دو قصیده و ترکیب بند در ستایش حج از روزگار صفوی محمد باقر خلیل کاشی (م 1081)

نویسنده

استاد / دانشگاه تهران

چکیده

حج عبادتی است که همزمان، شیرین و پرزحمت است، و بسا به همین دلیل، خداوند متعال، تنها یک بار آن هم برای آدم مستطیع آن را واجب کرده است. آن روزگاران، راهی طولانی با زحمت فراوان می رفتند، اما شوق کعبه، همواره اثر معنوی شگفتی در مردمان باقی می گذاشت. این سفر و پیامدهای معنوی آن، در ادب جاری فارسی بسیار تأثیر گذاشت، و شعائر حج، اماکن مقدسه، احساسات و عواطف، به خصوص سفر کردن در بیابان و طی کردن بادیه، روی شعر فارسی سخت موثر افتاد. بسیاری از شاعران در این باره شعر گفتند و از کلمات مرتبط با حج، در اشعار خویش استفاده کردند. اشعاری هم به طور واقعی در باره سفر سروده می شد. در اینجا دو نمونه از این اشعار از دوره صفوی آورده ایم که سابق بر این منتشر نشده است. دوره صفوی، به خصوص عصر اخیر آن، در امر حج بسیار فعال بود و شمار زیادی از مردم هر ساله از طریق نجف عازم حجاز می شدند. در این اشعار می توان رد پایی از این احساس و علاقه در ادب فارسی یافت.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


از محمد باقر خلیل کاشی، شاعر دورة شاه سلیمان صفوی، کمتر اطلاع و خبری وجود دارد و جز چند سطر مطلب، چیزی در اختیار نیست. نصرآبادی نوشته است:

«باقر خلیل تخلّص، کاشى. مدّتى است که در سلک اهل نظم است. کمال صلاحیت و قید داشت؛ امّا سلب کج­خلقى از خود نکرده، شعر بسیارى گفته، دیوانش قریب به چهارده [چهار] هزار بیت است. شعرش یکدست و هموار است. مدّتها در مشهد مقدّس ساکن بوده. دو سال قبل از این فوت شد (تذکرة نصرآبادی، ج1، ص472). برخی منابع تذکره­ای دیگر هم اشاره­ای به همین مطلب با یاد از برخی از اشعار دارند (منتخب اللطائف، تهران، طهوری، 1386،  ص262). اما همین­که دیوان او باقی مانده، بسیار جای خوشحالی است. سال تألیف تذکره نصرآبادی، 1083 است (هرچند تا سال 1090 بر آن می افزوده است (بنگرید: تذکره : مقدمه، ج1، ص46).  و بنابراین باید تاریخ درگذشت باقر خلیل کاشی را 1081 دانست.

اشعار دیوان خلیل کاشی روان و در عین حال عالی است. قصایدی در ستایش حضرت رسول9 و چندین قصیده در مدح امام علی7 ، قصیده­ای در ستایش امام کاظم7  قصاید متعددی نیز در ستایش امام علی بن موسی الرضا8 و بالاخره قصایدی در ستایش امام زمان7 دارد. آنگاه اشعاری «در حسب حال خویش و تنبیه بعضی از اهل روزگار» آورده است. در ادامه، ترکیب­بندی در اشتیاق به حج دارد که موضوع بحث ماست. آنگاه ترکیب دیگری در توحید و منقبت (فریم 61 ـ 66). پس از آن، باز ترکیب­بندی با عنوان «در نجف اشرف در تهنیت کاروان حاج» آمده (فریم 71ـ 74) که این هم مربوط به حج است. آنگاه ترکیب دیگری در تتبع مثنوی مولوی و سپس ساقی­نامه (فریم 88  به بعد). پس از آن مقطعات آمده که در ضمن مشتمل بر نگاه انتقادی و ناامیدانه و بسا به قول نصرآبادی، تنگ خلقی اوست.

کاشی مکرر از بدی روزگار گفته که نمونه­اش این است:  «حاصل روزگار بوقلمون محنت چند و حسرت چند است.»

همیشه فکر و تصریح می­کند دنیا علیه اوست. دو ثلث پایان کتاب، غزل­های نویسنده است­که سادگی خود را همچنان دارد. در پایان، رباعیات آمده است.

موضوع این مقال، دو قصیدة او در بارة حج است؛ یکی اشتیاق برای زیارت خانة خدا و زیارت قبر رسول و بقیع و دیگری در بارة استقبال از حجاج در وقت بازگشت به نجف.

عنوان بخش اول این است: «در اشتیاق مکة معظّمه و مدینة مشرفه و نعت نبی7 »

و عنوان بخش دوم: «در نجف اشرف در تهنیت کاروان حاج و توحید و نعت
و منقبت گفته شد.»

به­طورکلی باید گفت: در دواوین فارسی خراسانی از قرون پنجم تا هفتم؛ مانند دیوان سوزنی، حج جلوة زیادی دارد، اما این وضعیت، در اشعار دوره­های بعد، محدودتر می­شود. عنوان بادیه و اهمیت یافتن این مفهوم در ادبیات منظوم فارسی و حتی عرفانی، ناشی از توجهی است که خراسانیان به امر حج، در قرون نخستین و تا حوالی حملة مغول داشتند. (بنگرید به مقاله بنده با عنوان «بادیه، تلاقی تاریخ، جغرافیا، ادب و عرفان حج» در: مقالات و رسالات تاریخی، دفتر دوم، ص 383 ـ  426).

با توجه به این پیشینه، نگاه یک شاعر دورة صفوی به امر حج، نکتة قابل توجهی است. البته استفاده از کلمات و مفاهیم حج، به صورت معمول و طی چندین قرن، در شعر فارسی وارد شده و از آن استفاده می­شد. مقصودم از این تفاوت، توجه ویژه در اختصاص قصائدی چند به حج است که در دیوان خلیل کاشی شاهد آن هستیم. دیوان خلیل چاپ نشده و این دو قصیده از نسخة خطی آن در دانشگاه، ش 3626 گرفته شده است. در اینجا، این دو قصیده را بر اساس همان نسخه تقدیم عزیزان می­کنم:

 

در اشتیاق مکة معظّمه و مدینة مشرفه و نعت نبی7

 

صبحدم ارباب دل را راحت جان آمده

 

دردمندان را بشارت ده که درمان آمده

شور لیلی کرده مجنون را به وادی روبراه

 

کعبه از شوق که آیا در بیابان آمده

هرکه از من دست در خواری­کشیدن می­برد

 

جان به سختی داده تا منظور جانان آمده

شاهد رعناکه دارد ناز ازعاشق دریغ

 

بر سر بازار رسوایی غزلخوان آمده

امتحان در راه دل بسیار کردم آرزوست

 

دشمن جانی که یار آب دندان آمده

من که در گشت گلستان تنگ می­گردد دلم

 

بارها در جستجوی او به زندان آمده

در ره مقصد که صد جا پنجه افکندست شیر

 

هرکه مشکل کرده برخود راحت آسان­آمده

خویش را گُل تهنیت می­کرد امشب درچمن

 

آتش الحان بلبلی، گویا به بستان آمده

بخت بیدارم که خوگر بود با خواب خمار

 

این زمان چون شاهد خودکام مستان آمده

از سر من کم مبادا شوق روزافزون من

 

کعبه، لیلی­گشته، می­پرسد چه شد مجنون من
 

بی­خبرازخویش­گِرد یارگردیدن خوش­است

 

هرچه غیرازیار ازآن بیزارگردیدن خوش است

ای که می­خواهی بکاری دل دهی درروزگار

 

جان من با مردم بیکار گردیدن خوش است

خویش را شاید به کوی یار سازی روشناس

 

چون نسیم صبح درگلزارگردیدن خوش­است
 

هرکه عاشق نیست، بینا نیست نزد عارفان

 

دیده گر داری پی دیدارگردیدن خوشاست

صوفی خلوت نشین را از من آگاهی دهید

 

مست مستان برسر بازار گردیدن خوش است

با خیال یار تا کی مجلس آرایی کنی

 

تر دماغ باده اظهار گردیدن خوش است

زندگی خواب پریشانی است تعبیرش ملال

 

غفلت از حد می­رود بیدار گردیدن خوش است

عزّت عاشق ز بی قدری یکی صد می شود

 

برسر کوی ملامت خوار گردیدن خوش است

روز اگر از طعنه نتوانی گذشت از کوی یار

 

نیم­شب گرد در و دیوار گردیدن خوش­است

روی امیدم به­سوی مدّعا آورده اند

 

بارها در بزم یارم آشنا آورده اند

دوربین شو، هر کجا باشد بجایی می رسی

 

راه اگر گم شد به وصل رهنمایی می رسی

در دیار عشق اگر گاهی گذار افتد تورا

 

در [پی] بیگانه مردم آشنایی می رسی

نیست غیر از همّت کوتاه دامی در رهت

 

صعوه گر این راه طی سازی همایی می رسی

چون خضر سرگشته بسیارند در راه طلب

 

