خفتگان در بقیع 9

نوع مقاله: اماکن و آثار

نویسنده

موضوعات


پیش تر وعده دادیم در ادامة سلسله نوشتارهای «مدفونین بقیع» به بیان سرگذشت افرادی از صحابه‌ بپردازیم که پس از حیات نورانی پیامبر رحمت(صلی الله علیه و آله) ، راهی جز راه آن حضرت در پیش گرفتند، لیکن نگارش تاریخ این طبقه؛ یعنی گروه دوم از صحابه، کاری بود بس مشکل و تقریباً ناممکن، که دلایل این صعوبت و سختی را می‌توان در موارد زیر خلاصه کرد:
1. بسیاری از این گروه، بلکه عمدة آن ها، پس از روی کار آمدن بنی امیّه، یا جذب دستگاه خلافت اموی شدند، یا به شام رفتند و یا از سوی معاویه به امارت و مسئولیتی در مناطق مختلف گمارده شدند. بنابراین، اینان در مناطق و شهرهای دیگری به سر بردند و در همانجا مردند و دفن شدند.
2. تاریخ از ذکر نام آن ها دریغ کرده و گویا مورخان را هم خوش نیامده است که در ذکر نام و یاد آن ها قلم فرسایی کنند و زندگی‌شان را به تفصیل بنگارند؛ زیرا تاریخچة زندگی آن ها آمیخته و همراه با برخی ناصوابی‌ها بوده است.
3. به دلیل اعمال ناصوابی  که اینان داشته‌اند، یاد نام و نقل سرگذشتشان برای مسلمانان خوشایند نبوده، بنابراین، به مرور زمان، به بایگانی فراموشی رفته اند.
بنابراین، شماره های هشتم و نهم از مقالات را به این طبقه اختصاص دادیم و از شمارة دهم، این گروه را وانهاده و به بررسی گروهی دیگر از خفتگان در بقیع خواهیم پرداخت، ان شاء الله!
5 . سعید بن زید
سَعِید بن زَید، فرزند عَمْرِو بن نُفَیْل بن عَبْد العُزّی بن ریاح بن عَبْد الله بن قُرْط است. پدرش از کسانی است که پیش از بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله) ، از پرستش بت ها دوری جست و آنگاه که آن حضرت به رسالت مبعوث شد، به آیین اسلام گروید و ایمان آورد.
سعید بن زید، از ایمان آورندگان نخستین در مدینه است. او پیش از خلیفة دوم، عمربن خطاب ایمان آورد.
«کان سعید من أوائل من أسلم، فقد أسلم قبل دخول رسول الله(صلی الله علیه و آله) دار الأرقم... و کان اسلامه قبل عمر و أسلم عمر فی بیته، فسعید زوج فاطمة أخت عمر».1
«سعید از جمله کسانی است که در آغاز بعثت ایمان آورد. او قبل از ورود پیامبر(صلی الله علیه و آله) به خانة ارقم (برای تبلیغ مخفیانة دین) مسلمان شد. اسلام آوردن وی قبل از عمر بوده و عمر در خانة او مسلمانی برگزید. پس سعید همسر و شوهر فاطمه، خواهر عمر است.»
عظمت پدر سعید
پدر سعید از شخصیت‌های ممتاز مکه در دوران پیامبر(صلی الله علیه و آله) بوده و قبل از بعثت آن حضرت، از پرستش بت ها روی گردانید و به این جهت، دربارة نزول آیة شریفة 17 و 18 سورة زمر، اختلاف شده است که آن، در بارة وی نازل شده یا ابوذر غفاری و یا سلمان فارسی:
( وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَى الله لَهُمُ الْبُشْرى فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ الله وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الأَْلْبابِ).2
«و کسانى که از عبادت طاغوت پرهیز کردند و به سوی خداوند بازگشتند، بشارت از آنِ آن ها است. پس بندگان مرا بشارت ده! همان کسانی که سخنان را می ‏شنوند و از نیکوترین آن ها پیروى مى‏کنند، آنان کسانى هستند که خدا هدایتشان کرده و آن ها خردمندان اند.»
نقش سعید بن زید در اسلام عمر
همانگونه که پیش تر اشاره شد، سعید بن زید، شوهر خواهر عمر بن خطاب بوده و او در مسلمان شدن عمر تأثیر داشته است.
«از انس بن مالک نقل شده که گفت: عمر بن خطاب در‌حالی‌که شمشیرش حمایل بود، از خانه خارج شد که مردی از بنی‌زهره او را دید. به او گفت: عمر! به کجا اراده کرده ای؟ گفت: می‌خواهم بروم محمد را بکشم، آن فرد گفت: چگونه امنیت خواهی داشت از بنی‌هاشم و بنی زهره، اگر محمد را بکشی؟ عمر گفت: چگونه تو را می‌بینم گویا کودک شده‌ای و دینت را ترک کرده‌ای؟ آن فرد گفت: آیا بر امری شگفت، آگاهت نمایم؟ همانا خواهرت و همسر وی دین ترا ترک گفته‌اند. عمر به نزد آنها آمد درحالی‌که مردی از مهاجرین که خباب خوانده می‌شد، نزدشان بود. وقتی خباب صدای عمر را شنید، از ترس پنهان شد. عمر به خواهرش و همسر وی وارد شد درحالی‌که سورة طه را تلاوت می‌کردند. عمر پرسید: چه داستان شگفتی از شما شنیدم! ما جرا از چه قرار است؟ گفتند: غیر از ماجرایی که گذشته و پیامبر هدایت‌گری می‌کند، داستان دیگری نیست.»
