بررسی تطبیقی مبانی اندیشه سلفیه و شیعه امامیه شناخت اجمالی سلفیه و امامیه

نوع مقاله: از نگاهی دیگر

نویسنده

موضوعات


 روشن است که سلفی‌گری دارای مفهومی عام بوده و شامل چندین جریان اعتقادی و سیاسی است و وهابیت یکی از مصادیق آن است. از این رو، لازم است برای شناخت سلفیه، مروری به معنا و مفهوم آن، تاریخچة پیدایش و نیز رهبران فکریِ این جریان داشته باشیم:

 

1. معناشناسی سلفیه

برای درک دقیق و درست مفهوم سلفیه، شایسته است ابتدا معنای آن را از نگاه اهل لغت و اصطلاح متفکرانِ ملل و نحل به بررسی بگذاریم:

1ـ1: سلفیه در لغت

«سلفیه»، از ریشة «سلف» به معنای گذشتگان یک فرد یا یک قوم است که پیش از این می­زیستند و اکنون از دنیا رفته­اند. جوهری آن را به معنای پدران گذشته[1] و برخی آن را به معنای همة پدران و اقربای یک فرد می‎دانند که از نظر زمانی یا فضیلت بر او مقدم هستند.[2]

1ـ2: سلفیه در اصطلاح

نام فرقه­ای است که پیروان و ناقدان آن، هرکدام به­گونه­ای تعریفش می­کنند و در باره­اش نگاهی متفاوت دارند؛ از نگاه پیروانش، سلفیه در اندیشه و عمل تبعیت از سلف صالح می کنند، اما در مصداقِ سلف صالح، دیدگاهشان یکسان نیست.

برخی، مانند محمد ابراهیم شقره از محقّقان سلفیِ معاصر، مصداق آن را پیشینیان از امت پیامبر می­داند که عبارت­اند از: صحابه، تابعین و اتباع تابعین و امامان چهارگانة اهل سنت که همان سه نسل نخستین مسلمانان هستند و ایشان در عقیده و اخلاق و آداب و احکام، مدعیِ پیروی از سیرة نبوی و خلفای راشدین بودند.[3]

و برخی مانند محمد عبدالرحمان المغراوی به استناد شیخ محمود خفاجی، از علمای سلفیه می‎نویسد:

محدودیت زمانی سه نسل اول اسلام به تنهایی برای معرفی سلف صالح کافی نیست مگر آن­که آنان کسانی باشند که اندیشه شان بر اساس کتاب و سنت باشد. پس کسانی که در اندیشه مخالف کتاب و سنت­اند، اگرچه در بین صحابه، تابعین و اتباع تابعین زیسته باشند، نمی‎توانند مصداق سلف صالح باشند.[4]

علی‎حسین جابری، از محققان معاصر جهان عرب نیز در مفهوم سلفیه، پیروی از کتاب و سنت را مبنا قرار می‎دهد و این پیروی را، هم در مسائل نظری و هم در احکام فقهی شرط می‎داند.[5]

برخی دیگر از محققان سلفی؛ مانند عمر عبدالمنعم سلیم، مصداق سلف صالح را توسعه داده و اصحاب حدیث و مدافعان و پیروان سنت در هر زمان را از مصادیق آن می‎داند.[6]

برخی مانند مصطفی حلمی[7]  از محققان سلفی مصر، «سلفیه در معنای عام» را اسم عَلَمْ برای کسانی می‎داند که در اعتقادات و احکام فقهی، پیرو سلف صالح و تابعین از سه نسل اول اسلام و پیشوایان امت بعد از آن­ها؛ مانند امامان چهارگانه اهل سنت [مالک، ابوحنیفه، شافعی، احمد بن حنبل] و سفیان ثوری، بخاری و مسلم و سایر اصحاب سنن هستند و همچنین از علمایی تبعیت می­کنند که ملزم به روش مسلمانان اولیه هستند، گرچه فاصلة زمانی با آنان دارند؛ مانند ابن تیمیه و ابن قیم و محمد بن عبدالوهاب... .

و «سلفیه در معنای خاص» را اقتدا به پیامبر خدا می‎داند؛ یعنی کسی که سیرة نبوی، در جغرافیای فکری و زندگی روزانه‎اش حضور فعال دارد.[8]

نتیجه اینکه: سلفیه، از دیدگاه محققان سلفی،  نوعی بازگشت به اسلام اولیه و روش فکری مسلمانان نخستین و پیشوایان اهل سنت و به معنای خاص آن؛ یعنی علمای اهل حدیث است؛ چنان که مصطفی حلمی در مقایسة ابن تیمیه پیشوای سلفیه و ابوالحسن اشعری پیشوای اشاعره می‎نویسد: «اگرچه هر دو از علمای مسلمین [علمای اهل حدیث] اثر پذیرفته­اند، اما ابوالحسن ابتدا در فضای فکری معتزلی ریشه گرفت و سپس به مذهب احمد بن حنبل گرایید، البته ابن تیمیه علاوه بر ادلّة کتاب و سنت، از ابتدا به روش گذشتگان از صحابه و تابعین تمسّک جست.»[9] پس سلفی کسی است که خود را پیرو کتاب و سنت و علمای مذهب اهل حدیث و احیاگران این مذهب، مانند ابن تیمیه و پیروان او می‎داند.

تعریف سلفیه از دیدگان ناقدان:

ناقدان از چند زاویه سلفیه را مورد توجه قرار داده‎اند؛ گاه از جهت نوظهور بودن آن و گاه از جهت جمود بر آرای گذشتگان و در مواردی از جهت انحصارطلبی.

رمضان البوطی، سلفی بودن به معنای پایبندی به سنت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) و شیوة سه نسل اول اسلام؛ یعنی صحابه، تابعین و تابع تابعین را می‎پذیرد اما به عنوان مذهبی نوظهور و انحصارگرا که تنها خود را نمایندة اهل سنت بدانند و سایر مذاهب را اهل بدعت بشمارند، نمی‎پذیرد. چنان­که می‎نویسد:

«اگر مقصود از سلفیه همان چیزی باشد که واژة اهل سنت و جماعت بر آن دلالت دارد، برای جماعت مسلمانان (اهل سنت) نامی جز آنچه سلف بر آن اجماع کرده‎اند گذاشته و بدین ترتیب بدعتی به میان آورده است... و اگر مقصود از سلفیه چیزی در مقابل اهل سنت و جماعت باشد در این صورت نیز بدعت خواهد بود».[10]

وی در ادامه در تعریف سلفی می‎نویسد:

«امروزه از دیدگاه صاحبان این بدعت، سلفی کسی است که به فهرستی از آرای اجتهادی معین؛ خواه در زمینة عقیدتی و خواه در زمینة فقهی، پای‎بند باشد و از آن دفاع کند و هرکه از این دایره بیرون باشد نابخرد و بدعت‎گذار بخواند.»[11]

وی در پایان بررسی خود، سلفیه را اینگونه وصف می‎کند که:

 «مذهبی تازه اختراع شده در اسلام است و بنیان آن، مجموعه‎ای از آرای اجتهادی در زمینه‎های عقیدتی و احکام عملی است که صاحبان این مذهب آن­ها را بر اساس خواست و به اقتضای طبع و تمایلات خویش از مجموعة بسیار گسترده و گوناگون آرای اجتهادی که از سوی بسیاری از عالمان سلف و برگزیدگان اهل سنت و جماعت ابراز داشته شده است گرد آورده‎اند و آنگاه اعلام کرده‎اند: این تنها چیزی است که می‎تواند همة افراد «فرقه ناصیه» را که در پرتو کتاب و سنت پیش می‎روند، در خود جای دهد و هرکه از این دایره بیرون رود و آرای اجتهادی دیگری برگزیند بدعت‎گذار و گمراه است.»[12]

سامر اسلامبولی، از محققان سوری نیز از ناقدان تفکر سلفی است. وی معتقد است بسیاری از مردم می‎پندارند که راه و رسم اندیشیدن در مسائل فکری، فرهنگی و زندگی را باید از میراث فرهنگی گذشتگان و تطبیق آن بر زمان حاضر، بدون توجه به عامل تغییر زمان و مکان اخذ نمود و عیناً بر زمان حال و آینده منطبق کرد![13]

وی در ادامه می‎نویسد:  سلفی‎ها فهم کتاب و سنت را مقیّد به فهم صحابه کرده و مبتلا به جمود عقلی شده‎اند؛ به گونه‎ای که اگر با هریک از اینها گفتگو کنی دائماً به زبان ابن تیمیه سخن می‎گویند و پیوسته از اقوال گذشتگان نقل می‎کنند... و می‎گویند: نقل اساس هر فکر و اندیشه‎ای است و عقل چیزی جز تابع و خادم نقل نیست.[14]

خلاصه این­که: از دیدگاه ایشان، سلفیه کسانی هستند که ایمان و اعتقادشان را از صحابه می‎گیرند و قول و فعل صحابه را برای اندیشه و عملشان حجّت می‎دانند.[15]

