عاقلًا حلیماً مشهوراً بالحلم». (1)
«او (قیس بن عاصم) در سال نهم هجرت، با جمعی از بنی تمیم بر پیامبر خدا (ص) وارد شد، چون فردی عاقل و حلیم و مشهور به حلم بود، پیامبر تا او را دیدند، فرمودند: هذا سید اهل الوبر، این مرد، آقای انسانها است.»
تحریم شراب در عهد جاهلیت
به این دلیلکه فردی عاقل و خردمند بود و ضررهای شراب را می‌دانست، پیش از ظهور اسلام، خوردن شراب را برخود حرام کرد و دیگر لب و دهان خویش را بر آن آلوده نمیساخت و می‌گفت: شراب زایل کننده خِرد و اندیشه است. تحریم شراب از این رو بود که او در دوره جاهلیت تجارت شراب داشت، روزی به اندازه‌ای شراب آشامید که از خود بیخود شد؛ لذا در حال مستی گریبان ناموس خویش گرفت و بر وی سخنان بیهوده گفت و به ماه می‌نگریست و یاوه می‌گفت، چون به هوش آمد، ماجرای سخنان بیهوده‌اش را به وی گفتند. از کار خویش به شدّت نفرت یافت، همانجا شرابها را بریخت و افراد گماشته بر شراب را آزاد کرد، پول‌های کسب شده از راه تجارت شراب را به مستمندان داد و آن را بر خود تحریم کرد و سوگند خوردکه هرگز لب به شراب آلوده نسازد. او آنگاه این اشعار را سرود:
رَأَیْتُ الْخَمْرَ صَالِحَةً وَفِیهَا
خِصَالٌ تُفسِدُ الرَّجُلَ الْحَلِیمَا
فَلَا وَ الله أشربها صحیحاً
وَلَا أشفی بِهَا أبَداً سَقِیماً
وَ لَا أعطی بِهَا ثَمَناً حَیَاتی
وَ لَا أِدعٍو لَهَا أَبَداً نَدِیماً
فَإنَّ الخَمرَ تفضح شَارِبِیهَا
وتجنیهم بها الأمر العظیما العظیما (2)
«شراب چیز خوبی است ولی در آن خصوصیتی است که مرد حلیم را تباه می‌کند. به خدا سوگند، در حال صحّتم هرگز آن را نخواهم آشامید و هرگز از آن به عنوان معالجه استفاده نخواهم کرد.
تا زنده‌ام پولی برایش هزینه نمیکنم و همنشین خود را به آن نخواهم خواند.
زیرا شراب، آشامنده‌اش را رسوا میکند و منشأ خطرهای بزرگی است.»


1- ابن عبد البرّ، الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، ج 1، ص 400
2- ابن اثیر جزری، اسدالغابه، ج 3، داراحیاء التراث العربی، 1994 م. ص 224

ص: 64
پند و اندرز پیامبر (ص) به قیس بن عاصم
انسانهای خردمند و با هوش همواره در پی کسب دانش و معرفتاند و در هر مرتبه‌ای از دانش که باشند باز هم می‌کوشند تا از افراد لایق و اندیشمند بهره ببرند. قیس که خود مردی حکیم است، همینکه به پیامبرخدا (ص) دست می‌یابد، همواره در کنار آن حضرت قرار می‌گیرد و ملتمسانه می‌خواهد که از شریعه علم نبی بهره گیرد. قیس در جلسه نخست پس از مسلمانی‌اش، از محضر پیامبر خدا، تقاضای پند و موعظه کرد.
«خلیفه بن حصین گوید: از قیس بن عاصم منقری شنیدم که می‌گفت: بر پیامبرخدا (ص) وارد شدم که در میان جماعتی از بنی تمیم بود. از آن حضرت موعظه خواستم، فرمود: با آب سدر غسل کن. امرش را اطاعت کردم و به محضرش رفتم. بار دیگر عرض کردم: مرا موعظه فرما تا به آن سود برم. پیامبر فرمود:
«یَا قَیْسُ، إِنَّ مَعَ الْعِزِّ ذُلًّا، وَ إِنَّ مَعَ الْحَیَاةِ مَوْتاً، وَ إِنَّ مَعَ الدُّنْیَا آخِرَةً، وَ إِنَّ لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ حَسِیباً، وَ عَلَی کُلِّ شَیْ‌ءٍ رَقِیباً، وَ إِنَّ لِکُلِّ حَسَنَةٍ ثَوَاباً، وَ لِکُلِّ سَیِّئَةٍ عِقَاباً، وَ إِنَّ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَاباً، وَ إِنَّهُ یَا قَیْسُ لَا بُدَّ لَکَ مِنْ قَرِینٍ یُدْفَنُ مَعَکَ، وَ هُوَ حَیٌّ، وَ تُدْفَنُ مَعَهُ وَ أَنْتَ مَیِّتٌ، فَإِنْ کَانَ کَرِیماً أَکْرَمَکَ، وَ إِنْ کَانَ لَئِیماً أَسْلَمَکَ، لَا یُحْشَرُ إِلَّا مَعَکَ، وَ لَا تُحْشَرُ إِلَّا مَعَهُ، وَ لَا تُسْأَلُ إِلَّا عَنْهُ، وَ لَا تُبْعَثُ إِلَّا مَعَهُ، فَلَا تَجْعَلْهُ إِلَّا صَالِحاً، فَإِنَّهُ إِنْ کَانَ صَالِحاً لَمْ تَأْنَسْ إِلَّا بِهِ، وَ إِنْ کَانَ فَاحِشاً لَا تَسْتَوْحِشْ إِلَّا مِنْهُ وَ هُوَ عَمَلُکَ». (1)
«بدان ای قیس که با عزّت ذلّت و خواری همراه است و با زندگی مرگ، و با دنیا آخرت، و با هر چیزی حسابگری است و با هر چیزی مراقب و نگهبانی است. هر حسنه‌ای را ثوابی است و هر گناهی را عقوبتی و هر مدتی را پایانی. ای قیس، برای تو ناچار رفیقی باید در قبرت، در حالی که تو مرده‌ای و او زنده است. اگر رفیق خوبی باشد، تو را گرامی می‌دارد و اگر بد باشد، تو را تسلیم نکبت و عذاب سازد. او جز با تو محشور نخواهد شد و جز با تو برانگیخته نمیشود و جز درباره تو از او نخواهند پرسید و در قیامت جز با او مبعوث نشوی. پس همنشین قبر خود را قرار مده مگر امری صالح و نکو و شایسته، که اگر خوب باشد نجاتت دهد و اگر بد باشد برای تو منشأ ترس شود. و آن، عمل و کردار تو است.»
در متن روایت آمده است که قیس به پیامبر گفت: ای رسول گرامی، اگر این سخنان شما به