عمر به آنان گفت: شاید شما از دین خود برگشته‌اید؟ سعید بن زید به وی چنین گفت: ای عمر، اگر حق در غیر دین تو باشد چه می‌کنی؟ عمر با او درگیر شد و ضربه‌ای شدید بر سعید وارد کرد. خواهرش آمد که از شوهر خود دفاع کند، او را هم زد و به زمین انداخت، خواهرش گفت: ای عمر اگر حق در غیر دینت باشد، باز هم تعصب می‌ورزی؟ و سپس گفت: «أشهد ألا إله إلاّ الله و أشهد أنّ محمداً رسول الله».
عمر وقتی نتوانست مانع از گرایش خواهرش به دین جدید شود، مأیوس شده، گفت: این نوشته را به من بدهید تا ببینم چه مطلبی است؟ عمر می‌خواند و خواهرش می‌گفت: «إنّک نجس، لاَ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ». حرکت کن، غسل کن و وضو بگیر. عمر غسل کرده، وضو گرفت وآنگاه نوشته را گرفته، خواند: ( طه * ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى* إِلاَّ تَذْکِرَةً لِمَنْ یَخْشى* تَنْزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الأَْرْضَ وَ السَّماواتِ الْعُلى* الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى* لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الأَْرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى* وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى.... فلمّا انتهی عمر الى قول القرآن، إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً * وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِما یُوحى * إِنَّنِی أَنَالله لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی).4
پس از این آیات، گفت: مرا به نزد محمد راهنمایی کنید. خباب که سخن عمر را شنید، از مخفیگاه خارج شده، گفت: عمر! تو را بشارت می‌دهم به اسلام، که در نهایت عمر خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسید و مسلمانی برگزید.
جهاد و همگامی با پیامبر در جنگ‌ها
از منابع عمدة تاریخی برمی‌آید که سعید بن زید در کنار پیامبر(صلی الله علیه و آله) در جنگ‌های فراوانی شرکت داشت و پس از رحلت آن حضرت، چنان‌که از منابع اهل سنت بر می‌آید، درکنار خلفا در جنگ‌های مختلفی حضور داشت؛ مثلاً در جنگ یرموک، در کنار عمر، خلیفه دوم و در فتح و عشق حضور جدی داشته است.
جایگاه سعید بن زید در منابع اهل سنت
چنان‌که اشاره شد، زید در منابع اهل سنت جایگاهی رفیع دارد. اکنون به جایگاه وی از منظر عالمان اهل سنت اشاره می‌کنیم:
1. سعید، مستجاب الدعوه
در منابع مورخان اهل سنت، وی از جایگاهی برخوردار است که بسیار بلند مرتبه می‌نماید، چنان‌که آورده‌اند، وی مستجاب الدعوه بوده است.
«از هشام بن عروه روایت شده که به نقل از پدرش گفت: اروی دختر اویس، گمان می‌کرد که سعید بن زید قسمتی از زمینش را غصب و به زمین خود ملحق کرده است و او پیوسته این گمان را در شهر مدینه واگو می‌کرد تا این که پیش مروان حکم رفت و به او شکایت برد. مروان عده‌ای را به نزد سعید فرستاد تا با او سخن بگویند. هنگامی که با او سخن گفتند، سعید، با کمال شگفتی پرسید، چگونه من به او ظلم کرده باشم و حال آن که از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: اگر کسی به اندازة وجبی از زمین کسی را ظالمانه بگیرد، خداوند او را از هفت زمین به گردنش می‌آویزد. مروان گفت: آیا دلیلی بعد از این سخن وجود دارد؟ سعید علیه آن زن دعا (نفرین) کرد. خدایا! این زن گمان برده که من به او ستم روا داشته‌ام. خدایا! اگر دروغ گفته، چشم وی را نابینا کن و او را در چاه آن زمین بیفکن! زمینی که نسبت به آن با من نزاع دارد. خدایا! از حق و حقیقتی که در من است، بین مسلمانان نوری ایجاد فرما! بعد از مدت اندکی، بارانی در مدینه و در وادی عقیق آمد و از حدّی که آنان در آن اختلاف داشتند گذشت و برای مسلمانان ظاهر شد که او صادق و راستگو است. آن زن پس از یک ماه نابینا شد و درحالی‌که داخل آن زمین دور می‌زد، به چاه حفر شدة آن زمین افتاد.»
اینها و نمونه‌هایی از این‌گونه نقل‌ها در منابع مورخان اهل سنت، حاکی از آن است که از نظر آنان، سعید بن زید شخصیتی مستجاب الدعوه بوده است.
