از تاتارستان تا خانة خدا (1) (سفرنامه حج حمید الله الموشیف)

نوع مقاله: خاطرات

نویسندگان

موضوعات


دو سالی از مأموریت خود را به عنوان رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در فدراسیون روسیه سپری کرده بودم که مشتاق شدم شرح سفر معنوی حج حاجیان این دیار را از قلم آنان که از قلمرو روسیه تزاری به این سفر مشرف شده­اند، بخوانم. به ویژه در سال 1388 خورشیدی وقتی توفیق میزبانی حجت الاسلام و المسلمین سید علی قاضی عسکر در سفر تبلیغی ایشان به روسیه نصیبم شد و ایشان سفرنامة میرزا داود وزیر وظایف را به بنده هدیه کردند، بر اشتیاقم  افزوده شد و مطالعة آن را آغاز کردم.

میرزا داود سفر خود را از عشق آباد که در قلمرو روسیه تزاری بود آغاز کرده وپس از گذر از شهرهای: بوکنرال، تازه شهر، بادکوبه (باکو)، کورتا، تفلیس، باطوم، عدسه (ادساء)، بندر بالتیک، سواستپل، بندرگاه بلغر، اسلامبول، کرپى، پورت سعید، کانال سوئز، جده و بحره وارد مکه شده است. از این رویداد روشن شد که سفر از قلمرو روسیه تزاری، یکی از مسیرهای متداول تشرف به حج بوده است. بررسی فراوانی را با کمک دوستان مسلمان تاتاری­ام آغاز کردیم تا سفرنامه­ها را شناسایی کنیم. نخستین سفرنامه­ای را که یافتم، همین سفرنامه است که در پیشدید شما است.

نام «حمید الله الموشیف» برای ایرانیان آشنا نیست و حتی در روسیه هم اطلاعات زیادی جز در میان مردم تاتار از ایشان وجود ندارد. از سرکار خانم دکتر زینب مؤذن زاده که در آن زمان در دانشگاه دولتی مسکو به تحصیل در دورة دکتری زبان وادبیات روسی اشتغال داشت، درخواست کردم تا آن را به فارسی برگرداند. این سفرنامه به زبان تاتاریِ رایج در یک قرن پیش نگاشته شده است و ترجمة روسی آن از سوی انتشارات مدینه در ویژه نامة «حج نامه» شمارة 3، سال 2010 میلادی منتشر شده است. من نیز در مواردی که ترجمة روسی گویا نبود، با مراجعه به اصل دستنویس، به زبان تاتاری، به مترجم یاری دادم.

سفر حمید الله الموشیف در فاصلة سال­های1278ش. (1317ق. و1899م.) تا 1280ش. (1319ق.  و1901م.) از مبدأ غازان، مرکز تاتارستان انجام شده است. تاتارستان یکی از جمهوری‌های فدراسیون روسیه است که در800 کیلومتری شرق مسکو واقع است و مساحت آن، 2/67836 کیلومتر مربع می­باشد. این جمهوری در مرکز فدراسیون روسیه و درشرق بخش اروپایی و درقسمت میانی رود ولگا قرار دارد، روس‌ها اصطلاح تاتار را به همة مسلمانان ترک تبار ساکن در روسیه اروپایی اطلاق می‌کنند. تاتارها یکی از بزرگترین قوم‌های ترک زبان­اند که در سراسر روسیه و برخی دیگر از جمهوری‌های آسیای مرکزی و قفقاز پراکنده‌اند. غازان از زمان‌های دور مهد علم و هنر بوده و برخی از دانشمندان، هنرمندان، ادبا وسیاسمتداران روسیه از جمله ماکسیم گورکی، تولستوی، عبدالله توگای و لنین  در این شهر می­زیسته­اند. مردم غازان تا پیش از تسلّط بالشویک‌ها بر سرزمینشان، به خط عربی و به زبان تاتاری می‌نوشتند و در مکتب‌های دینی در هر کوی و برزنی به آموزش قرآن و علوم دینی پرداخته می‌شد. هنوز هم می‌توان آثاری از آن دوران را در موزة جدید الاحداث غازان مشاهده کرد.

دو سال پیش که به تاتارستان سفر کرده بودم، کارنامة تحصیلی دختر مسلمانی را که در مکتبخانه­ای مزیّن به نام «فاطمة الزهرا» به تحصیل قرآن وفقه می­پرداخت را در موزة اصلی شهر غازان دیدم که معلم مکتب، نمرة درس تجوید و قرآن او را بیست داده بود و این مربوط به نود و پنج سال پیش بود و نیز دعوت نامه‌ای به خط عربی برای دعوت به مجلس مذهبی در خانة یکی از متدینان مربوط به نود و دو سال پیش در این موزه هر بیننده‌ای را بی سخن به گذشته این دیار پیوند می‌زد. آموزش زبان فارسی و عربی در این دیار رواج داشته و این را از خیل کتب فارسی و عربی موجود در کتابخانه‌ها هم می‌توان دریافت.

حمیدالله بن فتح الله الموشیف، در سال 1855م. در روستای پتریاکسا شهرستان آلتیر[3] استان سیمبرسکی[4] به دنیا آمد. ساکنان این روستا به تدین شهره بودند.[5]  در سال 1859م. در پتریاکسا چهار مسجد فعال بود و در اوایل قرن20،  تعداد آن­ها به هفت باب رسید. حمیدالله الموشیف در چنین وضعیتی بزرگ شد و رشد یافت.[6]

پدرش فتح الله بابای تصمیم گرفت که  فرزندش تعلیمات و آموزش مذهبی فراگیرد و به همین خاطر او را به بخارا فرستاد، جایی که در آن زمان برادرش طاهر در یکی از مساجد آنجا به عنوان ملای مسجد فعالیت داشت. در شهر بخارا حمیدالله الموشیف دروس اصول عقاید، زبان­های عربی، فارسی و ترکی، تاریخ، فلسفه، نجوم، جغرافیا، ریاضی، پزشکی و زیبا شناسی می­آموزد. پس از اتمام  تحصیلات در بخارا، او به کسب علم در زمینة علوم دینی ادامه می­دهد. به مدت 10 سال در مراکز آموزشی آسیای مرکزی به تحصیل می­پردازد، آنگاه تدریس در یکی از مدرسه­های شهر سن پترزبورگ به او پیشنهاد می­شود. پس از چند سال  تدریس، بنا به درخواست  هم­ولایتی­هایش، به زادگاهش به پتریاکسا برمی­گردد و در آن­جا به عنوان امام خطیب و مدرس در یکی از مساجد مشغول می­شود.

حمیدالله الموشیف بین سال­های 1278 تا 1280 خورشیدی، به سفر حج می­رود. او در این سفر از کشورهای لهستان، مجارستان، ترکیه، یونان، لیبی، سوریه، فلسطین و مصر نیز گذر می کند، بیشترین توجه او به آثاری جلب می­شود که به هر شکلی با اسلام، تاریخ مذهب اسلام و بزرگان آن ارتباط دارند.

در مصر با موسی بیگیف[7] که در این زمان در دانشگاه  الازهر درس می­خواند، آشنا می­شود.

محمد عالم مقصودف[8] که الموشیف در دورة اقامتش در سن پترزبورگ با او آشنا شده و به هنگام سفر الموشیف، نمایندة مجلس و فرد ثروتمندی بوده، در این سفر به الموشیف کمک مالی می­کند. البته پیشتر نیز فرزندان مقصودف در پتریاکسا پیش حمیدالله الموشیف درس می­خواندند. مقصودف پسر بزرگش ابراهیم را نیز به همراه الموشیف راهی سفر حج کرد.

ابراهیم مقصودف بلافاصله پس از اتمام سفر حج به زادگاهش برگشت، ولی حمیدالله الموشیف در سرزمین حجاز یک سال دیگر[9]  هم باقی ماند. حمیدالله الموشیف در مکه، به تکمیل دانش دینی خود ادامه داد.

الموشیف پس از دو سال از آغاز سفر حج به روستایش بازگشت. او که حافظ کل قرآن کریم بود، در زادگاهش به تدریس قرآن اشتغال یافت و «مدرسة حمیدالله» در ساختمان کوچکی تا 1935م. پا برجا بود. ارتباط الموشیف با رضا فخرالدینف[10] سبب گردیده که در مجموعة فرهنگ منتخب آثار و زندگی نامه فخرالدینف، اطلاعات و مطالبی در مورد الموشیف با این شرح ذکر کند:

حمیدالله ابن فتح الله، امام قدیم روستای پتریاکسی استان نیژگارد[11] بود. پس از اتمام تحصیل در بخارا به خانة خود برگشت و بی­درنگ از آنجا برای یک سال عازم حجاز  شد. وی دو بار به سفر حج رفت. او به دانش و آگاهیِ زیاد و اخلاق خوش مشهور بود و برای مسلمانانِ محل زندگی خود، فرد غیر قابل جایگزینی محسوب می­شد. وی در بیست و هشتم ماه محرم 1348 (هفتم ژوئن  1929) در سن 73 سالگی فوت کرد و در قبرستان روستایش به خاک سپرده شد. [12]

منیرالموشیف[13] (1952ـ1900) تنها فرزند پسر حمید الله الموشیف بود که درسال1934م. یعنی در دوران حکومت کمونیستی و اوج مبارزه با مذهب، او را به جرم فعالیت­های ضد انقلابی بازداشت کردند و به 3 سال کار اجباری در محل کانال ولگادانسک[14] محکوم کردند. در سال 1937 بار دیگر بازداشت شد و این بار به 10 سال حبس در اردوگاه اجباری کالیم[15] محکوم شد. وی پس از 15 سال تحمل زندان، نابینا به خانه برگشت و پس از دو ماه درگذشت.

حمیدالله الموشیف به مدت سی وهفت سال به عنوان امام مسجد در روستای زادگاهش فعالیت کرد. در سال­های تهدید و فشار کمونیست­ها بر روی مذهب و متدینین، الموشیف همچنان به فعالیت و تدریس خود در مدرسة وابسته به مسجد ادامه داد و به تربیت تعداد زیادی از جوانان پرداخت و زندگی خود را وقف خدمت به اسلام کرد.

سفرنامة حجّ الموشیف نخستین سفرنامه در مورد حج است که در روسیه منتشر شده و اصل این سفرنامه در حال حاضر در پتریاکسا و در میان بازماندگان خاندانش نگهداری می­شود. نسخة اصلی دست نویس این سفرنامه 44 برگ یک رو است. قسمت اصلی این متن به زبان ادبی تاتاری قدیم نوشته شده که تلفیقی است از لغات، عبارات و ترکیبات عربی، فارسی و ترکی. در متن اصلی، اقتباسات زیادی وجود دارد (بیشتر در قالب شعر) به زبان­های عربی و فارسی که در اینجا به زبان روسی ترجمه شده است.

ذکر حوادثی که در متن به آن­ها اشاره شده ولی  مدت­ها پس از سفر الموشیف اتفاق افتاده، نشان می­دهد که او شرح حوادث را مدت­ها پس از وقوع  نوشته است. خوش خطی، عدم لکه­های جوهر و نداشتن خط خوردگی­های هنگام نگارش در حال سفر، آنهم در حالی که سفر با قطار یا کشتی انجام شده، دلیل دیگری است که متن مدت­ها بعد از وقوع حوادث نوشته شده است. شاید بتوان گفت که حمیدالله الموشیف یادداشت­های خود را پس از وقوع حوادث مثلاً در مهمانسراها نوشته باشد وگرنه احتمال می­رود که یادداشت­های خود را از روی دست نویس در بین راه­ها پاک نویس کرده باشد.

از مطالعة متن اصلی سفر نامه، می­توان فهمید که حمید الله الموشیف تسلط و دانش خوبی داشته و در به کار بردن کلمات و عبارات مرکب عربی و فارسی اشتباه نمی­کند، جز در موارد بسیار اندک که نقاط یا سایر علایم آوانگاری را ننوشته است.[16]

در این سفرنامه بیش از ده­ها نام خاص، اسامی مناطق جغرافیایی، حوادث و رویدادهای تاریخی، عبارات و اصطلاحات که ارتباط تنگاتنگ با واقعیت­های زندگی مسلمانان خاور میانه در صد سال پیش دارند، ذکر شده است. خود نویسنده معنای آن­ها را نمی­نویسد و توضیح اضافه­ای نمی­دهد؛ زیرا تصور دارد که معنا و مفهوم همة آن­ها برای خوانندة باسواد تاتار آن زمان باید قابل درک و فهم باشد.