1- حسن بن ابی الحسن دیلمی، اعلام الدین فی صفات المؤمنین، مؤسسه آل البیت، بی‌تا، ص 332

ص: 65
شعر درآید، مطلوب است. فردی از صحابه به نام صلصال که در گفتن شعر مهارت داشت، آن را اینگونه به شعر در آورد:
تَخَیَّرْ قَرِیناً مِنْ فِعَالِکَ إِنَّمَا
قَرِینُ الْفَتَی فِی الْقَبْرِ مَا کَانَ یَفْعَلُ یفعل
فَلَا بُدَّ لِلإِنْسَانِ مِنْ أَنْ یُعِدَّهُ
لِیَوْمٍ یُنَادَی الْمَرْءُ فِیهِ فَیُقْبِلُ
فَإِنْ کُنْتَ مَشْغُولًا بِشَیْ‌ءٍ فَلَا تَکُنْ
بِغَیْرِ الَّذِی یَرْضَی بِهِ اللَّهُ تَشْغَلُ
فَمَا یَصْحَبُ الإِنْسَانَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ
وَ مِنْ قَبْلِهِ إِلَّا الَّذِی کَانَ یَعْمَلُ
أَلَا إِنَّمَا الإِنْسَانُ ضَیْفٌ لأَهْلِهِ
قِیمُ قَلِیلًا عِنْدَهُمْ ثُمَّ یَرْحَل (1)
«از کردار خویش، دوستی برای خود برگزین که رفیق آدمی در گور (برزخ) همانا اعمال او است. پس ناگزیر، انسان باید عملی را برای روز رستاخیز و روزی که فراخوانده می‌شود برگزیند.
پس اگر بهکاری سرگرم می‌شوی، مراقب باش کاری باشد که رضای خدا در آن است.
پس پیش و پس از مرگ، جز عمل انسان، همنشینش نخواهد بود.
همانا آدمی در جمع خانوادهاش میهمانی بیش نیست که اندکی در میان ایشان درنگ و سپس به سرای آخرت کوچ خواهد کرد.»
قیس، حلیم و بردبار
در تاریخ عرب، حلم و بردباری را به احنف بن قیس مثال می‌زنند لیکن با این حال وقتی از احنف بن قیس پرسیدند حلم را از که آموختی؟ گفت: از قیس بن عاصم منقری. یک بار او را دیدم که در روبهروی خانهاش تکیه به شمشیر کرده و مردم را پند و اندرز می‌داد. در این میان، کشته‌ای را با مردی که دستهایش را بسته بودند، آوردند. به قیس گفتند: این پسرِ برادر تو است که پسرت را کشته است! اما به خدا سوگند، قیس نه تکیه‌اش را از شمشیر گرفت و نه سخنش را قطع کرد، بلکه به سخنانش ادامه داد و بیآنکه حواسش به هم بریزد و یا لکنتی به او دست دهد، سخنش را به پایان رساند. چون از سخنرانی فارغ شد، متوجه پسر برادرش گردید و گفت: پسر برادرم! بد کاری مرتکب شدی، خدایت را نافرمانی کردی، رحِم و خویشاوندی خود را بریدی! تیر خود را درباره خودت به کار انداختی و افرادت را کم کردی!