2. سعید، در گروه عشرة مبشّره
نکتة دیگری که در احادیث و منابع روایی عالمان اهل سنت به چشم می‌خورد، فضیلتی است که برای سعید بن زید نقل گردیده، مبنی بر این که وی از ده نفری است که به آن ها وعدة بهشت داده شده و پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) آن ها را اهل بهشت خوانده است.
عشرة مبشره، واژة ترکیبی مصطلح در تاریخ و حدیث اهل سنت است، که بر طبق این حدیث، پیامبر(صلی الله علیه و آله) به ده نفر بشارت بهشت داده است؛ یعنی این ده نفر قطعاً بهشتی هستند و حتی با وجود گناهان متعدد، هرگز داخل جهنّم نخواهند شد.
حدیث عشرة مبشرّه از چند طریق نقل شده، که در این چند طریق، در متن حدیث اختلاف وجود دارد، فقط دو طریق آن را مورد اشاره قرار می‌دهیم:
الف) طریق عبدالرحمان بن عوف
«احمد حنبل در مسند و ترمذی در سنن و نسائی در فضائل الصحابه، از قتیبة بن سعید، از عبدالعزیز بن محمد الدرداوردی، از عبدالرحمان بن حمید، از پدرش عبدالرحمان عوف نقل کرده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: ابوبکر در بهشت است. و عمر دربهشت است و عثمان در بهشت است و علی در بهشت است و طلحه در بهشت است و زبیر در بهشت است و عبدالرحمان بن عوف در بهشت است و سعید (سعید بن زید) در بهشت است. و ابوعبیدة جراح در بهشت است».6
ب) طریق سعید بن زید، (که تقریباً همین‌گونه است)
این دو تن، خودشان از عشرة مبشره هستند. روایت عبدالرحمان عوف، تنها از طریق عبدالرحمان بن حمید زهری نقل شده که خود عبدالرحمان بن حمید، جزو صحابه نیست و تابعی بوده و عبدالرحمان بن عوف را درک نکرده است؛ زیرا دقیقاً متولد سال 32ق. است که سال وفات عبدالرحمان بن عوف است که بنابراین سند، این روایت کاملاً مخدوش است.
روایت سعید بن زید هم در کوفه و معاصر با معاویه اظهار شده است. سؤال مهم در اینجا آن است که اگر این صحابی روایت را از پیامبر(صلی الله علیه و آله) شنیده، چرا در نقل آن، تا زمان معاویه کتمان کرده و به تأخیر انداخته و تنها در زمان معاویه آن را اظهار کرده است؟ درحالی‌که در زمان‌های گذشته؛ یعنی زمان خلافت خلفا نیاز بیشتری به آن بوده است.
از سوی دیگر، چرا این روایت را خلیفة اول و دوم در اثبات حقانیت خلافت خود نقل نکرده‌اند؟ از سوی دیگر، در این سند، چرا نامی از شخصیت‌های وارسته‌ای چون سلمان، ابوذر، عمار و مقداد که از صحابی بزرگ هستند و در ردیف چهار نفر اول حدیث قرار دارند، برده نشده است؟
و علاوه این که در متن حدیث می‌توان مناقشه زیاد کرد؛ از جمله این که اگر این ده نفر، بشارت به بهشت داده شده‌‌اند، نباید بینشان هیچ‌گونه اختلاف و تعارضی وجود داشته باشد و با هم به مخالفت بپردازند، درحالی‌که مخالفت‌های آشکاری میان آن ده نفر وجود داشته است. طلحه و زبیر به جنگ با امام علی7 پرداختند. بسیاری از شخصیت‌‌های مهاجر و انصار بر ضدّ عثمان قیام کردند. برخی قصد جان او نموده، به قتلش راضی بودند و پس از قتلش به مدت سه روز به جسدش بی‌احترامی کردند.
چگونه می‌شود بزرگانی از صحابه با کسی که از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله) به او بشارت بهشت داده شده، چنین رفتار کنند؟!
چرا عبدالرحمان بن عوف، که یکی از طرق این روایت است، در روز شورا بر علی7 شمشیر می‌کشد و می‌گوید: بیعت کن والاّ تو را می‌کشیم؟
چرا مروان، طلحة بن عبدالله، صحابی پیامبر را که جزو عشرة مبشره است، می‌کشد و...
در این باره پرسش‌های بسیاری وجود دارد، چون نوشتار حاضر در این صدد نیست، از طرح آن ها خودداری کرده، تنها به همین مقدار که اشاره شود سعید بن زید در احادیث اهل سنت جزو عشرة مبشره است حدیث یاد شده را آوردیم.
3. سعید در میدان‌های جنگ
در مسانید اهل سنت آمده است: سعید بن زید در میدان‌های جنگ اُحد و خندق و بسیاری از غزوات دیگر شرکت داشته ولی در بدر حضور نیافته است؛ زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) ایشان و طلحه را به سرزمین‌های شام برای آگاهی از حرکت قریش فرستادند. آنان وقتی برگشتند، نبرد بدر پایان یافته بود.