نویسنده سعی می­کند آداب و رسوم، فرهنگ، زندگی، باورها و ارزش­های ساکنان مناطقی را که در این سفر از آن مناطق عبور کرده را بررسی کند و توجه بیشتر خود را به مراکز آموزشی آن زمان معطوف می­کند. با افراد برجسته و سرآمد آن­ها ملاقات می­کند و کتاب­های خودش را به آن­ها هدیه می­دهد و با این کار می­کوشد برای آن­ها از مسلمانان روسیه بگوید.

البته نویسنده را نمی­توان یکی از شخصیت­های علمی در دوران خود به شمار آورد وارزش این سفرنامه نیز نه از آن جهت است که نویسنده دارای دانش فراوان بوده واطلاعاتی مبتنی بر مسائل علمی عمیق را منتقل کرده است بلکه از آن رو با با ارزش است که سفرنامة یک مسلمان تاتار است که در روسیة تزاری می­زیسته و دوران حکومت بالشویک­ها پس از سال 1917م. را نیز درک کرده است.

کوشیده­ام در پاورقی­ها ـ که بیشتر آن­ها را هیات تحریریة «ویژه نامة حج» بدان افزوده  ­ـ هیچ تصرفی نکنم و دلیل آن این است که حواشی این سفرنامه و پاورقی­ها می­توانند خوانندة محترم را با وضعیت دانش اسلامی در روسیه آشنا سازند. در عین حال، در مواردی که توضیحی را افزوده­ام با درج کلمه (محقق) در پرانتز مشخص کرده­ام. این سفرنامه نشان می­دهد که مسلمانان در دوران حاکمیت روسیة تزاری و بعد از آن، در دوران حکومت کمونیستی چگونه پایبندی خود به اسلام را حفظ کرده­اند ونیز کوشیده اند این باورها را به نسل پس از خود منتقل کنند. این سفرنامه یکی از مظاهر انتقال این باورها است.

 

 

کتابی دربارة حج

یا فتاح! یا علیم!

      این­جانب، بندة حقیر درگاه خدا، ملاّ حمیدالله ابن فتح الله[17] 18 رجب 1317 هجری قمری[18] عازم سفر حج شدم. تصمیم داشتم از روستای باتیرشاه[19] (پتریاکسی[20]) به سن پترزبورگ بروم تا بتوانم برای خود بلیت سفر خارجی تهیه کنم. قصد داشتم در آنجا نزد میرزا محمد،[21]  عالم محترم توقف کنم.[22]

دقیقاً ساعت10 صبح روز شنبه، منزل خود را ترک کردم. آشنایان، اقوام و دوستان برای بدرقه­ام آمده بودند تا مرا به این سفر مشایعت کنند و دعای خیرشان را در این امر خیر، بدرقة راهم کنند. مردم زیادی جمع شده بودند. ابتدا اذان و سپس دعا خوانده شد. خواهر بزرگم به همراه شوهرش مرا تا آلتیر[23] بدرقه کردند. فردای آن روز، ساعت 11 شب هفتم دسامبر در شهر آلتیر سوار قطار درجة دو شدم. در هنگام خداحافظی با اقوام و دوستان، دعاهای مرسوم برای بدرقة من خوانده شد و اکنون من در راهم. بعد از 3  ایستگاه، دانشجویانی که همراه با من در یک کوپه سفر می­کردند، پیاده شدند تا قبل از این مجبور بودیم در جای تنگ، همه با هم بنشینیم.

روز دهم دسامبر به شهر سن­پترزبورگ وارد شده و به خدمت میرزای محترم ـ که قبلاً نامش را بردم ـ  رسیدم. خداوند خیرشان بدهد،  مرا به گرمی پذیرفتند. 14 دسامبر پاسپورت خارجی­ام را دریافت کردم. هیچ مشکلی برایم پیش نیامد. میرزا محمد حتی یک کوپک[24] هم در مقابل هزینه­هایی که برایم پرداخته بود نگرفت. اما پسرش ابراهیم (همسفرم در طول حج) در گرفتن بلیت دچار مشکل شد و کارش با کمی تأخیر رو به رو گردید، اما در نهایت موفق شد پاسپورت را از ادارة نظمیه بگیرد، گرچه اطلاعات لازم  از مرکز  هنوز نرسیده بود!

به هر حال همه چیز برای سفر آماده شد. 27 دسامبر،  من و ابراهیم ابن محمد عالیم از سن­پترزبورگ عازم حج شدیم. بابت خرید بلیت قطار درجه 2 تا وین (از راه ورشو) 23 روبل پرداخت کردیم. بعد از نماز ظهر، ما و  بدرقه کنندگان به ایستگاه راه آهن رسیدیم. دقیقاً رأس ساعت یک بعد از ظهر قطار حرکت کرد و سفر ما به سوی ورشو آغاز شد. سر راهمان اذان گفتند و سورة فاتحه خواندند. ان شاءالله خدا بشنود![25] ملا گاریف الله و صافا[26] تا دو سه ایستگاه قطار ما را بدرقه کردند. [سپس پیاده شدند]. یا الله! خدای بزرگ! موفقیت سفر ما و به سلامت برگشتن ما به وطن، فقط به دست توست! ما را در این سفر یاری کن!

روز 28 دسامبر به ورشو رسیدیم و در یکی از مسافرخانه­های فرانسوی اقامت کردیم. تصمیم گرفتیم چند روزی صرف استراحت و گردش در شهر کنیم. هزینه­های ما 2 نفر برای یک بعد ازظهر 18 روبل شد. ساعت یک بعد از ظهر روز  29 دسامبر سوار قطار سریع السیر شدیم و طبق برنامه به سمت وین حرکت کردیم. برای کنترل و انجام امور مربوط به هر بلیت[27] از هر یک از مسافران یک روبل و شصت کوپک گرفتند. در ورشو هم بلیت و پاسپورت خود را به کنسول نشان دادیم و آنجا هم هر کدام یک روبل پرداخت کردیم.

سر مرز سوار قطار وین شدیم. بازرسان گمرک با دقت تمام بارهایمان را بازرسی و کنترل کردند که البته همه چیز به خوبی گذشت. در کل، دنبال چای و تنباکو می­گشتند که ما به همراه نداشتیم. باید گفت قطار وین به سرعت حرکت می­کند و واگن­های قطار اصلا شباهتی به واگن­های قطارهای روسی ندارد؛ مثلاً واگن­ها فاقد توالت هستند و مسافران برای این کار از فرصت­هایی که هنگام توقف قطار در  ایستگاه­های بین راه پیش می­آید استفاده می­کنند و در ها از یک ـ  دو طرف قطار [باز می­شوند]. شرایط مذکور عملاً برای کسانی­که این قواعد را نمی­دانند بسیار غیر طبیعی است. در ایستگاه­های قطار چای پیدا نمی­شود. در عوض قهوه به بهترین شکل تهیه می­شود. یک استکان بزرگ قهوه به قیمت پنج کوپک نقره عرضه می­شود.

ساعت 7، روز30  دسامبر به وین رسیدیم. ساختمان راه آهن قشنگ بود و تمیز و مرتب. با صحنه­های جالب و  بعضاً عجیب برخورد می­کردیم؛ مثلاً در گمرک آنجا هیچ کسی با زبان روسی آشنا نبود. بالأخره کسی را پیدا کردند و آوردند که روسی می­فهیمد؛ ولی نیمی از توضیحاتش را به آلمانی می­داد. در نهایت توانستیم هویت خود و مقصدمان را به مأموران گمرک توضیح دهیم. حتی بارمان را با دقت کافی نگشتند و ما را مرخص کردند. فهمیدم که [قطار] از یکی دیگر از ایستگاه­های راه آهن شهر عازم  استانبول می­شود. یک روبل و هشتاد کوپک کرایه دادیم تا ما را به آنجا برسانند.

همان­گونه که پیش­تر هم نوشتم، وین شهر زیبا و تمیزی است. یک چیز دیگر که مرا در اینجا به حیرت واداشت، وجود اسب­ها و گاوهای بسیار خوش اندام و اصیل بودند. مشخص بود که از  نژاد خوبی هستند. اسب­ها و گاوهای نر این نژاد در روسیه بسیار کمیاب­اند. شاید دلیلش این است که در کشور ما شرکت­های بزرگ تجاری وجود ندارند [که به خرید و فروش آن­ها اشتغال داشته باشند]. [اما در وین] تجار و دفترهای مختلف تجاری و بازرگانی بسیار است.

بالاخره به ایستگاه راه آهن دوم رسیدیم و باز به مشکل برخوردیم. در آنجا [هم] کسی نبود که زبان روسی بداند. اما همسفرم ابراهیم به هر شکلی که بود توانست توضیح بدهد و موفق شد دو فقره بلیت به­قیمت هفتاد و هشت روبل تهیه کند. با وجود این­که توانست بلیت بخرد ولی اصلاً سرحال نبود. درجواب سؤال من، که پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ گفت:  بی پول شده! بعد از این­که به او چهل روبل دادم، سر حال شد! ساعت نه وارد قطار شدیم و به راه افتادیم. با این­که با قطار درجة 2 سفر می­کردیم، کوپه به نظرمان بهتر و تمیزتر آمد.

رأس ساعت یک به شهر بوداپست مجارستان رسیدیم. تمام راه [مناظر را نگاه می­کردم] سطح زمین مسطح و هموار بود، بدون پستی و بلندی. مناطق جنگلی خیلی کم وجود داشتند و رودخانه­ها نیز کمتر دیده می­شدند. گرچه فاصلة بین وین و بوداپست بسیار بود، قطار فقط دو بار و هر بار تنها برای پنج  دقیقه توقف کرد.

پس از رسیدن به بوداپست از قطار پیاده شدیم. این­جا هم مثل قبل، کسی زبان ما را نمی­فهمید. هنگامی که به­شدت کلافه شده بودیم، مردی به ما نزدیک شد که کلاه زیبایی با نقوش طلایی رنگ بر سر داشت، [به ترکی] پرسید: «آقایان! به کجا می­روید؟» برایش توضیح دادیم هدفمان از سفر چیست و مقصدمان کجاست. فهمیدیم که این آشنای جدید ما، افسر است و دوران خدمت خود را در بوداپست می­گذراند. او به خوبی ترکی می­فهمید. برایمان توضیح داد که به زودی قطار بلگراد آمادة حرکت می­شود و بار ما را هم به قطار منتقل می­کنند. پرسیدم: «توقف قطار در بوداپست چه­قدر طول می کشد؟» پاسخ داد: حدود 5 ـ4 ساعت.

سپس ما را به رستوران گران قیمتی برد وگفت: اینجا می­توانیم هر غذایی سفارش بدهیم. من نخواستم غذا بخورم، چون روزه بودم.[28] اما همسفرم ابراهیم بلافاصله 3 نوع غذا سفارش داد. فقط خدا می­داندکه قیمت این غذاها چه قدر است! اما ابراهیم برای همة آن­ها یک روبل و شصت کوپک پرداخت کرد. [برای افسر] توضیح دادم که باید قبل از نماز وضو بگیرم. او پاسخ داد که به زودی خدمتکار رستوران می­آید و مرا به مکان مناسبی هدایت خواهد کرد. پس از مدتی خانمی آمد و مرا به طرف دستشویی هدایت کرد. از زیبایی و تمیزی این مکان واقعاً شوکه شده بودم. بر روی هر چهار دیوار اتاق آیینه­های بزرگی نصب شده بودند، [از شیر] آب گرم  می­آمد و این کار به­کمک دستگاه­های مخصوصی انجام می­شد. بعد از نیم ساعت که وضو گرفتم و نماز خواندم، از آن اتاق خارج شدم. سپس همان خانم آمد و  معادل بیست کوپک بابت استفاده از دستشویی از من گرفت.

شهر بوداپست تمیز و مرتب بود. شاید به این دلیل که اینجا مرکز بزرگ تجاری است. پس از گذشت چهار ساعت، سوار واگن شدیم و به سمت بلگراد حرکت کردیم. ساعت 12 ظهر به بلگراد رسیدیم و دوباره پیاده شدیم. این بار وسایل ما را درگمرک با دقّت خاصی بررسی­کردند و باز هم چیزی­که بتوانند ضبط کنند پیدا نکردند. [پس از سوار شدن به واگن خود] فهمیدم که اینجا چای و قهوه خوبی دارد. به­همین خاطر دیگر لازم نبود به هنگام توقف قطار برای تهیة چایی از پیاده شویم.

