خفتگان در بقیع (13)

نوع مقاله: تاریخ و رجال

نویسنده

موضوعات


 در دوازده شمارة گذشته، شرح حال انسانهای شریف و با اخلاص از آل رسول(صلی الله علیه و آله) و یاران آن حضرت را که در بقیع خفته اند آوردیم و اکنون در این شماره به نگارش تاریخ زنانی می‌پردازیم که در خاک بقیع مدفون اند؛ مانند همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله)  و مادران مؤمنان عالم و دختران گرامی آن حضرت، عمه‌های بزرگوار و مادر رضاعی­اش حلیمة سعدیه که با شیرة جانش وجود گرامی رسول الهی را پرورش داد.

فاطمة بنت اسد، مادر گرامی امیر مؤمنان، که با دست با کفایتش، کفالت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)  را برعهده گرفت و آن حضرت، او را مادر خود می‌نامید!

و قبر مادر چهار پسر، شیران حادثة طف و نینوا، امّ البنین که صدای حزین و غمبارش و اشک‌های ندبه‌اش را تا کربلا روانه کرد.

و زنانی دیگر، همچون امّ ایمن و... که به دلیل عظمت انتساب به پیامبر، خاطرة وجودشان را پاس می­داریم و به یادکرد عظمت‌ها و جایگاه بلندشان می‌پردازیم:

همسران پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)

 

1.  ام سلمه

لازم است پیش از پرداختن به بحث، به این نکته اشاره شود که از میان همسران پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) ، جز خدیجة کبری3 ، همگی؛ از جمله امّ سلمه، در خاک بقیع آرمیده‌اند.

نام امّ ‌سلمه، هند بوده است. او دختر امیّة ‌بن ‌مغیرة مخزومی است که کنیه­اش بر اسمش غالب گردید و به «ام‌ّ سلمه» شهرت یافت؛ «أُمّ سَلَمَةَ، اسْمُهَا هِنْدَ بِنْتَ أَبِی أُمیّةَ الْمُغَیْرَةَ الْمَخْزُومِیّ، غَلَبَتْ عَلَیهَا کُنیَتهَا».[1]

‌امیة بن مغیره از بخشندگان عرب بوده که به «زاد الرکب» موسوم گشت. مادرش عاتکه، دختر عامربن‌ربیعة کنانی است. وی، پیش از همسریِ پیامبر خدا، همسر ابوسلمةبن عبدالأسد مخزومی بود؛ «وَکَانَ زَوجُهَا عَبْدَ اللّهِ بنَ عَبْدِ الأَسَدِ الْمَخْزُومِیّ الذِی هَاجَرَت مَعَهُ»؛[2] «شوهرش عبدالله بن عبدالأسد مخزومی بود که با او هجرت کرد.»

اسلام امّ ‌سلمه و فضایل و برجستگی­های او

ام سلمه و شوهرش ابوسلمه، عبدالله‌ بن‌عبد الأسد مخزومی، پیشگام در اسلام و از سابقین مسلمانان صدر اسلام بوده‌اند. آنان در مکه، در خانة ارقم‌بن‌ابی ارقم، مسلمانی برگزیدند. ام‌سلمه، ایمان راسخی داشت و در راه ایمان ثابت قدم بود.

امّ ‌سلمه زنی شایسته و باکرامت بود­که در میان همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله) ، بعد از خدیجه3 ، بر همه تقدم داشت. وی به اوج کمالات علمی، فکری و معنوی رسید و تا زمانی که زنده بود حرمت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و خاندانش را نگه‌ می­داشت و پیوسته در دفاع از حریم ولایت و امامت بود و به حق، لقب «ام‌ّالمؤمنین» برازندة اوست. پس بدین روی، می‌توان ویژگی‌ها و کمالاتی را برایش برشمرد:

ـ  در خردمندی، دانایی و درایت، از زنان نامدار زمان خود بود.

ـ  از جمال و زیبایی، بهره­ای وافر داشت؛ به‌گونه‌ای­که مورد حسد برخی از زنان پیامبر واقع شد.

ـ  در مصیبت‌هایی که بر او وارد می­آمد، نمونة کامل صابران بود.

ـ  در شمار حافظان اسرار اهل‌بیت بود؛ به‌گونه‌ای که کتب علم امیرالمؤمنین(علیه السلام) و صحیفة فاطمه3 را در اختیار داشت. وی کتب علم امیرمؤمنان را به امام سجاد(علیه السلام)  و کتب و نوشته‌های اسرار آل محمد: را در هنگام عزیمت امام حسین(علیه السلام) از مدینه، به ایشان سپرد.[3]

ـ  همراه شوهرش عبدالله‌بن‌‌عبدالأسد به حبشه هجرت کرد و از مهاجران نخستین بود.

ـ  راویِ روایات فراوان از مهاجرت به حبشه و روایات پیامبر(صلی الله علیه و آله) ، فاطمة زهرا، امام علی، امام مجتبی، امام حسین و امام سجاد: است که این روایات در کتب روایی فراوان­اند؛ به عنوان نمونه، می‌توان از شأن نزول آیة تطهیر یاد کرد که ماجرای خمسة طیّبه و قرارگرفتن‌ ایشان تحت کسای نبوی است، که خود نقلی مفصّل را می‌طلبد.

ـ  امانتداری،  از خصلت­ها و ویژگی­های برجستة او بود؛ چنان‌که علی(علیه السلام) وقتی تصمیم گرفت در عراق اقامت کند، نامه‌ها و وصیت‌‌نامه‌های خود را به امّ ‌سلمه سپرد تا آنگاه­که حسن‌بن‌علی8 به مدینه برگشت، آن­ها را به ایشان برگرداند.[4]

آنگاه که حسین‌بن‌علی8 عازم عراق شد، نامه و وصیت خود را به امّ ‌سلمه سپرد و فرمود: هرگاه بزرگترین فرزندم آمد و مطالبه کرد، به وی بسپار. پس از شهادت حسین‌بن‌علی8 حضرت علی‌بن‌ الحسین8 به مدینه بازگشت. امّ ‌سلمه سپرده‌ها را به ایشان بازگرداند.[5]

ـ کفالت و سرپرستی حسنین8 نیز از مسؤولیت­های مهم او بود؛ چنان‌که در تربیت حسین ‌بن ‌علی8 پس از شهادت حضرت زهرا3 ، علاقه و اصراری عجیب داشت.

البته فضائل وی  فراوان است که در ضمن نوشتن، بیشتر معلوم و واضح خواهد شد.

هجرت به مدینه

امّ ‌سلمه پس از بازگشت از حبشه به مکه ـ که در جریان هجرت نخستین بدانجا رفته بود ـ  به مدینه هجرت کرد. او خود ماجرای هجرتش به مدینه را اینگونه توضیح داده است:

«هنگامی­که تصمیم گرفتیم به­مدینه هجرت کنیم، ابوسلمه مرا بر شتر نشانید وفرزندمان سلمه را در دامنم نهاد و مهار شتر را گرفته، راه افتادیم. اقوام و قبیلة من بر سر راه ما آمده، به ابوسلمه گفتند: تو اختیار خود را داری ولی نمی‌گذاریم این زن را با خود کوچ دهی و هر روز از شهری به شهری ببری. آنان عنان شتر را از دست شوهرم گرفتند و مرا با فرزندم برگرداندند.

در این هنگام، بستگان ابوسلمه گفتند: حال که همسر او را از وی گرفتید، ما هم رضایت نمی‌دهیم که فرزند وی نزد شما باشد. بدین ترتیب آنان فرزندم را از من گرفتند و ابوسلمه ناگزیر مسیر را به تنهایی، به هدف هجرت طی کرد. پس از این ماجرا، هر روز به ابطح می‌آمدم و از فراق شوهر و فرزندم گریه و زاری می‌کردم. قریب یک سال بدین وضع روزگار گذراندم تا این­که فردی از بستگانم وقتی وضعم را اینگونه دید،  ناراحت شده به اقوامم گفت: چرا از این بیچاره دست نمی‌کشید و میان او فرزند و شوهرش جدایی افکنده­اید؟! عشیره­ام به من گفتند:  اگر می‌خواهی نزد شوهرت بروی، آزادی و بستگان ابوسلمه هم فرزندم را به من بازگرداندند و شتری مهیا کردند، سوار شدم و بچه‌ام را در آغوش گرفته، راهی مدینه شدم. درحالی‌که موجود زنده‌ای جز شترمان همراه ما نبود، رفتم تا به منزل تنعیم رسیدم. عثمان‌بن طلحه که از بزرگان مکه و کلیددار کعبه بود، وقتی مرا دید پرسید: دختر ابو امیه! به کجا می‌روی؟ گفتم: می‌خواهم به مدینه نزد شوهرم بروم. پرسید: کسی همراه تو هست؟ گفتم: جز خدا و این طفل، کسی را ندارم. گفت: چگونه پیاده خواهی شد و به تنهایی طی مسیر خواهی کرد؟! از همانجا مهار شتر را گرفت و با من به سوی مدینه روان شد. به خدا سوگند تا جایی که من می‌شناسم، مردی از عرب بزرگوارتر از وی ندیدم! هرگاه به منزلی می‌رسیدیم، شتر را می‌خوابانید و خود در پشت درختی پنهان می‌شد تا من پیاده شوم. آن‌گاه به شتر من رسیدگی می‌کرد و دور دست از ما، در سایة درختی می‌خوابید تا هنگام حرکت. باز شتر را آماده ساخته، نزدیک من می‌خوابانید و خود در محلی پنهان می‌شد تا من سوار شوم و لباسهایم را مرتب کنم. سپس می‌آمد و مهار شتر را می­گرفت و به راه می‌افتاد و پیوسته این کار را انجام می‌داد، تا نزدیک مدینه.