1- همان، ص 333

ص: 66
سپس پسر دیگرش را طرف سخن قرار داد و گفت: بازوهای پسر عمویت را باز کن و برادرت را به خاک بسپار و صد شتر دیه برادرت را از مال من به مادرت تقدیم کن؛ زیرا او از عشیره و فامیلی دیگر است.» (1)
حضور قیس در فتح مکه، حنین و طائف
پیشتر اشاره شد که قیس بن عاصم در سال نهم هجرت، به پیامبرخدا (ص) ایمان آورد، اما در عین حال، بسیاری از مورخان نوشتهاندکه سال هشتم و قبل از فتح مکه رخ داده و لذا در فتح مکه هم شرکت داشت و در حنین و طائف نیز با پیامبر خدا بود و در کنارش با دشمنان او جنگید.
«وَکَانَ شَیخاً عَالماً حَلِیماً مُعَمّداً وَ شَاهد الفتح و الحنین و الطائف». (2)
«قیس، پیرمردی عالم، دارای حلم و سن زیاد بود که در فتح مکه و حنین و طائف نیز حضور داشت.»
همراه کاروان به دربار هِرَقل
در سال نهم هجرت، پیامبر (ص) چند نفر را به دربار هِرَقل فرستاد که نامه پیامبر را به او برسانند و به اسلام دعوتش کنند، در میان آن چند نفری که به دربار هرقل رفتند. قیس بن عاصم منقری، فرد دانای حلیم و بردبار بود.
«هنگامیکه فرستادگان پیامبر، مقابل هرقل قرار گرفتند، هرقل بدون فرد مترجم گفت: چه کسی داناترین شما است که از او پرسشهایم را بپرسم؟ همه آنان، به قیس بن عاصم نگریستند. هرقل خطاب به قیس گفت: به حق دینیکه داری، از معجزات پیامبرتان چه دیده‌ای؟
قیس در پاسخ وی گفت: در سفری با پیامبر بودم که مردی عرب خدمت ایشان رسید، پیامبر از او پرسید: آیا گواهی می‌دهی که خدایی جز خدای عالم نیست و من فرستاده خدایم؟ مرد عرب گفت: چه کسی هست به آنچه که می‌گویی گواهی دهد؟ پیامبر به درختی که در آن حوالی بود اشاره کرده، فرمودند: این درخت گواهی می‌دهد. پیامبر درخت را فراخواند و درخت نزدیک آمد و سه بار پیامبر از او شهادت و گواهی خواست و درخت سه مرتبه به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر گواهی داد. سپس پیامبر به درخت امر کردکه به جای خود باز گردد و درخت بازگشت.
هرقل گفت: ما در کتاب خود خوانده‌ایم که فردی از امّت پیامبر شما اگر گناهی کند، بر او یکی نوشته شود و اگر عملی خیر انجام دهد، ده ثواب برایش مینویسند. قیس گفت: آری، او پیامبر ما


1- ابن اثیر جزری، اسد الغابه، پیشین، ص 229
2- معنی معجزات الأنبیا، مرکز الرساله، بی‌تا، ص 239