سید محمد کثیری، دیگر منتقد سلفیه هم از قول اندیشمند مصری شیخ محمد ابوزهره می‎نویسد:

«مقصود از سلف، کسانی هستند که در قرن چهارم هجری ظهور کردند و این­ها برخی پیروان فرقة حنبلی بودند که می‎پنداشتند تمام آرایشان از احمد بن حنبل اخذ شده است و او را احیا کنندة عقیده سلف می‎دانند. آن­ها با کسانی که افکارشان منطبق بر آرایشان نباشد مبارزه می‎کنند. سپس سلفیه در قرن هفتم هجری توسط ابن تیمیه تجدید حیات کرده و در دعوت به سوی آن پافشاری می‎کردند... مجدداً این آراء در جزیرة العرب در قرن دوازدهم به دست محمد بن عبدالوهاب زنده شد که پیوسته وهابی‎ها به سوی آن دعوت می‎کنند.»[16]

ایشان معنای اصطلاحی سلفیه را همچون البوطی سه نسل اول اسلام می‎داند که شامل صحابه، تابعین و تابع تابعین­اند. او در ادامه، مذهب سلف را چیزی می‎داند که ابن حجر در کتابش آورده است و آن این­که آن روشی است که صحابه و بزرگان از تابعین و پیروان آن­ها و پیشوایان دینی مانند سفیان سوری و بخاری و مسلم و سایر اصحاب سنن بر آن بودند نه کسانی که متهم به بدعت هستند.[17]

بررسی تعریف‎ها:

از بررسی تعریف‎های پیروان سلفیه و ناقدان آن­ها به این نتیجه می‎رسیم که سلفیه:

«گروهی از حنابله، بر پیروی از سلف صالح؛ یعنی سه نسل اول اسلام تأکید می‎ورزند؛ این سه نسل صحابه، تابعین و تابع تابعین هستند که بر اساس حدیث گزارش شده از پیامبرگرامی(صلی الله علیه و آله) «خَیْرُ الْقُرُونِ‏ قَرْنِی‏» یَعْنِی أَصْحَابَهُ «ثُمَّ الَّذِینَ یَلُونَهُمْ» یَعْنِی التَّابِعِینَ «ثُمّ الَّذِینَ یَلُونَهُمْ...»؛ «بهترین امت و نسل، نسل  من است، آنگاه کسانی که بعد از آن­ها می‎آیند (تابعین)، و سپس نسلی که بعد از آنها می آیند (تابع تابعین)...»

البته برخی تعریف سلف صالح را توسعه داده و پیشوایان فقهی اهل سنت؛ یعنی مالک، ابوحنیفه، شافعی و احمد بن حنبل و صاحبان سنن مثل مسلم و بخاری و ابوداوُد و برخی دیگر از بزرگان اهل سنت مانند سفیان ثوری را جزو سلف صالح شمرده­اند و برخی دیگر آن را تا زمان ابن تیمیه احیاگر مذهب سلفی در قرن هفتم و شاگردش ابن قیم و محمد بن عبدالوهاب احیاگر سلفیه در قرن دوازدهم را از پیشوایان سلفیه دانستند و به پیروی از افکار و اندیشه‎های آنان اصرار می‎ورزند اما اساس سلفی‎گری بر پیروی از سلف صالح؛ یعنی صحابه، تابعین و اتباع تابعین استوار است؛ زیرا که از نگاه سلفی‎ها:

اولاً:  اسلام در آن سه نسل دارای خلوص بود؛ زیرا آنان اسلام را یا به طور مستقیم از پیامبر دریافت کردند یا با یک واسطه و در نهایت با دو واسطه.

ثانیاً:  مدعی هستند که آن سه دوره، بر اساس حدیث نبوی، بهترین دورة حیات اسلام بوده است. پس شایسته است پسینیان از پیشینیانِ صالح پیروی کنند تا بر مسیر هدایت گام بردارند.

اما این ادعاها از جهاتی قابل نقد است:

ـ  اگر سه دورة اول اسلام بهترین دوران است، ملاک برتریِ آن دوره‎ها چیست؟

ـ  سلف صالح چه کسانی هستند و پیروی از سلف صالح به چه معناست؟

ـ آیا اهل سنت منحصر در سلفیه است و بقیه گروههایی که در تاریخ اسلام شکل گرفته‎اند و برخی از آنها هنوز هم در جهان اسلام پیروان زیادی دارند، اهل بدعت­اند؟!

*  *  *

ملاک برتری سه دورة اول اسلام چیست؟

اگر ملاک خیر بودن سه دورة اول اسلام را به وجود پیامبر عظیم‎الشأن اسلام و خاندان عصمت و طهارت و مؤمنان، مجاهدان و صالحان پیرو پیامبر و امامان هدایت؛ یعنی امیرمؤمنان و فرزندانش بدانیم سخن درستی است، اما باید توجه داشت که منافقین و مریض‎القلب‎ها و شایعه‎سازان دروغگو[18] و قاسطین و مارقین و ناکثین هم متعلق به همین دوره هستند. همة آن­ها لباس اسلام بر تن داشتند و همه مدعی مسلمانی و دفاع از اسلام بودند.

سیدمحمد کثیری که از ناقدان سلفیه است، می‎نویسد:

«مقصود از خیریت که حدیث «خیر القرون...» بر فرض صحتش بیان کرده، چیست؟ آیا مراد منزلت خاصی است برای کسانی از صحابه که با پیامبر زندگی کرده‎اند و کسانی از تابعین که بعد از آن­ها آمدند، تا این­که نظرات آنان مورد توجه قرار گیرد و دلیلی بر تبعیت از گفتار و رفتارشان باشد؟ در حالی که گروه­ها و جریان­های زیر هم معاصر با پیامبر(صلی الله علیه و آله) بودند:

ـ  ناکثین؛ پیمان‎شکنان،­ که تحمل عدل علی برایشان ناگوار بود و در مقابل آن حضرت صف‎آرایی کردند.

ـ  قاسطین؛  معاویه و پیروانش، که بر اساس روایت نبوی، فئة باغیه (و گروهی سرکش) هستند که در مقابل حکومت امیر مؤمنان(علیه السلام) ایستادند و جامعة اسلامی را دو شقه کردند.

ـ  مارقین؛ همان خوارج نهروان، که بر اثر جهالت، آن امام عدالت را متهم به ارتکاب گناه کبیره و در نهایت او را تکفیر و حکم کشتن را صادر کردند. برخی از آنان منافق و فاسق بودند و برخی در همان زمانِ پیامبر از خط اسلام بیرون رفتند و بعضی بعد از پیامبر منحرف و مرتد شدند. عده­ای بر پیامبر دروغ می‎بستند و بر ضدّ آن حضرت شایعه می­ساختند و...».[19]

ایشان در ادامه می‎نویسد:

«پس مراد از صحابه و تابعین، باید کسانی باشند که در دینشان (اسلام) ثابت و استوار ماندند و تا آخر عمر، در روش فکری و عملی زندگیشان دگرگونی حاصل نشد.»[20]

اما این­که چه کسانی مشخصاً مصداق این عنوان هستند بحث دیگری است.

*  *  *

سلف صالح چه کسانی هستند و پیروی از آن­ها به چه معناست؟

در مصداقِ «سلف صالح»، میان محققّان سلفیه اتفاق نظر وجود ندارد؛ برخی آن را محدود به سه نسل اول اسلام بر اساس حدیث «خیر القرون» می‎دانند[21] و برخی صاحبان صحیحین و سنن یعنی مؤلفان صحاح سته[22] را جزو سلف به شمار آورده‎اند. برخی دیگر علاوه بر آن­ها، پیشوایان چهارگانة فقهی اهل سنت؛ یعنی ابوحنیفه، مالک بن انس، محمد بن ادریس شافعی و احمد بن حنبل را نیز اضافه کرده­اند.[23] و برخی علاوه بر این­ها، بربهاری، ابن خزیمه، ابن بطه، ابن تیمیه، ابن قیم و محمد بن عبدالوهاب و شاگردان آنها را جزو سلف صالح شمرده­اند.[24]

نقدهایی که بر این تعیین مصداق وارد است، عبارت­اند از:

 اولاً: در تعریف صحابی؛ یعنی صحابی حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) چه کسی محل اختلاف است، همین‎طور در تعریف تابعین و تابع تابعین.

ثانیاً: در این تعیین مصداق‎ها، نامی از فرزندان پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) که مصداق آیة شریفه «اهل البیت» هستند؛ به­ویژه در میان تابعین و اتباع تابعین، مانند امام باقر، امام صادق، امام کاظم و امام رضا: و... که به گواهی تاریخ اعلم الناس، افضل الناس و اتقی الناس در میان صحابه، تابعین و اتباع تابعین بوده‎اند، نامی برده نشد!