به قریة ‌بنی عمروبن عوف، نزدیکی قبا که رسیدیم، گفت: شوهر تو در این محل است. بر ابوسلمه وارد شدم و عثمان‌بن‌طلحه به مکه بازگشت.

ام ‌سلمه همواره می‌گفت: خانواده‌ای را سراغ ندارم که به اندازة خاندان ابوسلمه در اسلام رنج کشیده باشند و هم ‌سفری به بزرگواری و شرافت عثمان‌بن‌طلحه ندیده­ام! گویند این نخستین هودجی بود که از مکه به مدینه هجرت کرد.»[6]

ام‌ّ سلمه در مدینه

امّ ‌سلمه، از سال اول تا سال 61 یا 62 هجرت در مدینه بود که این مدت نسبتاً طولانی، در بردارندة وقایع بی‌شماری است، که خود تفصیل فراوانی را طلب می‌کند. اما به‌طور اجمال، بودن وی در مدینه را به سه دوره می‌توان تقسیم کرد:

الف:  تا سال چهارم هجرت که همراه شوهرش، عبدالله‌بن‌عبدالأسد بود.

ب:  از هنگام ازدواج با پیامبر(صلی الله علیه و آله) تا رحلت آن حضرت.

ج:  پس از رحلت پیامبر، تا سال 61 یا 62 هجرت.

این سه دوره، برای ام سلمه آکنده از جریان‌های فراوان است. او حوادث غم انگیزی را شاهد بود و اسرار بی‌شماری را با خود داشت؛ غصه‌های رحلت پیامبر، فاصله امّت از آرمان‌های نبی رحمت، مظلومیت و غربت زهرای اطهر، مظلومیت علی و خاندان رسالت، شهادت دُردانة رسالت، زهرای مرضیه، غم غربت علی‌بن‌ابی‌طالب و شهادت وی و غم مظلومیت حسن‌ و حسین:  و...

ام‌ّ سلمه و  ازدواج با پیامبر(صلی الله علیه و آله)

وی تا سال سوم هجرت، در مدینه همراه شوهرش عبدالله بن‌عبدالأسد مخزومی بود که در این سال جنگ اُحد پیش آمد. شوهرش که در جنگ شرکت داشت جراحات فراوانی برداشت و پس از هشت ماه در اثر همان جراحات به شهادت رسید. امّ سلمه به هنگام احتضار عبدالله بیتابی می­کرد عبدالله که هنوز رمقی به تن داشت برای آرام کردن امّ ‌سلمه روایتی را از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) نقل کرد. متن روایت چنین است:

«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ـ صَلََّى اللَّهُ عَلَیْهِ ]وَ آلِهِ[ وَ سَلَّمَ ـ إِذَا أَصَابَتْ أَحَدَکُمْ مُصِیبَةٌ فَلْیَقُلْ (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ) اللَّهُمَّ عِنْدَکَ أَحْتَسِبُ مُصِیبَتِی فَأْجُرْنِی فِیهَا وَ أَبْدِلْنِی بِهَا خَیْرًا مِنْهَا».[7]

«هرگاه مصیبتی بر هر یک از شما رسید، این جمله را بگوید: (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ)، سپس بگوید: بار خدایا! این مصیبت را در راه تو به حساب آوردم. پس به من پاداشی نیکو ده و بهتر از او را بر من عنایت کن!»

امّ ‌سلمه گوید: این جمله را گفتم و دعا کردم، اما فکر می‌کردم بهتر از ابوسلمه کجا نصیبم خواهد شد تا این­که ابوبکر و عمر از من خواستگاری کردند اما نپذیرفتم و پس از آن­ها پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) عمر را به خواستگاری برای خود فرستادند. در پاسخ ایشان گفتم: به پیامبر خدا بگویید:

اولاً:  دارای بچه هستم، اگر همسر اختیار کنم، بچه‌هایم بی‌سرپرست خواهند ­شد.

ثانیاً: از بستگانم کسی حاضر نیست مشکلاتم را برطرف کند.

ثالثاً: زنی غیور و بی‌اندازه حسودم، می‌ترسم که نتوانم از عهدة وظایفم بر آیم.

پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: اما فرزندانت را خود سرپرستی خواهی کرد و فامیل و بستگانت حاضر باشند یا غایب، با پیشنهاد من مخالفت نخواهند کرد. در موضوع حسادت تو، دعا می‌کنم تا خداوند از دلت ریشه‌کن سازد. وقتی جواب رسول خدا به ام‌سلمه رسید، به پسر بزرگش عمر، که هنوز به حد بلوغ نرسیده بود گفت: برخیز و مرا به ازدواج پیامبر(صلی الله علیه و آله) در آور و چنین شد و ازدواج در سال چهارم هجرت، در ماه شوال واقع گردید.[8]

روایتگر آیة تطهیر

ام‌سلمه، روایت‌گری با فضیلت بوده که از او روایات فراوانی در زمینه‌های گوناگون نقل گردیده است. برای نمونه، اشاره می‌کنیم که وی اولین روایتگر آیة تطهیر است.

در منابع تاریخی و روایی نقل شده است روزی که آیة تطهیر بر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شد، آن حضرت در خانة امّ ‌سلمه بودند که جبرئیل آمد و آیة تطهیر را آورد. به دلیل اهمیتی که دارد، مختصری درباره‌اش توضیح دهیم:

از احادیث مشهور میان عامه وخاصه، حدیث کِسا است. این حدیث درکتب شیعه و اهل‌سنت به طرق و اسانید مختلف نقل گردیده و آن چنین است که:

روزی پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) علی، فاطمه وحسن وحسین: در خانة امّ ‌سلمه بودند. آن­حضرت عبایش را بر سر خود و آن چهار نور تابنده افکندند و چنین دعا کردند: «اللَّهُمَّ هَؤُلاَءِ أَهْلُ بَیْتِی، فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِیراً»؛ «خدایا! اینان اهل بیت من هستند. ناپاکی­ها را از آنان بزدای و ایشان را به کمال طهارت پاکیزه‌شان فرما!» پس از این بود که جبرئیل فرود آمد و آیة سی و دوم سورة احزاب؛ یعنی آیة تطهیر را بر پیامبر خواند:

(إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً).[9]

«همانا خداوند خواسته است تا پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و از هر ناپاکی مصونتان دارد.»

علی‌بن‌موسی الرضا8 این حدیث را از طریق ام‌ّ سلمه، از پدرانش اینگونه روایت می­کند:

«ام‌سلمه گفت: آیة تطهیر در خانة من و در روزی که پذیرایی پیامبر با من بود نازل شد. آن حضرت، فاطمه و علی و نیز حسن و حسین: را فرا خواندند و جبرئیل هم آمد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) کسای خیری را برایشان پوشانید و سپس عرضه داشت:

«خدایا! اینان خانوادة من هستند. خدایا! پلیدی را از ایشان دور ساز و پاکشان فرما! جبرئیل عرض کرد: ای محمد! من هم از شمایم؟ فرمود: آری جبرئیل تو از مایی. من هم گفتم: یا رسول الله من هم از شمایم؟ فرمود: تو به خیر و سعادتی و از زنان رسول خدایی. جبرئیل آیة تطهیر را خواند: (إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً).[10]

روایاتی دیگر از ام‌ّ سلمه

عبدالرحمان بن عوف بر امّ ‌سلمه وارد شد و پرسید: مادرم! از زیادتی و فراوانی اموالم بیمناکم؛ زیرا اموال و ثروت من از همة قریش افزون‌تر است. می‌ترسم در آخرت باعث هلاکتم شود. ام‌سلمه گفت: فرزندم! انفاق کن. از پیامبرخدا شنیدم که فرمود: بعضی از اصحاب و یاران من، به جهت کارهایی که انجام می‌دهند، پس از مرگشان مرا نخواهند دید. عبدالرحمان بن عوف، ماجرا را بر عمربن‌خطاب نقل کرد. عمر بی درنگ نزد ام‌ سلمه آمد و گفت: مادر! شما چنین مطلبی را از پیامبر شنیده‌اید؟ گفت: آری. پرسید: آیا من از آنانم؟ فرمود: نمی‌دانم، اما پس از تو هم کسی را اطمینان نمی‌دهم که از این افراد نباشند.[11]

ام‌سلمه، روایتگر حدیث رد شمس، حدیث غدیر، صحیفة امامت، شهادت علی(علیه السلام) ، شهادت فاطمه زهرا3 ، حدیث اخوت پیامبر با علی، حدیث یوم الرّزیه، حدیث طیر، حدیث ناکثین و قاسطین و مارتین و احادیث فراوان دیگری است که در متون و منابع تاریخی و روایی موجودند.