ص: 67
است که این آیه بر او نازل شد: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلَا یُجْزی إِلَّا مِثْلَها). هرقل گفت: پیامبریکه موسی بهوجود او بشارت داده، در روز قیامت گواه بر مردم وشاهد بر آنها است. قیسگفت: آری، چنین است، قرآن هم فرمود: (یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً) «ما ای پیامبر، تو را شاهد، بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم».
نصایح قیس هنگام مرگ
قیس به هنگام مرگش، این جملات را- که برای همیشه و همه انسانها راهگشا است- خطاب به فرزندانش بیان کرد:
«یَا بَنِیَ خُذُوا عنّی، فإنّه لیس أَحد أَنصح لکم منّی، إِذا أَنا متّ فسوّدوا کبارکم لَا تسوّدوا صغارکم فیسفه الناسُ کِبَارَکم وتَهُونُوا علیهم وعلیکم بإصلاح المال، فإنّه منبهة الکریم، ویُسْتَغنی به عن اللئیم، وإِیّاکم و المسأَلة، فإنّها آخر کسب الرجل، فإذا متّ فلا تنوحوا علیّ ...»
«فرزندانم! از من فراگیرید که فردی مشفق‌تر و ناصح‌تر از خودم برایتان سراغ ندارم. هرگاه من مُردم، بزرگانتان را محترم شمارید و بر خود سیادت وآقایی دهید، ولی افراد کممایه و کوچک را سیادت ندهید که مردم، بزرگان شما را سفیه و نادان می‌پندارند و برحذر میدارم شما را از اینکه چیزی از مردم بخواهید که آخرین کسب و تلاش شما خواهد شد. هرگاه مُردم، بر من نوحه و زاری نکنید.»
فلمّا مات رثاه عبدة بن الطبیب بقوله:
علیک سَلامُ اللَّهِ، قَیْسَ بن عاصمٍ
ورَحْمَتُهُ ما شَاءَ أَن یَتَرَحَّما
فما کان قیس هلکه هلک واحد
ولکنه بنیان قوم تهدّما
هنگامی که قیس از دنیا رفت، عبده بن طبیب درباره‌اش چنین سرود: «سلام ورحمت خدا بر تو ای قیس‌بن عاصم تا آن زمانکه رحمتش شامل حال مخلوقات است.
مرگ قیس مرگ یک فرد نبود، بلکه مرگ او بنیان قومی را درهم ریخت.»
قیس، مدفون در بقیع
ص: 68
قیس بن عاصم، تا سال 20 هجرت در قید حیات بود و در دوره خلافت عمر، خلیفه دوم، بدرود زندگی گفت؛
«فَصَلَّی عَلَیهِ عُمَرُ وَ جَمَاعَةٌ مِنَ المُسلِمِینَ وَ دَفَنُوهُ فِی البَقِیعِ»؛ (1)
«عمر با گروهی از مسلمانان بر او نماز گزاردند و در بقیع دفنش کردند.»
37. عبد الله بن عتیک
عبدالله بن قیس بن اسود، از طایفه بنی سلمه، مردی انصاری و اهل مدینه است. او از نامداران مدینه و از صحابه و یاران با وفای پیامبرخدا (ص) است.
عبدالله بن عتیک، با تبلیغات مُصعب بن عمیر، در جریان رسالت پیامبر قرار گرفت. او برای دیدن پیامبر (ص) به مکه رفت و آن حضرت را در عقبه ملاقات کرد و اسلام آورد.
ابن عتیک، مجاهدی انصاری
عبدالله بن عتیک، دارای روحیه جهادگر و مبارز بود و از این رو، در بیشتر جنگ‌ها شرکت داشت و خود در سریهای پیشگام بود و آرمان پیامبر را محقّق ساخت.
سریهای از سریه‌ها، در تاریخ به نام عبدالله بن عتیک معروف است. این سریه، در منابع مختلف تاریخی ضبط گردیده و مورخان اتفاق نظریه دارند که عبدالله بن عتیک در آن نقشی اساسی داشت و ابن ابی الحقیق را به قتل رساند.
در تاریخ آمده است بعد از قتل کعب بن اشرف، که برضدّ پیامبر توطئه‌های فراوان داشت، جمعی از یاران آن حضرت به حضورش رفتند و گفتند:
«یا رسول الله، أَرسلنا إِلی ابن أَبی حُقَیْق، فأَرسل أَبا قتادة وأَبا عتیک وأَبیض بن الأَسود، وعبد الله بن أنیْس، وقال لهم: لا تقتلوا صبیا ولا امرأَة لا فذهبوا فدخلوا الدار لیلًا، وغلقوا علی کل قوم بابهم من خارج، حتی إِذا استغاثوا لم یستطیعوا أَن یخرجوا، ثم صعدوا إِلیه فی علیة له إِلیها عجلة فإذا هم به نائم أَبیضُ کأَنه القِرطاس، فتعاطوه بأَسیافهم فضربوه، فصرخت امرأته فهموا أَن یقتلوها، فذکروا نَهْیَ رسول اللّه- صَلَّی‌الله علیه
] وآله
[وسلّم- لا تقتلوا امرأَةً ولا صبیاً فنزلوا ...» (2)
گفتند: ای فرستاده خدا، ما را به سوی ابن ابی حقیق بفرست، تا به قتلش رسانده و


1- ابن اثیر جزری، اسد الغابه، ج 4، ص 322
2- ابو زید عمر بن شبه النمیری البصری، اخبار المدینه المنوره، ج 2، ص 463