ثالثاً:  بعد از رحلت پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) در میان صحابه اختلاف‎های زیادی رخ داد، کدام یک از آن­ها بر صراط مستقیم بوده‎اند که بتوانند برای ما الگو و اسوة حسنه باشند؟ آیا علی بن ابی‎طالب را اسوه قرار دهیم به عنوان صحابی پیامبر و مصداق راستین سلف صالح یا معاویة بن ابو‎سفیان را که برای حاکمیت خویش در شام از طاعت خلیفة بر حق مسلمین سرباز زد و طغیان نموده، مصداق حدیث «فئه باغیه»[25] را از آنِ خود کرد؟

پس ابتدا لازم است بدانیم ملاک صحابی و تابعی بودن چیست؟ آیا همة صحابه و تابعین از جهت علم، ایمان، تقوا و جهاد، که میزان برتری و فضیلت­اند، در یک سطح بوده­اند؟ اگر برخی افضل بودند، چه کسی از میان آن­ها شایستگی الگو بودن را دارد؟

رابعاً: قرآن کریم با صراحت، پیامبر گرامی اسلام[26] و انبیای سلف؛ مانند ابراهیم(علیه السلام) و یاران او[27] را الگوی مسلمانان قرار داده است، اما آیا آیه‎ای برای الگو بودن صحابه و تابعین و پیروان آن­ها نازل شده یا روایت متواتری بر الگو بودن آنها رسیده است که اقتدای به آن­ها ما را عندالله معذور بدارد؟

در مورد تمسک به قرآن که ثقل اکبر است و اهل‎بیت پیامبرکه ثقل اصغر هستند، روایاتی مانند «إِنِّی‏ تَارِکٌ‏ فِیکُمُ‏ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی»،[28] «أُذَکِّرُکُمُ‏ اللَّهَ‏ فِی أَهْلِ بَیْتِی‏»[29] آمده است، اما در باب الگو بودن همة کسانی که صحابه و تابعین معرفی شده‎اند، چند روایت وجود دارد؟

به فرض صحت همة این­ها در تعریف صحابه و مصادیق آن نیز اختلاف است، چنان که ابن اثیر صاحب «اسد الغابه فی معرفة الصحابه» می‎نویسد: «علما در این­که صحابه چه کسانی هستند، اختلاف کرده­اند (مثلاً) کسی را بعضی جزو صحابه دانسته و بعضی دیگر نفی کردند...».[30] وی کسانی را جزو صحابه می‎شمارد که ایمان به خدا آوردند و ایمانشان را به شرک نیالودند و پیامبرخدا را مشاهده کردند و از مهاجرین یا انصار بودند و...

اما چه کسانی تا آخر بر ایمانشان استقامت ورزیدند و هرگز به هیچ­یک از انواع شرک نظری یا شرک عملی آلوده نشدند و مصداق آیة شریفة (الَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُون‏)؛[31] هستند، محل اختلاف است. ترمذی در سنن خویش از عبدالرحمان بن عوف نقل می‎کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) افراد زیر را اهل بهشت دانسته­اند؛ ابوبکر، عمر، عثمان، علی بن ابی­طالب و نیز طلحه، زبیر، سعد بن ابی‎وقاص، سعید بن زید، عبدالرحمان بن عوف و ابوعبیدة بن جراح.[32]  همچنین ابن تیمیه افرادی چون عایشه،  ابوموسی اشعری، عمرو بن عاص و معاویة بن ابو‎سفیان را هم از صحابه و اهل فضایل و محاسن و مجتهدان امت می‎داند.[33]  او در ادامه می‎نویسد:

«بسیاری از آنچه در مورد این افراد نقل شده دروغ است و درست این است که آنها مجتهد هستند و مجتهد اگر به درستی حکم کرد دو اجر و اگر به خطا حکم کرد یک اجر دارد.»[34]

ابن تیمیه در عین حال که علی(علیه السلام) و معاویه را از صحابی پیامبر(صلی الله علیه و آله) می‎داند، دربارة عمار بن یاسر از بخاری و مسلم نقل می‎کند که پیامبر در مورد وی فرمود: «تقتُلُهُ الفئةُ البَاقیة»؛ «او را گروهی باغی و سرکش می‎کشند.»

نقد: ابن تیمیه گرفتار تعارض عجیب است؛ زیرا وی معاویه و عمرو بن عاص را از صحابی و از هدایت‎یافتگان و افضل از سایر مسلمانان می‎داند، در حالی که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) آن­ها را جزو باغی‎ها و سرکشان خوانده­اند! آیا غیر از این است که آن­ها از اطاعت اولوالأمر که خدا امر به طاعتشان کرده است[35] سر باز زده‎اند؟ فرض کنیم معاویه و عمرو بن عاص مجتهد بوده‎اند، آیا مجتهد حق دارد در مقابل حکومت عدل بایستد و با آن بجنگد؟ آیا پیروی از علی(علیه السلام) و دنباله­روی از معاویه که دستش به خون فرزند پیامبر؛ (حسن بن علی8) ـ سرور جوانان بهشت ـ آلوده شد، یکسان است؟ در این­که امیرمؤمنان علی بن ابی‎طالب اهل بهشت است، جای شک نیست و بر اساس روایت نبی گرامی اسلام پیروان او هم «فائزون»؛ یعنی نجات‎یافتگان از جهنم و اهل بهشت هستند؛[36] چنان که قرآن کریم می‎فرماید: (فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ).[37]

اما آیا روایت صحیحی بر اهل بهشت بودن معاویه و عمرو بن عاص و پیروان آن­ها وجود دارد؟ آیا می‎توان تصور کرد پیامبر گرامی اسلام افرادی را باغی و سرکش در مقابل ولی خدا بداند و اهل نجاتش هم بشمارد؟ اگر کسی چنین حکم کند آیا در حق پیامبر ستم روا نداشته است؟

ابن تیمیه حدیث ثقلین[38] و حدیث کسا[39] را ـ که در آن علی، فاطمه، امام حسن و امام حسین: را به عنوان مصادیق اهل‎بیت معرفی کرده ـ می‎پذیرد اما در جای دیگر می‎نویسد: مطلقاً هریک از صحابه از تابعان برترند؟[40]

آیا معاویة بن ابو‎سفیان و عمرو بن عاص از فرزندان پیامبرخدا که قرآن کریم آن­ها را ذوی‎القربی معرفی کرده و اجر رسالت را در محبت آن­ها قرار داده است، برترند؟

آیا آن­ها از علی بن الحسین، صاحب صحیفه و محمد بن علی و جعفر بن محمد که امامان اهل سنت با واسطه یا بی‎واسطه شاگردان آن­ها بوده‎اند، برترند؟

ابن تیمیه بر اساس کدام روایت نبوی چنین حکمی کرده است؟

به هرحال، صحابی یا تابعی بودن، به تنهایی، هیچ فضیلتی برای انسان نمی‎آورد. قرآن کریم فضیلت را به ایمان و تقوا[41] و علم[42] و جهاد[43] می‎داند. هرکس این فضایل در او جمع باشد برتر است؛ خواه از صحابی باشد یا تابعی، خواه از نسل اول اسلام باشد یا نسل حاضر.

آیا آیه‎ای از قرآن کریم یا روایتی از پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) آمده است که از اهل بغی اطاعت کنید یا به عکس، دستور داده باشد با اهل بغی ستیز کنید تا به فرمان خدا تن دهید؟[44]

یکی دیگر از تناقض‎گویی‎های ابن تیمیه این است که هم حدیث رایة را پذیرفته که پیامبر در جنگ خیبر فرمود: «فردا پرچم را به دست کسی می‎دهم که خدا و رسول، او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد و باب خیبر را به دست او خواهد گشود.»[45] و هم می‎داند که خداوند علی­بن ابی‎طالب(علیه السلام) را دوست دارد، اما از سوی دیگر معاویه را از صحابی می‎داند که دوستی او واجب است! برای حق و باطل در نزد ابن تیمیه چه معیاری وجود دارد که هم علی(علیه السلام) و هم معاویه دشمن علی، جزو دوستان خدا قرار می‎گیرند؟! در این­که علی دوست خداست و خدا دوست علی، جای شک نیست اما برای دوستی معاویه با خدا و به عکس، هیچ دلیلی جز اجتهاد ابن تیمیه نداریم.

