اشارت به زیارتِ بیت‌الله‌

نوع مقاله: حج در آیینه ادب فارسی

موضوعات


از تُحَفَةُ الاحْرار عبدالرحمانِ جامی هروی
که در سنه 886 قمری تألیف کرده است
(عبدالرحمان جامی‌هروی در سال 877 در 58 سالگی به حج‌مشرف شد و رساله‌ای در حج نگاشت)
دینِ ترا تا شود ارکان تمام روی نِه از خانه به رُکن و مَقام
گرنه بُوَد راحله باد پای راحله از پا کن و اندر رَه آی
سایه بَفَرقَت که مَغیلان کند بِه کِه سرا پرده سلطان کند
بانگِ حَدی بشنو و صوتِ دَرای شو چو شُتُر گرم رَود تیزپای
بار به میعادِ تَعَبُّد رسان رخت به میقاتِ تَجَرُّد رسان
رشته تدبیر ز سوزن بکش خلعتِ سوزن زده از تن بکش
هرچه دران بخیه زدی ماه و سال آر برون از همه، سوزن مثال
گر نَه زمرگشت فراموشِیَت بِه که بُوَد کارْ کَفَن پوشِیَت
لب بگشا یافتنِ کام را نعره لبیک زن احرام را
موی پژولیده و رُخ گردناک سینه خراشیده و دل دردناک
رُو به حَرَم کن که در آن خوش حریم هست سیه پوش نگاری مقیم
صحن حَرَم روضه خُلدِ برین او بچنان صحنی مربّع نشین
تا شِکَنی شیشه ناموس و ننگ کرده نهان در ته دامانْت سنگ
چو تو از آن سنگ شوی بوسه چین بوسه زنِ دستِ کِه باشی؟ ببین!
سوی قدمگاهِ خلیل‌الله آی پا چو نیابی، به رَهَش دیده سای
از لبِ زمزم شنو این زمزمه کز نمِ ما زنده دِلَند این همه 

ص: 217
تا نشود در عَرَفاتَت وُقوف کَی شود از راهِ نجاتت وقوف
کَبْشِ مَنِی را به مِنا ریز خون نَفْسِ دَنی را به فنا کُن زبون
سنگ بدست آر زِ رَمی جمار دیوِ هَوا را کُن از آن سنگسار
چون دل از این سنگ بپرداختی کارِ حج و عُمره بهم ساختی
شکرِ خدا گوی که توفیق داد ره بسوی خانه خویشش گشاد
ورنه، کِه یارَد که به آن رَه بَرَد! ورچه شود مرغ بدان ره پَرَد 
ص: 218

 

اهل بیتِ آفتاب‌

محمد جواد محدثی
محمّد ساقی بزم وجود است جهان مست از میِ جود و شهود است
ولایت همچو می در جام هستی است غدیر خم، خُم این شور و مستی است
علی عطر و جهان گُلخانه اوست حقیقت، برگی از افسانه اوست
محمد دین عقل و فطرت آموخت مرام دوستی با عترت آموخت
شما ای عترتِ مبعوثِ خاتم شما ای برترین اولادِ آدم
شما از اهل بیتِ آفتابید گل جان محمد را گلابید
جهان جسم و شما جان جهانید شما هم آشکار و هم نهانید
شما اسرار هستی را امینید فروغ آسمان، روی زمینید
امیر کشور دلها شمایید شما آئینه‌های حق نمایید
شما یک نور در چندین رواقید شما نور حجازید و عراقید
فروزان مشعل همواره جاوید شمایید و شمایید و شمایید
دیانت بی شما کامل نگردد بجز با عشقتان، دل، دل نگردد
کدام عاشق در این ره، در بلا نیست؟ کدامین دل شما را مبتلا نیست؟
اگر در سوگتان شد دیده نمناک اگر از عشقتان دل گشت غمناک
گواه عشق ما این دیده و دل رساند «اشک» و «غم» ما را به منزل
شما راه سعادت را دلیلید شما مقصودِ هر ابن السّبیلید
شما حقّید و دشمن‌ها سرابند کفی پوچند و چون نقشی برآبند
شما تفسیر «نور» و «والضحی» یید شما معنای قرآن و دعایید
امامید و شهیدید و گواهید مصون از هر خطا و اشتباهید
شما راه خدا را باز کردید شهادت را شما آغاز کردید 

ص: 219
فدا کردید جان، تا دین بماند به خون خفتید، تا آئین بماند
شما نور خدا در روی خاکید صراط مستقیم و راه پاکید
توّلای شما فرض خدایی است قبول و ردّ آن مرز جدایی است
هر آنکس را که در دین رسول است ولایت، مُهر و امضای قبول است
ولایت با برائت ختم گردد پس از «لبّیک»، شیطان رجم گردد
اگر پیمان مردم با «ولی» بود اگر پیوند با «آل علی» بود
نه فرمان نبی از یاد می‌رفت نه رنج و زحمتش برباد می‌رفت
نه بر روی زمین میماند قرآن نه «قدرت» تکیه می‌زد جای «برهان»
نه حق، بی یاور و مظلوم می‌ماند نه امّت از علی محروم می‌ماند
نه زهرا کشته می‌شد در جوانی نه می‌شد خسته از این زندگانی
نه از دست ستم می‌خورد سیلی نه رویش می‌شد از بیداد، نیلی
نه بازویش کبود از تازیانه نه دفن او شبانه، مخفیانه
نه تیغ کینه در دست جنون بود نه محراب علی رنگین زخون بود
نه خون دل نصیب مجتبی بود نه پرپر لاله‌ها در کربلا بود
نه زینب بذر غم می‌کاشت در دل نه می‌زد سر زغم بر چوب محمل
بقیع ما نه غم افزای جان بود نه ویران و چنین بی سایه‌بان بود
کنون ماییم و درد داغداری کنون ماییم و اشک و سوگواری
غدیر ما محرّم دارد امروز محرّم بذر غم می‌کارد امروز
ولایت گنج عشقی در دل ماست محبّت هم سرشته با گِل ماست
شما آل رسولِ خاتم استید که با جود و کرم میثاق بستید
کریمان با بدان هم بد نکردند کسی را از در خود ردّ نکردند
اگر ناقابلیم و شرمساریم بجز عشق شما چیزی نداریم
شما در ظاهر و باطن امیرید عنایت کرده، ما را دست گیرید
(مدینه- غدیر 1411)
تیر 1370