مرگ سعید بن زید
سعید در وادی عقیق ساکن بود و در همانجا در سال 51 هجری بدرود حیات گفت. او را به مدینه آوردند و در بقیع به خاک سپردند، سعد بن ابی‌وقاص بر وی نماز گزارد.7
6 . سلمة بن اکوع
سلمة بن اکوع، از صحابة پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) است. او در بیعت رضوان با پیامبر بیعت کرد که در کنار آن حضرت باشد تا زمانی که جان در بدن دارد. او فردی شجاع و نترس بود.
شرکت در میادین جنگ
سلمة بن اکوع همراه پیامبر در جنگ‌های مختلفی شرکت داشت. او خود گفته است: «غزوت مع النبی ـ صلى الله علیه و آله وسلم ـ سبع غزوات ، وخرجت فیما یبعث من البعوث سبع غزوات».8
با پیامبر اکرم در هفت غزوه بودم و در هفت مرحله با مبارزان و مجاهدان از مدینه خارج شدم چنان‌که از منابع تاریخی برمی‌آید، وی در کنار خلفای سه‌گانه وفاداری خود را اظهار نموده و در سال 32 هجرت بدرود حیات گفته و در بقیع به خاک سپرده شده است.
7. حکم بن ابی العاص
حکم بن ابی العاص، پسر ابی العاص فرزند امیّة بن عبدشمس از تیره بنی امیه است، عموی عثمان بن عفان، خلیفه سوم است او همان کسی است که پیامبر اکرم درباره پدر او و فرزندانش فرمود:
«إِذَا بَلَغَ بَنُو أَبِی الْعَاصِ ثَلاَثِینَ رَجُلاً اتَّخَذُوا دِینَ الله دَغَلاً وَ عِبَادَ الله خَوَلاً وَ مَالَ الله دُوَلاً...».9
«هنگامی که فرزندان ابی العاص به سی‌تن برسند، دین خدا را بازیچه، بندگان خدا را رام و برده، مال خدا را در میان خود دست به دست کنند و با صالحان به جنگ و ستیز برخیزند فاسقان را حزب و دستة نابکار خود قرار دهند.»
حکم بن ابی العاص و فرزندانش، پس از خلافت خلیفة سوم، بر مقدرات امور مسلّط شدند و این آینده‌نگری پیامبر، جامة عمل پوشید.
دشمنی با پیامبر(صلی الله علیه و آله)
حکم بن ابی العاص، کینه ای شدید از پیامبر(صلی الله علیه و آله) در دل داشت و این کینه را همواره بروز می‌داد:
«عن البلاذری إنّ الحکم بن أبی العاص کان جارّ رسول الله(صلی الله علیه و آله) فی الجاهلیّة وکان أشدّ جیرانه أذى له فی الإسلام».10
«از بلاذری نقل است که حکم بن ابی العاص در دورة جاهلیت، همسایة پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) بود و از دشمن‌ترین همسایه ها و آزار رسان ترین آن ها بود.»
سلیم بن قیس هلالی می نویسد:
او پشت سر پیامبر(صلی الله علیه و آله) راه می‌رفت و حضرتش را مسخره می‌کرد و با اشارة دست و انگشتان به پیامبر اهانت می‌نمود و هنگامی که رسول الله به نماز می‌ایستاد، پشت سر پیامبر به تمسخر می پرداخت. او در مکه همسایة پیامبر بود و آزار و اذیت‌های بسیاری به آن حضرت می‌نمود تا این که در ماجرای فتح مکه از روی ناچاری مسلمان شد و به مدینه کوچ کرد و با این وصف از کار خود دست برنداشت، البته با یک تفاوت و آن این که در مکه پیش روی پیامبر آزار و اذیت می‌نمود و در مدینه پشت سر و پنهانی.
«گاهی، وقتی پیامبر در حال حرکت بود، حکم از پشت سر با حرکات دست و سر و پا از حضرت تقلید می‌‌کرد! هنگامی که آن حضرت سخن می گفت، او با حرکات چشم و لب، تقلید پیامبر(صلی الله علیه و آله) می‌نمود، تا این که روزی حضرت او را در همین حال دید و فرمود: «کن کذلک»؛ همینگونه باشد. با این نفرین، او مبتلا به ارتعاش دست و سرگردید و تا دم مرگ، با ارتعاش و لقوه به سر می‌برد، حتی وقتی پشت سر حضرت به نماز می‌ایستاد، با حرکات دست او را مسخره می‌کرد. از همة این ها گذشته، اخبار و اسرار پیامبر را انتشار می‌داد وفاش می‌ساخت. تا آنجا که روزی پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حجرة یکی از زنانش بود، حَکَم از شکاف در به داخل حجره نگاه کرد. حضرت متوجه شد و با حربه‌ای در تعقیب او از حجره بیرون آمد و فرمود: اگر به او دست می‌‌یافتم، چشمش را از حدقه در می آوردم! کیست که مرا علیه این مرد لعین کمک کند؟ سپس دستور تبعید او و فرزندانش را صادر کرد و فرمود: او و خاندان و فرزندانش نباید در مدینه بمانند و آن ها را به طائف تبعید کرد.»11
پیش بینی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) دربارة حکم
پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) در بارة حکم بن ابی العاص پیش بینی‌هایی کردند که از میان آن ها، به دو مورد اشاره می‌کنیم:
1.  «به زودی این مرد با کتاب خدا و سنت پیامبر مخالفت خواهد کرد و از نسل وی فتنه جویانی پدیدار خواهند شد که دود فتنة آنان به آسمان می‌رسد! بعضی از اصحاب گفتند: او کوچکتر و حقیرتر از آن است که بتواند چنین کارهایی بکند! حضرت فرمود: بله، می‌کند و بعضی از شما نیز در آن روز پیرو او خواهید بود.»12
2. «در آینده بر منبرم می‌روند و مردم را می‌فریبند! در واقع خواب پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم که دیدند بوزینگانی بر منبرش می‌روند، همان شجرة خبیثه و ملعونة بنی امیه و فرزندان عاص است که در قرآن مجید هم آمده است:
( وَ مَا جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزِیدُهُمْ إِلاَّ طُغْیاناً کَبِیراً).13
«...و آنچه در خواب به تو نشان دادیم و داستان درخت ملعون که در قرآن آمده است چیزى جز آزمایش مردم نبود. ما مردم را مى‏ترسانیم ولى تنها به کفر و سرکشیشان افزوده مى‏شود!»