ساعت 30/12 ظهر از بلگراد خارج شدیم و به طرف صوفیه حرکت کردیم. در آنجا باز هم ما را بازرسی کردند. مردم این منطقه، چه از لحاظ لباس پوشیدن و چه از لحاظ زبان، به روسها شباهت دارند. [زبان بلغاری] برای ما قابل فهم بود. پس از توقف حدود نیم ساعته در صوفیه، قطار ما به طرف استانبول به راه افتاد. مسیر هفت ساعتة بین بلگراد تا صوفیه، از راهی می­گذشت که بیشتر جاها کوهستانی بود و گاهی هم از روی رودها عبور می­کردیم که البته تعدادشان هم کم نبود. قطار ما که از چندین واگن تشکیل شده بود؛ مانند نواری از میان همة آن­ها می­گذشت. در بین راه با تعجب نظاره­گر کوه­های بلند و غارهای جالبی بودیم.

در حدّ فاصل این دو نقطه، رودخانة دونای[29] واقع است. مسیر صوفیه تا استانبول از روی پلی محکم، مطمئن و دوطرفه می­گذرد. رودخانه­ای­که از زیر این پل جاری است، کمی باریک­تر و کوچک­تر از رود ولگای[30] ماست. آب آن تمیز و شفاف است. از لحاظ اندازه، شباهت به رود نیوا[31] دارد، گرچه سرعت جریان آب این رود بسیار بیشتر و تندتر است.

پس از حدود 2 ساعت حرکت [قطار متوقف شد] و به ایستگاهی رسیدیم. گویا در این ایستگاه مسافران پاریس قطار خود را عوض می­کردند. به همین دلیل تعداد زیادی مسافر فرانسوی سوار قطار استانبول شدند.

در راه استانبول  بار ما را با دقت بیشتری نسبت به دفعات قبل بازرسی کردند. قطار باردیگر حرکت کرد. بعد از مدتی احساس سرما کردیم. معلوم شد که  قطار وارد تونلی شده است که از دل کوه می­گذرد. مدت پنج دقیقه در داخل این تونل حرکت کردیم. تونل بعدی را هم طی دو دقیقه پشت سر گذاشتیم.

[نکتة جالب دیگر این­که در این وقتِ سال] اینجا سرسبز بود؛ به­خصوص سطح زمین­های مسطّح و صاف.

ساعت یک روز اول ژانویه (سال1900م. برابر با 11رمضان1317ق.)  بالاخره به استانبول رسیدیم. دلمان شاد شد و خوشحال شدیم! هنگام عبور از بخش بازرسی، برای بار [و مدارک ما] مشکلی به وجود آمد. به  دلیل عدم درج مهر کنسول [ترکیه] روی بلیت­ها و پاسپورت­هایمان، تا فردا صبح مدارک ما را ضبط و خود ما را مرخص کردند. از باربری خواهش کردیم ما را به مسافرخانة تاتارهای کریمه[32] ببرد. تصور کرد متوجه نمی­شویم و ما را به جای دیگری برد. بعد از این­که متوجه شدیم، اینجا مسافرخانة کریمه نیست، به ابراهیم گفتم باید از او بخواهیم ما را به جایی ببرد که ما می­خواهیم. بالأخره  مسافرخانه را پیدا کردیم. وسایلمان را آنجا گذاشتیم و برای ادای نماز  تراویح به مسجد محمود باشی رفتیم. جلوی در ورودی  مسجد متوجه شدیم که وضوخانه به شیرهای [لوله کشی شده] مجهّز شده است. افراد زیادی جلوی این شیرهای آب وضو می­گرفتند. بارک الله! تنها چیزی که می­توان گفت این است که «چقدر نقش و ارزش اسلام در این نواحی زیاد است!

با نزدیک شدن به در ورودی مسجد، متوجه شدیم که روی درها با خط بسیار زیبا دعاهایی نوشته شده بود. چه انسان­های خوب و وارسته­ای که این کارها را انجام داده­اند!

بعد از عبور از درهای ورودی مسجد، به صحن مسجد رسیدیم. چراغ­های بزرگ از دو طرف سقف آویزان بودند. دو راه پله در دو طرف ورودی وجود داشت که  برای رسیدن به شبستان مسجد لزوماً باید از این دو راه پله استفاده می­شد. پس از بالا آمدن از آن راه پله­ها، وارد مسجد شدیم. در صحن مسجد در هر طرف چراغ­های بزرگی آویزان بود، در شبستان مسجد صحنة زیبایی جلوی ما بود: از همه­جای سقف مسجد، هشتاد و پنج عدد از آن چراغ­ها آویزان بود؛ به غیر از آن، بر روی هر چهار دیوار نیز پنج چراغ نصب شده بود، که دور تا دور هر کدام از آن­ها لامپ­های کوچک­تر دیگری تعبیه شده بود. سالن مسجد شامل هشت قسمت بود.

دو عدد شمع مومی بلند و بزرگ، در دو طرف محراب قرار داشتندکه 5 دقیقه قبل از شروع نماز روشن می­شوند. در سمت راست ورودی، قسمت مخصوصی برای مؤذن­ها قرار دارد. قبل از هر نماز مؤذن­ها سه بار سورة اخلاص  را می­خوانند. باید بهتر از این قرائت می­کردند. آن­ها بعضی از قواعد تجوید را رعایت نمی­کردند. همة امام­های آن­ها حافظ قرآن هستند. همة چراغ­های موجود [در مسجد] را  شمردیم. حدود پانصد چراغ بود. همة گوشه­ها و  زوایای مسجد توسط پارچه­های بزرگ ابریشمی زیبایی تزیین شده بود. پس از اقامة نماز با خوشنودی به سمت مهمانسرای خود برگشتیم. کمی بعد، تصمیم گرفتیم به حمام برویم. چون به حمام مسلمانان می­رفتیم، در آنجا همه چیز مطابق آداب و رسوم اسلام بود. پس از اینکه لنگی به خود پیچیده، نزد حمامی­ها رفتیم. دلاک هر کدام از ما را به دقت کامل می­شست. با بدنی پاکیزه و روحیه­ای تازه و سر حال از حمام خارج شدیم. هزینة حمام هر یک از ما یک مجیدی[33] بود.

روز بعد با ابراهیم  به مسجد ایاصوفیا[34] رفتیم. کلمات از توصیف زیباییِ این مکان قاصر است!  گاهی هنگام غروب حدود پنج هزار چراغ در اینجا روشن می­کنند. به هرجاکه بنگری، حافظان قرآن نشسته­اند و به حفظ قرآن مشغول­اند. کنار درِ ورودی مقبره­ای قرار دارد. می­گویند در این قبر صوفیای مقدس به خاک سپرده شده است. این قبر ساخته شده از سنگ مرمر به­گونه­ای شگفت انگیز در بالای سردر ورودی نصب شده بود. هنگام حکمرانی سلطان سلیمان[35] امکان بالا رفتن از آن نیز وجود داشته است. اما بعد از اینکه روزی صدای مهیبی که منبع آن نامشخص بود، به گوش رسیده و ساختمان مسجد نیز شروع به لرزیدن کرده بود، سلطان سلیمان شخصاً بالا رفتن از آن را ممنوع اعلام کرد.

طول درها 15 زیراگ[36] است. تخته­های باقی مانده از کشتی حضرت نوح [در آنجا قرار داشتند]. بنا به گفته­های آخی چلبی[37] روی این تخته­ها هنوز سوراخ­هایی از میخ­های بزرگی که به آن­ها کوبیده شده، حفظ شده­اند. کمی دورتر از در ورودی اصلی ستون بزرگی است­که همیشه از آن رطوبت ترشح می­شود. بیمارانی که به معجزه معتقدند، به این ستون نزدیک می­شوند و آن را می­بوسند. می­گویند در آن زمان به امر خداوند بیمار شفا می­یابد.[38] اگر کسی در مورد دلیل این معجزه سؤال کند، برایش اینگونه توضیح می­دهندکه علت همة معجزات در این محل این است که در آنجا آب دهان مبارک پیامبر(ص) بر روی زمین افتاده است.

سپس به قبر[39] حضرت خضر هم سر زدیم. خداوند خودش [کار نیک ما را] قبول کند! سمت راست محراب قبرهای عمربن عبدالعزیز[40] و هارون الرشید قرار داشت که در اطرافش دعا می­کنند. سمت راست منبر، همان جایی که خطیب خطبه خود را می­خواند، تصویر کنستانتین [41]  قرار دارد که زیر لایة محافظ مخصوصی قرار گرفته است. اگر چند قدم عقب­تر بروید و به آن تصویر نگاه کنید، گویا برق می­زند و می­درخشد. امام­ها در اینجا با تسلط کامل و تبحّر زیادی وعظ می­کنند.

فضای داخلی این مسجد، سه طبقه است و با سنگ مرمر ساخته­اند. در دو جای آن مکان­های بلندی دیدیم که مخصوص مؤذن­ها است. در طبقة سوم گهوارة حضرت عیسی مسیح قرار دارد. ما با این تصور آنجا را زیارت کردیم. گنبد مسجد از چهار طرف منقش بود به اَشکال ملائک بزرگ الهی؛[42] جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و عزرائیل که سرهاشان پاک شده و خودشان تمام قد ایستاده در مقابل ما و با بال­های باز نقاشی شده­اند.

روز سوم به مسجد سلطان احمد[43] رفتیم و درآن­جا نماز تراویح خواندیم. هنگام نماز صدای بچه­هایی­که در مسجد بازی می­کردند، تمرکز ما را به هم می­زد! سعی کردم بفهمم علت این­که به بچه­ها اجازة بازی در مسجد را می­دهند چیست. گویا دلیلش نزدیکی این مسجد به مسجد ایا صوفیا بوده و این مسأله زمانی مشکل ساز شده بود؛ تصور می­کردند مردم از کنار این مسجد بگذرند و به مسجد دیگر بروند. به همین دلیل نظر شخص سلطان احمد را پرسیدند. او پاسخ داده بود: «حداقل اینجا مکان مناسبی برای بازی بچه­ها خواهد بود.» به هر حال مسجد زیبایی بود. از یک طرف اتاق [مخصوصی] برای خانم­ها وجود دارد. به همین دلیل آنها به راحتی برای خواندن نماز به مسجد می­آیند. به نظر رسید که در استانبول خانم­ها [هم به اندازة آقایان] به مسجد می­روند.

روز چهارم نماز تراویح را در مسجد سلطان محمد الفاتح[44] خواندیم. اولین چیزی که به چشم آمد، ابریشم­های زیبا وگران­قیمتی بود [که با آن­ها دیوارهای مسجد را تزیین­کرده بودند]. پس­از نماز، به آرامگاه سلطان محمد فاتح رفتیم که در همان محوطة مسجد و به طرف قبله قرار داشت. قبر سلطان محمد فاتح در درون محفظه­ای از نقره قرار داشت. بالای سر آرامگاه نگهبان مخصوصی ایستاده است. رو به طرف قبله قرآن بزرگی نگهداری می­شود که به خط زیبا و خوش نگاشته شده و وقف آنجا شده است. نشستیم و برای آمرزش روح سلطان قرآن قرائت کردیم.

جالب است­که بر روی  سنگ قبر عمامة شخص سلطان قرار داشت. از نگهبان پرسیدیم: آیا باز هم اشیای قدیمیِ تاریخی اینجا وجود دارند [که به­گونه­ای به زندگی سلطان مربوط باشند]؟ پاسخ داد: آیا آن فیض الهی که از زیارت قبرش به دست آوردید، برایتان کافی نبود؟»

آنجا متوجه شدیم که ورود یهودیان و مسیحیان به این مکان ممنوع است.[45] پس از [دیدار از آن مکان] برخی از ویژگی­های مثبت سلطان فاتح را یادداشت کردم. گویا زمانی [مسلمانان] پس از اتمام کار ساختمانی در اینجا جمع شده بودند که نماز عصر بخوانند، خود سلطان هم آمده بود. او از امام­هایی که آن­جا حاضر بودند پرسید: «آیا در میان شما کسی هست که تا کنون نماز مستحب خودش را ترک نکرده باشد؟ گویا هیچ کدام از امامان حاضر ـ که غافلگیر هم شده بودند ـ  نتوانستند پیش نماز شوند. بالاخره این مهم را خود سلطان به جا آورد. [به هرحال] تمام نقاط مثبت و ویژگی­های خوب این شخص در کتب مربوط، به دقت و با جزئیات کامل نوشته شده است.