سجده کن چون بر بساط نقش پایی می رسی
 

خار اگر بیرون نمی آری ز پا در راه شوق

 

هر قدم در وادی مردم کیاهی می رسی

[62]

در سرابت گر توکل می­شود هنگامه ساز
 

 

بر لب سرچشمه ی آب بقایی می رسی
 

مرد را از بی نیازی نام می­گردد بلند
 

 

باش عریان گر به­صد نشو ونمایی می رسی
 

افکنی هر چند خود را از تمنّا دورتر
 

 

بی گمان در بزمگاه مدعایی می رسی
 

شکر تاب محنت بی انتهای خویش کن
 

 

گر به بزم دلبر مهر آزمایی می رسی
 

کوی دلدارست پنهان خویش را آوار کن
 

 

دیده­ای کز هر دو عالم بسته داری باز کن

 

این­منم یارب­که دوران ساخت­کارم برمراد
 

 

روز امیدم بکام و روزگارم بر مراد

 

اختیار کار دوران نیست در دست کسی
 

 

باد یا رب نالة بی اختیارم بر مراد
 

دست تا از آرزوها شسته­ام گردیده است
 

 

گاه کارم بر مراد و گاه یارم بر مراد
 

صبح اگر شد بی­صفا کی می نشینم تیره روز
 

 

دولت پایندة شبهای تارم بر مراد

 

تا سر هستی بریدم در ره دل مرد وار
 

 

هم خزانم شد بکام و هم بهارم بر مراد

 

غربت آلودم مبین چندین که هر جا می­روم
 

 

می دواند شوق خود سر تا دیارم بر مراد

 

آسمان از رشک بر سر خاک ناکامی کند
 

 

گر نشیند یک نفس سنگ مزارم بر مراد
 

روزگاری شد که گردیدست از سعی وفا
 

 

ناتوانی های جان بی قرارم بر مراد
 

گر چه در عشقم نهال آرزوها گل نکرد
 

 

این قدر باشد که باشد خار خارم بر مراد
 

این چنین ناپخته کار ما نماند شاد باش
 

 

گر شوی شاگرد عشق نامجو استاد باش
 

گر چه باشد همّت آزادمردان یاورم
 

 

خار خار دل به این گلزار آمد رهبرم
 

مرحبایی گر هواداری کنند اهل نظر
 

 

بیشتر از نیشتر گردم گر از کم کمترم
 

خاص­وعام ازشعر راه آورد من، مست­اند مست
 

 

ملک معنی شد بهشت از میوه­های نوبرم
 

گاه در زندان عقلم، گاه در قید جنون
 

 

بیخودی­ها هر زمان دارد به رنگ دیگرم
 

در دیار شوق تا فرمان روایی می­کنم
 

 

کینه جویی­های افلاک است مهر مادرم
 

ناله­ام از بس­که با خود می برد بر آسمان
 

 

سود چون ریگ بیابان در ته پا اخترم
 

تا به راه کعبه سرگردانیم شد راهبر
 

 

هر قدم صد بار منّت پای دارد بر سرم
 

من­که هر شب تا سحر با عشق بازی می­کنم
 

 

کی هراسان می­کند آشوب روز محشرم
 

دردوعالم دل نشینم نیست غیر ازکوی دوست
 

 

با چنین سرگشتگی­ها طرفه عالی منظرم
 

هر زمان صد کام می­آید به استقبال من
 

 

رشک باشد آسمان را بر من و احوال من
 

شوق اگر این نشأه دارد صبر  یا آرام چیست
 

 

فتنه گردون کدام و کینة ایّام چیست
 

صبح اگرچون من نباشد بی قرار کوی دوست
 

 

چاک بی اندازه­اش آرایش اندام چیست
 

عشق بی پروا به آشوب قیامت می زند
 

 

این همه اندیشه از بی مهری ایام چیست
 

جستجوی­اوست منظورم چه درمسجدچه دیر
 

 

در دیار عشقبازان رسم ننگ و نام چیست
 

گر نه طوف کعبه ام از خاک برخواهد گرفت
 

 

ناله­های صبحگاهی، گریه­های شام چیست
 

شیوه­های اهل همّت بشنو از من یاد دار
 

 

بی نیازی پیشه کن در عاشقی ها کام چیست
 

جز دعا نشنیده­ای، دانسته­ام خوی تورا
 

 

نیستی عاشق چه دانی لذّت دشنام چیست
 

گر گرفتارم نخواهد شاهد ناز آفرین
 

 

در رهم از لاله هر سو در بیابان دام چیست
 

مطلب نایاب عاشق را پسند افتاده است
 

 

بوالهوس گر نیستی دردسر ابرام چیست
 

 

[63]

اشتیاق کعبه خواهد کرد آخر کار خود
 

 

نا امیدم گر چه بسیار از خود و کردار خود
 

ای حرم بهر خدا از من فراموشی چرا
 

 

گرد تمکین تو گردم چند خاموشی چرا
 

هرزمان گرصد هزاران درهوایت جان دهند
 

 

ای صباح عید مشتاقان، سیه پوشی چرا
 

دستم از دامان محمل گر چه دارد کوتهی

 

 

با جرس محروم گردیدن ز سرگوشی چرا

 

گر مرا از خاک بردارد نوازش­های تو
 

 

کی توان گفتن به گل با خار همدوشی چرا

 

تنگدستی گر مرا زنجیر بر پا می نهد

 

 

بحر را با این گهرها بی سبب جوشی چرا

 

گر نه از وصل تواَم بر خویش باشد منّتی
 

 

بی می و معشوق چندین شور و بیهوشی چرا
 

رحمت عام تو خواهد کرد آخر کار خویش
 

 

کام خود اکنون نگیرم از قدح نوشی چرا
 

جان فدای یار کردن نوبهار زندگی است
 

 

عشقبازان را تلاش عافیت کوشی چرا

در تمنّای تو می گردم به گرد خویشتن
 

 

کس نمی­پرسد ز مجنون، خانه بر دوشی چرا
 

سخت مشتاقم نمی دانم چه خواهم کرد آه
 

 

روزی­ام بادا که بر گرد تو گردم گاه گاه
 

چون به­این بی­دست وپایی راه وادی سرکنم
 

 

آنچه مشکل­تر بود، بر خویش آسان­تر کنم
 

 سر کنم گر شمّه ای از شرح حال خویشتن
 

 

کعبه را آشوب گاه عرصة محشر کنم
 

مردمان دیده­ام را کار اگر افتد به قرض
 

 

هفت دریا نیست چندانی که چشمی تر کنم

ای خوش­آن ساعت­که با صد شوق در احرامگاه
 

 

خاک راه زایران را زیب دوش و بر کنم
 

بس که از اوضاع دوران نا امیدی فهم شد
 

 

خویش را در طوف اگر بینم کجا باور کنم

هر سحر تا شام تنها می نشینم گوشه­ای
 

 

قصه­های شوق روز افزون خویش از بر کنم
 

صرفه خواهد گشت جانب گیر من باصدنیاز
 

 

دین و دنیا را درین سودا اگر یکسر کنم
 

چون ره بالا دوی­ها پیش پا افتد مرا
 

 

گَرد خود را توتیای دیدة اختر کنم
 

طور اگر سنگ رهم کرد و به راه اشتیاق
 

 

چون شوم سرگرم رفتن مشت خاکستر کنم
 

روز تا شب بر سر خار مغیلان می دوم
 

 

با تهی پایی بیابان در بیابان می دوم
 

کی بود یا رب که گرد کعبه باشم در طواف
 

 

 آیم ازهستی برون، چون تیغ مصری­از غلاف
 

تشنة زمزم ندارد آرزوی شهد و شیر
 

 

باده من خواه اکنون دُرد باشد خواه صاف
 

آرزو دارم که قربانی کنم صد جان و دل
 

 

گرچه دارم روز و شب با دین و دنیا اختلاف
 

دست از صرصر گَر و از برق لامع می برم
 

 

هر قدم صد جا گر آید پیش راهم کوه قاف
 

گر چو عیسیِّ مجرد جا کنم بر آسمان
 

 

 نُه فلک از بار حرمانم نهد بر خاک ناف
 

چون قلم در راه شوقت پای از سر می کنم
 

 

گرکشد شمشیر بر سر روزگارم همچو کاف

یار را با یار باشد در تمنّایت جدل
 

 

دوست را با دوست باشد در تماشایت خلاف
 

تا درین وادی به­خود می­آیم از خود می­روم
 

 

خویش­را یکدم نه پنداری که می­دارم معاف
 

ترک کام خویشتن کردن جهاد اکبر است
 

 

روزگاری شدکه هستم با خودی­هادر مصاف

حسبة لله کاری کن که خوش بیچاره­ام
 

 

خویش را تا یاد می­آرم ز خود آواره­ام
 

یاد ایّامی که باشم با تو سرگرم نیاز
 

 