اعتراض ام‌سلمه به ابوبکر

وقتی حضرت زهرا3 پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله)  خطبة جامع خود را در مسجد مدینه، در حضور خلیفه ایراد کرد، ام‌ سلمه از جا  برخاست و با این بیان بر ابوبکر اعتراض کرد و اینگونه سخن گفت:

«ای ابوبکر، آیا چنین گفتاری دربارة شخصی مانند فاطمه، دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سزاوار است؟! به خدا سوگند که او حوریه‌ای است به صورت بشر. او در دامان پرهیزکاران تربیت شد و پیوسته در حمایت فرشتگان بود و در دامان مادرانی پاک و طاهر نشو و نما کرد. او بهترین تربیت یافته در بهترین دامن و پاک‌ترین آن است. آیا گمان می‌کنید که پیامبر میراثش را بر او حرام شمرد و به وی اعلام نکرد؟! با آن­که خداوند به آن پیامبر رحمت دستور داد؛ (وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الأَقْرَبینَ‏)؛ «و بترسان خویشاوندان نزدیکت را.» یا آن­که تصور می‌کنی پیامبر به فاطمه اطلاع داد و او مخالفت امر پدر کرد و آنچه را که حق ندارد مطالبه می‌کند؟! با آن­که او به گفتة پیامبر(صلی الله علیه و آله) بهترین زنان و اسوة آنان و مادر سید جوانان و هم­پایة مریم، دختر عمران است! به خدا سوگند، پیامبر از سرما و گرما بر زهرا نگران بود! پیوسته دست راستش را بالین وی و دست چپش را بالا پوش قرار داده بود. ابوبکر! دست نگه‌دار؛ زیرا پیامبر کارهای شما را می‌بیند و روزی را که بر خدا وارد می‌شوی به خاطر بیاور. وای بر شما، به زودی نتیجة رفتارتان را خواهید دید. ابوبکر جهت این اعتراض حقوق امّ ‌سلمه را به مدت یک‌سال از بیت المال قطع کرد.»[12]

اعتراض به عایشه

در کتب و مطاوی تاریخی آمده است: هنگام ارادة عایشه بر خروج علی‌بن‌ابی‌طالب(علیه السلام) او را منع کرد و ماجرای پیش بینی پیامبر(صلی الله علیه و آله)  بر پارس کردن سگ‌های حوأب در منطقة عراق علیه یکی از همسرانش را به او گوشزد نمود که نقل این حادثه را به موقع و جای خود وا می‌نهیم و از ذکرش خودداری می­کنیم.

البته پس از این منع و عدم تأثیر در عایشه (ام‌المؤمنین) مجدداً به وی نامه نگاشته و فضیلت علی(علیه السلام) و منع زنان از جنگ و عدم شرکت در این حادثة انحرافی را به او گوشزد نموده است.

نامة امّ ‌سلمه به علی(علیه السلام)

پس از آن­که عایشه و طلحه و زبیر با جمعیتی کثیر به طرف بصره حرکت کردند، ام‌سلمه موضوع را به وسیله نامه‌ای به علی(علیه السلام) اطلاع داد و چنین نگاشت:

«همانا طلحه و زبیر و پیروان آنان که پیروان گمراهی­اند. تصمیم دارند که عایشه را با خود همدست نموده، بر ضدّ تو قیام کنند و به طرف بصره حرکت کرده‌اند و عامربن‌کریز هم با آن­ها است و بهانه‌شان این است که عثمان مظلوم کشته شده و خود را خون‌خواه وی می‌دانند! خداوند با قدرت و نیروی خود، آن­ها را کفایت خواهد کرد. اگر خدا ما را (زنان را) از خروج و حضور در میدان جنگ باز نداشته بود و امر به نشستن در خانه نفرموده بود، من هم به یاری و کمک شما قیام کرده و با شما هم دست می‌شدم، اما فرزندم عمربن ابوسلمه که او را با جانم یگانه می‌دانم به خدمت شما می‌فرستم. نسبت به او نیکی کنید. عمر فرزند ام‌سلمه بر علی(علیه السلام) وارد شد. حضرت مقدمش را گرامی داشت و او در تمام جنگ‌ها در رکاب حضرتش حاضر بود و زمانی هم او را حاکم بحرین نمود و به یکی از پسر عموهایش نوشت که شنیدم عمربن‌ ابوسلمه شعر هم می‌سراید، از اشعار او برایم بفرست، اشعاری در مدح امیرالمؤمنین برای حضرت فرستاد که آغازش چنین است:

جَزَتْکَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَرَابَةٌ            رَفَعْتَ بِهَا ذِکْرِی جَزَاءً مُوَفَّراً

«خداوند پاداشت دهد ای امیر مؤمنان، از نظر خویشاوندی پاداش بزرگی که با آن نام مرا بلند ساختی.»[13]

ام‌سلمه، انیس و همدم فاطمه3

بعد از وفات حضرت خدیجه، سرپرستی فاطمة زهرا3 توسط پیامبر به ام‌سلمه سپرده شد و او توانست ضمن سرپرستی از دختر پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) و کوثر رسالت، انس و الفتی با وی بیابد که تا آخرین سال‌های حیاتش موجب پرباری فکر و اندیشه و موجب تقوا و رستگاری او شود. ام‌سلمه به واسطة این ارتباط، به گنجینه‌ای گرانسنگ از روایات، معارف و افکار والای الهی دست یابد و بدین روی، ام‌سلمه روایات فراوانی را از فاطمه زهرا نقل نموده که در کتب تاریخی و روایی مضبوط است.

ام‌سلمه و خواب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)

ام‌سلمه، که همواره به دفاع از خاندان رسالت می­پرداخت، علاقة فراوانی به حسین‌‌بن‌علی8 داشت. او و برادرش حسن(علیه السلام) را دو سبط از اسباط و دو دُردانة پیامبر می‌شمرد. اسرار فراوانی دربارة آنان از جدشان و از پدرش علی و مادرش فاطمه نقل می­کرد. شیشه تربت را که پیامبر به وی سپرد، در دست او بود که در ماجرای شهادت حسین‌بن‌علی، اسرار الهی بر وی مکشوف گردید. او در شب شهادت امام شهیدان؛ حسین‌بن‌علی، پیامبر را در خواب می­بیند و...

ابن عباس گوید:

«در خانه خوابیده بودم که ناگهان صدای شیونی از خانة ام‌سلمه شنیده شد. من به خانة ام‌سلمه رفتم. مردم مدینه؛ زن ومرد به­سوی خانة ام‌سلمه هجوم آوردند. پرسیدم: ام‌المؤمنین! این ناله و فریاد و استغاثه چیست؟ او پاسخی نداد ولی به سمت زن‌های بنی‌هاشم رفت و به آنان فرمود: ای دختران عبدالمطّلب، کمکم کنید و با من بگریید. به خدا سوگند آقای شما، سید جوانان بهشت، سبط پیامبرخدا، حسین‌بن‌علی را کشتند! پرسیدم: ای مادر مؤمنان، این خبر را از کجا دانستی؟

فرمود: الآن درخواب پیامبرخدا را آشفته، افسرده وغمگین دیدم، سبب پرسیدم، فرمود:

در این روز، حسین فرزندم و اهل بیت او را کشتند. مشغول دفن ایشان بودم، این ساعت از دفنشان فارغ شدم که صورتم چنین است. از خواب بیدار شدم. گویا هیچ نفهمیدم و عقل و هوش از سرم رفته بود که ناگهان به سراغ تربت حسین(علیه السلام) ـ که جبرئیل برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) آورده و ایشان به من سپرده بودند ـ رفتم، دیدم خون تازه از شیشه جوشید و اکنون دانستم، طبق خبری که پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) به من داده بودند، حسین در کربلا به شهادت رسیده است. ام‌سلمه از آن خون گرفت و به صورت مالید و آن روز را روز نوحه و ماتم قرارداد تا این­که خبر رسید همان روز حسین‌بن‌علی8 به شهادت رسیده است.»[14]

این حدیـث، از احـادیث مشهور و مسانیـد روایـی شیعه است که البته مثـل آن تربت را  خود ابی­عبد الله(علیه السلام)  نیز به ام سلمه داده و به او فرموده است: «این را هم با آنچه جدم به تو سپرده نگهداری نما، هر وقت هر دو به خون مبدل گشت، بدان که شهید شده­ام.»[15]

وفات ام‌سلمه و دفن در بقیع

اواخر عمر ام‌سلمه، همزمان است با آمدن بشیربن‌جذلم به مدینه و دادن خبر شهادت امام حسین(علیه السلام) و یارانش و بدینسان؛ چنان‌‌که تاریخ‌نگاران نگاشته‌اند، اهالی مدینه وقتی از شهادت امام حسین(علیه السلام) آگاهی یافتند، پس از چند روز، با وفات مادر مؤمنان، ام‌سلمه مواجه شدند. بنابراین، ام‌سلمه فرصتی یافت تا بر شهادت شهیدان کربلا و جگرگونة پیامبر رحمت، حسین‌بن‌علی(علیه السلام) نوحه سرایی کند. در نتیجه با قاطعیت می­توان گفت که رحلت و وفات وی در سال 61 هجرت، پس از واقعة جانگداز کربلا روی داده است. او به هنگام وفات، 91 سال سن داشته است.