این شجرة ملعونه، دوازده نفر بودند، دو تن از افراد اوائل هستند، از قبیلة تیم و عُدی و سه تن از بنی امیه‌اند و هفت تن از اولاد ابی العاص می‌باشند.
وقتی آیة فوق بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل شد، آن حضرت اندوهگین گردید و از جبرئیل پرسید: آیا در عهد من چنین رخ می‌دهد؟
«قال: لا، و لکن تدور رحى الإسلام من مهاجرک فتلبث بذلک عشراً، ثمّ تدور رحى الإسلام على رأس خمسة و ثلاثین من مهاجرک فتلبث بذلک خمساً، ثمّ لا بدّ من رحى ضلالة و هی قائمة على قطبها، ثمّ ملک الفراعنة».14
«جبرئیل پاسخ داد: نه، بلکه چون چرخ اسلام ده سال از هجرتت بچرخد و دگر بار تا سی و پنج هجری به گردشش ادامه دهد و آنگاه پنج سال بگردد، آن‌گاه چرخ گمراهی به گردش افتد و سلطنت فرعونی نمودار گردد.»
تبعیدی پیامبر(صلی الله علیه و آله)
حکم بن ابی العاص روزی بر در خانة پیامبر آمد و اجازه خواست وارد شود، حضرت صدای وی را شناخت و فرمود: اجازه دهید وارد شود که لعنت خدا و ملائکه و همة مردم بر او و برکسانی که از پشت او به وجود می‌آیند؛ که این ها در دنیا به شوکت رسند و در آخرت، حقیرترین و پست‌‌ترین مردم اند. آنان مردمانی مکار و حیله‌گرند، مگر نیکانشان که آنان نیز اندک اند.
«مرة جهمی که از صحابی است، روایت کرده که حکم بن ابی العاص اذن دخول بر حضرت رسالت کرد. حضرت فرمود: بر وی اذن دهید. لعنت خدا بر او و بر هرکه از صلب او بیرون آید! جز بر مؤمنان از ایشان و مؤمنان از ایشان اندک اند. در دنیا خوب بخورند و خوش باشند و در آخرت ضایع باشند! صاحب مکر و خدعه اند، در دنیا بر آنان عطا می‌شود و در آخرت نصیبی ندارند.»15
پیامبر(صلی الله علیه و آله) ، به دنبال کینه توزی ها و آزار و اذیت‌هایی که حکم بن ابی العاص می‌‌کرد، او را به طائف تبعید کرد و فرمود: تا زنده‌اند از تبعیدگاهشان بازگردانده نشوند.
خلافت خلیفة سوّم، آغاز یک بازگشت به دورة پیشین و جاهلیتی بود که پیامبر با آن به ستیز برخاسته بود.