ص: 69
مسلمین را از شرّش برهانیم.
پیامبر (ص) ابا قتاده و ابن عتیک وعبدالله بن انیس را فرستادند وبه آنها فرمودند: نکشید کودک و نه زنی را، آنها شبانه رفتند وبه خانه ابن ابی حقیق وارد شدند. قبل از رفتن در خانه افراد آن محل را از پشت بستند، که نتوانند خارج شده و فریاد بزنند و او را برهانند. سپس از دیوار پله‌ها بالا رفتند، دیدند که خواب است. او را در خواب به قتل رساندند و با شمشیر بر بدنش تاختند. همسرش فریاد زد، اراده قتلش نمودند، اما ناگهان این سفارش پیامبر یادشان آمد که کودک و زن را نکشید.»
توضیح این نکته لازم است که ابن ابی حقیق مخفیانه بر ضدّ پیامبر توطئه می‌کرد و زمینه را برای جنگ و توطئه قریش بر ضدّ آن حضرت آماده می‌ساخت. پس لازم بود شورش از دامن مسلمانان برطرف شود؛ لذا پیامبر (ص) اراده کرد و اصحاب یاد شده و در رأس آنها عبدالله بن عتیک رفتند و شرّ ابن ابی حقیق را از پیامبر و اسلام کوتاه کردند. این واقعه در سال ششم هجرت، در ماه رمضان رخ داد.
معروف شدن این سریه به «سریه عبدالله بن عتیک»، نشان از آن داردکه ابن عتیک، شجاعت و دلیری فوق العاده‌ای داشته و پیامبر او را سردسته گروه انصار نمود تا بروند و شرّ ابن ابی‌الحقیق را برطرف سازند. در دیگر متون تاریخی، ماجرای سریه یاد شده، مفصل آمده و نقش عبدالله بن عتیک به صورت پررنگی مطرح گردیده است که در این نوشتار به همین حد اکتفا کردیم و جهت یادآوری عظمت عبدالله بن عتیک، آن را کافی می‌شماریم.
عبدالله بن عتیک، در نبرد بدر و احد و خندق و بسیاری از نبردهای دیگر شرکتی فعال داشته و پیامبر بارها در سخنان خود از او به نیکی یاد کرده است.
ابن عتیک راوی پیامبر 9
عبدالله بن عتیک، روایات فراوانی را از قول پیامبر (ص) نقل کرده وهمین معنا، ملازمت و همراهی ایشان با پیامبر را حکایت می‌کند که در اینجا به نقل دو روایت می‌پردازیم که ابن عتیک از پیامبرخدا نقل کرده است:
1. «عَنِ ابْنِ جَابِرِ بْنِ عَتِیکٍ الأَنْصَارِیِّ عَنْ أَبِیهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ
] وآله
[وَسَلَّم إِنَّ مِنَ الْغَیْرَةِ مَا یُحِبُّ اللهُ، وَمِنْهَا مَا یُبْغِضُ اللهُ، فَأَمَّا الْغَیْرَةُ الَّتِی یُحِبُّ اللهُ، فَالْغَیْرَةُ فِی اللهِ، وَإِنَّ مِنَ الْخُیَلَاءِ مَا یُحِبُّ اللهُ، أَنْ یَتَخَیَّلَ الْعَبْدُ بِنَفْسِهِ عِنْدَ الْقِتَالِ، وَأَنْ یَتَخَیَّلَ عِنْدَ الصَّدَقَةِ، وَأَمَّا الْخُیَلَاءُ الَّتِی یُبْغِضُ اللهُ، فَالْخُیَلَاءُ لِغَیْرِ الدِّینِ». (1)


1- محمد بن حبان، الهیثمی، موارد الظمآن، بی‌تا، بی‌نا، ص 319

ص: 70
«از ابن عتیک انصاری نقل شده که گفت: پیامبرخدا (ص) فرمود: نوعی از غیرت است که خدا آن را دوست می‌دارد و نوع دیگر را مبغوض می‌شمارد، آن غیرتی را که خداوند دوست دارد، غیرت در راه خداست و غیرتی که دشمنش می‌شمارد، غیرت در غیر راه خداست. فخر و تفاخر هم، چنین است؛ خداوند نوعی از آن را دوست می‌دارد و نوع دیگر را دشمن؛ نوعی که دوست می‌دارد آنجا است که انسان در میدان جنگ و جهاد در راه خدا بر خود فخر و مباهات می‌کند. (چراکه ادای تکلیف کرده است) اما تفاخری که در نزد خدا مبغوض است، تفاخر در غیر راه خداوند است.»
2. «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَتِیکٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ
] وآله
[وَسَلَّمَ-: مَنْ خَرَجَ مِنْ بَیْتِهِ مُهَاجِراً فِی سَبِیلِ اللهِ فَخَرَّ عَنْ دَابَّتِهِ فَمَاتَ أَوْ لَدَغَتْهُ حَیَّةٌ فَمَاتَ أَوْ مَاتَ حَتْفَ أَنْفِهِ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللهِ». (1)
«از عبدالله بن عتیک نقل شده که گفت: پیامبر خدا (ص) فرمود: هرکس از خانه خود، در راه خدا و برای خدا خارج شود و از مرکب خود بیفتد و بمیرد و یا ماری او را نیش زند و بمیرد و یا به مرگ ناگهانی گرفتار گردد، اجرش بر خداوند است.»
ابن عتیک، مدفون در بقیع
برخی از مورّخان؛ مانند خیرالدین زرکلی نگاشته‌اند که او در یمامه به شهادت رسید، اما مورّخان نام آور دیگر؛ چون طبری، مقریزی، حاکم حسکانی و نیشابوری، نامش را در ردیف کسانی ثبت کرده‌اند که در مدینه وفات یافت و در خلافت عمر از دنیا رفت و عمر بر جنازه‌اش نماز گزارد و در بقیع مدفون گردید.
صالحی شامی در کتاب «سبل الهدی و الرشاد» آورده است:
«عبد الله بن عتیک بن قیس بن الأسود بن الحارث الأنصاری الأوسی، من أجلّة أصحاب الرسول، توفی فی المدینة فی خلافة عمر، فصلَّی علیه و دفنه فی البقیع». (2)
«عبدالله بن عتیک بن قیس بن اسودبن حارث انصاری اوسی، از بزرگان صحابه پیامبر است. او در مدینه، در دوره خلافت عمر وفات یافت. عمر بر وی نماز گزارد و در بقیع دفنش کرد.»
38. حکیم بن حِزام