در روزهای مقدس و مبارک رمضان در تمام مساجد [استانبول] پس از اقامة نماز عصر تا طلوع خورشید، امام­ها موعظه می­کنند. روز هفتم به مسجد زیر زمینی رفتیم که در منطقة گالات[46] قرار داشت. حافظان قرآن [پشت سر هم] تا روز جمعه سوره­های یاسین والصافات را می­خواندند. امام، نماز جمعه را خیلی کوتاه [و سریع] خواند. بلافاصله پس از اقامة نماز، مردم به سوی آرامگاه صوفیا رفتند. ما نیز به همان­جا رفتیم. در آن­جا بسیار تحت تأثیر قرائت زیبا و دلنشین قرآن قرار گرفتیم. به طوری­که در جا خشکمان زد و توان حرکت نداشتیم. [می­گویند] خود سلطان قاری را انتخاب­کرده­ بود.

پس از خواندن دعای دسته جمعی، برای مدتی استراحت اعلام شد. سپس با نیرویی سه برابر و انرژی بسیار دعای مخصوصی به افتخار بزرگان مسلمان روسیه خواندم. ان­شاءالله خدا همة این­ها را بشنود و ما را ازگزند بد اندیشان و بدخواهان در امان دارد! در سمت راست در ورودی عقب آرامگاه، قبر دانشمند علم حدیث صوفیانا ابن آینی[47] قرار دارد که زائرین در آنجا جمع می­شوند.

پس از آن، در حومة استانبول به مکانی رفتیم که می­گویند : ردّ پای امام جعفرصادق7 در آنجا قرار دارد. سپس به موزه رفتیم و در آنجا اشیای بسیار جالب و زیبایی دیدیم. به هنگامی مراسم بدرقة سلطان که برای اقامه نماز جمعه به مسجد آمد، موفق شدیم سلطان را زیارت کنیم. همچنین فرزندانش و پاشاهای عثمانی را نیز دیدیم؛ عثمان پاشا، آدام پاشا و دیگران. آن­ها را دعا کردیم. سپس بعد از آن، به آرامگاه مرکز، بابای[48] رفتیم. وقتی فاتحه می­خواندیم، زنی را دیدم­که پشت به قبله ایستاده بود و نماز می­خواند! نتوانستم تحمل کنم و به او تذکر دادم. به شکر خداوند منظور مرا فهمید و گفت: «ای آقا! من زن ساده و بی سوادی هستم و با خودم فکر کردم اگر طور دیگری بایستم، این کار نشانگر بی ادبی من خواهد بود». او این­گونه کارش را توجیه کرد.

همان روز نزد آقایمان خالد بن زید[49]  رفتیم که در داخل مسجد بزرگی دفن شده بود. در اطراف قبر او پر از دعا و نوشته­های مختلف بود. در آن جا رو به قبله دربخش کوچکی قرآن به شکل کامل نوشته شده بود، [اما] به خاطر این­که کلمات بسیار ریز نوشته شده بودند خیلی خوانا نبود. قرآن­های زیادی با خطوط درشت­تر وقف [این­جا] شده بود. پس از خواندن نماز [برای آرامش روح] او، چند بیت از آن نوشته­ها را برای خود یادداشت کردیم. آن­ها عبارت­اند از:

جناب خالدبن زید ابو ایوب انصاری که پیامبر دوستش می داشت،

که از صحابة نزدیک پیامبر پذیرایی کرد،

همیشه راهنمایی­ها و ارشادات معنوی او نمایان است،

همانا او هدیة خداوند برای ساکنان این سرزمین است،

این بندة شایستة [خدا] همیشه در حال مناجات و عبادت در  [مقابل خداست]،

ان شاءالله این شخص  شایسته،  یاور  و دست گیر ما در همة کارها باشد!

آیا این هدیة خداوند برای یاری  به ساکنان شهر از راه خواهد رسید؟

پرچمدار پیامبر خدا ابو ایوب انصاری!

در ایام شب­های قدر، باز هم به مسجد ایاصوفیا رفتیم. به هر گوشه از مسجد که نگاه می­کردی، شیخ­های صوفیِ قادریه، رفاعیه و نقشبندیه نشسته بودند. هر یک از آن­ها مشغول به گفتن ذکر مخصوص خود بودند. در نقاط مختلف مسجد، حافظان قرآن نشسته و مشغول حفظ قرآن مقدس بودند. همه این اعمال تا طلوع خورشید ادامه داشت! خداوند فقط خود می­داند دقیقاً چقدر آدم این­جا جمع شده بودند، اما تا جایی­که من توانستم بشمارم چیزی بیش از پنجاه هزار نفر[50] بود. ما در آنجا حسن افندی[51] را ملاقات کردیم و با هم دست دادیم. او یکی از جانشینان معنوی [شیخ صوفی] احمد ضیاءالدین کوموش خانه­ای بود. پیشتر برایتان از ویژگیهای معماری مسجد ایاصوفیا نوشته بودیم. بر روی در ورودی اصلی، قبر مرمری صوفیا قرار دارد که به شکل عجیبی توانسته بودند آن را در ارتفاعی به این بلندی نصب کنند. درهای دولت به بلندی 15 زیراگ به هر دو طرف باز می­شوند. تخته­هایی از کشتی حضرت نوح7  با سوراخ­های بر جامانده از میخ­ها در آن­جا نگهداری می­شوند.

در زمان حکومت سلطان سلیم[52] (سلطان سلیمان)، مردم اجازه داشتند به سمت قبر صوفیا بالا بروند. اما پس از این­که با بالا رفتن شخصی، مسجد شروع به لرزیدن کرده و صدای مهیبی ایجاد شده بود. بالا رفتن از آنجا ممنوع شده است. در حال حاضر قبر به همان شکل قبلی حفظ شده است.

در سمت چپ ستون مرطوب[53]  قرار دارد. بر اساس اعتقادات اهالی اگر بیماران طلب بهبودی دارند باید این ستون را لیس بزنند. سپس به اذن خداوند شفا می­یابند.

همچنین به مکانی سر زدیم که «قدمگاه» حضرت خضر پیامبر7  نام داشت. در سمت راست قبر سرورمان عمربن عبدالعزیز و هارون الرشید قرار داشت. در دو قسمت از مسجد جایگاه مؤذن­ها بود که برای رفتگان دعا می­خواندند. پشت منبر تصویر بزرگ کنستانتین در پشت صفحه­ای محافظ قرار داشت.[54] تصویرش از دور، گویا روشن است و می­درخشد. در آن­جا تصویر چهار فرشته نقش بسته که تعریف می­کنند در آن زمان به شکل عجیبی در آنجا به وجود آمده بودند. اکنون سرهای آن­ها پاک شده است. در طبقة سوم تصویر حضرت عیسی7 قرار دارد که از جنس سنگ تراشیده شده است. امامان [اینجا] با مهارت و توانایی بسیار خوبی قرآن  می­خواندند. تلفظ و لحن آن­ها کاملاً شبیه به عربی است.[55]

ما توانستیم به سایر نقاط استانبول هم سر بزنیم و با افراد تحصیل کرده و سرشناس مختلفی ملاقات کردیم. ابتدا به خدمت طاهر بیک رسیدیم.[56]  من نامه­ای از عبدالرشید  افندی[57] به او دادم. او سؤال­های زیادی در مورد اوضاع روسیه از من پرسید. به لطف او ما توانستیم وارد قصر تپ بشویم.[58] گویا شانزدهم ماه شعبان سالگرد تولد سلطان است. بر اساس رسوم، در این روز او [به مکانی] می­رود که لباس پیامبر خدا(ص) در آنجا نگهداری می­شود. سپس، طبق سنت، بعد از انجام این  مراسم، با دستان خود به بیچارگان و فقرا قطعات ابریشم هدیه می­دهد؛ به عبارت دیگر می­توان گفت این جشن، مراسمی بسیار مهم است. ارتش در خیابان­های تمیز و تزیین شده، رژه می­رود و به سلطان خود احترام می­گذارد.

آقایی­که قبل از این از او نام بردیم،[59] دوستانه به ما گفت: از حضور ما در جشن خوشحال است.

هنگام افطار با رفعت­افندی، مدرس مدرسة سلطانیه آشنا شدیم. سعید افندی صاحب هتل­کریمه، این افطار را در طول تمام ماه در خانه­اش بر پا می­کند. هنگامی که بین خودمان مسائل دینی مختلفی را مطرح می­کردیم، یکی از حاضران در آنجا به من گفت : «من مدرس هستم و نامم رفعت است. نوشته­هایی دارم که می­خواهم به شما تقدیم کنم. لطف کرده و هدیه­ام را بپذیر. پاسخ دادم: با کمال میل می­پذیرم.» و در پاسخ این لطف او دو عدد از آثار خود را به او هدیه دادم. دوستم ابراهیم افندی با لبخند به ما نگاه می­کرد. [در این شب] توانستیم در مورد مسائل بسیاری با مدحت  افندی صحبت کنیم.[60]  به مخصوص در مورد سفر او به اروپا بسیار صحبت کردیم. انسان خوب و محترمی بود.

همچنین موفق شدیم با دانشجوی [سابق] عبدالرئوف ابن نظام الدین[61]  فارغ التحصیل کوموش خانه­ای[62]  که موفق به دریافت دانشنامه شده بود و خداوند می­داند که یکی از بهترین استادان خط است، آشنا شدیم. همچنین با افسرانی به نام­های مصطفی و والی نیز آشنا شدیم که بسیار برایمان جالب بود.  مدت بیست و دو روز در استانبول بودیم و روز سوم شوال به طرف سرزمین حجاز به راه افتادیم.

تهیة بلیت برای این مسیر بنا به دلایل مختلفی مدت یک هفته به طول انجامید. بالأخره پس از تهیة همة ملزومات سفر، سوار کشتی شدیم. برای دو عدد جا در قسمت درجه دو تا شهر بیروت، چهار عدد سکه طلای عثمانی[63] پرداخت کردیم. حدود ساعت 4 حرکت کردیم و روز بعد حدود ساعت 4 یا 5 عصر به کوه آفن[64] رسیدیم. از فاصلة دور کلیساهایی متعلّق به فرانسوی­ها، انگلیسی­ها، آلمانی­ها و ایتالیایی­ها و یک کلیسای روسی دیده می­شد. به محض این­که کشتی ما به ساحل نزدیک شد، ماناخ­ها [روحانیون مسیحی] فوری وارد کشتی شدند و با خوشحالی به همدینان خود تبریک و خوش آمد گفتند؛ به خصوص به تعداد زیادی از زنان مسیحی که از سفر بیت المقدس بر می­گشتند.

می­گویند حدود دو هزار ماناخ [روحانی مسیحی] روس در این­جا زندگی می­کنند، همچنین حدود شانزده هزار تن از پیروان دیگر مذاهب  مسیحی که در جمع هجده هزار نفر می­شدند.

کشتی ما مقدار ده هزار پود سیب زمینی و سایر مواد و سی و پنج هزار روبل پول برای ماناخ­های روسی به آفن آورده بود. تا جایی که ما متوجه شدیم، غذای اصلی این مردم میوه­جات بود؛ پرتغال، انجیر. هیچ جا اثری از گندم کاری نبود.

حدود یک ساعت بعد کسی در کشتی، درِ اتاق ما را زد. از آن طرف کسی صدا می زد: خواجه افندی، خواجه افندی![65]  پس از سلام و احوال پرسی با ما، خودش را پاشای محلی آنجا معرفی کرد و همچنین گفت: پس از این­که از آمدن ما مطلع شده، آمده است تا با ما آشنا شود و صحبت کند. ما نیز مهمان­نوازی کرده و از او خواهش کردیم وارد شود و قهوه سفارش دادیم و شروع به صحبت کردیم. پس از پرسیدن از هدف سفر، به ما گفت: من حدود 14 سال والی این منطقه هستم. چون ورود به اینجا برای زنان ممنوع است، فامیل ما[66] نمی­تواند به این­جا بیاید. ما با خوردن قهوه و صحبت با او، زمان را به خوبی سپری کردیم. آدم مؤدب و تحصیل کرده­ای به نظر می­آمد. او ابتدا به زبان ترکی و سپس به زبان عربی سخن گفت، پس از آن به زبان فارسی حرف زد. بعد از آن فهمیدیم که او حتی با زبان­های آلمانی و روسی هم آشناست. حتی چند جمله­ای به آلمانی برای ما صحبت کرد. من به عنوان یادگاری، هدیه­ای را [که در آن زمان با خود داشتم] به او دادم، که کتابی تاریخی بود. او با کمال میل و خوشحالی این هدیه را پذیرفت.