تا ابد نازش کنم بر خویشتن از امتیاز
 

هرشب ازصد رهگذر در خواب می بینم تورا
 

 

بر رخ خود کرده­ام درهای رحمت نیم باز
 

از بلندی های امیدم که روزافزون شود
 

 

هرکجا در ره نشیبی هست می­گردد  فراز
 

تا به سودای تو با خود گفتگو سر کرده­ام
 

 

داستانم می­شود مجلس طراز اهل راز
 

 

[64]

تنگ­چشمان از تلاش­کام خواری می­کشند
 

 

بی نیازم در حضور شاهد مسکین نواز
 

مست پندارند مردم در صف طاعت مرا
 

 

بس­که بر یاد تو بیخود می­شوم در هر نماز
 

آسمان­را نیست در خاطر ز من سرگشته­تر
 

 

خواه در شام وعراق وخواه در مصر وحجاز
 

روی­گردان است خواب ازچشم وآراماز دلم
 

 

وقت رندی خوش­که نشناسد حقیقت ­از مجاز
 

در گریبان چاک­های سینه گر پنهان شوند
 

 

چون کنم با آستینِ کوته و دست دراز
 

از تهی دستی بدرگاهت پناه آورده ام
 

 

دیدة گریان زبان عذرخواه آورده­ام
 

ای تورا با هر تهی پا روز بازار دگر
 

 

با تو هر بی اعتباری را رخ کار دگر
 

گر خیالت یک نفس از دیده می گردد نهان
 

 

در شبان روزان نمی­باشد مرا یار دگر

گر تواند کهنه گشت از طول مدت مدّعا
 

 

سر کنم هر لحظه از نو  رسم اظهار دگر
 

تن اگر دور است جان نزدیک گردد گرد تو
 

 

مثل من دوران ندارد یاد عیار دگر
 

بی تماشای تو چند از خویش باشم تنگدل
 

 

ای گرفتار تورا هر دم گرفتار دگر
 

چون زنی دامان ناز از بی نیازی بر میان
 

 

می شود هر داغ بر تن چشم بیدار دگر
 

تنگدستان عبادت را تو باشی دستگیر
 

 

گوهر عصیان کجا دارد خریدار دگر
 

آستانت را چرا تنگست از تسلیم من
 

 

هر نفس آیینه را رو داده بازار دگر
 

از تمنّایی که باشد جز تو در کون و مکان
 

 

دمبدم می بُرّم از ایّام زنار دگر
 

تا خودی­های وصال از خاک بردارد مرا
 

 

آرزو دیوانه خواهد گشت بسیار دگر
 

چشم انعامی طمع دارم ز خیرُ المرسلین
 

 

آنکه اوّل اوّلین گردید و آخر آخرین
 

شافع محشر که ایمان تازه سازد نام او
 

 

بر دو عالم سایة رحمت فتاد از بام او
 

گر کمر در کینه بندد تنگ دوران دو رنگ
 

 

از سر ما کم مبادا التفات عام او

بندة مخلص هوادار رضای صاحب است
 

 

کام خود را فرق نتوانیم کرد از کام او
 

باج آزادی ز عنقا می توانم خواستن
 

 

خویشتن را گر توانم یافتن در دام او
 

از خمار روز محشر کی هراسان می شوم
 

 

صاف رحمت ته نشینی می کند در جام او
 

کی تواند دید ما را از خجالت تیره روز
 

 

صبحدم را دیده روشن می شود از شام او
 

داشت از تمکین بی میلی دلش را داغ داغ
 

 

دهر چندانی که خود را خواست سازد رام او
 

مصر را در بسته دادی تا شود یکدم بلال
 

 

یوسف صدیق اگر می بود در ایّام او
 

عرش اعظم پیرهن بر تن درید از اشتیاق
 

 

نُه فلک را چون مسخّر کرد هفت اندام او
 

یا رسول الله، دیگر طاقت دوری نماند
 

 

سر به رسوایی برآوردم که مستوری نماند
 

رحمتی فرما که بیحد طاقتم گردید طاق
 

 

هیچ کافر را نیفتد کار یارب با فراق
 

بی پرستاری مرا شبها پرستاری کند
 

 

اشک و آهم گرم خونان­اند در کنج وثاق
 

سعی من بی­دست وپاتر باشد ازصد من جهان
 

 

شاید از طوف تواَم خرسند سازد اتفاق
 

آنچه از بیداد تلخی­های هجران می کشم
 

 

شهد می گردد مرا زهر هلاهل در مذاق
 

کی ز همراهان منزل می شوم منّت پذیر
 

 

من که از خود بیشتر باشم به راه اشتیاق
 

بینوایی­های یثرب می دهد خرسندیم
 

 

نیستم راضی که گردم خسرو شام و عراق
 

پایة قدر تورا دانش نخواهد یافتن
 

 

گر فزاید هر زمان بر خویش صد بال براق
 

[65]

گر نباشد آستانت را نشان سجده­ام
 

 

می نویسم نام خود بر دفتر ایّام عاق
 

زلف حوران بهشتی دام راهم می­شود
 

 

داده­ام تا شاهدان آرزوها را طلاق

کرده­ام در هرقدم صد جا وداع خویشتن

 

در سماعم روزو شب از اختراع خویشتن
 

بر رخ کار طلب آورده­ام نقش بدیع
 

 

خویشتن را ساختم در ناتوانی مستطیع
 

هر زمان طرح گناه تازه­ای دارم خیال
 

 

بر امید آنکه خواهی گشت در محشر شفیع
 

پادشاهان را سپاه نامداری لازم است
 

 

بازگشت انبیا سوی تو خواهد شد جمیع
 

خلق هفت اقلیم مهمانِ سرِ خوان تواَند
 

 

پیشکاری می کند بر درگهت قدر رفیع
 

گرچه از من نیست عاصی­تر درین ویرانه دیر
 

 

اینقدر دانم که باشم دوستانت را مطیع
 

در بر آیینه خجلت می کشم از خویشتن
 

 

چند باشم در حجاب از شرم افعال شنیع
 

کِلک قدرت چون رقم می کرد منشور تورا
 

 

عَلّم الاسما نمی دانست دی را از ربیع
 

چون تو گردیدی ز رحمت پیر این نُه خانقاه
 

 

می توان گفتن دو عالم بود یک طفل رضیع
 

جرم ما سرگشته حالان چیست نزد عفو تو
 

 

قطره کی دارد وجودی پیش دریای وسیع
 

از لباس هر تمنّا مشق عریانی کنم
 

 

لیک می­خواهم که پیراهن کنم خاک بقیع
 

روزة  مریم گرفتم تا ابد از آرزو
 

 

گفت خاموشی مکرر مطلبم را روبه­رو
 

تا مگر پیدا کنم خود را در آن عالیجناب
 

 

گاه آتش گردم از بی طاقتی ها گاه آب
 

می کند هر لحظه بیدارم طپیدن­های دل
 

 

خویش­را شبهاکه در کوی تو می­بینم بخواب
 

آتش دل بس که بر افلاک دامن می کشد
 

 

ناله ام را فرق نتوان کرد از تیر شهاب
 

در هوای آستان بوس تو هر شب تا سحر
 

 

می­کنم گلگشت گردون چون دعای مستجاب
 

دیگری غیر از تو روشن چون کند روز مرا
 

 

آفتابی آفتابی آفتابی آفتاب
 

فرد فرد دفتر ایّام را گردیده­ام
 

 

صفحة هستی ندارد غیر نامت انتخاب
 

تا دلم را عکس رخسارت گلستان ساخته
 

 

گریة بی اختیارم می­دهد بوی گلاب
 

کیست چون من درجهان امروز بی­قدری ببین
 

 

گر سؤالی می­کنم از کوه برناید جواب
 

سایه آسا ناتوانی گر زمین گیرم کند
 

 

اضطرابم می فزاید هر زمان بر اضطراب
 

می­شود هر لحظه افزون­تر بدرگاهت امید
 

 

روسفیدم ساخت یارب روی اخلاصم سفید
 

آنکه روشن کرده ازخاک رهش اختر جبین
 

 

در سجود آستانت می شود یکسر جبین
 

تا نویسد شرح حال خود به­خاک درگهت
 

 

بسته از هر جین برای خویشتن مسطر جبین
 

دیدة معنی طلب را دیدِ دیگر داده­اند
 

 

نزد اهل معرفت باشد کتابی هر جبین
 

تن به­خواری داده­ام تا عزّتی پیدا کنم
 

 

می کند آیینه نورانی ز خاکستر جبین
 

بس­که ازبیداد دوران رنگ بر رویم شکست
 

 

عکس رخسارم گرفت آیینه را در زر جبین
 

در دیار ما زلیخا کار مردان می­کند
 

 

زخم تیغ عشق را دانسته زیور بر جبین
 

هر کجا رو می­نهم آیینه زاری می­شود
 

 

سر کند چون وادی کوی شما را سر جبین
 

چون خیالت نیم شب از خاک بردارد مرا
 

 