ابن تیمیه به استناد روایت «لاَ یَدْخُلُ‏ النَّارَ أَحَد بَایَعَ‏ تَحْتَ‏ الشَّجَرَة»[46] می‎نویسد: «هیچ یک از کسانی که در بیعت رضوان با پیامبر بیعت کردند، به جهنم نمی‎روند.»[47]  اما او توجه نکرده است که این حدیث با اطلاقش با آیة شریفة «لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ»[48] در تعارض است چون آیة شریفه اختصاص به مؤمنان دارد نه منافقانی مانند عبدالله بن اُبیّ و اوس بن خولی که بعدها نفاقشان آشکار شد؛[49] چنان­که شوکانی، از مفسران سلفی، برخلاف ابن تیمیه ذیل آیة شریفه (وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ)؛[50]  می‎نویسد: «اینها کسانی بودند که بر نفاقشان ماندند و توبه نکردند و بر نفاق مردند؛ مانند عبدالله بن ابی و ابوعامر راهب و... .»[51]

ابن تیمیه با استناد به آن روایت، عبدالله بن ابی را اهل بهشت می‎داند و شوکانی اهل جهنّم. البته حق با شوکانی است؛ زیرا خدای سبحان فرمود: «إِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّار».[52]

نتیجه این­که سخن ابن تیمیه که گفته است: «إنَّ کُلّ مَن صَحِبَ النَّبِی(صلی الله علیه و آله) أفضل مِمَّن لَم یَصحَبهُ مُطلَقاً»[53]  سخن بی‎پایه‎ای است؛ زیرا نه با معیارهای قرآنی سازگار است و نه روایتی از پیامبر به این مضمون صادر شده است. بلکه روایت برخلاف آن داریم؛ چنان که ابن تیمیه این روایت را گزارش می‎کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «رُبَّ‏ حَامِلِ‏ فِقْهٍ‏ إِلَى مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ‏»؛[54] «چه بسا افرادى که فقه و حکمتى را حمل و حفظ می­کنند، آنگاه آن را انتقال می دهند به کسانى که از خودشان داناترند.» یعنی ممکن است صحابه سخنی را برای تابعین و نسل‎های بعد گزارش کنند که درک شنوندگان از سخن پیامبر بیش از گزارشگران باشد. بنابراین، از سلف بودن، هیچ فضیلتی برای انسان نمی‎آورد جز آن­که همراه با ایمان به خدا و تقوا و علم و جهاد در راه خدا باشد.

حال که سلف بودن، فضیلت برای کسی نیست، الگو بودن او هم محل تأمل است و در واقع الگو بودن سلف یا خلف بودن نمی‎تواند معیار باشد.

2. تاریخچه پیدایش سلفیه:

همان­گونه که اشاره شد، ریشة فکری سلفیه، به اصحاب حدیث، به­ویژه حنبلی‎ها برمی‎گردد و حدیث‎گرایی در مقابل عقل‎گرایی ریشه در سدة اول اسلام دارد. توضیح این­که مسلمانان در مقابل مسائل مستحدث فکری و احکام عملی، دو شیوه اختیار کردند؛ برخی برای پاسخ به هر مسألة تازه‎ای در پی روایتی از نبی گرامی اسلام یا سخنی از صحابه بودند، در مقابل، گروه دیگر اگر سخنی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) در دسترس نبود، به دلایل عقلی رجوع می‎کردند. این دو اسلوب فکری در سدة دوم، گروه­های مشخص فکری را به­وجود آوردند؛ گروه اول، «اهل اثر» و بعدها «اهل حدیث» نامیده شدند. مالک بن انس، محمد بن ادریس شافعی، سفیان ثوری، احمد بن حنبل و داوُد بن علی اصفهانی از شخصیت­های برجستة این شیوة فکری در سدة دوم هجری هستند.[55] در مقابل این تفکر، قدریه و بعد معتزله بودند که در مسائل اصول اعتقادی به شیوة عقلی استدلال می‎کردند؛ چنان که شهرستانی می‎نویسد:

«اختلافاتی که در اصول[56] پیش آمد، در آخر ایام صحابه با بدعت معبد جهنی (د80 ق.) و غیلان دمشقی (د 105ق.) و یونس اسواری دربارة قدر (سرنوشت) و انکار انتساب خیر و شر به تقدیر است این روش فکری توسط واصل بن عطا (د، 131 هـ . ق.) و شاگرد او عمرو بن عبید (د، 144ق.) از بنیانگذاران معتزله ادامه یافت».[57]

 

به هر صورت در منابع، در این باره غالباً از فردی به نام معبد جهنی (د 80 ق) یاد شده است. معبد به عبدالله جهنی عالمی از تابعان بصری از شاگردان ابن عباس، ابن عمر و عمران ابن حصین بود که اندیشة کلامی خود را در عراق و حجاز ترویج می‌کرد و در این راه با مخالفت استادان خود از صحابه، به ویژه ابن عمر رو به رو بود؛ اگر چه از ابن عباس ردیه­هایی بر تفکر قدر نقل شده است، اما مخالف اصلی معبد و افکار کلامی او از میان صحابه، همان ابن عمر بوده است. بر پایة منابع کهن، معبد اندیشه اختیار را از استادی نومسلمان برگشته از مسیحیت در عراق به نام ابویونس اسواری معروف به سنسویه (یا سسویه، سوسن‌) آموخته است.

 

تضاد این دو خط فکری در زمان مأمون عباسی و معتصم که از معتزله حمایت می‎کردند، نمود کاملاً آشکاری پیدا کرد و اختلاف در مسائل کلامی بویژه خلق قرآن یا قدیم بودن آن و به تبع آن بحث در کلام الهی و حادث یا قدیم بودن آن بدانجا رسید که معتزله مخالفان را استنطاق می‎کردند تا نظرشان را دربارة حادث بودن کلام الهی و خلق قرآن آشکارا بیان نمایند و در این رابطه احمد بن حنبل (د،241ق.) از چهره‎های ممتاز اهل اثر که بعدها پیشوای اهل حدیث نامیده شد، به زندان افتاد.

شهرستانی در مخالفت اصحاب حدیث با معتزله می‎نویسد:

«پیشینیان از اصحاب حدیث وقتی دیدند معتزله در علم کلام فرو رفتند و برخلاف سنت سخن می‎گویند... و دیدند که برخی از امیران بنی‎امیه در نظریة تقدیر معتزله، از آنان پشتیبانی می‎کنند و جماعتی از خلفای بنی‎عباس، در دیدگاهشان در نفی صفات و خلق قرآن با معتزله هماهنگ هستند در اینکه دیدگاه اهل سنت و جماعت دربارة متشابهات قرآن و اخبار پیامبر امین(صلی الله علیه و آله) چیست متحیر شدند.

پس احمد بن حنبل و داوُد بن علی اصفهانی، و جماعتی از پیشوایان سلف شیوة گذشتگان از اصحاب حدیث مانند مالک بن انس (د، 179ق.) و مقاتل بن سلیمان را در پیش گرفتند... و گفتند به آنچه در کتاب و سنت آمده ایمان داریم و متعرض تأویل متشابهات نمی‎شویم».[58]

شهرستانی در جای دیگر دربارة دیدگاه سلف (گذشتگان از اهل سنت) در باب صفات حق‎تعالی می‎نویسد:

«گذشتگان در اثبات صفات پروردگار مبالغه کردند و صفات حق را به صفات محدثات تشبیه کردند... پیروان سلف در این باره دو گروه شدند؛ برخی تأویل را پذیرفتند و برخی توقف کردند و گفتند به مقتضای عقل می‎دانیم که هیچ چیزی شبیه خدای تعالی نیست...

اما مقصود از الفاظی که در قرآن آمده نمی‎دانیم، مانند سخن خدای تعالی، «الرَّحْمنُ‏ عَلَى‏ الْعَرْشِ‏ اسْتَوى‏‏»[59] و مانند «خَلَقْتُ بِیَدَی‏»[60] و مکلف به شناخت تفسیر و تأویل این آیات نیستیم...

برخی از این گروه که نه متعرض تأویل شدند و نه به تشبیه روی آوردند، عبارت­اند از مالک بن انس،... احمد بن حنبل، سفیان ثوری، داوُد بن علی اصفهانی و پیروان آنها.»[61]

این جریان فکری در پیروان احمد بن حنبل ادامه پیدا کرد، گرچه تفکر احمد بن حنبل و اهل حدیث در دوره مأمون، دورة نزار خویش را طی می‎کرد اما با آغاز حکومت متوکل عباسی در سال 232 جان تازه‎ای گرفت، چراکه متوکل با اندیشة اعتزالی به مخالفت برخاسته و اهل حدیث را جایگاه ویژه‎ای داد و محدثین را به سامرا مرکز حکومت فرا خواند و از آنان خواست تا احادیث صفات و رؤیت خدا را بر مردم بخوانند.[62]

احمد بن حنبل در سال 241 هجری قمری درگذشت و اثر حدیثی «المسند» که مشتمل بر سی هزار حدیث است و فضائل الصحابه و الردّ علی الزنادقه که بعدها پشتوانه فکری سلفیه قرار گرفتند از او برجای ماند.