زمان جدایی فرا رسیده بود. دعاکردیم و از همدیگر تشکر وقدردانی نمودیم. میهمان ما دست مرا بوسید. با تعجب به­اوگفتم: «افندی، این رسم ما نیست!» اما او پاسخ داد. «این نشان احترام وتعظیم در مقابل علم و ارزش شماست.» او ـ که موفق نشدیم نامش را بدانیم ـ  مردی پنجاه و پنج ساله بود. حدود چهار ساعت کامل با هم صحبت کردیم. سپس کشتی ما به طرف سالونیکی حرکت کرد.[67]

ورود به شهر سالونیکی[68]

حدود ساعت هشت صبح روز بعد، به شهر سالونیکی رسیدیم. به نظرمان شهری زیبا آمد، گرچه در زمان­های جنگ یونان، در محدودة خارج از این شهر جنگ بوده است. پس از پیاده شدن از کشتی، برای دیدن شهر به راه افتادیم. من احتیاج به سبدی داشتم که در این­جا با  مبلغی معادل پنج روبل خودمان آن­را خریداری کردم.[69]  شهر بسیار زیبا و مرتب بود. بیشترین ساکنان شهر یهودی بودند. در شهر فروشگاه­های بزرگی بود و حدود شانزده مسجد خوب و زیبا نیز درآن قرار داشت. نمی­توانم دقیق بگویم، ولی نمای خارجی شهر، شبیه به شهر غازان ما بود. حدود ساعت 2 بعد از ظهر کشتی ما به طرف شهر ازمیر به راه افتاد. در امتداد ساحل فقط کوه به چشم می­خورد. بین کوه­ها روستاها وساختمان­هایی دیده می­شدند. گویا [مردم این منطقه] از راه کشاورزی امرار معاش می­کنند و ترجیح می­دهند باغداری کنند. دلیل این حدس من وجود درخت­های میوة بیشماری بود که در همه­جا، حتی در میان کوه­های صخره­ای هم دیده می­شدند.

ورود به شهر ازمیر

ساعت 3 صبح روز بعد به شهر ازمیر رسیدیم. در نگاه اول گویا استانبول دوم بود. این شهر زیبا و مرتب که مسجد بزرگ و با شکوهی دارد، در کنار ساحل واقع شده است. در این­جا به چیزهای جالب بسیاری؛ از جمله تراموا برخورد کردیم. خیابان­های ازمیر با تخته سنگ­های بزرگ سنگ فرش شده بودند. بیشتر تاجرهای محلی، یهودی و فرانسوی هستند. روس­ها هم در اینجا زندگی می­کنند. حتی کنسولگری هم دارند. پس از این­که با همسفرم ابراهیم، شهر را گشتیم، به غذاخوری رفتیم. برای [نهار] پنج گراش دادیم. سپس وارد مسجد شدیم و نماز ظهر را به­جا آوردیم. سپس با قرآن وقف شده آنجا چند سوره برای واقف آن قرآن خواندیم. کشتی ما حدود یک شبانه روز در این شهر توقف داشت. سپس در ساعت 4 بعدازظهر دوباره به راه افتادیم. بعد از مدتی کشتی در نزدیکی منطقه مسکونی کوچکی برای تخلیه بار و بارگیری جدید توقف کرد. بعدها فهمیدیم که این منطقه روستای کوچکی به نام خاوس[70]بود.

چهار روز بعد، ساعت یازده صبح کوه­های بلندی به چشم می­خورند و در میان آن­ها باغ­های بزرگ میوه. بعد از مدتی، شهر در افق نمایان شد. بعد از این­که به ساحلش رسیدیم فهمیدیم شهر کیوسکای نام  دارد. فهمیدیم این شهر زادگاه  تیگرات[71]  حاکم بود. مدتی بعد، در سمت راست، شهر بزرگ دیگری نمایان شد. متوجه شدیم این­جا آنتالیا است.

شش ساعت گذشت. از آن دورترها باز شهر زیبایی نمایان شد. پس از دو ساعت به شهر رسیدیم. فهمیدیم رودس[72] نام دارد. متوجه شدیم­ مدتی پیش، همین اواخر، اینجا محلّ جنگ با ایتالیا بوده است. ما از دور مساجد را دیدیم و فهمیدیم که تعداد ساکنان این منطقه چهل هزار نفر است. شهر [به نظر] ثروتمند می­رسید. میهمانان زیادی از  مصر ـ  خدیو­های مصری[73]ـ  به چشم می­خورند. آن­ها برای تفریح به این­جا می­آیند. علاوه بر این، ثروتمندان از سایر نقاط دنیا به شهر رودس می­آیند تا در چشمه­های آب معدنی این منطقه درمان شوند. [بنا به تعریف افراد آگاه] این­جا شهر ثروت و کالاهایی با قیمت­ پایین است.

در مقابل شهر رودس، منطقة مسکونی دیگری به چشم می­خورد؛ به عبارت خودمان به روسی، این­جا مکان نیکلای اوگودنیک مقدس[74]  و از نظر ما حضرت خضر بود. دریای این­جا بیش از حد وسیع است. حتی سواحل دیگرش دیده نمی­شود. کشتی ما بدون توقف به راهش ادامه داد. از شهر رودس روز پنج شنبه هشتم شوال 1317 ساعت 4 بعد از ظهر حرکت کردیم. همة این اطلاعات را [که در بالا به آن­ها اشاره کردیم] یک پاپ یونانی در اختیار ما گذاشت.

دهم شوال، ساعت ده صبح به شهر تریپولی[75] رسیدیم. در اینجا از ورود عدة زیادی از اعراب به کشتی تعجب کردیم. در ضمن بگویم بیشتر ساکنان این مناطق عرب هستند. پس از پیاده شدن از کشتی به طرف محمد کمال[76] صاحب روزنامه رفتیم.

پس از ملاقات و احوال پرسی، نامة عبدالرشید افندی را به او دادم. او به ما گفت : آیا می­دانید که فردی منحصر به فرد و محترم به نام حسین خبیر[77] در شهر ما زندگی می­کند؟ اگر دوست داشته باشید می­توانم شما را نزد او ببرم. من به او گفتم: هر چه شما امر کنید.  سپس به طرف منزل این فرد [حسین خبیر] راه افتادیم. او نیز با خوشرویی از ما استقبال کرد و ما را در خانه­اش پذیرفت. پس از این­که نشستیم توجه من به چهره­اش جلب شد و متوجه شدم که او انسانی خدا پرست و روحانی است. گویا فقیه و مفسّری سرشناس و مشهور بود. او صحبت خود را با مثالی از کلام بخاری[78] شروع کرد. در مورد زندگی مسلمانان روسیه از ما پرسید و تا جایی­که برایم ممکن بود پاسخ پرسش­هایش را می­دادم.

حدود یک ساعت و نیم  به گفت و گو و صرف قهوه گذشت. سپس از او کسب اجازه نمودیم تا مرخص شویم. پسرش را صدا زد و گفت : کتاب من، رسالة حمیری (حمدنامه) را بیاور تا به این آقا هدیه بدهم.  او بدین شکل توجه و احترام خود را به من نشان داد. پس از گرفتن هدیه، خوشحال و راضی از وی تشکر کردم. کتابش در مورد مسائل مختلف اسلامی بود. او پس از بررسی نقطه نظرات دانشمندان، مادیون و بی دین­ها، مثال­های علمی و منطقی زیادی را مطرح  می­کند که بر اساس آن­ها نقطه نظرات بی­پایه­شان را رد  می­کند.

پس از خدا حافظی با او، تصمیم گرفتیم مدت کوتاهی در شهر گردش کنیم. خیابان­ها و مغازه­های شهر [که ما به آن­ها سر زدیم] در ما تأثیر خوب و خوشایندی داشت. شهری زیبا، مرتب و تمیز است. غذاها ونوشیدنی­ها ارزان هستند؛ مثلاً من در یک غذاخوری پلو خوردم و درقبالش پولی معادل چهار کوپک خودمان را پرداخت کردم. میوه هم ارزان بود؛ مثلاً 2 عدد پرتقال شیرین را می­توان با پولی معادل یک کوپکِ ما خرید. در تاریخ 30 ژانویه  باغ­های پرتقال این­جا می­رسند. پرتقال­ها آبدار هستند و چنان اشتها برانگیزند که نمی­توان چشم از آن­ها برداشت. شاخه­های پر از میوة رسیده، چنان از درخت آویزان هستند که گویا همین الآن به زمین می­افتند.

[به جز این] ما به یکی از مدرسه­های محلی سر زدیم. برایم جالب بود بدانم آنان چگونه فرزندان خود را تعلیم می­دهند. مشخص شد که درست مانند ما بر اساس روش جدید (جدیدیه) آموزش انجام می­شود. هیچ چیزی شبیه به صحبت­ها و روش­های حفظی بی فایده کشورمان آنجا ندیدم. به فکرم می­رسد بگویم که این نظام آموزشی را (به عبارت دیگر اصول قدیمی روسی) نشانه­ای از بی­سوادی بدانم، گرچه خداوند خودش بهتر از من می­داند. سپس به مسجد جامع رفتیم و در آنجا نماز ظهر خواندم.

این شهر را از سمت شرق کوه­های بلندی احاطه کرده­ است که لیوان نام دارد. نوک قلّة کوه­ها هنوز  پوشیده از برف است. مردم شهر تریپولی [ترابلس] مردمی خوب به نظر آمدند. زنانی را که در خیابان دیدم، با صورت­های پوشیده راه می­روند و از مردم اروپایی خبری نیست.

کمال، صاحب روزنامه­ای که در بالا به آن اشاره شد، به ما سه نامه داد. از ما خواست که یکی را به بیروت برده و به یکی از دانشمندان آن­جا بدهیم، دومی و سومی را به آشنایان خودش در اسکندریه و مصر. نامه­ها را گرفتیم  و به طرف کشتی خود به راه افتادیم. کشتی قرار بود ما را به بیروت ببرد. ساعت سه بعد از ظهر حرکت کردیم و روز بعد حدود ساعت 5 صبح به بیروت رسیدیم. ولی حدود هشت ساعت در کشتی ماندیم تا به ما اجازة پیاده شدن بدهند.

ورود به بیروت

شهر بیروت از دریا به صورت منطقة مسکونی کوچکی دیده می­شد، اما پس از ورود متوجه شدیم که شهر بزرگ و زیبایی است. دقیقاً ساعت 9 بود که از کشتی پیاده شدیم. در کنترل و بازرسی گمرک مشکلی پیش نیامد. بارمان را نشان دادیم ولی آن­ها حتی بارمان را بازرسی هم نکردند و به ما توصیه کردند که به هتل برویم. پس از این که امور گمرک را تمام کردیم باربری را صدا کردیم و به هتل رفتیم. نام صاحب آنجا حمزه عبدالحمید بود. هتل بر روی بلندی و در منطقة زیبایی قرار داشت، درست نزدیک ساحل دریا. اتاق­ها بزرگ و دل باز بودند. در وسط هتل فواره­ای بود و مردم از آب آن برای وضو گرفتن و تهیة چای استفاده می­کردند. اتاق خوبی به ما دادند. پنجره­های اتاق از یک طرف رو به دریا باز می­شدند. چه قدر دلچسب است که عصرها بتوانی بنشینی و به پنجره نگاه کنی، چای بنوشی و یا غذا بخوری!

عبدالحمید [پس از این­که از قصد سفر ما آگاه شد] موافقت کرد که راهنمای  ما باشد. به همراه او به مقبره [پیامبر] یحیی (رحمت خدا بر او باد!) رفتیم. ان­شاءالله همة تلاش­های ما مورد قبول خداوند باشد! همچنین توانستیم به مکان های مقدس برای زیارت حضرت امام زین العابدین[7][79] و حضرت خضر (رحمت خدا بر او باد) برویم.