از نگاهم روز نورانی برآید هر جبین
 

هرکه مانند خلیل از گرد هستی پاک شد
 

 

سود بر خاک رهش بتخانه آذر جبین
 

عرض حاجت باکریمان خالی از ابرام نیست
 

 

آرزوهای مرا در هر دو عالم نام نیست
 

کیستم من تا درین درگاه گویم شرح حال
 

 

یا توانم خویشتن را کرد مشتاقی خیال
 

 

[66]

حاجت خویش ازخدای­خویش پنهان می­کنم
 

 

سائلم اما ندارم طاقت حسن سوال
 

تا به آن حضرت رسد احوال سرگردانی­ام
 

 

با صبا گاهی حکایت می­کنم گه با شمال
 

خویش را هر دم گلستانی در آرم در نظر
 

 

آرزو در خاطرم از بس که می­گردد نهال
 

با دو عالم خواهشم را نیست روی آشتی
 

 

گم شدم از خویش تا پیدا کنم بزم وصال
 

بس­که می­گویند هر جا زشتی­ام را روبرو
 

 

دشمن آیینه­ها گردیده­ام از انفعال
 

بر لبم خیل دعا آمین طلب گردیده­اند
 

 

حرف خواهش مختصر سازم­که می­آرد ملال
 

جز خدا از هر دو عالم بی نیازی ده مرا
 

 

تا به­هر مطلب نگردد زندگی بر من وبال
 

سیر چشم خوان احسان تو باشم صبح و شام

 

تر دماغ باده نعت تو گردم ماه و سال
 

باشد از خلق جهانم روی حاجت تافته
 

 

هر چه می­خواهد دل از انعام عامت یافته
 

 

در نجف اشرف در تهنیت کاروان حاج و توحید و نعت و منقبت گفته شد

 

هرکه حرف مهربانی بر زبان می آورد

 

اوّل از جانبازی من داستان می­آورد

سود سودای محبّت راکه می­داند حساب
 

 

حسن اگر دل می­برد، پاداش جان می­آورد

عشق والاهمّت افتادست تقصیر از شماست

 

آرزو هر چیز هرکس کرد، آن می­آورد
 

سیل می­تازد عنان افکنده چون دیوانگان
 

 

مژده­ها بهر من بی خان و مان می­آورد
 

 

[72]

ذوق آسایش ندارم ورنه دانی ناله­ام

 

مهربانی در دل نامهربان می­آورد

بی سرانجا می­که سردادند مردان­ در رهش

 

شوق کامل، سیر عاشق ارمغان می­آورد

تکیه برخود می­کنم از ناتوانی چوننسیم
 

 

بخت سرکش شاهد زورین کمان می­آورد

با خیالش چون سحرخیزان شوند انجم فروز
 

 

تحفه خاموشی طلب شمع زبان می­آورد

می­گزد منصور انگشت خجالت دور دور
 

 

آن تماشا دوست، جام امتحان می­آورد

حال دل ناگفته می­داند زبان دانی بس است
 

 

 لذّت دیدار اگر رو داد، حیرانی بس است
 

دوش بی تابانه دستم دامن دلبر گرفت

 

مهربان نامهربانی­ها دگر از سر گرفت

گرم خوئی­های عشق، و سرد مهری­های حسن
 

 

این گرو از شیر برد، آن باج از شکر گرفت
 

من سر تسلیم بر خاک نیاز انداخته

 

اوچو بدمستان کافرکیش، خود خنجر گرفت
 

جرأت عجزم زبان صرفه دانی باز کرد

 

هرچه گفت ازحیلة افسونگری­ها درگرفت
 

چون بهار گلشن جنّت برویم باز شد

 

خنده بر تسنیم کرد، و نکته بر کوثرگرفت
 

آرزو چون پیشکاران نقل و می آماده ساخت
 

 

هم­غزلخوان گشت بی­پروا، وهم ساغر گرفت
 

دیده ام شد رونق افزای گلستان خلیل
 

 

نقش ها از سینه ام بتخانه آذر گرفت

شوق روز افزون که باشد اعتبار زندگی

 

جانفشانی کرده، مشتاقانه­اش در برگرفت
 

هر نفس فیض بهشت جاودانی روی داد

 

خط آزادی دلم از شورش محشر گرفت
 

ناله­ام تا صبحدم بی­طاقت پرواز بود

 

همچو چاک دل درِِ صد آرزویم باز بود

روزگاری شد که با خود اختیاری نیستم
 

 

لاف یاری میزنم بی جانسپاری نیستم

جانفشانی­های مشتاقان نهانی خوشتراست

 

غیر پندارد که مست از جام یاری نیستم

یوسف از چه تا بزندان گلستانها دید و من
 

 

نیست یک ساعت که در صحرا حصاری نیستم
 

هر دو عالم را ز یاد از خویشتن بردم زیاد
 

 

اینقدر دانم که بی امیدواری نیستم
 

نسبتم با غیر دادن یاد بیزاری دهد
 

 

بی تکلّف اینقدرها مرد خواری نیستم
 

آسمان از بی نیازیهای من داغست داغ
 

 

صید لاغر نیستم، شیر شکاری نیستم
 

سیل را سر رشته می­کرد و به دریا منتهی
 

 

من چراغ افروز ابر نوبهاری نیستم
 

اشتیاق کعبه بی­خویشم به منزل می­برد
 

 

چون جرس افغان کنان، بار عماری نیستم
 

شور زمزم، لذّت شیر و مِیَم از یاد برد
 

 

گرچه از آن باده تا اکنون خماری نیستم
 

رحمی ای خضر مروّت بر من بیخانمان

 

پای کوبان راه سرکن تا شوم لبیّک خوان
 

اینک اینک از بیابان، شهریاران می رسند
 

 

شهریاران را نمی­دانیم، یاران می­رسند

گرچه شد اشکم خزانی از جدایی­ها نشان
 

 

صد گلستان خنده روتر از بهاران می­رسند
 

نقدشان را کعبه سنگ امتحان گردیده است

 

خویشتن را وانما، کامل عیاران می­رسند
 

وقت رفتن دست می بردند از ریگ روان

 

خانه آرایش نما، گردون سواران می رسند
 

دیده بی تابانه می تازد بسوی آفتاب
 

 

روشنی بخش دل شب زنده داران می رسند
 

محتسب را راه حرفی نیست بر پیمانه نوش
 

 

از می توحید بیخود هوشیاران می­رسند

تا کدامین محمل آیین از وصال کعبه بست
 

 

اشک­وآهم مضطرب، چون برق­وباران می­رسند
 

می­توان چیدن گل تجریدوتفرید این­زمان
 

 

کشور آزادگی را اختیاران می رسند
 

 

[73]

از هوای نجد نشناسم سموم بادیه

 

دل گواهی می­دهد صد رد یاران می رسند
 

گر تو دامن گیری داری، خدایت یار باد
 

 

پای من از خار خار شوق برخوردار باد
 

از کجا پرسم بلای دردمندان از کجا
 

 

خانه سوز زاهدان، آشوب رندان از کجا
 

آنکه بدخوی روشهای تودرهرشیوه­ایاست

 

چون نشیند با حریف آب دندان از کجا
 

با صبا از ناتوانی برنمی آیم چو شمع
 

 

یکه تازی چون کنم با صید بندان از کجا
 

حیرتی دارم که با این ناتوانی ها فتاد
 

 

گردنم در دام این سرکش کمندان از کجا
 

خاک در افتادگی تعلیم از من می برد
 

 

هم عنانم با چنین رعنا سمندان از کجا

دستم از آرایش چاک گریبان باز ماند
 

 

من کجا دردسر مشکل پسندان از کجا
 

گرچه حسن وعشق باهم لاف یکرنگی زنند
 

 

دیدة گریان کجا، لبهای خندان از کجا
 

من که در میخانه یا مسجد ندارم گوشه ای
 

 

صحبتم رو می­دهد با ارجمندان از کجا
 

با عزیزان عشق هستی سوز را هنگامه­هاست
 

 

یوسف و رسوایی بازار و زندان از کجا

 

ارمغانی گردِ راه مصطفی آورده اید
 

 

خیر مقدم چشم ما روشن صفا آورده­اید
 

دیرتر گر کردم استقبال، پر تقصیر نیست

 

 

جانفشانی­ها که در دل نقش بستم دیر نیست
 

با من از بی تابی من سایه همراهی نکرد
 

 

شکوه­ای در این لباسم از جوان یا پیر نیست
 

بی محابا چون خیابان گلستان می روم
 

 

در بیابانی که جای ترکتاز شیر نیست
 

این­که عاشق سوزد ازهجران زخامی­های اوست
 

 

شوق اگر ناقص نباشد، ناله بی تأثیر نیست
 

بودم آن روزی که می کردند وضع کیمیا
 

 

جز عنایت های ارباب نظر اکسیر نیست
 

اینقدر سردی که کردم فهم از کار جهان
 

 