«عثمان از تحبیب و تکریم دشمنان دیرین پیامبر راهی برای تقلیل و هتک حرمت آن حضرت جسته بود. دنباله روان اموی اش تاکتیک هتک احترام پیامبر را از راه هتک احترام علی و خاندان پیامبر پیش گرفتند و رسم لعن علی از بالای منابر را پدید آوردند. ابوبکر و عمر جرأت نکرده بودند دشمنان اصلاح ناپذیر پیامبر را که به همین سبب تبعید و طرد کرده بود، از تبعید به در آورند و آنان را مقرّب گردانیده، به مقامات عالی بگمارند... عثمان، عموی خویش حکم بن ابی العاص را که پیامبر طرد و تبعید کرده بود، با خانواده‌اش با حال تکریم به مدینه باز آورد و او و فرزندانش را با عطایای مخصوص و بی‌حساب تقدیر کرد و دست او و فرزندانش را در ادارة امور مهم باز گزارد.»16
وقتی اهالی مدینه دیدند که حَکَم با لباس‌های کهنه و مندرس، چند رأس بز لاغر را جلو انداخته و وارد دارالخلافة مدینه شد، به بدبختی و بیچارگی او و همراهانش در شگفت بودند و با نظر اعجاب می‌نگریستند، اما ناگهان دیدند‌که وقتی از خانة عثمان بیرون آمد، لباس‌های فاخر و گران‌بها بر تن داشت؛ از جمله پالتو و پوستین خز در برکرده بود.»17
بخشش‌های بی حد، به حکم بن ابی العاص
خلیفة سوّم، پس از آوردن حکم به مدینه، بخشش‌های فراوانی از اموال مسلمین به آن ها کرد. ابن ابی الحدید در شرح اوضاع آن زمان می‌نویسد:
«خمس غنایم ارمنستان را به مروان حکم بخشید. فدک را نیز به تیول او داد. به علاوه چهارصدهزار درهم نقد از خزانه به عبدالله بن خالد بن اسید اموی که از او تقاضای بخشش کرده بود، بدون هیچگونه مجوّز شرعی بخشید. به حکم بن ابی العاص که از دشمنان سرسخت اسلام و از تبعیدی‌های پیامبر بود به خاطر خویشاوندی صدهزار درهم عطا کرد. بازاری بود در مدینه به نام بازار «نهروز» که پیغمبر درآمدش را وقف بینوایان کرده بود. عثمان آن را به تیول حرث بن حکم برادر مروان بن حکم داد».18
مرگ و دفن او در بقیع
حکم بن ابی العاص، تا سال 32 هجرت، بر حیات ننگین خود ادامه داد و در همان سال از دنیا رفت. فرزندش مروان بر جنازه‌اش نماز گزارد و در بقیع دفن شد.
8 . سمرة بن جندب
سمرة بن جندب بن هلال بن حریج مرة بن هزن بن عمرو، مکنّی به ابا سلیمان است.
وی در سال دوم یا سوم هجرت مسلمانی برگزیده و از آغاز مسلمانی نسبت به فرایض بی‌مبالاتی داشت. در بارة شرکت او در غزوات، گزارش روشنی درتاریخ دیده نمی شود و تقریباً این بخش، حلقة مفقوده در تاریخ است.
سمرة بن جندب و درخت خرما
زراره از حضرت امام محمدباقر7 نقل می‌‌کند که فرمودند: سمرة بن جندب درخت خرمایی در باغستان مردی از انصار داشت. خانة انصاری درابتدای باغ بود و سمره هرگاه می‌خواست وارد باغ شود، بدون اجازه می‌رفت کنار درخت خرمایش. انصاری تقاضا کرد. هر وقت می‌خواهی داخل باغ شوی، اجازه بگیر، سمره به سخن او ترتیب اثر نداد و بدون اجازه وارد می‌‌شد. انصاری به حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) شکایت برد و جریان را عرض بیان کرد. حضرت از پی ‌سمره فرستاده و او را از شکایت انصاری آگاه کردند و دستور دادند هر گاه ‌خواستی داخل شوی، اذن بگیر. سمره امتناع ورزید. آن جناب فرمود: پس درخت خود را بفروش. قیمت زیادی هم به وی پیشنهاد کردند. او راضی نشد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) قیمت پیشنهادی را بالا و بالاتر برد، اما او نپذیرفت، تا این که فرمودند: در مقابل این درخت، درختی در بهشت برایت ضامن می‌شوم. او باز از واگذاری درخت امتناع کرد!
پس پیامبر(صلی الله علیه و آله) به انصاری فرمان داد:
«اذْهَبْ فَاقْلَعْهَا وَ ارْمِ بِهَا إِلَیْهِ فَإِنَّهُ لاَ ضَرَرَ وَ لاَ ضِرَارَ فِی الإسلاَمِ».19
«برو و درخت را از جا کنده، در برابرش بینداز که در اسلام زیان و زیان رساندن به دیگران مجاز نیست».
از حدیث ضرار، فهمیده می‌شود که سمرة بن جندب، حتی در حال حیات خودش، برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) حرمتی قائل نبود؛ زیرا اگر حرمت می داشت، فرمان ولایی و الهی آن حضرت را عمل می‌کرد. و به آیة کریمه ( ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)؛20 «آنچه را که پیامبر به شما دستور می‌دهد انجام دهید و از آنچه که بازتان می‌دارد، دست نگهدارید.»
شراب فروشی سمرة بن جندب
سمرة بن جندب، حتی در دوران خلافت خلیفة دوم، به فروش خمر می‌پرداخت.
مسلم در صحیح خود از قول ابن عباس آورده است که گفت:
«بلغ عمر أن سمرة ، باع خمراً فقال : قاتل الله سمرة ألم یعلم أن رسول الله ـ صلّى الله علیه و آله وسلّم ـ قال : «لعن الله الیهود حرمت علیهم الشحوم أن یأکلوها فجملوها فباعوها».21
«به عمر خبر رسید که سمره شراب می‌فروشد، پس فرمود: خدا بکشد سمره را، مگر نمی‌داند که پیامبر ـ که درود و سلام خدا بر او باد ـ گفت: خدا لعنت کند یهود را، خدا برآن ها فروش پیه را حرام کرد اما آن ها بردند و فروختند؟»
و نیز از قول عمر اینگونه نقل شده است:
«قال عمر بن الخطاب و هو یخطب على المنبر: لعن الله سمرة بن جندب کان أوّل من اتجر الخمر فی الإسلام ولایحلّ من البیع إلاّ ما یحلّ أکله».22
«عمربن خطاب گفت: درحالی‌که بر منبر بود، خدا لعنت کند سمرة بن جندب را، او نخستین کسی بود که در اسلام، تجارت خمر کرد و چیزی فروخت که حلال نیست ممنوع است. و حلال نیست، مگر چیزی که خوردنش حلال است.»