بعد از احمد بن حنبل فرزندش عبدالله (د،290ق) مؤلف کتاب «السنة» و عثمان بن سعید تمیمی سجستانی (د، 280 ق) صاحب «المسند» و ابوجعفر صحاوی صاحب العقائد الطحاویه و محمد بن اسحاق بن خزیمه (د، 311 ق) صاحب «التوحید» و حسن بن علی بربهاری (د، 329 ق) و ابن قدامه مقدسی (د، 620 ق) صاحب «لمعة الاعتقاد» و عبدالغنی مقدسی صاحب «الاقتصاد فی الاعتقاد» و...[63]

دکتر احمد بن عطیه بن علی الغامدی محقق کتاب «الاقتصاد» عبدالغنی مقدسی در مقدمة این کتاب می‎نویسد:

«از این خاندان علمای بزرگی برخاستند که در انتشار مذهب حنبلی در دمشق و مناطق اطراف آن تأثیر بسزایی داشتند.»[64]

مذهب اهل حدیث در کنار دیگر مذاهب اسلامی مانند امامیه، معتزله و اشاعره به حیات خویش ادامه داد تا می‎رسیم به ظهور ابن تیمیه.

 

2. 1. ظهور ابن تیمیه (د، 728) :

در تاریخ علم کلام، مذهبی به نام سلفیه در کنار سایر مذاهب کلامی یا فقهی به چشم نمی‎خورد گرچه شهرستانی به پیروی از شیوة سلف توسط احمد بن حنبل و دیگران را اشاره می‎کند اما این­که باید به سلف اقتدا کرد و سلف را خلف افضل هستند و مانند آنها بحث‎هایی است که ابن تیمیه طرح کرده است.

مقبول احمد از پیروان سلفیه در شیوة تفکر ابن تیمیه می‎نویسد:

«گرچه ابن تیمیه در راستای مذهب حنبلی پرورش یافت اما در اصول اعتقادی و احکام [فقهی] تمسک به کتاب وسنت را برتری می‎داد، بدون این­که به­مذهب خاصی معتقد باشد».[65]

از بررسی آثار برجای مانده از ابن تیمیه، این نکته آشکار می‎شود که وی بر پیروی از شیوة سلف به­ویژه آنان که در سه نسل اولیه مسلمانان؛ یعنی صحابه، تابعین و اتباع تابعین را تشکیل می‎دهند، بسیار تأکید می‎ورزید به گونه‎ای که می‎توان مذهب ابن تیمیه را بازگشت به سلف نامید.[66]

چنان که می‎نویسد: «من به مخالفانم سه سال اجازه می‎دهم تا یک کلمه از پیشوایان سه نسل اول اسلام بیاورند که مخالف آنچه گفته‎ام باشد.»[67]

ابن تیمیه بر اساس روایت «خیر القرون قرن الذی بعثت فیه ثمّ الذین یلونهم ثمّ الذین یلونهم» سه نسل اولیه اسلام را بهترین دوران می‎داند و هریک از افراد سلف را برتر از خلف برمی‎شمارد. وی در مقایسه معاویة بن ابو‎سفیان و عمر بن عبدالعزیز می‎نویسد: «گرچه عمر در شیوة حکومت عادل‎تر بود اما معاویه به جهت صحابی بودن دارای فضیلتی است که با هیچ عملی قابل مقایسه نیست.»[68]

در اینجا جای طرح این سؤال است که ابن تیمیه بر اساس چه معیار عقلی یا نقلی چنین داوری می‎کند که از یک سو معاویه را اهل بغی می‎داند و از سوی دیگر او را بر خلیفه‎ای که عادل می‎دانند برتر می‎شمارد!؟

گرچه سلفی‎ها ابن تیمیه را از رهبران و احیاگران سنت و جماعت می‎دانند اما محققان و ناقدان، او را بدعت‎گذار و پیرو حنبلی‎های حشویه می‎شمارند؛ چراکه آرایی دربارة صفات خبری بیان می‎دارد که به آرای حشویه که اهل تشبیه بودند مشابهت کامل دارد که بررسی آن رسالة جداگانه‎ای می‎طلبد.

از نگاه نگارنده، خارج از تمجیدها و تحقیرهای مخالفان و موافقان، آنچه از بررسی آثار ابن تیمیه به­دست می‎آید، این است که ایشان از علمای اهل سنت بوده و در محیطی حنبلی پرورش یافت و بیشتر تحت تأثیر افکار محدثان بود و تنها اهل حدیث را فرقه ناجیه و برحق می­دانست، البته در برخی مسائل فتواها یا دیدگاه­هایی بیان می‎کرد که نوظهور بود. وی در برتری اهل حدیث بر سایر فرق کلامی می‎نویسد:

«اهل حدیث با سایر فرقه‎ها در آنچه از میراث رسالت در نزد آنان است، شریکند و در چیزهایی بر آن­ها امتیاز پیدا می‎کنند که از علم پیامبرخدا به آنان به ارث رسیده که در نزد دیگران نیست.»[69]

و می‎نویسد: «هُم أعظَمُ النّاس عِلماً ویَقیناً وَطُمأنینةً وَسَکینةً...»؛[70] «اینها برترین مردم در علم، یقین و آرامش و اطمینان روحی هستند.» وی به این مقدار بسنده نکرده بلکه مخالفان اهل حدیث را جاهل یا منافق دانسته، می‎نویسد: «إنّ المخالف لعلماء الحدیث علماً وعملاً إمّا جاهلٌ وإمّا مُنافق».[71]

از وی آثار فراوانی به چاپ رسیده است که مهمترین آن «مجموعة فتاوی» یا مجموع فتاوی و «درء التعارض العقل و النقل و منهاج السنة» است. و از مهمترین شاگردان او ابن قیم جوزیه است که به ترویج افکار و اندیشه‎های او همت گماشت.

2/ 2. ظهور محمد بن عبدالوهاب (1206ـ 1115)[72]

ظهور وی نقطه عطفی در تفکر سلفی‎گری است، وی در شهر عیینه واقع در شمال ریاض به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی را نزد پدرش گذراند و نزد او بر اساس مذهب حنبلی درس فقه آموخت. وی بسیار اهل مطالعه بود و توجه خاصی به کتاب‎های ابن تیمیه و ابن قیم داشت،[73] و برخی از کتاب‎های آنان را دست‎نویس کرد. ابن عبد الوهاب گرچه حنبلی بود اما در بعضی مسائل به فتوای خودش عمل می‎کرد. وی در مسائل نظری و اعتقادی بیشتر پیرو ابن تیمیه بود و به تبع او، خود را سلفی می‎نامید؛ چنانکه در تأثیر ابن تیمیه بر افکار و اندیشه‎های محمد گفته‎اند:

«ابن تیمیه استاد مباشر ابن عبدالوهاب است گرچه بین آنها چهار قرن فاصله است...».[74]

وی بعد از پدرش دعوتش به سلفی‎گری را با پشتیبانی حاکمان آل سعود آغاز کرد.[75]

در گزارش دیگر آمده است که وی فعالیتش را از عیینه شروع کرد و با حمایت حاکم آنجا؛ عثمان بن حمد معمر و همکاری طرفدارانش درختانی که در آن نواحی مظهر تقدس بودند قطع کرد و در جبیله بارگاهی که به نام زیدبن خطاب بود را خراب کرد. (زید برادر عمر بن الخطاب بود که در غزوة یمامه در مقابل مسیلمة کذّاب به شهادت رسید[76]). اما پس از آن، عثمان بن حمد حمایتش را از او برداشت و شیخ محمد آنجا را ترک و در سال 1158 ق. به درعیه رفت و با محمد بن سعود، حاکم آنجا رابطة دوستی ریخت و اهدافش را بیان کرد. محمد بن سعود با دو شرط پذیرفت که او را یاری کند؛ یکی شیخ محمد او را تنها نگذارد و دیگر اینکه مانع اخذ خراج از مردم نشود...

شیخ دعوت و به دنبال آن مبارزه‎اش را با مسلمانانی که از نظر وی عقایدشان شرک‎آلود بود آغاز کرد و بعد از فتح ریاض در سال 1187 اموال و غنایم به دست آمده را به آل سعود بخشید و خود رهبری دینی مردم را بر عهده گرفت.[77]

او در آموزش مسائل دینی بسیار سختگیر بود؛ چنان­که مردی از اهالی الوادی یک بار در درس حاضر نشد، شیخ محمد امر کرد او را آوردند، مرد عذری آورد. شیخ گفت برای قبول توبه تو یا باید ریشت را بتراشی یا صد دینار جریمه بدهی. مرد متوسط‎الحال گرچه پرداخت جریمه را پذیرفت اما شیخ امر کرد تا ریش او بتراشند.[78] جای این سؤال باقی است که شیخ بر اساس کدام اذن شرعی امر به فعل حرام (ریش‎تراشی) کرده است؟

محمد بن عبدالوهاب یا برای نفس خودش این کار را کرد یا برای خدا، اگر برای ارضای نفس بوده که صلاحیت چنین فردی برای رهبری فکری مورد خدشه است و اگر برای اسلام بود، آیا اسلام اجازه می‎دهد برای یک هدف مقدس از روش غیرشرعی و نامقدس استفاده شود؟

محمد بن عبدالوهاب از نگاه ناقدان:

سید احمد بن زینی دحلان از فقهای مذهب شافعی و اهل مکه و از علمای قرن 13 (د، 1304) وهابیت را فتنه‎ای می‎داند که توسط محمد بن عبدالوهاب با همکاری آل سعود پایه‎ریزی شد و برای تسلّط خویش بر بلاد حجاز، عدّة زیادی را کشتند و اموالشان را غارت کردند...