گر سراسر ناله آتش می شود درگیر نیست
 

زحمت این وادی از صد وادی­ام آزاد ساخت

 

تلخ وشور یثرب و بطحا، چو شهد وشیر نیست
 

دست وپا کی می­توانم زد اگر این­است شوق
 

 

ناله بی­صبر و سامان کمتر از زنجیر نیست
 

اشتیاق از حد فزون شد آرزو دیگر نماند

 

 

غیر ازین کاندر حرم قربان شوم تدبیر نیست

در نجف از اشتیاق کعبه آرامم نماند
 

 

از می صبر و تحمل رنگ در جامم نماند
 

ساقی کوثر مگر گردد دلیل راه من
 

 

پادشاه دین و دنیا، آسمان درگاه من
 

می شود افزون دمادم در هوای کوی او
 

 

دلربائی ها که دارد نالة جانکاه من
 

از عبیر حور رضوان افتخاری طرفه داشت
 

 

زائرش گفتا نمی ارزد به گرد راه من
 

طاعت ناکردة سی ساله یکدم شد ادا
 

 

آشنا شد تا به این درگه دل آگاه من
 

می رود رنگی برآرد تا چه بازی گل کند
 

 

بی قراری های شوق گاه یا بی­گاه من
 

بی­صلاحم­عشرت دارَین ازین­حضرت­کهخواست
 

 

نارسایی کرد با من همّت کوتاه من
 

عذر می­خواهم زگل،گر خار درپایم شکست
 

 

می رسد آخر به­جایی شوق خاطرخواه من

 

از می پیمان او پیمانه­ای ناپرداخته


 

چیست کیفیت ز عمر پنج یا پنجاه من
 

گرنه در روز نخستین دم زدی از عزم او
 

 

آسمان سوزی نمی دانست هرگز آه من
 

یا ولی الله! درگاه رسولم آرزوست
 

 

از کرامات شما حسن قبولم آرزوست
 

احمد مرسل که بالا دست او دست خداست
 

 

انبیا را صدر اعظم اولیا را پیشواست
 

ختم دیوان نبوّت رحمة للعالمین
 

 

آنکه هستی را ازو هنگامه نشو و نماست

 

[74]

دیده­ام کز دیدن دیدار خرسندی نداشت
 

 

از غبار درگهش راضی بقدر توتیاست
 

یا شفیع المذنبین! شرم گناهم می کشد
 

 

بنده چون بی­قدر باشد، بر خداوند افتراست
 

ازنظر پنهان نمی­گردی چه­غایب گشتن ست
 

 

چشم عاشق از دو رو آیینة گیتی نماست
 

کاینات از بادة مهر تو بیخود گشته­اند
 

 

راست باشد گر نمی­گویند زاهد پارساست
 

در تلاش طوف دامان توام هرجا که هست
 

 

دست اگر کوتاه باشد، جذبة شوقم رساست
 

جبهه واری از قدم گاهت نوازش کن مرا
 

 

گر چه هر جا سعی در راه شما باشد، صفاست

ننگ عصیان رنگ بر رخساره­ام نگذاشته
 

 

آنچه آوردم بدرگاه تو عجز التجاست
 

نا امید از رحمت عامت نباشم هیچگاه
 

 

شاهدی چون کعبه­ام باشد، درین دعوی گواه
 

روزی­ام بادا گذاری در حرم انداخته
 

 

همچو درویشان سجودی کرده دم انداخته
 

شاهد رحمت در آغوشم بهصد ناز و نیاز
 

 

پای کوبان سر براهش هر قدم انداخته
 

دیده گریان که باشد آبرویم را سبب
 

 

هر طرف طرح گلستان ارم انداخته
 

ترکتازی ها که باشد رسم دوران دو رنگ
 

 

صد شکستش بیم آن در پشت خم انداخته
 

از وصال کعبه­ام صد رنگ مستی کرده گل
 

 

سنگهای جمره را بر جام جم انداخته
 

در مقام مهربانی، کعبه رشک شاهدان
 

 

من ز بیتابی دل ودین را به­هم انداخته
 

با قناعت کرده خویشی با هوس بیگانگی
 

 

از نظر یکباره نقش بیش و کم انداخته
 

جز خدای بی نیاز از جمله کردم بی نیاز
 

 

آتشی در دودمان مدح و ذم انداخته
 

در ثنای سرور دنیا و دین، شاه عرب
 

 

شور در شیرین زبانان عجم انداخته
 

هست تا هستی حیات بنده بادا اینچنین
 

 

از دم خیرالبشر معشوق ربّ العالمین
 

از محمد باقر خلیل کاشی، شاعر دورة شاه سلیمان صفوی، کمتر اطلاع و خبری وجود دارد و جز چند سطر مطلب، چیزی در اختیار نیست. نصرآبادی نوشته است:

«باقر خلیل تخلّص، کاشى. مدّتى است که در سلک اهل نظم است. کمال صلاحیت و قید داشت؛ امّا سلب کج­خلقى از خود نکرده، شعر بسیارى گفته، دیوانش قریب به چهارده [چهار] هزار بیت است. شعرش یکدست و هموار است. مدّتها در مشهد مقدّس ساکن بوده. دو سال قبل از این فوت شد (تذکرة نصرآبادی، ج1، ص472). برخی منابع تذکره­ای دیگر هم اشاره­ای به همین مطلب با یاد از برخی از اشعار دارند (منتخب اللطائف، تهران، طهوری، 1386،  ص262). اما همین­که دیوان او باقی مانده، بسیار جای خوشحالی است. سال تألیف تذکره نصرآبادی، 1083 است (هرچند تا سال 1090 بر آن می افزوده است (بنگرید: تذکره : مقدمه، ج1، ص46).  و بنابراین باید تاریخ درگذشت باقر خلیل کاشی را 1081 دانست.

اشعار دیوان خلیل کاشی روان و در عین حال عالی است. قصایدی در ستایش حضرت رسول9  و چندین قصیده در مدح امام علی7 ، قصیده­ای در ستایش امام کاظم7  قصاید متعددی نیز در ستایش امام علی بن موسی الرضا8  و بالاخره قصایدی در ستایش امام زمان7 دارد. آنگاه اشعاری «در حسب حال خویش و تنبیه بعضی از اهل روزگار» آورده است. در ادامه، ترکیب­بندی در اشتیاق به حج دارد که موضوع بحث ماست. آنگاه ترکیب دیگری در توحید و منقبت (فریم 61 ـ 66). پس از آن، باز ترکیب­بندی با عنوان «در نجف اشرف در تهنیت کاروان حاج» آمده (فریم 71ـ 74) که این هم مربوط به حج است. آنگاه ترکیب دیگری در تتبع مثنوی مولوی و سپس ساقی­نامه (فریم 88  به بعد). پس از آن مقطعات آمده که در ضمن مشتمل بر نگاه انتقادی و ناامیدانه و بسا به قول نصرآبادی، تنگ خلقی اوست.

کاشی مکرر از بدی روزگار گفته که نمونه­اش این است:  «حاصل روزگار بوقلمون محنت چند و حسرت چند است.»

همیشه فکر و تصریح می­کند دنیا علیه اوست. دو ثلث پایان کتاب، غزل­های نویسنده است­که سادگی خود را همچنان دارد. در پایان، رباعیات آمده است.

موضوع این مقال، دو قصیدة او در بارة حج است؛ یکی اشتیاق برای زیارت خانة خدا و زیارت قبر رسول و بقیع و دیگری در بارة استقبال از حجاج در وقت بازگشت به نجف.

عنوان بخش اول این است: «در اشتیاق مکة معظّمه و مدینة مشرفه و نعت نبی7 »

و عنوان بخش دوم: «در نجف اشرف در تهنیت کاروان حاج و توحید و نعت و منقبت گفته شد.»

به­طورکلی باید گفت: در دواوین فارسی خراسانی از قرون پنجم تا هفتم؛ مانند دیوان سوزنی، حج جلوة زیادی دارد، اما این وضعیت، در اشعار دوره­های بعد، محدودتر می­شود. عنوان بادیه و اهمیت یافتن این مفهوم در ادبیات منظوم فارسی و حتی عرفانی، ناشی از توجهی است که خراسانیان به امر حج، در قرون نخستین و تا حوالی حملة مغول داشتند. (بنگرید به مقاله بنده با عنوان «بادیه، تلاقی تاریخ، جغرافیا، ادب و عرفان حج» در: مقالات و رسالات تاریخی، دفتر دوم، ص 383 ـ  426).