«ابوهریره با حضور امیر مدینه بر جنازة ام‌سلمه نماز گزارد و دو فرزندش، عمر و سلمه، او را در بقیع کنار مقابر دیگر همسران پیامبر به خاک سپردند.»[16]

2. عایشه، دختر ابو‌بکر‌بن ابی‌قحافه

عایشه، بنت ابی‌بکر بن ابی قحافة‌ بن عامر بن عمروبن کعب بن سعدبن مرّة بن کعب بن لؤی، ملقّب به «ام‌المؤمنین» و مادرش رومان، دختر عامة بن عویمر است. وی در سال چهارم بعثت در مکه از مادرش رومان، در خانة ابی‌بکر بن ابی قحافه، متولد شد.

عایشه و مسلمانی

عایشه در خانة ابوبکر، با آیین مسلمانی آشنا گردید و طبق قاعده، به سنت مسلمانی نشو و نما یافت و بر این اساس با رویکرد مسلمانی متولد گردید و اسلام را با علاقه‌ای درونی، آیین خود قرار داده است.

ازدواج پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) با عایشه

به گفته و نقلی که از خود عایشه وجود دارد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) با ایشان در سال دهم بعثت، ازدواج کرده‌اند. البته زندگی رسمی عایشه با آن حضرت هشت یا ده ماه پس از هجرت، در ماه شوال، در مدینه آغاز گردید.

پیامبر(صلی الله علیه و آله) پیش از هجرت در ماه شوال، عایشه را به ­عقد خود درآورد وخانه‌ای را با اساس­البیت که در حدود پنجاه درهم قیمت داشت صداقش قرار داد و ده ماه پس از هجرت به مدینه، زفاف انجام گردید.[17]

پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از وفات حضرت خدیجه، با وساطت خوله بنت حکیم بن اوقص، همسر عثمان بن مظعون و با خواست پدرش ابوبکر، عایشه را با مهریه چهارصد درهمی، به عقد خود در آورد و چنان‌که اشاره شد زندگی رسمی آن حضرت با عایشه، پس از هجرت به مدینه و هشت ماه یا ده ماه توقف در آن شهر، آغاز گردید.

عایشه در خانة پیامبر(صلی الله علیه و آله)

عایشه، تا هنگام رحلت پیامبر، در کنار او و در خانه­اش بود و دوران پرنشاط زندگی­اش را در کنار آن حضرت سپری کرد. شاهد نزول آیات فراوان وحی بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و شاهد حوادث، رنج‌ها، تلاش‌ها، کامیابی­ها و ناکامی‌های فراوان مسلمانان و در رأس آن­ها، پیامبر گرامی اسلام بوده است.

عایشه، راوی احادیث نبوی

طبق معمول، عایشه با ذهن بازی که داشته و شاهد حوادث فراوان بوده و چند سالی را در مجالست و همنشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله) سپری کرده، احادیث فراوانی را از آن حضرت، هم شنیده و هم نقل کرده است. برای نمونه، چند حدیث را از او نقل می‌کنیم:

1. «هرگاه پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) از سفر می‌آمد، زیر گلوی فاطمه را می‌بوسید و می­فرمود: بوی بهشت را از وجود او استشمام می‌کنم.»

2. «پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِی»؛ «فاطمه پارة تن من است، هر که او را آزار دهد، مرا آزرده است.»

3. «از پیامبرخدا شنیدم که می‌فرمود: علی بن ابی‌طالب بهترین افراد بشر است. هرکس مقام و منزلت او را نادیده بگیرد، راه کفر و الحاد را پیشه کرده است.»

ابن سعد، بخاری، ذهبی وحاکم نیشابوری نوشته‌اند: عایشه­‌گوید حضرت زهرا3 هنگام رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله)  پیش آن حضرت رفت و پیامبر به وی چیزی گفت که فاطمه گریان شد و سپس چیزی فرمود که اینبار حضرت زهرا خندان شد! عایشه می­افزاید: دلیل این کار را از وی جویا شدم. حضرت فاطمه در این هنگام گفت: راز رسول الله را فاش نمی‌کنم. بعد از رحلت حضرت رسول، بار دیگر همان پرسش را تکرار کردم، فاطمه3 در پاسخ گفت: پیامبر فرمود: جبرئیل هر سال یک بار بر من نازل می‌شد تا قرآن را عرضه کند، ولی امسال دو بار نازل شد؛ چرا که مرگم نزدیک است! من از این سخن گریستم. حضرت پرسیدند: چرا گریه می‌کنی؟ «أَ مَا تَرْضَیْنَ أَنْ تَکُونِی سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ أَوْ سَیِّدَةَ نِسَاءِ هَذِهِ الأُمَّةِ؟»؛[18] «آیا راضی نیستی که سرور زنان امت من یا سرور زنان عالم باشی؟»

ابن حجر عسقلانی در مسند خود 1081 حدیث از عایشه گرد آورده که به «مسند عایشه» معروف گردیده است. احادیث گردآمده در این مجموعه از ابن حجر، بر پایة مسند احمدبن حنبل و فرزندش عبدالله فراهم آمده است. ترتیب روایات براساس ترتیب الفبایی نام راویان از عایشه می‌باشد. این اثر از جهت موضوعی چنان که در فهرست پایان کتاب آمده، شامل تمامی ابواب فقه و سایر معارف است.[19]

و از این نوع جمع آوری‌ها فراوان است؛ مانند موسوعة امّ ‌المؤمنین، عبدالصبور شاهین یا مانند الاجابه لایرادها استدرکته عایشة علی الصحابه، الزرکشی، دمشق، مطبعة الهاشمیه، 1939م. که نود حدیث را از عایشه آورده که بر سی تن از صحابه ایرادات بزرگی را وارد کرده و آن­ها را توبیخ نموده است.

در هرحال، نوع زندگی عایشه و مدّت 10 سال را که در حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) بوده، نمی‌توان انکار کرد و از نظر دور داشت که بایستی روایات فراوانی را نقل نموده باشد و چنین هم هست.

تنزیه عایشه در قرآن در جریان افک

از داستان‌هایی که در آیات 11 تا 16 سورة نور آمده، داستان پر ماجرای افک است (یعنی تهمت ناروا به عایشه امّ ‌المؤمنین) که از سوی منافقان این تهمت زده شد که در نتیجه، قرآن مجید، عایشه، همسر پیامبر گرامی اسلام را پاک و منزّه شمرده، اصل ماجرا از دیدگاه اهل‌سنت و شیعه چنین است.