در سواحل [شهر بیروت] مردم زیادی را دیدیم که پیاده یا سوار بر اسب و الاغ تفریح می­کردند. بعضی از آن­ها لباس­های فرم اروپایی بر تن داشتند. کسانی را دیدیم که شاد و بی خیال وقت می گذراندند! در شهر فواره­های زیبای زیادی وجود داشت و وقتی هنگام نماز فرا می­رسید مشکلی برای وضو گرفتن نبود. تعداد زیادی غذا خوری و کیوسک­های غذا وجود دارد که توجّه میهمانان شهر را به خود جلب می­کند. به بازارهای محلی و مراکز تجاری هم سری زدیم. هنگام گردش در شهر، با دانشمند جالبی آشنا شدم. متأسفانه نامش را فراموش کردم. دو روز جالب و خوب [در بیروت] به سرعت گذشتند. روز سوم ساعت هشت و ده دقیقه از طریق قطار به طرف دمشق به راه افتادیم. آن روز دو شنبه سیزدهم ماه شوّال بود.

حدود دوازده دقیقه بیشتر نگذشته بود که به ایستگاه خاداس[80] رسیدیم. بعد از پانزده دقیقه از محلی به نام بابدا[81]  گذشتیم. حدود پانزده دقیقة بعد به ایستگاه سوم به نام جمهور[82] رسیدیم. هنگامی که به ایستگاه آریا[83] رسیدیم ساعت دقیقاً نه و چهل دقیقه بود.

ساعت دو و دوازده دقیقه بود که به ایستگاه غالیه رسیدیم. در تمام این مدت قطارمان از مسیر کوهستانی عبور می­کرد. نام این کوه­ها لیوان (لبنان) است. نزدیک ایستگاه قطار کوهی قرار داشت که از [قلة] آن آب چشمه­ای زیبا و پاکیزه جاری بود. ما [خوب] از این آب پاک نوشیدیم و وضو گرفتیم. پس از ورود به ساختمان راه آهن در این ایستگاه قطار، دیدیم که دو در بزرگ دارد. بر روی یکی از آن­ها «سالن انتظار برای مردان» و بر روی دیگری «سالن انتظار برای زنان» نوشته شده بود. از آنجا که ما در کشوری مسلمان حضور داشتیم، مردان و زنان از هم جدا می­نشستند. حتی اگر با هم در یک واگن سفر می­کنند، صندلی­های آنان جداست و در میانشان پرده­ای است. فرقی ندارد که آن­ها مسلمان باشند یا مسیحی. [باید بگویم که] مسیحیان در این­جا زیر نظر سلطان عبدالحمید[84]  زندگی می­کنند. آن­ها به زبان عربی حرف می­زنند و روستاهایشان تمیز و مرتب، زیبا و خنک  است.

ایستگاه ششم خبدول[85] نام داشت. این محل مسیحی نشین بود. ساعت یازده و هفده دقیقه به ایستگاه آین سوفرای[86] رسیدیم؛ آنجا مکانی زیبا بود وخودِ ایستگاه بر فرازکوه بود. هوا چنان سرد شد که مجبور شدیم پنجره­های واگن را ببندیم و لباس­گرم بپوشیم. حدود نیم ساعتی همین­طور به راهمان ادامه دادیم. از آن بالا می­دیدیم که کشاورزان در پایین کوه به شخم زدن زمین مشغول­اند. بعد ازآن یک بار از داخل تونل گذشتیم­که تقریباً تاریک بود. به اطراف­که نگاه می­­کردیم، همه­جا برف نشسته بود. حدود پنج دقیقه از دل تاریکی گذشتیم. تمام این کوه­ها متعلق به سلسله جبال لبنان بود.

ایستگاه هشتم وادیان[87] نام داشت. از این­جا دیگر راه سرازیر بود. منظرة اطراف عوض نشده بود. همه­جا فقط کوه بود و کوه. مردم عربِ ساکن آنجا قسمت­هایی از کوه­ها را مسطح کرده، به کاشت گندم مشغول بودند. این­جا درختان میوه (لیمو و پرتقال) زیاد بود. میوه­های رسیده و آویزان از شاخه­های درخت بسیار زیبا بودند. وقتی به ایستگاه نهم، به نام ماریجته[88] رسیدیم، ساعت پانزده دقیقه به دوازده بود. مردم این مناطق مسیحی بودند. حدود 5 دقیقه توقف کردیم و بعد بلافاصله راهی شدیم. پس از این­که ساعت دوازده به ژیتا شتوریا[89]  رسیدیم [قطارمان] پنج دقیقه توقف داشت. این روستای مسیحی نشین که حدود دویست خانه داشت، دارای دوکلیسا بود.

مکان بعدی که به آنجا رسیدیم، یازدهمین منطقة مسکونی بعدی بود و شهر زاخله[90] نام داشت. ساعت پنج دقیقه به دوازده بود. شهر زیبا و ایستگاه قطار زیبایی داشت! ساعت دوازده و چهل و نه دقیقه، قطار در ایستگاه رایاک[91] متوقف شد. ساکنان این دوازدهمین جا نیز مسیحی بودند. ساعت یک و نیم بعد از ظهر به ایستگاه سیزدهم، میخفوفیا[92] رسیدیم. سپس دقیقاً ساعت دو در چهاردهمین  ایستگاه به نام سیرگایا[93] توقف کردیم. ساعت30/2 به ایستگاه زوبدانه[94]  رسیدیم. ایستگاه پانزدهم سوکاوادی[95] نام داشت که ساعت چهار و ده دقیقه به آن­جا رسیدیم. ایستگاه بعدی دیرکانونا[96] نام داشت. ساعت سه و سی دقیقه به ایستگاه آین فاینژانیه[97] و ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه به ژدیده[98] و پنج دقیقه مانده به ساعت چهار به ایستگاه خامایه[99] رسیدیم که مسلمانان در آنجا زندگی می­کردند.

ساعت درست چهار بود که به داماریا[100] رسیدیم. شهر مسلمان نشین زیبایی بود و در نزدیکی دمشق قرار داشت و بالاخره ساعت چهار و سی دقیقه وارد دمشق شدیم.

سلطان عبدالحمید دوم (Abdulhamit) (1918ـ1842)، سلطان عثمانی درسال­های1909ـ 876  پس از انقلاب ترکیه در سال 1908 از حکومت خلع شد. در کتب به او لقب «سلطان خونین» دادند. او تلاش زیادی برای پیشرفت دولت خود انجام داد.

ورود به شهر مقدس دمشق

پس از پیاده شدن از قطار در ایستگاه راه آهن دمشق، دنبال باربری می­گشتیم. دورتادور پر از پرنده­های دریایی بود. افرادی آن­جا ایستاده بودند و پیشنهاد می­کردند تا ما را به هر نقطه از شهر ببرند. دیگران هم پیشنهاد می­کردند به هر هتلی که بخواهی تو را ببرند. بالأخره یکی از آن­ها را انتخاب کردیم و ما را به هتل بردند؛ هتلی که در منطقة بازار پاشاعلی قرار داشت. اتاق بدی نبود که قیمتش شش گارشا و چهل کوپک بود.

در محل ورودی اصلی، جوانی با موهای روشن از ما استقبال کرد وگفت : خداوند همراهتان باشد! من مدت­هاست منتظر شما هستم، خوش آمدید! پس از این­که وسایل­مان را در اتاق جا­به­جا کردیم، به ما پیشنهاد کرد: «بیایید با هم به خانة من برویم. نهار حاضر است.» او خودش را این­گونه معرفی کرد: «من شاگرد قدیمی علی ایشان از تیونتر هستم.[101]  هفت سال در استانبول زندگی می­کردم. اکنون این­جا زندگی می­کنم. نامم احمد قسمت الدین است.»

ما به خانه­اش که در نزدیکی مسجد جامی ال ورود ( مسجد صورتی) بود رفتیم. قبل از نماز ظهر به وضوخانه که رفتیم، چیزی در آنجا دیدیم که تا کنون ندیده و نشنیده بودیم. بیانش با کلمات سخت است [که چه قدر همه چیز در اینجا به خوبی تعبیه شده است.] [از همه جا] آب تمیز می­آمد. ظاهر وضوخانه شبیه به فواره­هایی بود که در باغ­های  کاخ پترگف دیده بودم.

پیدا کردن کلمات مناسب برای توصیف همة زیبایی دمشق سخت است؛ فراوانی آب، خیابانهای پهن، اجناس فراوان و ارزان!

صبح همان آقا احمد قسمت الدین پیش ما آمد و گفت : «افندی! بیایید با هم به مزار قدیسین برویم.»  [با پذیرفتن پیشنهاد او] به قبرستانی در همان نزدیکی رفتیم که متعلق به عبدالله المارادسی از یاران  و پرچم داران حضرت محمد(ص) بود. سپس به طرف مسجد اموی[102] رفتیم. می­گویند در این مسجد سر آقا و سرور ما یحیی (رحمت خدا بر او) دفن شده است. مسجد بسیار فوق العاده و زیبایی بود! شنیدیم که [همین اواخر] این مسجد آتش گرفته بود، اما بعد از آن بازسازی و تعمیر شده و هزینه­اش را سلطان عبدالحمید داده است.

بعد از آن، به منارة بلند سفیدی سر زدیم که [تعریف می­کردند] بایستی حضرت عیسی=  از آن پایین بیاید. می­گویند: داخل این مناره بسیار زیباست و در آنجا شخص خود امام غزالی[103] نماز می­خوانده است. شکر خداوند ما نیز توانستیم به بالای مناره برویم و از آنجا شهر را ببینیم! واقعاً که بلندی ترسناکی بود!

در سمت شرق این مسجد جای زیبای دیگری هم بود که به آنجا سر زدیم. می­گویند اینجا محل دفن سر حسین7  است. در همان نزدیکی مسجد به سمت قبله، قبر یزید (خداوند او را به سزای اعمالش برساند!) قرار دارد.

درست جلوی دروازه­ها، سنگ گردی بر زمین قرار دارد که مردم از رویش رد می­شوند. جالب است که اروپایی­ها مدت­هاست خواهان خرید این سنگ هستند و حتی مبلغی معادل چهار میلیون روبل هم پیشنهاد کرده­اند ولی قدرتمندان وحاکمان محلی به آن­ها گفته­اند: «میراث ما فروشی نیست.» پرسیدم : «چرا اروپایی ها این قدر مشتاق به خرید آن هستند؟» در جواب به من گفتند: «ممکن است زیرِ این سنگ بتی قدیمی وجود داشته باشد.»

سپس به مدفن سلطان القاضی، صلاح الدین ایوبی سر زدیم.[104]  به داخل وارد شدیم. در مکانی مناسب یادبودی از امپراتور آلمان، با نوشته­ای روی نوار سیاه، با خط رنگی: «به یاد سلطان»  وجود داشت. (این خاطره به­ خوبی در ذهن من مانده بود؛ زیرا دیدار از قبر، بیش از حد مرا تحت تأثیر  قرار داده بود. )

سپس به آرامگاه یکی از افراد بزرگ عصر خود، نورالدین حضرت[105] و آرامگاه ابوالدردا[106]  نیز سر زدیم. (خداوندا! دعاهای ما را بپذیر و ما را از بخشش خود محروم نکن. آمین. )

سپس به مقبرة محی الدین بن عربی[107] سر زدیم که در داخل آرامگاه دفن شده است. این ساختمان بزرگ به دستور سلطان عبدالحمید ساخته شده بود.

پس از آن به سر  قبر عبدالغنی نابلوسی[108]  و پاموک بابا رفتیم. نفر دوم [پاموک بابا] ملّیت کُرد داشت. بر اساس نوشته­ها و اخبار، در هنگام زندگی اش معجزه­های زیادی داشته است. برای کنترل و اطمینان حتی می­گویند که قبرش را باز کرده­اند. جالب­تر از همه این­که بدن او در قبر هم پوسیده نشده! گویا همین امروز از دنیا رفته است. بر روی بدنش هیچ اثری از نابودی و خراب شدن دیده نمی شده است! می گویند بعدها از بدنش صداهای عجیبی بلند می شده و به همین دلیل جسدش را دوباره به قبر برگردانده بودند. اکنون برای نمایش فقط یکی از پاهایش در معرض دید عموم قرار دارد که در میان پنبه گذاشته شده است. قسمت الدین افندی [تصمیم گرفت ما را کنترل کند و] از ما پرسید: «کدام پایش را می بینید؟» گفتیم: «راست». گفت «درست است.»