1- ابن عبدالله محمد بن احمد انصاری قرطبی، تفسیر القرطبی، ج 12؛ دار احیاء التراث العربی، 1405 ه-. ص 89
2- محمد بن یوسف الصالحی الشامی، سبل الهدی و الرشاد، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1993 م، ص 95

ص: 71
نامش حکیم بن حزام بن خویلد بن اسد بن عبد العزّی، قریشی اسدی است. او سیزده سال پیش از عام الفیل به دنیا آمد و یکصد و بیست سال عمر کرد. (1)
او در درون خانه کعبه متولّد شد و مادرش فاخته او را در آب زمزم غسل داد.
حاکم نیشابوری مینویسد:
«و أُمُّه فاختة، بنت زهیر بن أسد بن عبد العُزّی وکانت ولدت حکیماً فی الکعبة و هی حامل فضربها المخاض و هی فی جوف الکعبة فولدت فیها فغسله فی حوض الزمزم و لم یولد قبله فی الکعبة أحدٌ».
حکیم بن حزام برادر حضرت خدیجه کبری، همسر گرامی پیامبرخدا (ص) است. او در عهد جاهلیت از بزرگان اشراف و قریش بود. طبق نقلهای مکرّر تاریخی، دار الندوه، مرکز مشورتی قریش، در اختیار وی بوده که در دوران معاویه، آنجا را صد هزار درهم به وی فروخت و تمام قیمت آن را صدقه داد و میان مستمندان و بینوایان مکه توزیع کرد.
ابن اثیر در «اسد الغابه» چنین نگاشته است:
«حکیم بن حِزام، پس از آنکه دارالندوه را به معاویه فروخت، عبدالله بن زبیر بر او طعنه زد و ایراد گرفت که
«بِعتَ مَکْرُمَةَ قُرَیشٍ؟» ی
عنی عزّت و شرافت قریش را فروختی؟! وی در پاسخ گفت:
«ذَهَبَتْ الْمَکَارِمُ إلَّا التَّقْوَی»
؛ «جز پرهیزکاری، همه عزتها از بین رفته‌اند.» (2)
فتح مکه و مسلمانی حکیم بن حزام
حکیم بن حزام در ماجرای فتح مکه مسلمانی برگزید و در شمار صحابه بزرگ پیامبر در آمد و پس از مسلمانی، به مدینه مهاجرت شخصی کرد و در کنار پیامبر همواره ملازم آن حضرت بود؛ به گونه‌ای که پرسشهای فراوانی را از آن حضرت میکرد که پرسشهای جالبی است و در مطاوی تاریخی و حدیثی معروف است.
«حکیم، در بدر جزو لشکر قریش بود، لیکن بهگونه عجیبی گریخت و از کشته شدن نجات یافت که پس از آن، سخت‌ترین و شدیدترین سوگندش آن بود که:
«وَالَّذِی نَجَّانِی یَومَ بَدرٍ»
؛ «قسم به کسی که در روز جنگ بدر مرا نجات داد.» (3)
پر واضح است که اگر در جنگ بدر، به دست مسلمانان کشته می‌شد، در حال شرک بود و دیگر توفیق مسلمانی و تشرّف به اسلام را نداشت و از آن همه فیض و برکات باز می‌ماند.
سخاوت و جود حکیم بن حِزام


1- ابن عبدالله حاکم نیشابوری، مستدرک، ج 3، دارالمعرفه بیروت، لبنان، بی‌تا، ص 483
2- ابن اثیر جزری، اسد الغابه، ج 5، داراحیاء التراث العربی، 1994 م. ص 252
3- محمد علی عالمی، پیغمبر و یاران، ج 2، انتشارات دانش قم، 1346، ص 282