*  از دیدگاه اهل‌سنت:

عایشه گوید: هرگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) می‌خواست عازم سفری شود، در میان همسران خود قرعه می‌انداخت پس به نام هرکس که می‌افتاد او را با خود می‌برد. در جنگ بنی المصطلق که در سال پنجم هجرت رخ داد، قرعه به نام من افتاد، من با پیامبر همراه شدم. چون آیة حجاب نازل شده بود، در هودجی پوشیده بودم، جنگ به پایان رسید و ما بازگشتیم، من در بازگشت در هودجی بودم و صفوان شترم را می‌راند و این موجب شد تا عبدالله بن ابی سلول ما را به تهمتی بزرگ متهم کند. وارد مدینه که شدیم، مردم پیرامون آن تهمت سخن می‌گفتند، یک ماه در بستر بیماری افتادم، پیامبر در این یک ماه به من بی‌اعتنا بود، این بی‌اعتنایی رنجم می‌داد. گاه می‌آمد و سلامی می‌کرد و گاه می‌گفت: «کَیْفَ تِیکُمْ» جریانت چگونه است؟ و بر می‌گشت. این سخن پیامبر مرا بیشتر نگران می‌کرد. اما نمی‌دانستم چه نسبت زشتی به من داده‌اند. شبی مادر مسطح را دیدم، گفت: هلاک باد مسطح! گفتم: چرا؟ آیا مردی را که در جنگ بدر شرکت کرده دشنام می‌دهی؟ مادر مسطح گفت: آیا ساده و بی‌اهمیت می‌شماری تهمتی را که به تو زده‌اند؟ گفتم چه تهمتی؟ ماجرا را گفت و گفت: اولین بار این تهمت را مسطح برای من نقل کرده، با شنیدن این خبر، مریضی­ام شدت یافت، به پیامبر(صلی الله علیه و آله) عرض کردم:

«أَتَأْذَنُ لِی أَنْ آتِیَ أَبَوَیَّ... فَأَذِنَ لِی رَسُولُ اللَّهِ ـ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ ]وَ آلِهِ[ وَسَلَّمَ ـ فَجِئْتُ أَبَوَیَّ فَقُلْتُ لأُمِّی، یَا أُمَّتَاهْ! مَا یَتَحَدَّثُ النَّاسُ؟ فَقَالَتْ أَیْ بُنَیَّةُ هَوِّنِی عَلَیْکِ فَوَاللَّهِ لَقَلَّمَا کَانَتْ امْرَأَةٌ قَطُّ وَضِیئَةً عِنْدَ رَجُلٍ یُحِبُّهَا وَ لَهَا ضَرَائِرُ إِلاَّ کَثَّرْنَ عَلَیْهَا قَالَتْ: قُلْتُ سُبْحَانَ اللَّهِ أَوَقَدْ تَحَدَّثَ النَّاسُ بِهَذَا قَالَتْ فَبَکَیْتُ تِلْکَ اللَّیْلَةَ حَتَّى أَصْبَحْتُ لاَ یَرْقَأُ لِی دَمْعٌ وَلاَ أَکْتَحِلُ بِنَوْمٍ ثُمَّ أَصْبَحْتُ أَبْکِی...»[20]

«آیا اجازه می‌دهید به خانة پدرم بروم؟ پیامبر به من اجازه دادند. نزد پدر و مادرم رفتم. به مادرم گفتم: مردم چه می‌گویند؟ مادرم گفت: نگران مباش، زنی را که شوهرش او را دوست دارد، هووهایش زیاد نسبت به او تهمت می‌زنند، تا صبح گریستم و چشمم به خواب نرفت و...»

و بالأخره اهل سنت، نقل می‌کنند که در این جریان، آیات 11 تا 17 سورة نور نازل شد و امّ ‌المؤمنین عایشه، تنزیه گردید.

*  آیات افک از دیدگاه شیعه

نقل شیعه در مورد آیات افک، همسویی کامل و دقیقی با روایات اهل سنت دارد و تمام بزرگان و عالمان شیعه، عایشه را منزّه از تهمت ناروایی که به وی، به عنوان «امّ المؤمنین و همسر پیامبر گرامی اسلام» زده‌اند، مبرا کرده و او را پاک می‌دانند؛ چنان‌که صریح آیات کریمه قرآن است. البته داستان افک را برخی از شیعیان در بارة ماریه دانسته‌ و گفته­اند که این واقعه اصلاً دربارة عایشه نیست تا خدای ناخواسته اتهامی به ایشان وارد شود. ما برای پرهیز از اطناب و تفصیل، از نقل ماجرا خودداری می‌کنیم.

تنزیه عایشه از سوی شیعه

عموم شیعیان عایشه را منزه شمرده و تهمت یاد شده را مردود می‌دانند و معتقدند که اهانت به ایشان حرام است و دامن وی را از چنین نسبت‌هایی مبرا شمرده­اند. علمای بزرگ شیعه بر این عقیده­اند که تهمت به هر یک از زنان پیامبر، از جمله عایشه حرام است. جا دارد در این مورد به فتوای رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنه‌‌‌ای اشاره شود.

وقتی فردی به نام یاسر الحبیب، طلبه جوان کویتی سخنان توهین آمیزی را نسبت به عقاید برادران اهل سنت مطرح ساخت، این ماجرا باعث شد که برخی از مقام معظم رهبری استفتا کنند و نظر ایشان را جویا شوند. فردی که استفتا نموده، از معظم‌له خواسته است که نظرشان را در این زمینه مرقوم فرمایند و معظم له اینگونه مرقوم فرموده‌اند:

«اهانت به نمادهای برادران اهل سنت؛ از جمله اتهام زنی به همسر پیامبر اسلام (عایشه) حرام است. این موضوع، شامل زنان همة پیامبران به‌‌ویژه سید الأنبیا، پیامبر اعظم، حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) می‌شود.»[21]

البته ناگفته نماند که یاسرالحبیب، علاوه بر عقاید برادران اهل سنت، به عقاید شیعه هم اهانت کرده است، به خصوص به تقیه که مورد وفاق عقاید شیعی است تاخته و آن را مانع بزرگی بر سر راه پیشرفت اسلام دانسته است. چنین می‌نماید که این فرد، خود مشکوک است و ظاهراً از دشمنان تأثیر می­گیرد.

نگاهی به آیات افک

(إِنَّ الَّذینَ جاؤُ بِالإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الإِثْمِ وَ الَّذی تَوَلَّى کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظیمٌ) (نور: 11)

«مسلّماً کسانی که آن تهمت عظیم را عنوان کردند، گروهی (متشکّل و توطئه‏گر) از شما بودند امّا گمان نکنید این ماجرا برای شما به زیان شما است، بلکه خیر شما در آن است. آن­ها هر کدام سهم خود را از این گناهی که مرتکب شدند، دارند و از آنان کسی که بخش مهمّ آن را بر عهده داشت، عذاب عظیمی برای اوست!»

(لَوْ لاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْراً وَ قالُوا هذا إِفْکٌ مُبِینٌ). (نور: 12)

«چرا هنگامی که این تهمت را شنیدید، مردان و زنان با ایمان نسبت به کسی که از خودشان بود، گمان خیر نبردند و نگفتند این دروغ بزرگ آشکاری است.»

(لَوْ لا جاؤُ عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِکَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْکاذِبُونَ). (نور: 13)

«چرا چهار شاهد بر آن نیاورند و هنگامی که گواهان را نیاوردند، آنان در پیشگاه خدا دروغگویان­اند.»

(وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیا وَ الآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِیما أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذابٌ عَظِیمٌ). (نور: 14)

«و اگر فضل و رحمت الهی در دنیا و آخرت، شامل حال شما نمی‌شد، به‌خاطر این گناهی که کردید عذاب سختی به شما می‌رسید.»

و در آخر قرآن کریم می‌فرماید:

(یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ). (نور: 17)

«خداوند اندرزتان می‌دهد که اگر ایمان دارید، هرگز چنین کاری را تکرار نکنید.»

البته در تاریخ حوادث فراوانی دربارة عایشه، بعد از رحلت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)  نقل شده که پرهیز طول کلام، از آن خودداری می‌کنیم.

پاسخ به ندای الهی و دفن در بقیع

ابن خلکان می‌نویسد: «عایشه در زمان سلطنت معاویه، در سال 58 هجری و در سن 67 سالگی در گذشت و در بقیع مدفون گردید.»[22]

عایشه، همچون پدرش ابوبکر شبانه به خاک سپرده شد.

امام بخاری و غیر او، به سندی اشاره می‌کنند که براساس آن، عایشه ام‌ّ المؤمنین به عبدالله بن زبیر وصیت کرد؛ «ادْفِنِّی مَعَ صَوَاحِبِی بِالبَقِیعِ».[23]

حاکم در المستدرک به نقل از هشام‌ بن عروه می­نویسد: «ام مؤمنان در شب روز سه‌شنبه درگذشت و ابوهریره برجنازه‌اش نماز گزارد.»[24]

3. حفصه، دختر عمر بن خطاب

حفصه، امّ‌المؤمنین، دختر عمر بن خطاب، همسر گرامی پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله)  است. مادرش، زینب دختر مظعون، خواهر عثمان‌بن مظعون می‌باشد. ایشان پیش از ازدواج با پیامبر(صلی الله علیه و آله) ، همسر خنیس بن حُذاقة سَهمی بوده که دربارة شخصیت ایشان در نوشتارهای آغازین، توضیح مفصّل دادیم. خنیس که در گذشته از او یاد کردیم، در سال سوم هجرت در مدینه وفات یافت و در بقیع به خاک سپرده شد و پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) بر وی نماز گزارد.