با توجه به این پیشینه، نگاه یک شاعر دورة صفوی به امر حج، نکتة قابل توجهی است. البته استفاده از کلمات و مفاهیم حج، به صورت معمول و طی چندین قرن، در شعر فارسی وارد شده و از آن استفاده می­شد. مقصودم از این تفاوت، توجه ویژه در اختصاص قصائدی چند به حج است که در دیوان خلیل کاشی شاهد آن هستیم. دیوان خلیل چاپ نشده و این دو قصیده از نسخة خطی آن در دانشگاه، ش 3626 گرفته شده است. در اینجا، این دو قصیده را بر اساس همان نسخه تقدیم عزیزان می­کنم:

در اشتیاق مکة معظّمه و مدینة مشرفه و نعت نبی7

 

صبحدم ارباب دل را راحت جان آمده

 

دردمندان را بشارت ده که درمان آمده

شور لیلی کرده مجنون را به وادی روبراه

 

کعبه از شوق که آیا در بیابان آمده

هرکه از من دست در خواری­کشیدن می­برد

 

جان به سختی داده تا منظور جانان آمده

شاهد رعناکه دارد ناز ازعاشق دریغ

 

بر سر بازار رسوایی غزلخوان آمده

امتحان در راه دل بسیار کردم آرزوست

 

دشمن جانی که یار آب دندان آمده

من که در گشت گلستان تنگ می­گردد دلم

 

بارها در جستجوی او به زندان آمده

در ره مقصد که صد جا پنجه افکندست شیر

 

هرکه مشکل کرده برخود راحت آسان­آمده

خویش را گُل تهنیت می­کرد امشب درچمن

 

آتش الحان بلبلی، گویا به بستان آمده

بخت بیدارم که خوگر بود با خواب خمار

 

این زمان چون شاهد خودکام مستان آمده

از سر من کم مبادا شوق روزافزون من

 

کعبه، لیلی­گشته، می­پرسد چه شد مجنون من
 

بی­خبرازخویش­گِرد یارگردیدن خوش­است

 

هرچه غیرازیار ازآن بیزارگردیدن خوش است

ای که می­خواهی بکاری دل دهی درروزگار

 

جان من با مردم بیکار گردیدن خوش است

خویش را شاید به کوی یار سازی روشناس

 

چون نسیم صبح درگلزارگردیدن خوش­است
 

هرکه عاشق نیست، بینا نیست نزد عارفان

 

دیده گر داری پی دیدارگردیدن خوشاست

صوفی خلوت نشین را از من آگاهی دهید

 

مست مستان برسر بازار گردیدن خوش است

با خیال یار تا کی مجلس آرایی کنی

 

تر دماغ باده اظهار گردیدن خوش است

زندگی خواب پریشانی است تعبیرش ملال

 

غفلت از حد می­رود بیدار گردیدن خوش است

عزّت عاشق ز بی قدری یکی صد می شود

 

برسر کوی ملامت خوار گردیدن خوش است

روز اگر از طعنه نتوانی گذشت از کوی یار

 

نیم­شب گرد در و دیوار گردیدن خوش­است

روی امیدم به­سوی مدّعا آورده اند

 

بارها در بزم یارم آشنا آورده اند

دوربین شو، هر کجا باشد بجایی می رسی

 

راه اگر گم شد به وصل رهنمایی می رسی

در دیار عشق اگر گاهی گذار افتد تورا

 

در [پی] بیگانه مردم آشنایی می رسی

نیست غیر از همّت کوتاه دامی در رهت

 

صعوه گر این راه طی سازی همایی می رسی

چون خضر سرگشته بسیارند در راه طلب

 

سجده کن چون بر بساط نقش پایی می رسی
 

خار اگر بیرون نمی آری ز پا در راه شوق

 

هر قدم در وادی مردم کیاهی می رسی


[62]

در سرابت گر توکل می­شود هنگامه ساز
 

 

بر لب سرچشمه ی آب بقایی می رسی
 

مرد را از بی نیازی نام می­گردد بلند
 

 

باش عریان گر به­صد نشو ونمایی می رسی
 

افکنی هر چند خود را از تمنّا دورتر
 

 

بی گمان در بزمگاه مدعایی می رسی
 

شکر تاب محنت بی انتهای خویش کن
 

 

گر به بزم دلبر مهر آزمایی می رسی
 

کوی دلدارست پنهان خویش را آوار کن
 

 

دیده­ای کز هر دو عالم بسته داری باز کن

 

این­منم یارب­که دوران ساخت­کارم برمراد
 

 

روز امیدم بکام و روزگارم بر مراد

 

اختیار کار دوران نیست در دست کسی
 

 

باد یا رب نالة بی اختیارم بر مراد
 

دست تا از آرزوها شسته­ام گردیده است
 

 

گاه کارم بر مراد و گاه یارم بر مراد
 

صبح اگر شد بی­صفا کی می نشینم تیره روز
 

 

دولت پایندة شبهای تارم بر مراد

 

تا سر هستی بریدم در ره دل مرد وار
 

 

هم خزانم شد بکام و هم بهارم بر مراد

 

غربت آلودم مبین چندین که هر جا می­روم
 

 

می دواند شوق خود سر تا دیارم بر مراد

 

آسمان از رشک بر سر خاک ناکامی کند
 

 

گر نشیند یک نفس سنگ مزارم بر مراد
 

روزگاری شد که گردیدست از سعی وفا
 

 

ناتوانی های جان بی قرارم بر مراد
 

گر چه در عشقم نهال آرزوها گل نکرد
 

 

این قدر باشد که باشد خار خارم بر مراد
 

این چنین ناپخته کار ما نماند شاد باش
 

 

گر شوی شاگرد عشق نامجو استاد باش
 

گر چه باشد همّت آزادمردان یاورم
 

 

خار خار دل به این گلزار آمد رهبرم
 

مرحبایی گر هواداری کنند اهل نظر
 

 

بیشتر از نیشتر گردم گر از کم کمترم
 

خاص­وعام ازشعر راه آورد من، مست­اند مست
 

 

ملک معنی شد بهشت از میوه­های نوبرم
 

گاه در زندان عقلم، گاه در قید جنون
 

 

بیخودی­ها هر زمان دارد به رنگ دیگرم
 

در دیار شوق تا فرمان روایی می­کنم
 

 

کینه جویی­های افلاک است مهر مادرم
 

ناله­ام از بس­که با خود می برد بر آسمان
 

 

سود چون ریگ بیابان در ته پا اخترم
 

تا به راه کعبه سرگردانیم شد راهبر
 

 

هر قدم صد بار منّت پای دارد بر سرم
 

من­که هر شب تا سحر با عشق بازی می­کنم
 

 

کی هراسان می­کند آشوب روز محشرم
 

دردوعالم دل نشینم نیست غیر ازکوی دوست
 

 

با چنین سرگشتگی­ها طرفه عالی منظرم
 

هر زمان صد کام می­آید به استقبال من
 

 

رشک باشد آسمان را بر من و احوال من
 

شوق اگر این نشأه دارد صبر  یا آرام چیست
 

 

فتنه گردون کدام و کینة ایّام چیست
 

صبح اگرچون من نباشد بی قرار کوی دوست
 

 

چاک بی اندازه­اش آرایش اندام چیست
 

عشق بی پروا به آشوب قیامت می زند
 

 

این همه اندیشه از بی مهری ایام چیست
 

جستجوی­اوست منظورم چه درمسجدچه دیر
 

 

در دیار عشقبازان رسم ننگ و نام چیست
 

گر نه طوف کعبه ام از خاک برخواهد گرفت
 

 

ناله­های صبحگاهی، گریه­های شام چیست
 

شیوه­های اهل همّت بشنو از من یاد دار
 

 

بی نیازی پیشه کن در عاشقی ها کام چیست
 

جز دعا نشنیده­ای، دانسته­ام خوی تورا
 

 

نیستی عاشق چه دانی لذّت دشنام چیست
 

گر گرفتارم نخواهد شاهد ناز آفرین
 

 

در رهم از لاله هر سو در بیابان دام چیست
 

مطلب نایاب عاشق را پسند افتاده است
 

 

بوالهوس گر نیستی دردسر ابرام چیست
 

 

 

[63]

اشتیاق کعبه خواهد کرد آخر کار خود
 

 

نا امیدم گر چه بسیار از خود و کردار خود
 

ای حرم بهر خدا از من فراموشی چرا
 

 

گرد تمکین تو گردم چند خاموشی چرا
 

هرزمان گرصد هزاران درهوایت جان دهند
 

 

ای صباح عید مشتاقان، سیه پوشی چرا
 

دستم از دامان محمل گر چه دارد کوتهی

 

 

با جرس محروم گردیدن ز سرگوشی چرا

 

گر مرا از خاک بردارد نوازش­های تو
 

 

کی توان گفتن به گل با خار همدوشی چرا

 

تنگدستی گر مرا زنجیر بر پا می نهد

 

 

بحر را با این گهرها بی سبب جوشی چرا

 

گر نه از وصل تواَم بر خویش باشد منّتی
 

 

بی می و معشوق چندین شور و بیهوشی چرا
 

رحمت عام تو خواهد کرد آخر کار خویش
 

 

کام خود اکنون نگیرم از قدح نوشی چرا
 

جان فدای یار کردن نوبهار زندگی است
 

 

عشقبازان را تلاش عافیت کوشی چرا

در تمنّای تو می گردم به گرد خویشتن
 

 