وی در ادامه می‎نویسد: محمد بن عبدالوهاب، پدر و برادرش از علمای صالح حجاز بودند. پدر، برادر و استادانش با توجه به نقطه نظراتش از آیندة او نگران بودند از این­که منشأ گمراهی شود از این رو، او را در آرایش سرزنش و مردم را از افکارش بر حذر می‎داشتند. دیری نگذشت که نگرانی­شان درست درآمد و ابن عبدالوهاب منشأ بدعت و ضلالت گردید. مردم نادان را فریب داد و مؤمنان را تکفیر کرد...»[79]

محقق گرامی دکتر مهدی فرمانیان می‎نویسد:

دعوت وهابی دو مرحله دارد؛ نخست یک دورة 75 ساله تا سال 1235ق. که خاندان سعود (محمد بن سعود، عبدالعزیز بن محمد و سعود بن عبدالعزیز و...) انجام دادند و به دست ابراهیم پاشای عثمانی ساقط شدند، مرحلة دوم که با فعالیت عبدالعزیز بن عبدالرحمان در سال 1319ق. آغاز شد و کشور عربستان سعودی ایجاد گردید و تاکنون ادامه دارد. عبدالعزیز با 20 سال تلاش در سال 1344ق. بر مدینه مسلط شد.[80]

چنان­که سید محسن امین در معرفی سعود بن عبدالعزیز می‎نویسد: سعود بن عبدالعزیز با مسلمانان عراق و حجاز جنگید و آنان را از حج منع کرد و حج در زمان او چند سالی تعطیل گردید[81] و سعودی‎ها هر کتابی که در مخالفت با عقاید آنان بود، می‎سوزاندند.[82]

اما جای سؤال اینجاست که چرا پیروان محمد بن عبدالوهاب، مسلمانان را تکفیر نموده، ریختن خونشان را مباح شمردند؟ و چرا تنها با مسلمانان جنگیدند؟ در زمانه‎ای که مسلمانان درگیر جنگ با صهیونیسم غاصب هستند تا مِلک و شرف و عزتشان را از غاصبان بازپس گیرند وهابی‎ها تنها به تکفیر مسلمانان و حرمت زیارت و شفاعت پیامبر و آلش فتوا صادر می‎کنند آیا زیارت قبر پیامبر از تسلط صهیونیسم بر ممالک اسلامی مهمتر است؟! شاید وهابی‎ها مسلمانان غیروهابی را مسلمان نمی‎دانند؟!!

 

3.  رهبران فکری سلفیه:

همان­گونه که اشاره شد، ریشة سلفیه به اهل حدیث برمی‎گردد، اما مهم­ترین کسانی که به احیای این تفکر برخاستند، عبارت­اند از ابن تیمیه و ابن قیم جوزیه؛ چنان­که یکی از محققان سلفی در تأثیر ابن تیمیه می‎نویسد:

بسیاری از پیروان و صاحب قلم در مکتب سلفیه، ابن تیمیه را رهبر سلفیه می‎دانند و بر این اساس سلفیه را در مقابل اشاعره قرار می‎دهند[83] و دیگری می‎نویسد:

همة حرکات و تحولات سلفیه تا امروز، از افکار ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم نشأت گرفته است.[84]

بعد از این دو تن، مهمترین شخصیت سلفی از قرن دوازده به بعد، در حجاز محمد بن عبدالوهاب است، بعد از شیخ محمد، شیخ احمد آل ابوطامی صاحب کتاب «العقائد السلفیه به ادلتها النقلیه و  العقلیه» و... و دیگری محمد بن ناصر بن عثمان آل معمر (د، 1225) و سعد بن حمد بن عتیق و محمود شکری آلوسی (د، 1342) صاحب تفسیر آلوسی و از سلفی‎های معاصر عبدالله بن باز صاحب فتاوی مهمّه، محمد بن صالح العثیمین می‎توان نام برد.

 

شناخت اجمالی امامیه:

شیعیان امامیه که اختصاراً «امامیه» نامیده می‎شوند، از ابعاد گوناگون کلامی، سیاسی و فقهی قابل بررسی است که در حد مجال این مقال از نگاه کلامی بدان می‎پردازیم:

 

1. معناشناسی شیعة امامیه

برای شناخت شیعة امامیه لازم است معنای لغوی و اصطلاحی آن بررسی شود:

1/ 1. امامیه در لغت:

امامیه مصدر صناعی از امام است که با اضافه شدن یای نسبت درست می‎شود و امام در لغت به معنای پیشوا و پیشرو، الگو، مقتدا و... است. راغب می‎نویسد: «الإمام: المؤتمُّ به إنساناً کأنّ یقتدی بقوله أو فعله أو کتاباً أو غیر ذلک محقاً کان أو مبطلاً»؛ «امام چیزی است که به او اقتدا می‎شود؛ خواه انسانی باشد که به سخنش یا عملش اقتدا شود یا کتاب یا غیر آن­ها؛ خواه حق باشد یا باطل.[85]

1/ 2. امامیه در اصطلاح:

امامیه یکی از شاخه‎های اصلی شیعه است که معتقدند امت اسلامی در سیر و سلوک اجتماعی و فردی و معنوی خویش نیازمند به پیشوا و الگویی معصوم و منصوب از جانب خداست تا میزان افکار و اعمال او جهت حرکت در صراط مستقیم الی الله باشد.

محمد بن جریر طبری از علمای متقدم می‎نویسد:

امامت امتداد درست و ضروری نبوت و دژ محکم و حصار و پایه‎های استوار دین است، دین استوار نمی‎ماند مگر به واسطة امامت و آن رهبری عالی [امت] در امور دین و دنیا و ولایت عمومی بر همة امت[86] و قیام به امورشان است.[87]

علامه طباطبایی از علمای معاصر معتقد است که:

«امام انسان معصومی است که به آن درجه از یقین رسیده است که عالم ملکوت برای او آشکار است و به امر ملکوتی همراهانش را هدایت می‎کند تا او را به مطلوبش برساند؛ یعنی در معنای امامت هدایت و ایصال إلی المطلوب نهفته است و صرفاً ارائة طریق نیست بلکه امامت به گونه‎ای ولایت بر مردم در اعمالشان است.»[88]

تا آنان را به صراط مستقیمی که غایتش لقاء الهی است برساند و از لوازم رسیدن به این غایت متعالی ایجاد جامعه عدالت‎محور و تربیت انسان‎های خدامحور در حیات فردی و اجتماعی است.

شیعه در لغت به معنای پیروان و یاران[89] و جمع آن شیعیان است. قرآن کریم حضرت ابراهیم را شیعة نوح می‎داند؛ «وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لإِبْراهیم».[90]

1/ 3. شیعه در اصطلاح کلامی:

مسلمانانی هستند که به امامت علی(علیه السلام) بر اساس نصب الهی و معرفی پیامبر در واقعة غدیرخم و غیر آن معتقدند. شیخ مفید می‎نویسد:  شیعه در مفهوم خاص آن، به پیروان امیرمؤمنان گویند که دوستان او هستند و به امامت بلافصل او بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) اعتقاد دارند و خلافت غیر او را نفی می‎کنند و... .[91]

1/ 4. واژة شیعه و تشیع از نظر تاریخی:

شیعه، واژه­ای است که از زمان پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله) در مورد علی(علیه السلام) و دوستان و پیروانش رایج گشته است؛ چنان­که از پیامبر گرامی اسلام گزارش شده که در تفسیر آیة شریفة (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّة)[92] فرمودند: «هُمْ أَنْتَ وَ شِیعَتُکَ یَا عَلِی‏» یعنی ای علی، شما هستید مصداق کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و آنان بهترین انسانها هستند.»[93]

نکتة دیگر این­که در همان صدر اسلام برخی از صحابه؛ مانند سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد، عمار یاسر، حذیفة بن یمان و ابو‎سعید خدری و دیگران به عنوان شیعیان علی شناخته شده بودند و به طور کلی دوستی با علی معیار و مقیاسی بین جدایی مؤمن از منافق بود.[94]

 

2. پیدایش شیعه و تحولات آن:

مکتب تشیع در تاریخ اسلام، با اختلاف در مسألة امامت آغاز می‎شود؛ چرا که مسلمانان علی‎رغم معرفی علی(علیه السلام) در غدیرخم توسط پیامبر گرامی اسلام، بعد از رحلت آن حضرت، در سقیفة بنی‎ساعده در مدینه جمع شدند و بعد از مشاجرات پیش آمده بین مهاجرین با انصار، سرانجام ابوبکر را به منصب خلافت پیامبر نشاندند و از مردم برای خلافت وی بیعت خواستند. در این میان برخی از بزرگان صحابه؛ مانند سلمان، ابوذر، مقداد و دیگران از بیعت با ابوبکر سر باز زدند و از خلافت علی(علیه السلام) حمایت کردند. شهرستانی در این زمینه می‎نویسد: انصار از ادعای امامت بر اساس سخن ابوبکر از پیامبر که فرمود: «الأَئِمَّةُ مِنْ قُرَیْشٍ»[95] دست برداشتند اما عده‎ای از بنی‎هاشم و ابوسفیان از بیعت سر باز زدند و امیرمؤمنان علی(علیه السلام) مشغول کفن و دفن پیامبر بود.[96]

تحولات تاریخی شیعه:

شیعیان در طول تاریخ از نظر آزادی‎های اجتماعی، فراز و فرودهای فراوان داشتند؛ گاه دارای حکومت بودند، گاه محکوم و مظلوم، مقتول و در بند می­شدند، گاه در تقیّه می‎زیستند و گاه به راحتی عقایدشان را بیان می‎کردند. در حکومت امیر مؤمنان علی(علیه السلام) شیعه بر مسند حکومت بود اما در زمان بنی‎امیه شیعیان از اظهار محبت به امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در رنج و شکنجه بودند تا اینکه در اواخر حکومت بنی‎امیه و آغاز انقراض آنان به دست بنی‎عباس، فضای آزادی برای بیان عقاید شیعه در اصول و فروع و اخلاق باز شد و امام باقر و امام صادق8 به بیان اسلام پرداختند و فرهنگ اسلامی را در حد امکان معرفی نموده و شاگردان زیادی تربیت کردند که می‎توان از این افراد نام برد:

ابان بن تغلب، اسحاق بن عمار صیوفی کوفی، ابوحمزة ثمالی، محمد بن مسلم، حمران بن اعین شیبانی و زرارة بن اعین شیبانی، صفوان بن مهران جمال اسدی، عبدالله بن ابی‎یعفور و محمد بن علی بن نعمان کوفی، معروف به مؤمن الطاق و هشام بن سالم و افراد بسیار دیگری در رشته‎های مختلف متخصص بودند.[97]

گرچه این فضای ایجاد شده دوامی نیافت و دیری نپایید که بار دیگر با قدرت گرفتن بنی‎عباس، ظلم و ستم بر شیعیان آغاز شد و امام هفتم(علیه السلام) سالیانی چند در زندان هارون به سر برد اما بعد از مرگ هارون و اختلافات امین و مأمون و گرایش مأمون به امام هشتم و اعطای ولایتعهدی به آن حضرت (گرچه این امور بر اساس محاسبات سیاسی مأمون انجام می‎شد)، به­طور نسبی فضایی برای بیان عقاید شیعه باز شد و حضرت توانست در خطبه‎های توحیدی و گفتگوهای خویش با رهبران فکریِ ادیان و مذاهب، عقاید اسلامی را آن‎گونه که شایسته بود بیان کند و شیعة امامیه را نهادینه سازد. بعد از امام هشتم به­ویژه بعد از به خلافت رسیدن متوکّل عباسی، دوران سختی بر امامان شیعه و پیروانشان گذشت اما شیعه با گرایش‎های مختلف آن توانست به حیات سیاسی خویش در جهان اسلام ادامه دهد و حتی توانست در بخش‎هایی از جهان اسلام تشکیل حکومت دهد؛ مانند حکومت آل بویه در ایران و عراق و حکومت علویان در طبرستان و گیلان و حکومت حمدانیان در موصل[98] و حکومت فاطمیان در مصر.

3. جریان‎های فکری و فرهنگی در شیعه:

شیعه در طول تاریخ خویش، به صورت یک مجموعة کامل ظهور و بروز داشت؛ یعنی هم دیدگاه سیاسی داشت و هم یک مکتب اعتقادی و اخلاقی و فقهی. امامان شیعه از امیرمؤمنان تا امام صادق و امام هشتم و دیگر ائمه، بیشتر در فکر تشکیل جامعة اسلامی بودند که آدمیان در آن سیر إلی الله داشته باشند و در این راستا تشکیل حکومت الهی را بستری می‎دانستند که می‎توانست زمینه‎ساز این حرکت تکاملی و سیر معنوی باشد.

از این رو بیشتر تلاش ائمه در طول تاریخ، فرهنگی بوده است و امیرمؤمنان هم که چند سال حکومت جامعة اسلامی را در دست داشت برکار فرهنگی بیش از کار سیاسی ـ نظامی اهمیت می‎داد، حتی وقتی در جنگ جمل کسی از آن حضرت دربارة معنای توحید می‎پرسد، حضرت با رویی گشاده به پاسخ می‎پردازد.[99]

نهج‎البلاغه علی(علیه السلام) گرچه پاره‎ای از سخنان آن حضرت است که سید رضی از لابلای صفحات تاریخ گرد آورده، اما همین سخنان نشان از اهتمام آن حضرت به آگاهاندن جامعة اسلامی در ابعاد مختلف اعتقادی، اخلاقی و سیاسی بوده است. صحیفة سجادیة امام زین‎العابدین، اصول و فروع کافی و عیون اخبار الرضا و دیگر کتابهای حدیثی برجای مانده از امامان شیعه نشان‎دهندة اهمیت مسائل اسلامی در نزد آن بزرگواران بوده است.

بعد از حیات ائمه نیز شیعه در ابعاد مختلف کلامی ـ فلسفی، اخلاقی و عرفانی و فقهی حیات خویش را ادامه داد و فقیهان، فیلسوفان، متکلمان و عارفان و محدثان فراوانی را در دامان خویش پرورش داد که ذکر نام آنان در هر بخش مستلزم فرصت بسیار است، ناگزیر به بیان نام چند تن از متکلمان به مناسبت بحث بسنده می‎کنیم:

علی بن اسماعیل بن میثم تمار (اولین متکلم شیعه که در مسائل کلامی کتاب تألیف کرد)،[100] مؤمن الطاق، هشام بن الحکم، هشام بن سالم، حمران بن اعین، فضل بن ابوسهل بن نوبخت و فضل بن شاذان نیشابوری از اصحاب امامان و متکلمان معاصر امامان بوده‎اند.[101]

در دوران غیبت نیز شاهد متکلمان بزرگی مانند: شیخ صدوق، شیخ مفید، سید مرتضی علم‎الهدی، شیخ طوسی، خواجه نصیر طوسی، علامه حلّی، فاضل مقداد سیوری، فیاض لاهیجی، فیض کاشانی و... هستیم که هریک با خلق آثاری ارزنده در پیشبرد کلام اسلامی و معرفی مذهب تشیع نقش وافری داشتند.[102]

کلام شیعه در دوران حضور امامان شیعه بر اساس رهنمودهای آن بزرگواران پیش می‎رفت اما در زمان غیبت بر اساس مبانی فکری متکلمان تحولاتی از جهت روش پیدا کرد. شیخ صدوق کلام را بر مبنای آیات و احادیث بیان می‎کرد؛ چنان­که از آثار ایشان مانند توحید و اعتقادات و... آشکار است، اما شیخ مفید استفاده از عقل و استدلال عقلی را نیز توصیه می‎کند چنان که می‎نویسد: معرفت خدای تعالی و انبیا: و هر امر غایبی اکتسابی است؛[103] یعنی با عقل باید این­ها را شناخت.

سید مرتضی که عقل‎گرایی­اش بیشتر از استادش شیخ مفید است، می‎نویسد: نخستین وظیفة انسان آن است که عقل خود را به کار اندازد و به وسیلة آن، خدا را بشناسد.

این جریان عقلی ـ کلامی در زمان خواجه نصیر طوسی به جریان عقلی ـ فلسفی تحوّل پیدا کرد و خواجه و پیروانش کوشیدند مسائل کلامی را بر مبنای براهین فلسفی اثبات کنند؛ چنان که خواجه نصیر بسیاری از اوصاف الهی را بر اساس وجوب وجود اثبات می‎کند[104] و این جریان در ابتدا بر اساس فلسفة مشایی شکل گرفت اما بعد از صدر المتألهین و تفوق حکمت صدرایی بر فضای اندیشة محققان در اصول اعتقادی به­ویژه در ایران کلام اسلامی در مبانی خودش بیشتر از حکمت صدرایی متأثر گشت و این جریان فکری همچنان ادامه دارد.[105]

 

4. رهبران فکری تشیع:

کاروان شیعیان در زمان حضور امامان اهل‎بیت: با رهبری فکری، عملی و اخلاقی و ولایی آن بزرگواران حرکت می‎کرد و در زمان غیبت کبری در هر زمان مجتهدان در اصول و فروع این رهبری را بر عهده داشتند که از مهمترین آن­ها می‎توان از شیخ صدوق، شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی، خواجه طوسی، علامه حلّی، صدر المتألهین، فیاض لاهیجی، فیض کاشانی، ملاعلی نوری، ملا عبدالله زنوزی و شاگردان آنان تا علامة طباطبایی اسلام‎شناس بزرگ عصر ما یاد کرد.