پس از گذشت زمان عده، عمر نزد ابوبکر آمد و ازدواج با حفصه را به وی پیشنهاد کرد. ابوبکر پاسخی نداد. وی همچنین از عثمان خواست تا حفصه را به ازدواج خویش در آورد، عثمان هم گفت: فعلاً قصد ازدواج ندارم. ... پیامبر(صلی الله علیه و آله) دستور داد تا حفصه را برای حضرتش خواستگاری کنند و  دخترش ام‌کلثوم را به عقد عثمان در آورد. این ازدواج در سال سوم هجرت واقع شد... پس از این داستان، ابوبکر به عمر گفت: از من دلگیر نباش زیرا شنیده بودم که پیامبر حفصه را نام می‌برد و نمی­خواستم راز آن حضرت را فاش سازم...».[25]

حفصه و داستان تحریم

پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله)  هر روز صبح، بعد از نماز، به خانة یک‌یک همسرانش می‌رفتند و از آنان دلجویی می‌کردند.  یکی از روزها برای زینب بنت جحش ـ که علاقة فراوانی به آن حضرت داشت ـ ظرف عسلی بردند. آن روز زینب مانند همیشه از پیامبر خواست بنشینند و از عسل تناول نمایند و در نتیجه توقف حضرت در خانة وی طولانی‌تر شد. این مسأله بر حفصه و عایشه گران آمد. بار دیگر آن دو تصمیم گرفتند از پیامبر(صلی الله علیه و آله)  اظهار نگرانی و گله کنند که گویا معافیر[26] خورده‌اند و بوی دهانشان نامناسب است! حضرت وقتی نزد آن­ها رفت، این سؤال را طرح کردند. در پاسخشان فرمود: نه، معافیر نخورده‌ام، بلکه زینب به من عسل داده است. حفصه گفت: باید زنبور عسل روی درخت معافیر نشسته باشد که چنین ناخوشایند است! لذا پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای خوشنودی ایشان عسل را برخود تحریم نمودند. پس از این تحریم بود که آیات زیر بر آن حضرت نازل گردید:

* (یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضاتَ أَزْواجِکَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ) (تحریم : 1)

«ای پیامبر، چرا چیزی را که خدا بر تو حلال فرموده، به خاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام می‌کنی؟»

پیامبر(صلی الله علیه و آله) خطاب به ایشان فرمودند: این را بر کسی فاش مسازید، اما آن­ها به این تعهد وفا نکردند و راز پیامبر را فاش ساختند و آن خبر را در میان مردم انتشار دادند. خداوند به وسیلة جبرئیل، پیمان شکنی آن­ها را به پیامبر اطلاع داد و آن­ها را تهدید به مجازات فرمود و به پیامبر فرمود: آنچه را که بر خود حرام کرده‌ای حلال است و می‌توانی استفاده کنی و آیة توبیخ آن­ها چنین است:

*  (وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلى‏ بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدیثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هذا قالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلیمُ الْخَبیرُ) (تحریم : 3)

«(به خاطر بیاورید) هنگامی را که پیامبر یکی از رازهای خود را به بعضی از همسرانش گفت، ولی هنگامی که وی آن را افشا کرد و خداوند پیامبرش را از آن آگاه ساخت، قسمتی از آن را برای او بازگو کرد و از قسمت دیگر خودداری نمود. هنگامی که پیامبر همسرش را از آن خبر داد، گفت: «چه کسی تو را از این راز آگاه ساخت؟» فرمود: «خداوند عالِم و آگاه مرا با خبر ساخت!»

سپس این آیه برای آن­ها نازل گردید.

*  (إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْریلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ) (تحریم: 4)

«اگر شما دو همسرِ پیامبر، از کار خود توبه کنید (به نفع شما است؛ زیرا) دل‌هایتان (از یاد حق) منحرف شده و اگر بر ضدّ او هم­داستان شوید (کاری از پیش نخواهید برد)؛ زیرا خداوند یاور اوست و همچنین جبرئیل و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آنان پشتیبان اویند.»

البته برخی از مفسران، نظیر طبرسی در مجمع البیان، مطلب را به‌گونة دیگری نقل کرده‌اند؛ چنان‌که طبرسی نوشته است: «یکی از روزهایی که نوبت پذیرایی پیامبر(صلی الله علیه و آله) با حفصه بود، به اتاق وی رفت، حفصه اظهار داشت با پدرم کاری دارم، اجازه دهید به خانة پدرم بروم. حضرت هم اجازه دادند. هنگامی که اتاق خلوت شد، پیامبر به سراغ ماریة قبطیه فرستاد و در اتاق حفصه با وی همبستر گردید. حفصه که از خانة پدر بازگشت، در را بسته دید! پشت در نشست تا در باز شد. رسول خدا درحالی‌که عرق از جبین مبارکش می‌ریخت، از اتاق بیرون آمد و ماریه را نیز در اتاق خود مشاهده کرد. حفصه پرخاش کرد: آری، برای چنین منظوری به من اجازه دادی و گرنه اجازه نمی‌دادی! کنیز خود را به خانه آوردی در روزی که مخصوص من است. آن هم در بستر من با وی همبستر گشته و احترام مرا ریختی؟! پیامبر برای این­که صدای او را کوتاه کند و جار و جنجالی به راه نیفتد، فرمود: خاموش باش، برای رضا و خشنودی تو ماریه را بر خود حرام کردم، ولی این مطلب، نزد تو امانت باشد و به کسی باز مگو. در این هنگام بود که سورة تحریم نازل گردید.»[27]

تهدید الهی به حفصه و عایشه

در ماجرای این فاش سازی خبر، خداوند متعال در سورة تحریم آنان را به طلاق تهدید کرده و اینکه همسرانی مؤمن، صالح، عابد، و بکر روزی­اش خواهد کرد.

(عَسى‏ رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَیْراً مِنْکُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَیِّباتٍ وَ أَبْکاراًً) (تحریم : 5)

«ای همسران پیامبر، اگر او شما را طلاق دهد، امید است پروردگار به جای شما همسرانی بهتر برای او قرار دهد؛ همسرانی مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه کننده، عبادت کار، اهل هجرت؛ زنانی غیر باکره و باکره و بدین صورت، خداوند آنان را تهدید به طلاق نمود؛ تهدیدی که برای هر زنی بدترین تهدید و خبر و ناخوشترین ماجرای زندگی است.»

سیوطی در درّ المنثور از ابن عباس نقل نموده است که: «عمر بن خطاب به ابن عباس گفت: بعد از این ماجرا پیامبر از همسرانش کناره‌گیری کرد و ماریه را به مشربة امّ ابراهیم فرستاد و خود نیز برای مدتی در آنجا اقامت گزید.»[28]

تجمّل‌گرایی حفصه

همسران پیامبر ـ به ویژه حفصه ـ از آن حضرت چیزهایی را مطالبه می‌کردند و گرایش به تجمل و زینت‌های دنیایی داشتند، تا جایی که گاهی این مطالبات به بگو مگو منتهی می شد؛ به حدّی که روزی میان پیامبر و حفصه، مشاجره و نزاعی طولانی روی داد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) خطاب به حفصه فرمودند: اگر مایلی، چیزی را میان خود حَکَم قرار دهیم. حفصه گفت: آری باید چنین شود. پیامبر فردی را به سراغ عمر فرستادند، چون وارد شد، به حفصه فرمودند: حرف بزن و ادعای خود را بگو، حفصه اظهار داشت: شما سخن بگویید و راست بگویید. عمر با شنیدن این جمله، سیلی محکمی به صورت دخترش نواخت، همین­که سیلی دوم را زد، پیامبر فرمود: عمر! دست نگهدار، سپس عمر به دخترش گفت: پپامبرخدا جز کلمة راست نمی‌گوید. اگر در محضر پیامبر نبود، تو را آن قدر می‌زدم که بمیری. با همة این­ها حفصه و همراهانش دست از گفته و تقاضای خود برنداشتند و پیامبر(صلی الله علیه و آله) یک ماه تمام در یک اتاق کوچک، تنها و دور از دسترس زنان به سر ‌برد، تا این­که آیات زیر نازل گردید:[29]

*  (یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَ زینَتَها فَتَعالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَراحاً جَمیلاً *  وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْکُنَّ أَجْراً عَظیما)  (احزاب : 28 و 29)

«ای پیامبر، به همسرانت بگو: اگر دنیا و زرق و برق آن را می‌خواهید، بیایید با هدیه‌ای شما را بهره‌مند ساخته و به نیکویی رهایتان سازم ولی اگر شما خدا و پیامبرش و سرای آخرت را می‌خواهید، خداوند برای نیکوکاران شما پاداشی عظیم را قرار داده و آماده فرموده است.»

در این آیات هم، حفصه و همسران دیگر پیامبر که چنین مطالباتی از حضرت داشتند، تهدید به جدایی شده‌‌اند.