غزالی در احیاء علوم الدین می‌نگارد:
«ما ترک الناس الربا بأجمعهم کما لم یترکوا شرب الخمور و سائر المعاصی حتّى روى أنّ بعض أصحاب النبی(صلی الله علیه و آله) باع الخمر فقال عمرو، لعن الله فلاناً، هو أوّل من سنّ بیع الخمر».23
«همه صحابه ربا را ترک نکردند، همچنان که شرب خمر را، و حتی دیگر گناهان را، تا آنجا که نقل شده است: بعضی از اصحاب (سمره)، شراب فروختند و خریدند. پس عمر گفت: خدا لعنت کند فلانی را، او نخستین کسی است که سنت بیع شراب را نهاد.»
سمرة بن جندب، افزون بر فروش شراب، به دستور معاویه، آیاتی را که در فضیلت علی7 آمده بود در شأن ابن ملجم مطرح کرد و روایاتی را به پیغمبرخدا(صلی الله علیه و آله) نسبت داد که خود، ماجرایی مفصل و از حدّ نوشتار کنونی خارج است. سمرة بن جندب در کنار خلفا حضوری فعال داشت و در دوران معاویه، فرمانداری بصره مدتی به او وانهاده شد و در آنجا مسکن گزید ولکن طبق برخی نقل‌ها، از فرمانداری عزل گردید، مریض شد و به مدینه بازگشت.
مرگ سمرة بن جندب
سمرة بن جندب، نفرین شدة پیامبر(صلی الله علیه و آله) است؛ زیرا پیامبر از احفال او ناخشنود بوده و نفرینش کردند که خداوند در دنیا نیز او را به آتش بیفکند. او در وجود خود، احساس گرما و سوزش و حرارتی شدید می‌کرد و همواره سعی می‌کرد خود را به آب سرد بیندازد تا از حرارت بدنش کاسته شود.
«کان سمرة یتعالج نفسه بالباردة».24
«سمره می‌خواست خودش را با آب سرد معالجه نماید.»
مرگ سمره در سال 58 یا 59 هجری بود.
«و نقل ابن أثیر، أنّه مات سنة ثمان و خمسین و قیل: سنة تسع وخمسین».25
«ابن اثیر نقل کرده که سمره در سال 58 ـ و گفته شده ـ در سال 59 وفات یافت.»
گروهی از مورخان محل دفن وی را بصره دانسته‌اند، اما برخی نظیر ابن اثیر، که زندگی وی را شرح داده، می‌نویسد: بعد از گرفتار شدنش به مریضی، به مدینه آمد و در مدینه از دنیا رفت و در بقیع مدفون گردید.26
توضیحی اجمالی در باب عدالت صحابه
در میان عالمان و گروه های اهل سنت، مطلبی مطرح است با عنوان «عدالت صحابه» که با استناد به احادیثی، آن را به عنوان مسأله‌‌ای قطعی و مسلّم مطرح کرده‌اند. البته ما در صدد بررسی مستندات روایات و نوع دلالت و محتوای آن نیستیم. بلکه تنها در این زمینه کافی است بدانیم که در قرآن مجید، برخی از صحابة پیامبر، منافق شمرده شده‌اند و برخی از کسانی بوده اند که به پیامبر(صلی الله علیه و آله) آزار می‌‌رسانده‌اند و نیز پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) پیش‌بینی کرده اند که برخی از اصحاب راه ارتداد پیش خواهند گرفت و... .
اما، چون گزارشی از سمرة بن جندب ارائه شده، به دو سه نکته از آن اشاره می‌کنیم:
1. از مواردی که همة اهل سنت نیز آن را پذیرفته‌اند این است که سمرة بن جندب، شراب فروشی می‌کرد و خلیفة دوم، به این جهت از او ناراضی بوده و او را لعن کرده است؛ پیش تر روایتش را نقل کردیم. این روایت را محمد بن ادریس شافعی در السّنن المأثوره، که در دارالنشر، بیروت، در سال 1406 به چاپ رسیده، در صفحه 283 و 284 نقل کرده است.
ابوبکر عبدالرزاق بن همّام الصنعانی در کتاب المصنف خود، که در المکتب الاسلامی در بیروت در سال 1403ق. به چاپ رسیده در صفحه 8 و 195 نقل کرده است.
احمد بن حنبل در مسند خویش، در جلد 1، که در دارالنشر مؤسسه قرطبه مصر، به چاپ رسیده، در صفحه 25 نقل کرده و بسیاری از عالمان اهل سنت، این حدیث را از متواترات احادیث درباره سمرة بن جندب دانسته‌اند.