[1]. جوهری، صحاح، جزء 3

[2]. مجمع اللغة العربیة، المعجم الوسیط، جزء اول.

[3]. شقره، محمد ابراهیم، هی السلفیه، ص19 ـ 17

[4]. المغراوی، محمد عبدالرحمان، المفسرون، ص 11

[5]. جابری، علی‎حسین، الفکر السلفی، ص 17

[6]. سلیم، عمر عبدالمنعم، دفاعاً عن السلفیه، ص 2

[7]. حلمی، مصطفی، قواعد منهج السلفی فی الفکر الاسلامی، ص 178

[8]. همان.

[9]. حلمی، مصطفی، منهج علماء الحدیث و السنة فی اصول الدین.

[10]. بوطی، محمدسعید رمضان، ص 261

[11]. همان.

[12]. همان، ص 266

[13]. سامبر اسلامبولی، تحریر العقل، ص 179

[14]. سامبر اسلامبولی، تحریر العقل، ص 179

[15]. همان، ص 194ـ 188

[16]. کثیری سید محمد، السلفیة بین اهل السنة و الامامیه، ص 38 و 39

[17]. کثیری، السلفیه بین اهل السنة و الامامیه، ص 23

[18]. نک سوره احزاب، آیة 60

[19]. کثیری، سید محمد، السلفیه، ص 28

[20]. همان.

[21]. شقره، محمد ابراهیم، صص 17 و 18

[22]. شش کتاب حدیثی معروف اهل سنت (صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن نسائی، سنن ابی‎داود و سنن دارمی و سنن ابن ماجه).

[23]. مغراوی، محمد عبدالرحمان، ص 11

[24]. همان، ص 13

[25]. پیامبر گرامی اسلام به عمار بن یاسر فرمودند: به­ دست «فئة باغیه»؛ گروهی طغیانگر کشته می‎شود.

[26]. «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی‏ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَة...». (احزاب: 21)

[27]. «قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی‏ إِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَه‏...». (ممتحنه : 4)

[28]. آلوسی، جلاء العینین فی محاکمه احمدَین، ص 78

[29]. صحیح مسلم، حدیث 2408

[30]. ابن اثیر، اسد الغابه، صص 3 و 4

[31]. انعام : 82 ،  «آنان که ایمان آوردند و ایمانشان را به ظلم نیالودند، در امنیت­اند و اینان هدایت یافتگان­اند.»

[32]. آل عقده هشام بن عبدالقادر، ص 336 ؛ سنن ترمذی، ج3، ص 218

[33]. مجموعه فتاوی، ص346

[34] . همان، ص 347، مجموع فتاوی، ج 3، ص406

[35]. «أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الأَمْرِ مِنْکُم‏». (نساء : 59)

[36]. «إِنَّ عَلِیّاً وَ شِیعَتَهُ‏ هُمُ الْفَائِزُون‏». (کافی، ج15، ص 695)

[37]. آل عمران : 185

[38]. ابن تیمیه، مجموعه فتاوی، ج 3، ص 391

[39]. همان، ص 398

[40]. همان، ص 422

[41]. حجرات : 3

[42]. زمر : 9

[43]. نساء : 95

[44]. سوره حجرات.

[45]. ابن اثیر، ج 4، ص 28؛ ابن تیمیه، مجموعة فتاوی، ج4

[46]. ابن تیمیه، مجموعة فتاوی، ج4، ص 346

[47]. همان.

[48]. فتح : 18 ،  « همانا خدا از مؤمنانی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند راضی است.»

[49]. مرتضی عسگری، معالم المدرسین، ص 130

[50]. توبه : 101 ، «برخی از اهل مدینه به نفاق خو گرفتند، تو آن­ها را نمی‎شناسی ولی ما آن­ها را می‎شناسیم.»

[51]. شوکانی، فتح القدیر، ج 1، ص 922

[52]. نساء :  145

[53] . ابن تیمیه، مجموع فتاوی، ج4، ص422،  «هرکس صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود از همه کسانی که صحابی نبودند برتر است.»

[54]. همان، ص 76

[55]. نکـ : عبدالقادر بغدادی، الفرق بین الفرق، صص 304 ـ 300 ؛ شهرستانی، ملل، صص 44، 104 و 105

[56]. مراد از «اصول»، مباحث مربوط به معرفت خدای تعالی و عدل و نبوت و وعد و وعید و سایر مسائل مربوط به شناخت اسلام در حوزة نظری است که در مقابل «فروع» قرار دارد که مسائل عملی و احکام فقهی است که اولی موضوع علم کلام و دومی موضوع علم فقه است. (نکـ : شهرستانی، ملل، ص 54).

[57]. شهرستانی، ملل، صص 40 و 41

[58]. شهرستانی، ملل، صص 118 و 119

[59]. طه : 5

[60]. ص، 75

[61]. شهرستانی، ملل، صص 104 و 105

[62]. ابن حزم اندلسی، علم الکلام علی مذهب اهل السنة و الجماعة، ص 7

[63]. نکـ : ابن رجب حنبلی، طبقات الحنابله، صص 133 ـ 111

[64]. نکـ : مقدسی عبدالغنی، مقدمه احمد بن عطیه، ص 13

[65]. مقبول احمد، صلاح‎الدین، دعوة شیخ‎الاسلام ابن تیمیه، صص 76 و 77 

[66]. ابن تیمیه، مجموعه فتاوی، ج 4، ص 346

[67]. مقبول احمد، دعوة شیخ‎الاسلام ابن تیمیه، صص 76 و 77

[68]. ابن تیمیه، مجموعه فتاوی، ج 4، ص 422

[69]. ابن تیمیه، مجموعة فتاوی، ج4، صص 22 و 23

[70]. همان، ص 26

[71]. همان،  ص 81

[72]. آل ابوطامی، احمد بن حجر، کتاب الشیخ محمد بن عبدالوهاب، ص 15

[73]. العقاد، عباس محمود، الاسلام فی القرن العشرین، ص 68

[74]. آل ابوطامی، همان، ص 147

[75]. العثیمین، محمد بن صالح، شرح کشف الشبهات، صص 6 و 7

[76].

[77]. نکـ : عقاد، عباس محمود، الاسلام فی القرن العشرین، ص 71 ؛ آل ابوطامی، شیخ محمد بن عبدالوهاب، صص 26 و 27

[78]. حماده، محمد، عبدالوهاب، ص 122

[79]. زینی دحلان، احمد، فتنة الوهابیة، صص 3 و  4

[80]. فرمانیان، مهدی، رساله دکتری، ص 21

[81]. امین، سید محسن، کشف الارتیاب، ص 13

[82]. همان، صص 4 و 5

[83]. مصطفی حلمی، قواعد منهج السلفی، ص 169

[84]. مقبول احمد پیشین، ص660

[85]. راغب اصفهانی، مفردات، ج 1، ص 87

[86]. امت؛ راغب اصفهانی می‎نویسد: «الاُمّةُ کلّ جماعة بجمعهم أمرٌ ما دین واحد او زمان واحد او مکان واحد...» هر مجموعه‎ای که امر واحدی مانند دین یا زمان یا مکان آن­ها را گرد آورد، امت نامیده می‎شود. ج 1، ص 86

[87]. طبری، محمد بن جریر، دلائل الامامة، ص 15

[88]. طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان، ج 1، صص 272 و 273 (چاپ جامعه مدرسین).

[89]. قرشی، قاموس القرآن، ج4، ص 95

[90]. صافات : 83

[91]. مفید، اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، ص 24

[92]. بیّنه : 7

[93]. کوفی، فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات کوفی، ص 584؛ دیلمی، حسن بن محمد، ارشاد القلوب، ج 2، ص 256

[94]. بحار، ج 39، باب 87 ؛ حکیم، سید محمدباقر پیشین، ص 269

[95]. شهرستانی، ملل، ص 32

[96]. همان.

[97]. نکـ : شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، صص  775 ـ 751 ؛ مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص518

[98]. حمدانیان از قبیلة تغلب و جد ایشان حمدان بن حمدون و جملگی شیعه مذهب بودند... از سال 292 تا 367 در بلاد جزیره حکومت داشتند (الفخری، ترجمه، ج1، ص 382)

[99]. صدوق، خصال، ج 1، ص 2

[100]. مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 517

[101]. همان، صص 519 ـ 517

[102]. ارادة خدا از دیدگاه فیلسوفان، متکلمان و محدثان از همین قلم، صص 20 و 21

[103]. مفید، اوائل المقالات، ص 61

[104]. نکـ : علامه حلی، کشف المراد، صص 301 ـ 290

[105].  تأمل در آثار کلامی ملاعلی نوری، ملا عبدالله زنوزی، جعفر سبحانی و جوادی آملی برای اثبات این مدعا کافی است.