نامة عایشه به حفصه

در ماجرای جنگ جمل، عایشه نامه‌ای بدین مضمون به حفصه می‌نویسد:

«به تو خبر دهم که علی بن ابی طالب در ذیقار فرود آمده و از ترس در آنجا توقف دارد! زیرا او شنیده است که جمعیت ما زیاد است؛ نه می‌تواند پیش برود و نه می‌تواند برگردد!»[30]

حفصه زنانی را گرد هم جمع کرد و همگی این شعر را می‌خواندند:

مَا الْخَبَرُ مَا الْخَبَرُ      عَلِیٌّ فِی السَّفَرِ کَالْفَرَسِ الأَشْقَرِ

إِنْ تَقَـدَّمَ عُقِــرَ             وَ إِنْ تَأَخَّـرَ نُحِـرَ[31]

«چه خبر؟! چه خبر؟! علی در سفر است، همچون اسب ابلق (بنفشِ) افتاده،  که اگر پیش برود کشته می­شود و اگر عقب بماند، از پهلو به قتل می­رسد.»

دخترانی بر حفصه وارد می‌شدند و به صدای ساز و آواز و سرود گوش می‌کردند. ام‌کلثوم، دختر علی(علیه السلام)  آنگاه که از ماجرا آگاهی یافت، ناشناس وارد خانة حفصه شد و ناگهان پرده از صورت برگرفت. حفصه شرمنده شد و کلمة استرجاع بر زبان جاری کرد. امّ کلثوم گفت: تظاهر شما بر ضدّ علی، امیر مؤمنان(علیه السلام) تازگی ندارد. تو و عایشه کسانی هستید که بر برادرش، پیامبر خدا تظاهر نمودید، تا آن­که خداوند دربارة شما آیاتی نازل کرد. حفصه گفت: خدا تو را رحمت کند، بس است از بدگویی من دست بردار. من توبه کردم. در این هنگام شروع به استغفار نمود و دستور داد نامة عایشه را پاره کردند.»[32]

حفصه، ام المؤمنین و راوی احادیث نبوی

به‌ یقین، برای حفصه حرمتی است؛ زیرا همسر پیامبر است و طبق آیة کریمة قرآن، امّ ‌المؤمنین است. از ایشان روایات فراوانی از قول پیامبر نقل گردیده است. که به دلیل پرهیز از طولانی شدن این بخش، از آن­ها خودداری می‌کنیم.

وفات حفصه و دفن در بقیع

حفصه تا سال 45 ق. در قید حیات بود و حوادث تاریخی مهمی را شاهد و ناظر بود. او عاقبت در سال 45 ق. در مدینه منورّه دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت. مروان حکم بر جنازة وی نماز گزارد و در کنار دیگر همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله) در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد».[33]

4. زینب بنت جحش

زینب دختر جَحْش بن رِئاب بن یَعْمُرَ بنِ صَبْرة بن مُرّةَ بْنِ کبیر بن غَنْم بن دَودَان بن اسد بن خُزَیمه است. مادرش امیمه، بنت عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بود. وی دختر عمة پیامبر بوده و همراه برادرش عبدالله جحش از نخستین گروندگان به اسلام به‌شمار می‌رود.

ازدواج زینب بنت جحش با زیدبن حارثه

زینب بنت جحش و امیمه، زنی باتقوا بود که همواره روزه ‌داشت و در نیکوکاری نمونه و شهره بود و در جنگ احد منشأ خدمات فراوانی گردید.

با این که زینب به ازدواج با زید بن حارثه راضی نبود اما پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را به عقد زید در آوردند. و این، براساس آیاتی از قرآن کریم بود که به وی امر می‌کرد به خواسته حضرت گردن نهد:

(وَ مَا کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ...) (احزاب : 36)

«هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هر کس نافرمانی خدا و رسول کند، به گمراهی آشکار گرفتار شده است.»

«فَحدَّثنا بشرح هذه القصص أبو عبد الله الأصبهانی... ثنا محمد بن عمر، قال: و زینب بنت جحش بن رئاب، أخت عبد الرحمن بن جحش، حدثنی عمر بن عثمان الجحشی، عن أبیه، قال: قدم النبی ـ صلّى الله علیه ]و آله[ و سلّم ـ المدینة و کانت زینب بنت جحش ممّن هاجر مع رسول الله ـ صلّى الله علیه ]و آله[ و سلّم ـ و کانت امرأة جمیلة، فخطبها رسول الله ـ صلّى الله علیه]و آله[ و سلّم ـ على زید بن حارثة، فقالت: لا أرضاه وکانت أیم قریش، قال: فإنّی قد رضیتها لک فتزوجها زید».[34]

«شرح این قصه را ابوعبدالله اصفهانی برای ما آورده، گوید .... محمدبن عمر گفت: زینب بنت جحش بن رئاب، خواهر عبدالله جحش است که دربارة وی عمربن عثمان جحشی از قول پدرش روایت کرده گفت: پیامبر به مدینه وارد شد و زینب با پیامبر در ماجرای هجرت به مدینه آمد. وی زنی زیبا روی بود و پیامبر وی را به عقد زیدبن حارثه در آورد. بنت جحش گفت: من از این ازدواج راضی نیستم. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: من این کار را برایت پسندیده می‌دانم و بدین صورت زینب بنت جحش با زیدبن حارثه ازدواج نمود.»

زیدبن حارثه کیست؟

«زید جوانی است که در دوران کودکی، همراه مادرش سَعْدی دختر ثعلبة بن عامر بن اُفْلَت بن سلسله، برای دیدار اقوام خود به طرف قبیلة بنی متعن می‌رفت، چند نفر از سواران و غارتگران در بین راه به آن­ها هجوم آورده، زید را اسیر کرده و به بازار عکاظ آوردند. در آن هنگام زید هشت ساله بود. خدیجه، همسر پیامبرگرامی اسلام او را از مال خود خریداری کرد و به حضرت بخشید. زید مدتی در خدمت آن حضرت بود اما هیچ‌یک از بستگانش از او اطلاعی نداشتند. تا این­که چند نفر از قبیلة کلب که زید از همان قبیله بود به مکه آمدند و او را شناختند. پدرش به نام حارثة بن شراحیل به وسیلة مسافران از محل پسر خود آگاه شد. حارثه با برادر خود، کعب به مکه آمد و به حضور پیامبر رسیدند و از پیامبر خواستند که آن حضرت زید را به آنان باز گرداند. حضرت زید را صدا زد، وقتی زید آمد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) به وی فرمود: اینها را می‌شناسی؟ عرض کرد: آری، یکی پدرم حارثه و آن دیگری عمویم کعب است. فرمود: مرا نیز می‌شناسی و با من مدتی بوده‌ای، اکنون اگر مایلی به همراه پدرت برو و اگر می‌خواهی پیش من بمان. زید گفت: هرگز از خدمت شما نمی‌روم، افتخار خدمتگزاری شما را بر هرکسی و چیزی ترجیح می‌دهم؛ زیرا شما هم پدر و هم عموی من هستید.

حارثه و برادرش زید، زید را سرزنش کردند که تو بندگی و بردگی را بر آزادی خود ترجیح می‌دهی؟ با صراحت در جواب آن­ها گفت: من از این شخص چیزهایی دیده‌ام که هیچ‌کس را بر او مقدم نخواهم داشت.»[35]

پیامبر(صلی الله علیه و آله) زید را کنار کعبه آورد و فرمود: مردم! شاهد باشید که زید پسر من است. از او ارث می‌برم و او نیز از من ارث خواهد برد... در آن روز اگر کسی چنین کاری می‌کرد، او را پسر خوانده او به حساب می‌آوردند.

پیامبر(صلی الله علیه و آله)  در مدینه، زینب بنت جحش را به همسری وی درآورد، درحالی‌که زینب از این وصلت ناراضی بود.

طلاق زینب توسط زید

البته نتیجة زندگی مشترک زید و زینب بنت جحش، ولادت پسری بود به نام اسامه که او هم محبوب پیامبر بود.

اختلافات بین زینب و زید بالا گرفت و به جایی رسید که آن دو اراده کردند از هم جدا شوند.

(وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفی‏ فی‏ نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدیهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمَّا قَضى‏ زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها لِکَیْ لا یَکُونَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ حَرَجٌ فی‏ أَزْواجِ أَدْعِیائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً) (احزاب: 37)

«(به خاطر بیاور) زمانی را که به آن کس که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودی [به فرزند خوانده‏ات «زید»] می‏گفتی: «همسرت را نگاه‏دار و از خدا بپرهیز!» (و پیوسته این امر را تکرار می‏کردی) و در دل چیزی را پنهان می‏داشتی که خداوند آن را آشکار می‏کند و از مردم می‏ترسیدی در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسی! هنگامی که زید نیازش را از آن زن به سرآورد (و از او جدا شد)، ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده‏هایشان ـ هنگامی که طلاق گیرند ـ  نباشد و فرمان خدا انجام شدنی است (و سنّت غلط تحریم این زنان باید شکسته شود)»

در هر حال، زید قادر بر نگهداری این زن نبود.

«فَفَارَقَهَا زَید وَ اعتَزَلهَاَ»؛[36] «زید از او جدا گردیده، مفاوقت نمود.»