ص: 72
حکیم بن حزام مردی بود با سخاوت و دارای طبعی بلند و روحی بخشنده و کریم. او به جهت شکرانه نعمت مسلمانی‌اش، بعد از مسلمانی و هجرت به مدینه، به حج رفت و صد شتر قربانی کرد و صد غلام را لباس احرام پوشاند تا در وقوف به عرفه آنها را آزاد کند. غلام‌ها را به مکه برد و در عرفه به گردن هر یک طوق طلایی افکند که بر آنها این جمله نقش شده بود؛
«عُتَقَاءُ الله عَن حَکِیمِ بنِ حِزامٍ» (1)
«اینها از سوی حکیم، آزاد شده‌های راه خدایند.»
از طبع بلند او همین بس که در زمان ابوبکر و عمر، حتی از حق خود از بیت المال هم گذشت و نپذیرفت تا آنکه عمر در میان مردم اعلام کرد: مردم! شما گواه باشید هرچه به حکیم اصرار می‌کنم، حق خود را از بیت المال بستاند، نمیپذیرد. او تا لحظه مرگ هم از کسی چیزی قبول نکرد.» (2)
حکیم بن حِزام و صله رحم
از ویژگیهای بارز و برجسته وی، صله رحم بود. حتی آنگاه که بنیهاشم در کنار پیامبر (ص) بودند و در شعب ابوطالب در محاصره اقتصادی به سر می‌بردند و کسی جرأت نداشت با مسلمانان مراوده و داد و ستد داشته باشد و مشکلی را از آنها برطرف نماید، حکیم بن حزام در چنین موقعیتی خطیر و حساس، برای زندانیان و محصور شدگان شعب، غذا می‌فرستاد و آنها را بهطور رایگان و به جهت صله رحم، به مسلمانان و پیامبر (ص) تقدیم میکرد.
در بحارالأنوار علامه مجلسی آمده است:
«روزی حکیم بن حزام برای مسلمانانی که در شعب محاصره شده بودند آذوقه می‌برد، ابوجهل با وی برخورد کرد و پرسید: کجا می‌روی و این آذوقه‌ها چیست؟ حکیم گفت: آنها را برای محمد و یارانش می‌برم. ابوجهل اعتراض کرد و گفت: این مخالفت با قراردادی است که امضا کردهای، تو را رسوا خواهم کرد! جلوی او و آذوقه‌ها را گرفت وگفت: نمی‌گذارم آنها را به شعب ابو طالب ببری. از حکیم بن حزام اصرار و از ابوجهل منع و اعتراض ... تا اینکه کار به زد و خورد انجامید. ابوالبختری که از قریش بود، به پشتیبانی از حکیم برخاست و گفت: ابوجهل! حیا نمی‌کنی؟! این مرد گندمی راکه از عمه‌اش پیش او بوده برایش می‌برد و تو مانع ادای حق می‌شوی؟ درگیری به آنجا رسید که ابوالبختری با استخوانِ ساق پای شتر بر سر ابوجهل کوبید و سر وی مجروح شد و خون جاری گشت. تمام این ماجرا را حمزه بن عبدالمطّلب از نزدیک می‌دیدد، لیکن از خوف آنکه مخالفتها شدیدتر شود. دخالت نکرد.» (3)
در زندگی حکیم بن حزام، صله رحم جایگاه خاصی داشت؛ چنانکه در مدینه همواره برای


1- ابن اثیر جزری، اسد الغابه، پیشین، ج 2، ص 40
2- محمد علی عالمی، پیشین، ص 283
3- محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 19، داراالکتب العلمیه، بیروت، 1998 م، ص 19

ص: 73
عمه‌های پیامبر هدایایی می‌برد و به نوعی آنها را از نظر مالی تأمین و حمایت می‌کرد؛ زیرا دوران مدینه دوران عسرت مسلمانان بود و عمّه‌های پیامبر از مکّه به مدینه مهاجرت کرده بودند. حکیم به آنها و به عموم بنی‌هاشم کمک میرساند.
او در دوره جاهلیت نیز بسیار صله رحم می‌کرد. بعد ازآنکه مسلمان شد، از پیامبرخدا (ص) پرسید: ای فرستاده خدا، آیا اموری مانند صله‌رحم، که در عهد جاهلیت انجام داده‌ام، برایم خیری دارد؟ پیامبر (ص) فرمود:
«أَسْلَمْتَ عَلَی مَا أَسْلَفْتَ مِنْ خَیْرٍ»؛ (1)
«آنچه در گذشته عمل خیر انجام داده‌ای، نیکو و سالم است.»
و بدینسان پیامبر به وی اطمینان داد که آنچه در گذشته و دوره جاهلیت صله رحم انجام داده، در نظر خدا نیکو و منشأ برکت است.
حکیم بن حزام، راوی پیامبر 9
از افتخارات بزرگ حکیم بن حزام آن است که از پیامبر (ص) روایات فراوانی را نقل کرد. برای نمونه به سه روایت که ایشان از پیامبر نقل کرده، اشاره می‌کنیم:
1. «رَوَی حَکِیمُ بْنُ حِزَام أَنَّ النَّبِیَّ (ص) نَهَی أَنْ تُقَامَ الْحُدُودُ فِی الْمَسَاجِدِ». (2)
«حکیم بن حزام نقل کرده که پیامبرخدا (ص) از جاری شدن حدود الهی در مساجد نهی کردند.»
2. «و قد نهی رسول اللّه (ص) حکیم بن حزام عن بیع ما لیس عنده، فقال: لا تبع ما لیس عندک یعنی ما لا تملک». (3)
«همانا پیامبرخدا (ص) حکیم بن حزام را نهی کردند از فروش چیزی که در اختیارش نیست. پس فرمودند: آنچه را که نزد تو نیست، نفروش؛ یعنی چیزی را که مالک آن نیستی.»
3. «عَنْ حَکِیمِ بْنِ حِزَامٍ قَالَ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ- صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ
] وآله
[وَسَلَّمَ- فَأَعْطَانِی؟ ثُمَّ سَأَلْتُهُ فَأَعْطَانِی، ثُمَّ سَأَلْتُهُ فَأَعْطَانِی، ثُمَّ قَالَرَسُولُ اللَّهِ- صَلَّیاللَّهُ عَلَیْهِ
] وآله
[وَسَلَّمَ-: یَا حَکِیمُ إِنَّ هَذَا الْمَالَ خَضِرَةٌ حُلْوَةٌ، مَنْ أَخَذَهُ بِسَخَاوَةِ نَفْسٍ، بُورِکَ لَهُ فِیهِ، وَمَنْ أَخَذَهُ بِإِشْرَافِ النَّفْسِ لَمْ یُبَارَکْ لَهُ فِیهِ، وَکَانَ کَالَّذِی یَأْکُلُ وَلَا یَشْبَعُ وَالْیَدُ الْعُلْیَا خَیْرٌ مِنْ الْیَدِ السُّفْلَی». (4)
«حکیم بن حزام گفت: از پیامبر (ص) درخواست کمک مالی کردم، عطایم کرد. بار دیگر