کس نمی­پرسد ز مجنون، خانه بر دوشی چرا
 

سخت مشتاقم نمی دانم چه خواهم کرد آه
 

 

روزی­ام بادا که بر گرد تو گردم گاه گاه
 

چون به­این بی­دست وپایی راه وادی سرکنم
 

 

آنچه مشکل­تر بود، بر خویش آسان­تر کنم
 

 سر کنم گر شمّه ای از شرح حال خویشتن
 

 

کعبه را آشوب گاه عرصة محشر کنم
 

مردمان دیده­ام را کار اگر افتد به قرض
 

 

هفت دریا نیست چندانی که چشمی تر کنم

ای خوش­آن ساعت­که با صد شوق در احرامگاه
 

 

خاک راه زایران را زیب دوش و بر کنم
 

بس که از اوضاع دوران نا امیدی فهم شد
 

 

خویش را در طوف اگر بینم کجا باور کنم

هر سحر تا شام تنها می نشینم گوشه­ای
 

 

قصه­های شوق روز افزون خویش از بر کنم
 

صرفه خواهد گشت جانب گیر من باصدنیاز
 

 

دین و دنیا را درین سودا اگر یکسر کنم
 

چون ره بالا دوی­ها پیش پا افتد مرا
 

 

گَرد خود را توتیای دیدة اختر کنم
 

طور اگر سنگ رهم کرد و به راه اشتیاق
 

 

چون شوم سرگرم رفتن مشت خاکستر کنم
 

روز تا شب بر سر خار مغیلان می دوم
 

 

با تهی پایی بیابان در بیابان می دوم
 

کی بود یا رب که گرد کعبه باشم در طواف
 

 

 آیم ازهستی برون، چون تیغ مصری­از غلاف
 

تشنة زمزم ندارد آرزوی شهد و شیر
 

 

باده من خواه اکنون دُرد باشد خواه صاف
 

آرزو دارم که قربانی کنم صد جان و دل
 

 

گرچه دارم روز و شب با دین و دنیا اختلاف
 

دست از صرصر گَر و از برق لامع می برم
 

 

هر قدم صد جا گر آید پیش راهم کوه قاف
 

گر چو عیسیِّ مجرد جا کنم بر آسمان
 

 

 نُه فلک از بار حرمانم نهد بر خاک ناف
 

چون قلم در راه شوقت پای از سر می کنم
 

 

گرکشد شمشیر بر سر روزگارم همچو کاف

یار را با یار باشد در تمنّایت جدل
 

 

دوست را با دوست باشد در تماشایت خلاف
 

تا درین وادی به­خود می­آیم از خود می­روم
 

 

خویش­را یکدم نه پنداری که می­دارم معاف
 

ترک کام خویشتن کردن جهاد اکبر است
 

 

روزگاری شدکه هستم با خودی­هادر مصاف

حسبة لله کاری کن که خوش بیچاره­ام
 

 

خویش را تا یاد می­آرم ز خود آواره­ام
 

یاد ایّامی که باشم با تو سرگرم نیاز
 

 

تا ابد نازش کنم بر خویشتن از امتیاز
 

هرشب ازصد رهگذر در خواب می بینم تورا
 

 

بر رخ خود کرده­ام درهای رحمت نیم باز
 

از بلندی های امیدم که روزافزون شود
 

 

هرکجا در ره نشیبی هست می­گردد  فراز
 

تا به سودای تو با خود گفتگو سر کرده­ام
 

 

داستانم می­شود مجلس طراز اهل راز
 

 

[64]

تنگ­چشمان از تلاش­کام خواری می­کشند
 

 

بی نیازم در حضور شاهد مسکین نواز
 

مست پندارند مردم در صف طاعت مرا
 

 

بس­که بر یاد تو بیخود می­شوم در هر نماز
 

آسمان­را نیست در خاطر ز من سرگشته­تر
 

 

خواه در شام وعراق وخواه در مصر وحجاز
 

روی­گردان است خواب ازچشم وآراماز دلم
 

 

وقت رندی خوش­که نشناسد حقیقت ­از مجاز
 

در گریبان چاک­های سینه گر پنهان شوند
 

 

چون کنم با آستینِ کوته و دست دراز
 

از تهی دستی بدرگاهت پناه آورده ام
 

 

دیدة گریان زبان عذرخواه آورده­ام
 

ای تورا با هر تهی پا روز بازار دگر
 

 

با تو هر بی اعتباری را رخ کار دگر
 

گر خیالت یک نفس از دیده می گردد نهان
 

 

در شبان روزان نمی­باشد مرا یار دگر

گر تواند کهنه گشت از طول مدت مدّعا
 

 

سر کنم هر لحظه از نو  رسم اظهار دگر
 

تن اگر دور است جان نزدیک گردد گرد تو
 

 

مثل من دوران ندارد یاد عیار دگر
 

بی تماشای تو چند از خویش باشم تنگدل
 

 

ای گرفتار تورا هر دم گرفتار دگر
 

چون زنی دامان ناز از بی نیازی بر میان
 

 

می شود هر داغ بر تن چشم بیدار دگر
 

تنگدستان عبادت را تو باشی دستگیر
 

 

گوهر عصیان کجا دارد خریدار دگر
 

آستانت را چرا تنگست از تسلیم من
 

 

هر نفس آیینه را رو داده بازار دگر
 

از تمنّایی که باشد جز تو در کون و مکان
 

 

دمبدم می بُرّم از ایّام زنار دگر
 

تا خودی­های وصال از خاک بردارد مرا
 

 

آرزو دیوانه خواهد گشت بسیار دگر
 

چشم انعامی طمع دارم ز خیرُ المرسلین
 

 

آنکه اوّل اوّلین گردید و آخر آخرین
 

شافع محشر که ایمان تازه سازد نام او
 

 

بر دو عالم سایة رحمت فتاد از بام او
 

گر کمر در کینه بندد تنگ دوران دو رنگ
 

 

از سر ما کم مبادا التفات عام او

بندة مخلص هوادار رضای صاحب است
 

 

کام خود را فرق نتوانیم کرد از کام او
 

باج آزادی ز عنقا می توانم خواستن
 

 

خویشتن را گر توانم یافتن در دام او
 

از خمار روز محشر کی هراسان می شوم
 

 

صاف رحمت ته نشینی می کند در جام او
 

کی تواند دید ما را از خجالت تیره روز
 

 

صبحدم را دیده روشن می شود از شام او
 

داشت از تمکین بی میلی دلش را داغ داغ
 

 

دهر چندانی که خود را خواست سازد رام او
 

مصر را در بسته دادی تا شود یکدم بلال
 

 

یوسف صدیق اگر می بود در ایّام او
 

عرش اعظم پیرهن بر تن درید از اشتیاق
 

 

نُه فلک را چون مسخّر کرد هفت اندام او
 

یا رسول الله، دیگر طاقت دوری نماند
 

 

سر به رسوایی برآوردم که مستوری نماند
 

رحمتی فرما که بیحد طاقتم گردید طاق
 

 

هیچ کافر را نیفتد کار یارب با فراق
 

بی پرستاری مرا شبها پرستاری کند
 

 

اشک و آهم گرم خونان­اند در کنج وثاق
 

سعی من بی­دست وپاتر باشد ازصد من جهان
 

 

شاید از طوف تواَم خرسند سازد اتفاق
 

آنچه از بیداد تلخی­های هجران می کشم
 

 

شهد می گردد مرا زهر هلاهل در مذاق
 

کی ز همراهان منزل می شوم منّت پذیر
 

 

من که از خود بیشتر باشم به راه اشتیاق
 

بینوایی­های یثرب می دهد خرسندیم
 

 

نیستم راضی که گردم خسرو شام و عراق
 

پایة قدر تورا دانش نخواهد یافتن
 

 

گر فزاید هر زمان بر خویش صد بال براق
 

[65]

گر نباشد آستانت را نشان سجده­ام
 

 

می نویسم نام خود بر دفتر ایّام عاق
 

زلف حوران بهشتی دام راهم می­شود
 

 

داده­ام تا شاهدان آرزوها را طلاق

کرده­ام در هرقدم صد جا وداع خویشتن

 

در سماعم روزو شب از اختراع خویشتن
 

بر رخ کار طلب آورده­ام نقش بدیع
 

 

خویشتن را ساختم در ناتوانی مستطیع
 

هر زمان طرح گناه تازه­ای دارم خیال
 

 

بر امید آنکه خواهی گشت در محشر شفیع
 

پادشاهان را سپاه نامداری لازم است
 

 

بازگشت انبیا سوی تو خواهد شد جمیع
 

خلق هفت اقلیم مهمانِ سرِ خوان تواَند
 

 

پیشکاری می کند بر درگهت قدر رفیع
 

گرچه از من نیست عاصی­تر درین ویرانه دیر
 

 

اینقدر دانم که باشم دوستانت را مطیع
 

در بر آیینه خجلت می کشم از خویشتن
 

 