سپس بر سر قبر کسانی رفتیم که «شهید» نام دارند. نام دو نفر را برای ما ذکر کردند؛ «مسعود بن جبیر» و «ابن وائل». در مورد نفر دوم چیزی نشنیده­ام. در همین روز ما توانستیم به مزارهای بلال حبشی=  که در اینجا به عنوان «باب الصدیر» معروف است و همچنین عبدالله بن ام مکتوم[109] برویم. بر سر مزار عبدالله بن زین العابدین بن حسین بن علی7  و نیز به مزار دختر حضرت علی7 امّ کلثوم فاطمة الصغری و دختر عمر (رضی الله عنه) سکینه رفتیم و زیارت کردیم. در این­جا به سمت قبله حدود دویست نفر از اصحاب دفن شده­اند. قبر آن­ها را نیز زیارت کردیم. [نام چند تن را این­جا ذکر می کنم :] اویس ثقفی و عبدالله بن الصادق.

سپس توانستیم بر سر مزار نویسندة کتاب الدر المختار شرح تنویر الأبصار وجامع البحار؛ المؤلف: محمد بن علی بن محمد بن عبد الرحمان الحنفی الحصکفی[110] نیز برویم.

می­گویند از طرف جنوب شهر، در دامنة کوه «جبال کوه» جایی است که قابیل، هابیل را کشت، به آن­جا هم رفتیم. روی یکی از تخته سنگ­های آن­جا می­توان هنوز لکه­های خون را که تا به حال آن­جا مانده­اند، دید. می­گویند قابیل چون نتوانست جسد برادرش هابیل را در این منطقة کوهستانی دفن کند، جسد برادر را بر دوش گرفت و مدت شش ساعت با خود راه برد تا مکان مناسب برای دفن او پیدا کند.[111]  هر سال یک بار در جایی که این قتل رخ داده است، مردم زیادی جمع می­شوند [که یاد هابیل را زنده نگه دارند]. می­گویند دعایی­که اینجا خوانده می­شود حتماً مورد قبول [خداوند] قرار می­گیرد.

در فاصلة سی کیلومتری شهر دمشق به طرف قبله، بر بلندای کوهی [قبر] بایزید بسطامی=[112]  قرار دارد. مقبرة او را هم زیارت کردیم. جای دیدنی بسیار زیبایی بود. سپس به طرف مزار شیخ­های صوفی نقش بندی خالدی[113] حرکت کردیم.

چهاردهم شوال نظاره­گر بودیم که چگونه «محمل الشریف»[114]  از دمشق به طرف سرزمین حجاز       می­رود. [در همین روز] به مزار شخصی به نام «ولی الله احمد» رفتیم که در فاصلة چهار کیلومتری [از دمشق] قرار داشت. همچنین به زیارت مقبرة حضرت احمد عسروجی رفتیم. که برایمان در مورد ویژگی­های مثبت این شخص تعریف کردند. همة این­ها را [در دفتر خودم] یادداشت کردم. می­گویند جنگجویان برای ادای وفاداری به نام او قسم می­خورند.  اگر قسمشان دروغ باشد و یا شهادت دروغ باشد و یا به هر دلیلی قصد پلیدی باشد [قسم آن­ها] پذیرفته نمی­شود. همة این­ها به خاطر قدرت خداوند بزرگ انجام می­شود. گرچه باید بگویم که شهروندان دمشق اغلب اهل اعمال بدی که در بالا به آن­ها اشاره شد نیستند. به ما این­گونه گفتند.

سمت شرق شهر دمشق، بر سر مزار محمد حنفیه،[115] طلحة بن عبیدالله،[116] عبدالله بن زبیر،[117] عبدالرحمان بن ابوبکر[118] و هشت نفر از اصحابش و شهیدان، حضرات تمیمی و بُشر بن عَمرو خَضرَمّی[119] و دیگر بزرگان رفتیم. در آنجا بین قبر محمد حنفیه و مزار دانشمندان و بزرگان جایی است به نام دهدهه که در آن­جا قدیسان زیادی دفن شده­اند. سپس به مزار معاویه[120] رفتیم، همچنین به معاویة بن یزید سر زدیم. (خداوندا! دعاهای ما را مستجاب کن و ما را از بخشش خود محروم نکن. آمین.)

نماز جمعه را در مسجد اموی خواندیم. امام بر اساس مذهب حنفی موعظه می­کرد. بسیار زیبا و با استادی این کار را می­کرد. پس [از نماز] در خیابان­ها قدم زدیم و به بازار سر پوشیده سر زدیم. بعد به حمام رفتم. زمان را به خوبی گذراندم! بعد از آن، دو بار به مزار افراد مشهور سر زدیم. [سپس به اتاقمان در هتل برگشتیم.] به خاطر دو پنجره که رو به خیابان بزرگ باز می­شد، اتاقمان خوب روشن بود. اتاق دارای کمد، قفسه، دو صندلی و دو تخت خواب فلزی داشت. پنجره­ها توری داشتند. خود هتل در محل خوب شهر قرار داشت. پنج روز و پنج شب در دمشق گذراندیم و سپس تصمیم گرفتیم به بیروت باز گردیم.

 



[1].  دارای تحصیلات حوزة علمیه قم و دکتری در رشتة حقوق خصوصی که اکنون به عنوان رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در فدراسیون روسیه فعالیت می­کنند.(در پایین صفحه بیاید نه در آخر).

[2].  عضو هیأت علمی گروه زبان روسی دانشگاه فردوسی مشهد، و دارای مدرک دکتری دررشتة زبان و ادبیات روسی از دانشگاه دولتی مسکو. (در پایین صفحه بیاید نه در آخر)

[3].  بخش آلتیر که در حال حاضر در منطقه پیلنینسکی امروزی متعلق به استان نیژگاردسکی قرار دارد.

[4]. اطلاعات مربوط به­زندگی حمیدالله­الموشیف برگرفته­از­سایت «اسلام در نیژنی­نوگارد» (www.islamnn.ru) و مقاله یولدوز علیموا با عنوان «پیاده از پیتربورگ به پتریاکسی» مجله سال 2005 شماره (135) ص10Татарские новости   

[5]. در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که در میان افراد مشهور اهل پتریاکسا می­توان به فرد برجستة مذهبی، قاری معروف قرآن، طاهر بن سبحانکول اشاره کرد. نام او در آثارش (مرجانی) بارها ذکر می­گردد. طاهر بن سبحانکول از اقوام همسر حمیدالله الموشیف بوده است.

[6]. درحال حاضر درچارچوب مجموعه «زندگی همشهریان برجسته» انتشارات مدرسه اسلامی نیژگرد «ماهنور» کتابی را در مورد حمید الموشیف آماده چاپ می­کند.

[7].  موسی جارالله بیگیف (1946- 1875) امام مسجد جامع مسکو وسن پترزبورگ در سال­های 1917 تا 1930 بوده است. او کتاب الفبای اسلام را تألیف کرد که به دلیل انتقاد از مارکسیسم در این کتاب، در سال 1923 میلادی و در دوران لنین به زندان محکوم شد. او همچنین مترجم قرآن به زبان تاتاری قدیم است. وی پس از آزادی از زندان که بر اثر فشار جهان اسلام صورت گرفت، به مصر مهاجرت کرد و در سال 1946 در قاهره از دنیا رفت. (محقق)

[8].   Мухаммад Галим Максудов

[9].  بر اساس خاطرات برخی از بازماندگان حمیدالله الموشیف، او دو بار به سفر حج  مشرف شد، لیکن چنان که از خاطرات خود حمیدالله در سفر نامة حج برداشت می­شود، به هنگام اقامت طولانی دو ساله­اش، دو بار مناسک حج را به­جا آورده است. 

[10]. رضا فخرالدینف (رضاالدین فخرالدین، 1936-1859) روشنفکر، مورخ، خداشناس، فعال مذهبی و اجتماعی، سردبیر مجله «شورا»،  از سال 1922 مفتی انجمن معنوی مرکزی مسلمانان داخل روسیه بود.  

[11].  Нижегородская

[12].  ر. فخرالدینف  «آثار»:  فرهنگ آثار و زندگینامة  فعالان مذهبی تاتار (نسخه دست نویس و چاپ نشده. در اوفا نگهداری می­شود) ـ جلد3، صفحه 532. فخرالدینف اطلاعاتی در جلد سوم نسخه دست نویس در مورد بیوگرافی الموشیف تا سال 1348 هجری یعنی 1929 سال وفات الموشیف می­نویسد.  

[13].  Мунир Альмушев

[14] . Волга-Донский

[15] . Калым

[16]. در مورد کلمات خارجی (مثلاً اسامی ونام­های جغرافیایی)  نگارش آن­ها  به­همان شکلی­که در متن اصلی حمید الله الموشیف نوشته شده­اند حفظ شده است.

[17].  Мулла Хамидолла бине Фатхулла

[18]. برابر با اول آذر 1278 خورشیدی وششم دسامبر سال  1899میلادی

[19].  Батыршах

[20]. Петряксы

[21] . همان میرزا محمد عالم مقصودف است که در مقدمه معرفی شد. وی نمایندة مجلس وفردی متمول بود.(محقق)

[22] . در مورد او در بخش مقدمه توضیح  داده شده است.

[23]. اکنون شهری در جمهوری چواش است.

[24]. هر یکصد کوپک برابر با یک روبل روسی است و در حال حاضر (مرداد 1390) هر روبل روسی برابر با 430 ریال است. (محقق)

[25]. مراد نویسنده، ترجمه سمع الله لمن حمده است (محقق)

[26]. ناشناس.

[27]. نویسنده مهفوم «بلیت خارجی» و «پاسپورت خارجی» را به یک معنی  به کار می برد.

[28]. در سفر روزه نمی­توان گرفت مگر اینکه بر اثر نذر شرعی واجب شده باشد. (محقق)

[29].  Дунай

[30]. رود ولگا رودی در غرب روسیه است که طول آن ۳٬۶۹۲ کیلومتر است و نیز طولانی‌ترین و پرآب‌ترین رود اروپا است. رود ولگا پس از طی مسیر طولانی خود به دریای خزر می‌ریزد. این رود در روسیه یکی از نمادهای ملی کشور به شمار می‌رود. یازده شهر بزرگ روسیه در کنار حوزه‌های آبگیر رود ولگا قرار دارد. برخی از بزرگترین ذخایر آبی جهان در کنار این رود قرار دارد و از منابع آب آن تغذیه می‌کنند.

[31]. رود نیوا در سن پترزبورگ قرار دارد و طول آن 74 کیلومتر است که به خلیج فنلاند می­ریزد (محقق)

[32]. منظور، مسافرخانه­ای که متعلق به تاتارهای کریمه است.

[33]. وجه ترکی رایج در زمان عثمانی­ها.

[34]. مسجد ایا صوفیه یا از جمله مشهورترین آثار تاریخی ترکیه در استانبول است. این مسجد تا هزاران سال از آثار باستانى بیزانسیان به شمار مى­آمد، اما اکنون صدها سال است که تبدیل به مسجد جامع شده است. در آغاز قرن ۲۰، آتاتورک این مسجد را تبدیل به موزه کرد که تا امروز نیز به همین گونه باقى مانده است. بنای ایا صوفیه تا قبل از فتح استانبول به دست مسلمانان، کلیسا بود. این بنا در سال ۳۲۶ میلادى توسط کنستانتین ساخته و در قرن ۶ میلادی توسط «جاستنیانوس» مورد بازسازی و مرمت قرار گرفت. این کلیسا نخست کلیسای بزرگ نام‌ گرفت. بعد از فتح استانبول به دست ترک­هاى عثمانى، «سلطان محمد فاتح» دستور داد تا آن را به مسجد تبدیل کنند(محقق)

[35]. سلیمان(1566-1495)  سلطان ترک در سال­های 15661520. در زمان وی امپراتوری عثمانی به بیشترین قدرت سیاسی خود رسیده بود. در این زمان قسمتی از پادشاهی مجار، قفقاز، مسوپاتامی، عربستان، سرزمین تریپولی و الجزایر را تسخیر کرده بود.

[36]. هر زیراگ 75/0 متر است.

[37] . دانشمند عثمانی ـ  مورخ  Ахи Челяби  

[38]. ستونی که می­گرید؛ ستونی است چهار ضلع از سنگ مرمر. این عقیده وجود دارد که: «ستون گریان» سوراخ معجزه گری دارد که  باید با انگشت آن را چرخاند، و در هنگام چرخاندن آرزو کرد، که حتما برآورده خواهد شد.