2. اگر بخواهیم به روایاتی مانند: «أَصْحَابِی کَالنُّجُومِ بِأَیِّهِمُ اقْتَدَیْتُمُ اهْتَدَیْتُمْ» تمسک کنیم، باید کسانی که به اقتدای افرادی نظیر سمرة بن جندب، شراب فروشی را پیشه کنند، باید باعث هدایت‌شان باشد درحالی‌که پیامبر، به شدت با آن مخالفت کرد و قرآن کریم، استعمال و ساخت و فروش خمر را مطلقاً حرام دانسته و این از مسلمات فقه اهل سنت نیز می‌باشد.
3. آیا هرکس را که پیامبر را دیده و آن حضرت را ملاقات کرده، می‌‌توان صحابی شمرد؟ چون اهل سنت در تعریف صحابی نکات متناقض وحتی ضدّ اصول بیان کرده‌اند.
محمد بن اسماعیل بخاری، (امام بخاری) در صحیح بخاری (أصح الکتاب بعد القرآن عند السّنة) در باب فضائل اصحاب النبی، در تعریف صحابه چنین می‌نگارد:
«و من صحب النبی ـ [ صلّی الله علیه و آله و سلّم] ـ او رآه من المسلمین فهو من أصحابه».27
«صحابی رسول الله(صلی الله علیه و آله) کسی است که همراه و همنشین پیامبر بوده، یا در حالی‌که مسلمان بوده، او را دیده است.»
با توجه به این حدیث و چنین تعریفی از صحابه، باید تمام منافقین، نظیر عبدالله بن أُّبیّ و تمام کسانی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حیات خودشان از آن ها خوشنود بودند و پیامبر از آن ها درد دل‌ها کرده، باید جزو صحابه باشند که این نکته با هیچ برهان عقلی قابلیت اثبات و تأیید ندارد.
مناقشات در حدیث از ناحیه اهل سنت
در حدیث «أَصْحَابِی کَالنُّجُومِ بِأَیِّهِمُ اقْتَدَیْتُمُ اهْتَدَیْتُمْ» اهل سنت و علمای بزرگی از آنان مناقشه کرده‌اند. ابن تیمیه می‌نویسد: «این حدیث ضعیف است. علمای علم حدیث آن را تضعیف کرده‌‌‌اند.»28
از ناحیة افراد زیادی از عالمان اهل سنت؛ مانند بزّاز، رجال شناس بزرگ اهل سنت، دارقطنی، ابن قیم جوزی، حمزة الجزری، و بسیاری دیگر، مفاد این حدیث را مورد مناقشه و تضعیف قرار داده‌اند.

 

 

پی نوشت ها:
1. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، ج 5 ، ص182، بیروت، دارالکتب العلمیه، بی‌تا.
2. زمر : 17 و 18
3. الشیخ نجاح الطائی، اغتیال النبی(صلی الله علیه و آله) ، بیروت، دارالمهدی، 1419ق. 1998م. ص17 ؛ و نیز السید علی المیلانی، نفحات الأزهار، ج5 ، ص197، چاپ مهر، 1414ق.
4. السید علی المیلاتی، نفحات الازهار، ج5 ، ص198، چاپ مهر، 1414ق.
5. یوسف عبدالکریم العیسایی، یاران جوان رسول الله(صلی الله علیه و آله)، مترجم نورالنساء ملازاده، بی‌جا، بی‌تا، ص184
6. احمد بن حنبل، مسند، ج1، دارالحدیث، قاهره، 1985م، ص193
7. ابن سعد، محمّد، الطبقات الکبری، ج5 ، ص180، بیروت، دارالکتب العلمیه، بی‌تا.
8. همان، ج6 ، ص281
9. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج18، ص68، دارالعلم، بیروت، 1994م.
10. کتاب سلیم بن قیس الهلالی، التابعی الکبیر سلیم بن قیس الهلالی، تحقیق محمدباقر الانصاری، بی‌تا، بی‌نا، ص208
11. محمد علی عالمی، پیغمبر و یاران، ج2، ص274، مکتبة بصیرتی، قم، 1346
12. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج18، پیشین، ص64
13. اسراء : 60
14. امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج1، ص200، دارالکتاب العربی، بیروت، 1977م.
15. حاج میرزا ابوالفضل تهرانی، شفاء الصدر فی شرح زیارت العاشور، بی‌جا، بی‌تا، ص226
16. جلال الدین فارسی، انقلاب تکاملی اسلام، چاپخانة علمی، 2537 شاهنشاهی، ص499
17. محمدعلی عالمی، پیشین، ص275
18. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، دارالعلم، بیروت، 1987م، ج1، ص98
19. فضل بن شاذان النیسابوری، الایضاح، تحقیق جلال الدین الحسینی الارموی، بی‌‌نا، بی‌تا، ص543
20. حشر : 7
21. محمد بن ادریس الشافعی، السّنن المأثوره، دارالمعرفه، بیروت، 1406ق. عبدالمعطی مقلجی، ص284
22. فضل بن شاذان الازدی، نیسابوری، الایضاح، تحقیق سید جلال الدین ارموی حسینی، بی‌تا، بی‌نا، ص66
23. محمد بن محمد غزالی، احیاء علوم الدین، ج1، ص1207، دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی‌تا.