چند باشم در حجاب از شرم افعال شنیع
 

کِلک قدرت چون رقم می کرد منشور تورا
 

 

عَلّم الاسما نمی دانست دی را از ربیع
 

چون تو گردیدی ز رحمت پیر این نُه خانقاه
 

 

می توان گفتن دو عالم بود یک طفل رضیع
 

جرم ما سرگشته حالان چیست نزد عفو تو
 

 

قطره کی دارد وجودی پیش دریای وسیع
 

از لباس هر تمنّا مشق عریانی کنم
 

 

لیک می­خواهم که پیراهن کنم خاک بقیع
 

روزة  مریم گرفتم تا ابد از آرزو
 

 

گفت خاموشی مکرر مطلبم را روبه­رو
 

تا مگر پیدا کنم خود را در آن عالیجناب
 

 

گاه آتش گردم از بی طاقتی ها گاه آب
 

می کند هر لحظه بیدارم طپیدن­های دل
 

 

خویش­را شبهاکه در کوی تو می­بینم بخواب
 

آتش دل بس که بر افلاک دامن می کشد
 

 

ناله ام را فرق نتوان کرد از تیر شهاب
 

در هوای آستان بوس تو هر شب تا سحر
 

 

می­کنم گلگشت گردون چون دعای مستجاب
 

دیگری غیر از تو روشن چون کند روز مرا
 

 

آفتابی آفتابی آفتابی آفتاب
 

فرد فرد دفتر ایّام را گردیده­ام
 

 

صفحة هستی ندارد غیر نامت انتخاب
 

تا دلم را عکس رخسارت گلستان ساخته
 

 

گریة بی اختیارم می­دهد بوی گلاب
 

کیست چون من درجهان امروز بی­قدری ببین
 

 

گر سؤالی می­کنم از کوه برناید جواب
 

سایه آسا ناتوانی گر زمین گیرم کند
 

 

اضطرابم می فزاید هر زمان بر اضطراب
 

می­شود هر لحظه افزون­تر بدرگاهت امید
 

 

روسفیدم ساخت یارب روی اخلاصم سفید
 

آنکه روشن کرده ازخاک رهش اختر جبین
 

 

در سجود آستانت می شود یکسر جبین
 

تا نویسد شرح حال خود به­خاک درگهت
 

 

بسته از هر جین برای خویشتن مسطر جبین
 

دیدة معنی طلب را دیدِ دیگر داده­اند
 

 

نزد اهل معرفت باشد کتابی هر جبین
 

تن به­خواری داده­ام تا عزّتی پیدا کنم
 

 

می کند آیینه نورانی ز خاکستر جبین
 

بس­که ازبیداد دوران رنگ بر رویم شکست
 

 

عکس رخسارم گرفت آیینه را در زر جبین
 

در دیار ما زلیخا کار مردان می­کند
 

 

زخم تیغ عشق را دانسته زیور بر جبین
 

هر کجا رو می­نهم آیینه زاری می­شود
 

 

سر کند چون وادی کوی شما را سر جبین
 

چون خیالت نیم شب از خاک بردارد مرا
 

 

از نگاهم روز نورانی برآید هر جبین
 

هرکه مانند خلیل از گرد هستی پاک شد
 

 

سود بر خاک رهش بتخانه آذر جبین
 

عرض حاجت باکریمان خالی از ابرام نیست
 

 

آرزوهای مرا در هر دو عالم نام نیست
 

کیستم من تا درین درگاه گویم شرح حال
 

 

یا توانم خویشتن را کرد مشتاقی خیال
 

 

[66]

حاجت خویش ازخدای­خویش پنهان می­کنم
 

 

سائلم اما ندارم طاقت حسن سوال
 

تا به آن حضرت رسد احوال سرگردانی­ام
 

 

با صبا گاهی حکایت می­کنم گه با شمال
 

خویش را هر دم گلستانی در آرم در نظر
 

 

آرزو در خاطرم از بس که می­گردد نهال
 

با دو عالم خواهشم را نیست روی آشتی
 

 

گم شدم از خویش تا پیدا کنم بزم وصال
 

بس­که می­گویند هر جا زشتی­ام را روبرو
 

 

دشمن آیینه­ها گردیده­ام از انفعال
 

بر لبم خیل دعا آمین طلب گردیده­اند
 

 

حرف خواهش مختصر سازم­که می­آرد ملال
 

جز خدا از هر دو عالم بی نیازی ده مرا
 

 

تا به­هر مطلب نگردد زندگی بر من وبال
 

سیر چشم خوان احسان تو باشم صبح و شام

 

تر دماغ باده نعت تو گردم ماه و سال
 

باشد از خلق جهانم روی حاجت تافته
 

 

هر چه می­خواهد دل از انعام عامت یافته
 

 

در نجف اشرف در تهنیت کاروان حاج و توحید و نعت و منقبت گفته شد

 

هرکه حرف مهربانی بر زبان می آورد

 

اوّل از جانبازی من داستان می­آورد

سود سودای محبّت راکه می­داند حساب
 

 

حسن اگر دل می­برد، پاداش جان می­آورد

عشق والاهمّت افتادست تقصیر از شماست

 

آرزو هر چیز هرکس کرد، آن می­آورد
 

سیل می­تازد عنان افکنده چون دیوانگان
 

 

مژده­ها بهر من بی خان و مان می­آورد
 

 

[72]

ذوق آسایش ندارم ورنه دانی ناله­ام

 

مهربانی در دل نامهربان می­آورد

بی سرانجا می­که سردادند مردان­ در رهش

 

شوق کامل، سیر عاشق ارمغان می­آورد

تکیه برخود می­کنم از ناتوانی چوننسیم
 

 

بخت سرکش شاهد زورین کمان می­آورد

با خیالش چون سحرخیزان شوند انجم فروز
 

 

تحفه خاموشی طلب شمع زبان می­آورد

می­گزد منصور انگشت خجالت دور دور
 

 

آن تماشا دوست، جام امتحان می­آورد

حال دل ناگفته می­داند زبان دانی بس است
 

 

 لذّت دیدار اگر رو داد، حیرانی بس است
 

دوش بی تابانه دستم دامن دلبر گرفت

 

مهربان نامهربانی­ها دگر از سر گرفت

گرم خوئی­های عشق، و سرد مهری­های حسن
 

 

این گرو از شیر برد، آن باج از شکر گرفت
 

من سر تسلیم بر خاک نیاز انداخته

 

اوچو بدمستان کافرکیش، خود خنجر گرفت
 

جرأت عجزم زبان صرفه دانی باز کرد

 

هرچه گفت ازحیلة افسونگری­ها درگرفت
 

چون بهار گلشن جنّت برویم باز شد

 

خنده بر تسنیم کرد، و نکته بر کوثرگرفت
 

آرزو چون پیشکاران نقل و می آماده ساخت
 

 

هم­غزلخوان گشت بی­پروا، وهم ساغر گرفت
 

دیده ام شد رونق افزای گلستان خلیل
 

 

نقش ها از سینه ام بتخانه آذر گرفت

شوق روز افزون که باشد اعتبار زندگی

 

جانفشانی کرده، مشتاقانه­اش در برگرفت
 

هر نفس فیض بهشت جاودانی روی داد

 

خط آزادی دلم از شورش محشر گرفت
 

ناله­ام تا صبحدم بی­طاقت پرواز بود

 

همچو چاک دل درِِ صد آرزویم باز بود

روزگاری شد که با خود اختیاری نیستم
 

 

لاف یاری میزنم بی جانسپاری نیستم

جانفشانی­های مشتاقان نهانی خوشتراست

 

غیر پندارد که مست از جام یاری نیستم

یوسف از چه تا بزندان گلستانها دید و من
 

 

نیست یک ساعت که در صحرا حصاری نیستم
 

هر دو عالم را ز یاد از خویشتن بردم زیاد
 

 

اینقدر دانم که بی امیدواری نیستم
 

نسبتم با غیر دادن یاد بیزاری دهد
 

 

بی تکلّف اینقدرها مرد خواری نیستم
 

آسمان از بی نیازیهای من داغست داغ
 

 

صید لاغر نیستم، شیر شکاری نیستم
 

سیل را سر رشته می­کرد و به دریا منتهی
 

 

من چراغ افروز ابر نوبهاری نیستم
 

اشتیاق کعبه بی­خویشم به منزل می­برد
 

 

چون جرس افغان کنان، بار عماری نیستم
 

شور زمزم، لذّت شیر و مِیَم از یاد برد
 

 

گرچه از آن باده تا اکنون خماری نیستم
 

رحمی ای خضر مروّت بر من بیخانمان

 

پای کوبان راه سرکن تا شوم لبیّک خوان
 

اینک اینک از بیابان، شهریاران می رسند
 

 

شهریاران را نمی­دانیم، یاران می­رسند

گرچه شد اشکم خزانی از جدایی­ها نشان
 

 

صد گلستان خنده روتر از بهاران می­رسند
 

نقدشان را کعبه سنگ امتحان گردیده است