1- أبو محمد علی بن أحمد بن سعید بن حزم الأندلسی القرطبی الظاهری، المحلّی، ج 10، دارالفکر، بی‌تا، ص 201
2- ابو جعفر محمد بن حسن طوسی، الخلاف، مؤسسه النشر الاسلامی، 1417 ه-. ص 212
3- جمال الدین حسن بن یوسف، علی بن مطهر الحلّی، تذکره الفقها، مکتبه المرتضویه، بی‌تا، ص 128
4- ابی زکریا محی الدین النووی، شرح المهذب، دارالفکر، بی‌تا، ص 246

ص: 74
درخواست کردم، باز عطایم کرد، بار سوم درخواست کمک کردم، باز هم عطا کرد. آنگاه فرمود: ای حکیم، این مال، سبزه‌ای شیرین است، هرکس آن را با سخاوت دریافت کند، بر او مبارک خواهد بود، و هر کس او را با نفسانیت و برتری جویی بخواهد، خداوند در آن برکتی قرار نخواهد داد و او همچون فردی خواهد بود که بخورد و سیر نشود و بدان که دست فراتر و بخشنده، بهتر است از دستی که امساک کرده و بخل می‌ورزد.»
اگر به منابع فقهی و حدیثی شیعه و اهل سنت رجوع کنید، خواهید دیدکه حکیم بن حزام در رأس راویان پیامبر (ص) است.
شنونده صدایی عجیب از آسمان
حکیم بن حزام، در جنگ بدر در سپاه کفر حضور داشته، او خود نقل می‌کند که در روز جنگ بدر، برای شکست سپاه اسلام اجتماع نمودیم. اما واقعه‌ای عجیب دیدم و از آن روز در دلم این نکته ایجاد شد که پیامبرخدا (ص) از جانب خدا مورد تأیید قرار گرفته وبه نوعی مترصد فرصت بودم که موقعیت برایم مهیا شود تا به او ایمان بیاورم:
«عَن حَکِیمُ بنٌ حِزام قَالَ: الْتَقَیْنَا فَاقْتَتَلْنَا، فَسَمِعْت صَوْتًا وَقَعَ مِنْ السّمَاءِ إلَی الأَرْضِ مِثْلَ وَقْعِ الْحَصَاةِ فِی الطّسْتِ وَ قَبَضَ النّبِیّ- صَلّی اللّهُ عَلَیْهِ
] وآله
[وَسَلّمَ- الْقَبْضَةَ فَرَمَی بِهَا فَانْهَزَمْنَا ...». (1)
«از حکیم بن حزام نقل است که گفت: در روز بدر گرد آمدیم تا با پیامبر بجنگیم، ناگهان صدایی از آسمان شنیدم که به زمین می‌آمد؛ مانند افتادنِ سنگ‌ریزه‌ها در طشت. پیامبر از آن سنگ ریزه‌ها گرفتند و به سوی ما انداختند وما از ترس آن سنگریزه‌ها گریختیم.»
پاسخ حکیم بن حزام به دعوت الهی
حکیم بن حزام، عمری طولانی داشت. بعد از رحلت پیامبر (ص) همواره در مدینه بود و تا سال 54 هجری، دوران حکومت معاویه، به دعوت الهی پاسخ گفت و از دنیا رخت بر بست. اهالی مدینه جمع شده، بر جنازهاش نماز گزاردند و در بقیع دفنش کردند.
«حکیم بن حزام بن خویلد بن أسد بن عبد العزّی بن قصیّ القرشیّ الأسدی ... وکان من


1- مغازی واقدی، ج 1، ص 96

ص: 75
المؤلّفة قلوبهم ... وتوفّی سنة أربع وخمسین أیّام معاویة ...». (1)
«حکیم بن حزام، فرزند خویلد، فرزند اسد بن عبد العزی، فرزند قصی قرشی اسدی است ... و او از مؤلفه قلوبهم بود ... در سال 54 ق. در دوران حکومت معاویه از دنیا رفت.»
حاکم نیشابوری در «المستدرک» آورده است:
«و حکیم بن حزام، مات بالمدینة سنة أربع و خمسین و هو ابن مأة و عشرین سنة و دفن بالبقیع». (2)
«حکیم بن حزام در سال 54 هجرت در مدینه وفات یافت و جنازه‌اش در بقیع مدفون گردید.»


1- اسد الغابه، ج 1، ص 278
2- ابو عبدالله الحاکم النیسابوری، المستدرک، دارالمعرفه، بیروت، لبنان، بی‌تا، ص 483