[39]. نویسنده کلمة مقام را به کار می­برد و معنی آن را توضیح نمی­دهد. منظور می­تواند قبر یا آرامگاه باشد یا حتی بنای یاد بود که به هر شکلی می تواند با  کسی که زیارتش می­کند، مرتبط باشد. (محقق)

[40]. خلیفة اموی مشهور به عمر ثانی (720 ـ 681)، نتیجه عمربن خطاب، خلیفه حاکم دوم (از طرف مادری). دوران حکومتش 720-717

[41]. کنستانتین کبیر، امپراتور رومی از سال 306 بعد از میلاد، حکومت را مرکزی کرد و در حالی­که از کلیسای مسیحیت حمایت می­کرد، فرهنگ  و آداب بت پرستی را  نیز در امان گذاشت. در سال های 330-324 پایتخت جدید کنستانتینوپل را در محل شهر بیزانس بنا کرد.

[42] . فرشتگان مقرب؛ جبرئیل حامل وحی از سوی خدا، میکائیل فرشتة رزق و روزی، اسرافیل فرشته­ای­که در سور خواهد دمید و خبر از فرا رسیدن روز حساب خواهد داد، عزرائیل فرشتة مرگ.

[43]. «مسجد آبی»، به افتخار سلطان احمد اول (1617ـ1603)  و به قصد برتری بر مسجد ایاصوفیا ساخته شد. ساختنش در سال 1609 آغاز  و سال 1616 پایان یافت.

[44]. منظور مسجد فاتح است که در سال 1471 توسط محمد فاتح دوم پس از تصرف کنستانتینوپل در سال 1453 ساخته شد. در سال1766 در طی زمین لرزة مهیب ویران شد و در آن مکان در سال 1771 مسجد جدید فاتح تأسیس شد.

[45].  برای میهمانان ویژة خارجی همیشه استثنا قائل می­شدند.

[46]. Галат   منطقه­ای در استانبول. در زمان قدیم اقامتگاه دیپلماتیک کشورهای خارجی بوده است.

[47] Суфьян ибн Айни

[48]. Меркез-бабай یکی از مقدسان ترک.

[49]. خالدبن زید، ابو ایوب انصاری ـ از یاران و پرچمداران پیامبر(ص). در سال 672 به­هنگام حمله و محاصره  کنستانتینوپل توسط اعراب در سن 80 سالگی کشته شد.

[50]. احتمالاً منظور نه فقط خود مسجد، بلکه صحن و اطرافش نیز می­باشد.

[51] Хасан-эфенди

[52]. سلطان عثمانی1520 ـ1470 ـ زمان حکومتش (1520 ـ 1512) پاورقی.

[53].   Потеющая колона

[54]. در اسلام سجده بر تصاویر اشخاص و حیوانات حرام است. به همین خاطر در زمان عثمانی­ها تصاویر باز مانده از زمان بیزانس در مسجد ایا صوفیا یا به زیر پرده یا صفحه­های محافظ رفتند.

[55]. در این بند نویسنده نوشته­های قبلی­اش را دوباره تکرار می­کند.

[56]. Тахир-бек گویا فردی که کارش در ارتباط با خبر و روزنامه بوده است.

[57]. Габдеррашид-эфенди گویا او فعال اجتماعی ـ سیاسی و مذهبی معروف تاتار بوده است، رشید ابراهیم ف (1944 ـ 1857)

[58] .ТопКапы  توپ قاپی، قصری­که به دستور محمد دوم بلافاصله پس از توقف کنستانتینوپول توسط ترک­ها ساخته شده بود.

[59].  طاهر بیگ.

[60]. گویا منظور احمد مدحت (Ahmet Midhat) است. (1913ـ1844) نویسنده ترک، نویسنده نمایشنامه و مطالب تاریخی و فلسفی.

[61].   Абд ар-Рауф бине Низаметдин

[62]. Кумушханеви مدرسه­ای که در منطقه­ای با همین نام قرار داشته در استانبول. گویا صحبت از ملاقات با دانشجوی تاتار است.

[63]. سکه عثمانی واحد پول امپراتوری عثمانی است.

[64]. Афон آیون ـ ارس، کوه مقدسی که  به شکل شبه جزیره بود.

[65]. دقیقاً کلمه به معنای آقا، سرور، کلمه­ای است برای مخاطب قرار دادن محترمانه مردم طبقه متوسط در امپراتوری و جامعة معاصر ترکیه.

[66].  منظور همسرش است.

[67].  سالونیکی شهری در یونان است، بندری در ساحل خلیج ترماایکوس دریای اژه.

[68].  شهری واقع در شمال یونان.

[69]. در روسیه چنین  سبدی می­توانست 10 برابر ارزان­تر باشد.

[70].   Хавс

[71].  Тиграт

[72].  رودس جزیره­ای در دریای اژه جزو کشور یونان.

[73] .  خدیف؛  آقا، دولتمرد، عنوان دولتی مصریان در سال­های 1914 ـ 1867

[74].   Николай Угодник

[75] . شهر ترابلس (شام)، بندری در لیبی ـ مرکز امنیتی لیبی با پانصد هزار ساکن (1990)

[76].   Мухаммад Камал

[77].  Хусаин Хабир

[78].  محمد بن اسماعیل بن الموگیر ابن باردیزباخ ابوعبدالله الجوفی البخاری (870  ـ810)، مفسر حدیث معروف سنی. صاحب اثر صحیح البخاری (مجموعه احادیث راستین). برای بیشتر اهالی تسنن ـ کتاب او پس از کتاب قرآن در مرحلة بعدی قرار دارد.

 

[80].   Хадас

[81].   Баабда

[82].Джумхура

[83].   Ария

[84].  سلطان عبدالحمید دوم (Abdulhamit) (1918ـ 1842) ، سلطان عثمانی در سال­های 1909 ـ 1876. پس از انقلاب صغیر ترکیه در سال 1908 از حکومت خلع شد. در کتب و آثار به  لقب «سلطان خونین» معروف شد. او تلاش زیادی برای پیشرفت حکومت خود انجام داد.

[85].   Хабдула

[86].   Айн Суфрайа

[87].   Вадиян

[88].   Мариджате

[89]. Джейта Штория

[90].   Захле

[91] . Райяк

[92] . Михфуфья

[93]. Сиргая

[94] .  Зубдане

[95].   Сука Води

[96].   Дир Кануна

[97].   Фанджание

[98].  Ждиде

[99].   Хамайе

[100] .  Даммария

[101] .  علی بن صفی الله بن محسن (1874ـ 1783). شخص معروف مذهبی حومه ولگا ایشان. در روستای تیونتر از نواحی مالمیشسکی از استان ویاتسکی (ناحیه بالتیسکی معاصر) زندگی و کار می­کرد. همسر حمید الموشیف ـ گیل میکامال، دختر شخص معروفی از ایشان های پتریاکسی به نام صدرالدین بود. همسر صدرالدین ایشان ـ  خوبول نیسا از تیونتر، از اقوام و شاگردان علی ایشان بود.

[102].  مسجدی در دمشق (715 ـ 705) که در محل کلیسای ایون روحانی شفابخش بنا شده بود. این بنا یادبود معماری اعراب قرون وسطی بوده است؛ مسجدی با سالن­های دعای بسیار و صحن­های مستطیلی شکل. از این­جا برای اجرای نشست­های رسمی نیز استفاده می­شده است.

[103].  غزالی یا الغزالی (1111 ـ 1059 یا 1058) متأله مسلمان، فیلسوف و صوفی دانشمند ایرانی که به زبان عربی می­نوشت. وی نقش بسیار مهمی در روند فلسفه قرون وسطی در اروپا داشته است.

[104].  صلاح الدین (1193 ـ 1138) ـ سلطان مصری. بنیانگذار سلسله ایوب الدین. فرمانده ارتش مسلمانان در جنگ­های صلیبی بود.

[105].  نورالدین حضرت محمود بن زنگی، حکمران سوریه (1174 ـ 1148)، پسر اتابک آک سانکور، بنیانگذار سلسله زنگی­ها. او سوریه را در جنگ­های صلیبی متحد کرد. بعد از فتح هر شهری در آن­جا بیمارستان و مدرسه می­ساخت.

[106]. ابو الدردا (وفات 625) ـ یکی از یاران حضرت محمد پیامبر9 ، قاضی مسلمان دمشق. یکی از اولین زاهدان که اهل تصوف او را به عنوان صوفی می­شناسد.

[107]. ابن عربی (محی الدین ابو  عبدالله محمد علی الحاتمی الطایی (1240ـ 1165) فیلسوف و صوفی بزرگ و معروف مسلمان، مؤسس عقیدة وحدت الوجود.

[108].  (وفات 1731) نویسنده، صوفی آگاه به همه مسائل صوفیسم.

[109].  همان عمرو بن قیس بن زائدة است که یکی از اصحاب پیامبر اکرم(ص) بوده است .وی نابینا بوده وپسر دائی حضرت خدیجه همسر رسول مکرم اسلام است.

[110].  محمد بن علی بن محمد بن عبد الرحمن الحنفی الحصکفی (وفات 1677) فقیه مسلمان، که در دمشق زندگی می­کرده.

[111]. مطابق با نوشته­های مسلمانان، قتل هابیل توسط قابیل اولین قتل بر روی زمین بود و چون نمی­دانست باید با جسد برادر چه کند، یک­سال جسد را در داخل کیسه­ای بر روی دوش راه می­برد و فقط  وقتی دید که چگونه کلاغی زمین را می­کند، او نیز جسد برادر را به خاک سپرد.

[112].  بایزید بسطامی صوفی مشهور  ایرانی. وفات 875

[113]. خالدیه : شاخه صوفی طریقت نقش بندی، که در سال 1811 توسط شیخ خالد البغدادی  (1827 – 1776) تأسیس شد.

[114].  تخت روان به شکل صندلی که با پرده پوشیده شده و  بر روی دوش راه می­برند حامل هدایایی  برای کعبه.

[115].  محمد بن الحنفیه ـ پسر خلیفه علی از زنش از قبیلة حنیفه، دختر پیامبر محمد9 که وارث پیامبر نشد، ولی بیشتر به عنوان عضو خاندان علیدف معروف بود که از تراژدی غمبار کربلا  زنده باقی ماندند. در جنگ «جمل» در سال 665  با برادران حسن و حسین شرکت داشت.

[116] . (وفات: 656) از یاران پیامبر محمد، اهل مکه، این سعادت نصیبش شده بود که در جنگ احد حضرت محمد را نجات دهد (625) پس از مرگ عمر بن خطاب عضو شورای انتخاب خلیفه جدید بود. یکی از 10 صالحی که پیامبر در زمان زندگی­اش بهشت را به آن­ها وعده داده بود. در جنگ «جمل» به هواداری از عایشه (وفات: 692) همسر پیامبر شرکت کرد و همان­جا نیز کشته شد.

[117].  عبدالله بن زبیربن عوام، پسر زبیر بن عوام که به همراه تلخار در جنگ جمل کشته شده بود. اولین فرزند به دنیا آمده از مهاجران در مدینه؛ زیرا به هنگام هجرتِ پدر و مادرش به دنیا آمد. مادرش اسما، دختر خلیفه اول، ابوبکر بود. درسال 679 از قسم خوردن به خلیفه، یزید بن معاویه امتناع کرد و در سال 682 خود را خلیفه اعلام کرد و حکومت بر سرزمین حجاز را به دست گرفت. در سال 692 به هنگام محاصره مکه توسط ارتش خلیفه امویان عبدالملک کشته شد. سرش را برای خلیفه به دمشق فرستادند و بدنش را به صلیب آویختند.

[118].  عبدالرحمان بن ابوبکر  ـ  پسر ابوبکر خلیفه اول. ابتدا با مسلمانان می­جنگید ولی بعدها دین اسلام را پذیرفت. جزو کسانی بود که از قسم خوردن به خلافت یزید امتناع کرد.

[119]. «بشر» پسر «عمرو» پسر احدوث و از مردم «حضرموت» و از قبیله کنده بوده است. او از نیکان و یاران حضرت امام علی علیه السلام است. دلاوری فرزندان او در نبردها زبانزد است. بُشر در ایامی که هنوز امام حسین علیه‌السلام با یاران یزید در حال گفت و گو بودند، به امام حسین علیه السلام پیوست

[120].  (680 - ؟) مؤسس و اولین خلیفه (از سال 661) امویان.