ازدواج پیامبر با زینب بنت جحش

پیش از اسلام، سنتی جاهلی در میان عرب رایج بود که افراد نمی‌توانستند با مطلّقة پسر خوانده ازدواج کنند، خداوند در این‌باره، این آیه را نازل کرد:

(... مَا جَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْناءَکُمْ ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْواهِکُمْ وَ اللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبیلَ) (احزاب: 4)

«خداوند فرزندخوانده‏های شما را فرزند حقیقی شما قرار نداده است. این سخن شماست که به دهان خود می‏گویید (سخنی باطل و بی‏پایه) امّا خداوند حقّ را می‏گوید و او به راه راست هدایت می‏کند.»

معنای آیه این است که سنتی غلط و غیر واقعی و غیر منطبق برحقیقت در میان شما عرب‌ها رایج شده و بر مبنای آن قضاوت می‌‌کنید که قضاوتهایتان با حقیقت انطباقی ندارد.

در این آیه می‌بینیم که خداوند متعال پندار عرب را برطرف کرده و حکم خود ظاهر می‌سازد و بدین صورت پیامبر که تمایل پیدا کرد با زینب ازدواج کند، خداوند حکم را بر پیامبر خواند تا ایشان بتوانند با زینب بنت جحش ازدواج کنند. پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله)  پس از عدّة طلاق به خواستگاری زینب رفت و رسماً با این بانوی بزرگ ازدواج کرد.

جان دیون پورت مسیحی کتابی دارد به نام «عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن». او در بخشی از کتاب خود می­نویسد:

در اینجا لازم است تهمتی را که دشمنان محمد در همین اوقات، از روی غرض و حسد به او زده‌اند رو شود و آن، موضوع ازدواج عیال مطلّقة پسر خواندة اوست. واقع امر این است که خیلی قبل از طلوع اسلام، میان اعراب‌ عادی رواج داشت که اگر کسی زنی را به نام مادر می‌خواند، دیگر نمی‌توانست با او ازدواج کند و اگر کسی جوانی را پسرش می‌خواند. از آن به بعد آن پسر از تمام حقوق فرزندی وی برخوردار می‌شد، لیکن قرآن کریم هر دو عادت یاد شده را فسخ کرد؛ به این معنا که اگر کسی زنی را مادر می‌خواند، می‌توانست با او ازدواج کند و نیز اگر پسر خوانده‌ای عیالش را طلاق می‌داد، پدرخوانده می‌توانست عیال او را به ازدواج در آورد. چون نتیجه این ازدواج (ازدواج زینب با زید) برای زید رضایت بخش نبود، با همة مداخله‌ای که پیغمبر در این‌باره داشت، زید تصمیم به طلاق زینب گرفت. پیغمبر خودش به خوبی می‌دانست که چون این وصلت به وسیلة او انجام شده، مورد توبیخ قرار خواهد گرفت، ولی پس از انجام طلاق، محمد از گریه‌های زینب و بدبختی او متأثر شد، لذا تصمیم گرفت از تنها وسیلة اصلاحی که در دسترس دارد استفاده کند. بنابراین، پس از طلاق زید، پیامبر با زینب ازدواج کرد.[37]

گواهی پیامبر بر دینداری و تقوای زینب

پیغمبرخدا(صلی الله علیه و آله) دربارة پاکی، طهارت و تقوای زینب نکات مهمی را فرموده‌اند؛ از جمله این­که فرموده‌اند: «من زنی دین‌دارتر، باتقواتر، راست‌گوتر، ارحام رعایت کننده‌تر، امین‌تر، صدقه‌دهنده‌تر از زینب ندیدم.»[38]

زینب، زنی کریمه، شریف النسب، پاکدامن و مشهور به جود و بخشش بود.

عایشه، دربارة وی می­گوید: «زن ستوده‌ شده‌ای که پناه یتیمان و بیوه زنان و مستمندان بود.»[39]

او نماز فراوان می‌خواند و بسیار روزه می‌گرفت و خیاطی ورزیده بود که در آمدش را در راه خدا انفاق می‌کرد.

زینب بنت جحش، در شمار راویان پیامبر محسوب شده و بزرگانی نظیر شیخ طوسی و ابن عبد البرّ و ابن اثیر و ابن حجر از او روایت نقل کرده‌اند.

وفات زینب بنت جحش و دفن وی در بقیع

زینب بنت جحش، سرانجام در تابستان گرم سال بیست هجری، در سن 53 سالگی در مدینه درگذشت.

«عمر بن خطاب بر او نماز گزارد و او را در قبرستان بقیع به خاک سپرد.»[40]

«رجال برجسته اسلام در مراسم خاک‌سپاری وی شرکت کردند و او را درحالی‌که بر تختی حمل می‌کردند، در بقیع به خاک سپردند.»[41]

عمربن خطاب، خلیفة دوم، قبر زینب را کاشی کاری نمود و مقبره‌اش بعدها، نشانی برای دفن همه امّهات المؤمنین گردید.



[1].  الحاج حسین الشاکری، سلسلة الاعلام من الصحابة والتابعین، مطبعة الستاره،  قم، 1418ق.

[2].  همان.

[3]. اعلام النساء المؤمنات.

[4].  محمدباقر مجلسی، بحارلانوار، ج8

[5].  محمدباقر مجلسی، بحارلانوار، ج46، ص18

[6]. ابوالحسن علی‌بن أبی الکرم، محمد شیبانی موصلی، معروف به ابن‌اثیر، اسدالغابة فی معرفة الصحابة، ج5 ، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1390ق.

[7].  ابن ‌اثیر، پیشین، ص218

[8]. ابوالحسن علی‌بن أبی الکرم، محمد شیبانی موصلی، ابن اثیر، اسدالغابة فى معرفة الصحابة، ج5 ، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1390ق.

[9].  احزاب : 32

[10].  مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج9، ص 39 ، دارالعلم، بیروت، 1987م.

[11].  مجلسی، محمدباقر، پیشین، ج9، ص39

[12].  همان، ج9، ص84

[13].  مجلسی، محمدباقر، همان، ج8 ، ص400

[14].  مجلسی، محمدباقر، پیشین، ج10، ص252

[15].  مجلسی، محمدباقر، پیشین، ج10، ص175

[16].  وفاء الوفا، سمهودی، ج3 ، صص911 و 912

[17]. عالمی، محمدعلی، پیغمبر و یاران، ج4، انتشارات بصیرتی، قم، ایران، بی‌تا، ص63

[18]. پیشین، 1، ص151، یعنی ابوعبدالله محمدبن عبدلله الحاکم النیسابوری، مستدرک، ج1، ص151

[19]. ر.ک: مسند عایشه، ابن حجر عسقلانی، تحقیق: ابومطیع عطاء ابن عبدالله عبدالغفار، مکتبة النساء، قاره، 1416ق/1995م.

[20]. حاکم نیسابوری، عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، ج4، ص476

[21]. استفتاء از مقام معظم رهبری، 1390

[22]. ابن خلکان، وفیات، ج3، ص16

[23]. حاکم نیشابوری، پیشین، ج4، ص4

[24]. همان، ج4، ص5

[25]. ابن اثیر، اسدالغابه، ج5، ص425

[26]. معافیر، صمغ و شیرة درختی است در حجاز به نام عرفط که بوی نامناسبی دارد و اگر زنبور عسل هم روی آن بنشیند، عسل به دست آمده از آن، بو خواهد داد!

[27]. طبرسی، ابوعلی فضل بن الحسن، مجمع البیان، ج10، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1987م، ص313

[28]. سیوطی، درّالمنثور، ج6، ص243

[29]. طبرسی، فضل بن الحسن، مجمع البیان، ج8 ، پیشین، ص352

[30]. عالمی، محمدعلی، پیغمبر و یاران، ج2، انتشارات بصیرتی، قم، 1346، ص271

[31]. همان، به نقل از سفینة البحار، شیخ عباس قمی...

[32]. عالمی، محمدعلی، پیشین، ص272

[33]. حاکم نیشابوری، ابوعبدالله، مستدرک، ج4، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1989م، ص15

[34]. حاکم نیشابوری، عبدالله، مستدرک، پیشین، ج4، ص478

[35]. علی محمد عبداللهی، عاقبت به خیران عالم، ج2، امیرکبیر، 1368

[36]. حکم نیشابوری، پیشین، مستدرک علی الصحیحن، ج4، ص447

[37]. جان دیون پورت، عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن، ترجمه سیدغلامرضا سعیدی، انتشارات امیرکبیر، 1352، صص35 و 36

[38]. ابن اثیر، عزالدین، اسدالغابة فی معرفة الصحابه، بیروت، دارالفکر، 1409ق. ، ص127

[39]. ابن سعد، الطبقات الکبری، پیشین، ص78

[40]. همان، ص86

[41]. متقی هندی، کنز العمّال، دارالعلم، بیروت، 1987م، ج16، ص304